|
تاريخ بي ارزش شدن ارزشها
دكتر محمدرضا ريخته گران بخش نخست
|
|
|
اشاره: نوشتار حاضر گزيده اي از سخنراني دكتر محمدرضا ريخته گران باعنوان «پست مدرنيته، نيچه، هوسرل و هايدگر» است كه در تاريخ ۸۲/۹/۱۳ در سلسله نشستهاي هفتگي مؤسسه تحقيقات و توسعه علوم انساني انجام شد.وي در اين سخنراني به مفهوم پست مدرن و وجوه پست مدرنيته در تفكر نيچه، هوسرل و هايدگر پرداخت و تأثير اين انديشمندان را برفلاسفه برجسته اي چون فوكو، دريدا، دلوز و … متذكر شد. • گروه انديشه ••• پست مدرنيته چيست؟ قطعاً مراد از پست مدرنيته دوران بعد از مدرن نيست. به تعبير ليوتار مدرنيته متأخر در واقع دوره اي يا مرحله اي است از مراحل بسط و تكميل مدرنيته كه در آن بحرانهاي مدرنيته سربرآورده است. دوران مدرن يا دوران پيش از پست مدرن همچون خوابي يا رؤيايي بود كه در دوران پست مدرن گويي بشر از اين خواب بيدار مي شود و به خواب و رؤيايي كه بيش از دو قرن مي ديد التفات مي كند و اكنون درصدد آن است كه اين رؤياها را تفسير و تعبير كند. به بيان ديگر توجه به مدرنيته، تبيين مدرنيته، ظهور خودآگاهي مدرنيته نسبت به خود و ازسوي ديگر ظهور بحرانهاي مدرنيته مجموعه اي است كه از آن تعبير به پست مدرن مي شود. كه در اين مجال سعي مي شود وجوهي كه در تفكر نيچه، هوسرل و هايدگر آشكارا طليعه اش وجود داشته، نشان داده مي شود. نيچه: «تاريخ مظهر قدرت است» نيچه به «زبان حيات» سخن مي گفت و در اين امر از فيلسوفي مطابعت مي كرد كه او را «آموزگار» مي دانست يعني «شوپنهاور» شوپنهاور از حيات و از اراده معطوف به حيات سخن گفته بود. به عقيده شوپنهاور همه چيز مظهر حيات است. اراده، اراده معطوف به حيات است. همه تاريخ مظهر حيات است. اگر گلي مي شكفد مظهر حيات است اگر شاخه گلي به جانب نور مي رود به جهت حيات است. اگر ريشه اي به جانب رطوبت مي رود به جهت حيات است و به باور شوپنهاور اين حيات، تاريخ بدي را رقم زده است. تاريخ جنگ ها، خونريزي ها، قساوت ها و… اما نيچه قدرت را به اين آموزه شوپنهاور اضافه مي كند. بنابراين به نظر نيچه همه چيز اراده معطوف به قدرت است. همه عالم مظهر قدرت است. يعني آن وجود مطلقي كه فيلسوفان چون افلاطون و ارسطو آن را به عنوان مظهر وجود و هستي دانسته بودند، در نظر نيچه تعبير به قدرت مي شود. به باور وي همه پديدارهاي عالم مظهر قدرت هستند حتي سيري كه كواكب دارند به جهت تحقق قدرت و خواست قدرت است. در واقع تاريخي ظهور كرده است كه تاريخ اراده معطوف به قدرت است و در افق اراده معطوف به قدرت همه چيز ارزش است.در اين دوره جديد، بشر جديدي به ظهور رسيده كه مظهر اراده معطوف به قدرت است و به اصطلاح نيچه «اوبرمنش» يعني «ابرمرد» يا «بشر برتر». در اين فضا همه آن بنيادهاي تفكر سنتي پايان گرفته و «بشر كامل» عهده دار درك حقيقت وجود به عنوان اراده معطوف به قدرت است. در اين فضا همه ارزشهاي مدرنيته و مدرن از راسيوناليسم گرفته تا روشنگري و ايده پيشرفت بي ارزش شده است و در يك كلام «نيهيليسم» به تحقق پيوسته است. در واقع نيست انگاري اي كه چيزي نيست جز تاريخ بي ارزش شدن ارزشهايي كه تاكنون ارزش داشته اند. وجهي از اين ارزشمندي در فلسفه افلاطون عالم مثل بود كه اكنون همه اين مبادي از دست رفته است. و در چنين فضايي كه ارزشهاي معتبر از اعتبار افتاده، بشر مي بايست خود ارزشهاي خويش را وضع كند. بنا بر اين چون خود بنيانگذار و وضع كننده ارزشها ست بايد به ارزيابي مجدد همه ارزشها بپردازد و اينجاست كه نيچه همه ارزشهاي ممكن را در تاريخ غربي مورد ارزيابي مجدد قرار مي دهد. نيچه «اخلاق مسيحيت» را از «اخلاق مسيح» متمايز مي كند همچنان كه كي يرگارد گفته بود «همه عمر در طلب ديدار مسيح بودم و از مسيحيت بيزار.» نيچه اخلاق مسيحي را اخلاق بازنده ها مي داند. و اخلاق يوناني را اخلاقي مي داند كه در حد وسط استوار است، نمونه مسلم آن ارسطو است كه «فضيلت» را در حد وسط قرار داده است يعني فضيلت آنجاست كه در هيچ يكي از دو جانب نهايت قرار نگيريم. به نظر نيچه اين اخلاق، اخلاق عامه مردم يا عوام الناس است. و به اصطلاح نيچه اخلاق گله است. يعني اخلاق افرادي كه هرچه ديگران انجام مي دهند، انجام مي دهد و از هر طرف همه بروند، مي رود. در حالي كه اكنون «بشر كامل» اخلاقي را مي طلبد كه خاص خودش باشد. به نظر نيچه يك نمونه ديگر در اخلاق يوناني، سقراط است. سقراط قهرمان بزرگي است. تقريباً هيچ كس نيست كه با سقراط مواجه شده باشد و پشت اش به خاك نرسيده باشد. گزارش اين هماوردي ها در متون افلاطون آمده است. نيچه مي گويد سقراط قهرمان قهرمانان است و شگرد اين قهرمان اين است كه به طرز شگرفي «حرف مي زند». در واقع قهرمان حرف زدن است نه مرد عمل، بدين ترتيب «او برمنش» يا بشر كامل بر اخلاق يوناني هم نمي توانداعتماد و تكيه كند. بنا بر اين هيچ بنيادي باقي نمي ماند. از طرف ديگر خواست بنياد نفي زندگي است. همچنان كه در طول تاريخ همه كساني كه به اصل و ريشه رسيدند، زندگي را نفي كردند. همچنان كه مثل افلاطون هم مقامي جز عقل محض نيست. كه در آن هيچ شائبه اي از حس و خيال نيست. بنابراين به يك معنا بايد بپذيريم كه هيچ بشري به مرتبه مثل نمي رسد. در واقع هيچ بشري مادام كه بشر است به مرتبه مثل نمي رسد چرا كه براي رسيدن به مرتبه مثل بايد هيچ شائبه اي از حس و خيال در ما باقي نمانده باشد. آنجا كه حس و خيال حجاب نيست و همه عقل و تعقل است. و كجا حس و خيال در كار نيست. كجا بشر ديگر بشر نيست؟! آنجا كه مرده باشد و حس و خيالش منقطع شده باشد و با روحش ادراك كند. و افلاطون چنين چيزي را مي خواست. مي خواست كه مرده باشيم و حس و خيال نداشته باشيم و به حرف عقلمان تعقل كنيم. در واقع مقتضي حكمت افلاطون اين بود كه ابتدا از بشريت خود بميريم. چرا كه همه حكومت مشق مردن و تمرين مردن است. اگر مرديم و از بشريت خود به درآمديم آنگاه به عقل و مرتبه مثل مي رسيم. بنا بر اين سير ديالكتيك افلاطون در حقيقت سير مرگ آدمي است كه كاملاً با روحيه وجد و حيات و روحيه زندگي كه نيچه بر آن تأكيد دارد در منافات است. به بيان ديگر تاريخ متافيزيك غرب، تاريخي است كه به بهاي نفي زندگي و نفي حسيات بشري متافيزيكي از نوع متافيزيك حقيقت بنيان مي گذارد چنان كه دراين تاريخ حقيقت نفي زندگي است و كسي در راه حقيقت مي تواند گام گذارد كه نخست زندگي را نفي كند. يا به تعبير نيچه به كشيشي رياضت كش بدل شود. يا به عبارتي با دور شدن از حس بشري خود و دور شدن از حيات و زندگي و بدل شدن به موجوداتي سراسر عقل و تعقل اهل حقيقت خواهيم شد كه نيچه از اين به «افلاطون گرايي» يا «اصالت دادن به افلاطون» تعبير مي كند. اما اگر حس و ذوقي نبود، اگر هنر نبود، يا به يك معنا اگر چيزي به نام ذوق و هنر نبود كه ما را به حس بشري برگرداند، حقيقت ما را نابود مي كرد. اما با برگشت به وضعيت و حس بشري، حقيقتي كاملاً بشري شكل خواهدگرفت. درواقع آنچه پديد مي آيد از نوع تفسير خواهد بود. تفسيرهاي پي درپي و بي پايان كه ناشي از بشريت ماست. و مثالي كه گادا مر در اين مورد مطرح مي كند اين است كه تفسيرهاي بشر از عالم همچون لايه هاي پياز است كه هرلايه را كنار بزنيد به لايه بعدي مي رسيد كه در ته اين لايه ها هيچ مغز و اصلي وجود ندارد بلكه هرچه هست تعبير و تفسير است. درواقع كل عالم به استناد وضعيت بشري ما به يك بازي تأويل و تفسير بدل مي شود. بنابراين وقتي دريدا هم از بازي بي پايان تفسيرها سخن مي گويد كه همانند آيينه هايي درمقابل هم قرارگرفته اند كاملاً به اين ديدگاه نيچه التفات دارد. اين ديدگاههاي پست مدرني نيچه در تفكر دلوز، فوكو و هايدگر هم نفوذ پيدا مي كند. ادامه دارد
|