چهارشنبه ۱۰ دي ۱۳۸۲ - ۸ ذيقعده ۱۴۲۴
Wed, Dec 31, 2003
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۶۸۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
گزارش ويژه
نو بانگ
آرشيو
تاريخ بي ارزش شدن ارزشها (بخش دوم و پاياني)
• دكتر محمدرضا ريخته گران
كتاب انديشه
تاريخ بي ارزش شدن ارزشها (بخش دوم و پاياني)
من شرط پديداري عالم هستم
• دكتر محمدرضا ريخته گران
149652.jpg
اشاره:
نوشتار حاضر گزيده اي از سخنراني دكتر محمدضا ريخته گران با عنوان «پست مدرنيته، نيچه، هوسرل و هايدگر» است كه در تاريخ۸۲‎/۹‎/۱۳ در سلسله نشستهاي هفتگي مؤسسه تحقيقات و توسعه علوم انساني انجام شد. وي دراين سخنراني به مفهوم پست مدرن و وجوه پست مدرنيته در تفكر نيچه، هوسرل و هايدگر پرداخت و تأثير اين انديشمندان را بر فلاسفه برجسته اي چون فوكو، دريدا و دلوز و... متذكر شد.
در بخش نخست اين نوشتار، به مفهوم پست مدرن از ديدگاه نيچه پرداخته شد و اشاره شد كه وي تاريخ را مظهر قدرت مي داند و در اين بخش به ديدگاههاي پست مدرني هوسرل و هايدگر اشاره مي شودكه مي خوانيد.

به باور هوسرل جريان متافيزيك غربي بر وجهه نظر طبيعي (natural) استوار شده است يعني متافيزيكي كه بنيادش «ابژكتيويسم» است. ابژكتيويسم ابژه اي است مستقل از من كه فاعل شناسا Sujet هستم. به عبارتي ديگر عالمي مستقل از «من» به وقوع پيوسته است كه به نظر هوسرل در متافيزيك غربي، عالم از حيث استقلالش نسبت به ما مطرح شده است. به همين دليل فيلسوفان از وجهه نفس الامري عالم سخن مي گويند. يعني وجهه اي كه مستقل است و ارتباطي به «من» به عنوان فاعل شناسا ندارد.
هوسرل با طرح «حيث التفاتي آگاهي» يعني (intentionalite) مسأله را به اين شكل مطرح كرد كه در حقيقت عالم از حيث ظهوري كه براي ما دارد بايد مطرح شود. حيث التفاتي آگاهي يعني اينكه همه پديده هاي ذهني بشر حقايقي هستند كه به اصطلاح حكمت اسلامي «حقايق ذات اضافه» هستند يعني با غير نسبت (relation) دارند. برخلاف سوژه دكارتي كه به كلي منفعل از عالم بود. چراكه دكارت به چنان فاعل شناسا و من انديشنده اي معتقد شده بود كه به كلي دور و جدا از عالم بود.
اما هوسرل مسأله را اينطور بيان مي كند كه به طور كلي آگاهي بشري حقيقتي است كه اضافه به غير دارد. يعني آگاهي هميشه آگاهي ... از چيزي است. «خيال» هم چنين است. تخيل هميشه تخيل چيزي است. تعقل هميشه تعقل چيزي است،. حتي عشق و نفرت هم حقايقي است كه اضافه به غير دارد.
بنابراين عالم چيزي نيست كه مستقل و جدا از تفكر من مطرح باشد. درواقع «من شرط ظهور عالم هستم.» و اينجاست كه ما از ديدگاه طبيعي به ديدگاه پديدارشناسانه مي رسيم.
در ديدگاه عادي و غير پديدارشناسانه عالم همچون ظرفي پر از دانه است كه ما دانه هاي اين ظرف هستيم كه اگر يكي از اين دانه ها كم شود از ظرف بودن ظرف و در دانه بودن ديگر دانه ها هيچ تغييري ايجاد نمي شود. چنين باوري، ديدگاه سنتي، طبيعي و متافيزيكي بود. اما اكنون هوسرل با ديد پديدارشناسانه خود مي گويد كه نسبت ما با عالم، نسبت دانه با ظرف نيست. بلكه «من» نه دانه اي در ظرف عالم بلكه شرط ظهور عالم هستم. يعني اگر «من» نباشم عالم ظهور ندارد. اين بدين معنا نيست كه اگر «من» نباشم كوهها و درياها و ... وجود ندارند، آنها هستند اما ظهور ندارند بنابراين ظهور آنها قيامش به ماست و عالم هم چنان كه در ديدگاه طبيعي و متافيزيكي گفته مي شد ظرفي نيست كه ما به آن وارد شده باشيم بلكه عالم نفس ظهوري است كه براي «من» حاصل است و اين ظهور همان «پديدار» است. بنابراين «من شرط پديداري عالم هستم.» و عالم نفس پديداري است براي من.
به عقيده هوسرل بايد تاريخ متافيزيكي و همه ساختارهاي اين تاريخ غربي را ويران كرد و دقيقاً هايدگر به تأسي از همين ديدگاه هوسرل است كه تعبير «ويران سازي» (destruction) را به كار مي برد و از تخريب مباني متافيزيك غربي سخن مي گويد.
هوسرل مي خواهد كه مباني ديدگاه طبيعي و غيرپديدارشناسانه را فرو ريزد و در برابر اين متافيزيك مبتني بر تئوري و نظريه فلسفي به عالمي برگشت كنيم كه عالم پيشاتئوريك است عالمي كه قبل از هرگونه نظريه پردازي هست و نظري نيست. عالمي كه با ماست ولي احساسش نمي كنيم. عالمي كه به بيان هايدگر وقتي روشن و نمايان مي شود كه خلأيي در مسير عادي امور پيش آيد.
كه در اينجا هايدگر از دو مفهوم «تودستي» و «فرادستي» استفاده مي كند. به عقيده وي موجودات براي ما در حالت عادي وجود تودستي دارند. اما هنگامي كه وقفه يا خللي در فرايند اين عالم مي افتد ما نسبت ديگري با موجودات برقرار مي كنيم كه هايدگر آن را نسبت «فرادستي» مي نامد.
چرا كه اشيا در حالت عادي مورد التفاوت ما قرار نمي گيرند. موجودات در حالت عادي درچنان غور، بي واسطگي، شفافيت و وضوحي هستند كه اصلاً احساس و ادراك نمي شوند.
در مجموع مي توان گفت كه هم از ديدگاه هوسرل و هم از نقطه نظر هايدگر مي بايست اين تاريخ را ويران كرد و بايد دوباره مبادي آن را پي ريزي كرد و همين مفهوم را دريدا با تعبير destruction به كار مي برد و براين مبنا تز دريدايي destruction يك تز كاملاً هوسرلي ـ هايدگري است.
به عقيده هايدگر تاريخ دو هزار و چند صد ساله غربي، تاريخ مغربي بشر است. تاريخ متافيزيك حضور است. تاريخي است كه از تفكر غيرمتافيزكي حكمايي چون هراكليتوس و پارمينرس فاصله گرفته است و در عوض تاريخي آغاز شده كه تاريخ فلاسفه است و به نظر هايدگر، افلاطون فيلسوفي است كه در اين تاريخ شأن وساطت داشته است. افلاطون تفكر را از تفكر عرفاني هراكليتوس به تفكر فلسفي متافيزيكي ارسطو منتقل كرده است.
در كل تاريخي آغاز شده كه تاريخ متافيزيك است و اين تاريخ، تاريخ خلط موجود با وجود است. تاريخي است كه بشر در آن به آنچه كه هست بوده توسل كرده و از حقيقت هستي غافل شده.
اين تاريخ وقتي به ارسطو مي رسد از وجود تعبير به جوهر مي شود يعني وجود چيزي مي گيرد كه قيامش به خودش است و اعراضي بر او بار مي شود. كه اين subjectity ارسطو است يعني جوهرانديشي يا بنيان انديشي. اما در دوره جديد subjectity ارسطو به subjectivite بدل مي شود و با انديشه هاي بيكن و دكارت به فلسفه جديد راه پيدا مي كند. در subjectivite، آن جوهري كه ارسطو مبدأ قرار داده بود از آن تلقي به انسان مي شود و در واقع خود انسان بنيان و مبنا قرار مي گيرد و بعد از اين دوران تكنولوژي ظهور پيدا مي كند.
اين تاريخ، تاريخ مغربي و تاريخ ۲۵۰۰ ساله بشر است. تاريخي است كه در آن به present اصالت داده مي شد. يعني بشر به آنچه كه هست بوده آويخته و از آنچه كه نيست بوده و بنيان هستي بوده غفلت كرده است. به همين دليل به آن تاريخ متافيزيك حضور مي گويند كه مي بايست ويران شود و فلاسفه پست مدرن هر يك به طريقي با آن همنوايي دارند.
به عنوان مثال دريدا مفهوم destruction خود را، با التفات تمام به هوسرل بنيان مي گذارد و همچنين مطالبي كه در مورد مابعدالطبيعه حضور مطرح كرده جملگي بر بنيان تفكر هوسرلي است.
به نظر دريدا تاريخ مغربي بشر همواره معنا و بنياد را حاضر گرفته و چيزي را هم در تقابل با آن درنظر گرفته و بدين ترتيب به عقيده دريدا تاريخي پديد آمده براساس تقابل هاي دوتايي و دوگانه مثل حق / باطل، نيك / بد، حضور / حصول و destruction دريدايي به دنبال اين است كه اين تقابل هاي دوگانه را برهم زند. يعني اين مركزيتي كه اصالت را به «بنياد» مي دهد را ويران كند كه پيش از اين هوسرل و هايدگر نيز به اين مفهوم پرداخته بودند.
دلوز نيز معتقد است در تفسير نمي توان به حقيقتي مطلق و يگانه رسيد هرچه كه هست پرسپكتيو و نظرگاه بشري است.
بودريار نيز به «فوق طبيعي» (Hyperreal) معتقد است. از نظر وي در دوره پست مدرن بشر پيوند خويش را با واقعيت از دست مي دهد و به واقعيتي كه ساخته آدمي است معتقد مي شود.
در متافيزيك سنتي تلاش براي رسيدن به واقعيت بود اما اكنون فوق واقعيت است كه اصالت پيدا كرده است.
كتاب انديشه
جامعه باز پوپر
پس از پنجاه سال
* ويراستاران: ايان ياوري، ساندراپرالانگ
* ترجمه دكتر مصطفي يونسي
* نشر مركز

كتاب حاضر مجموعه مقالاتي است كه در كنفرانسي كه يك سال بعد از مرگ پوپر و به مناسبت پنجاهمين سال انتشار كتاب «جامعه باز» وي برگزار شد، ارائه شدند. اين اثر شامل سه بخش است. بخش اول يا «مقدمات»، به مقالاتي اختصاص دارد كه به معرفي پوپر و كتاب «جامعه باز و دشمنان آن» پرداخته اند. در بخش دوم يا «بررسي متن»، نويسندگان به تفسير يا نقد نظرات بيان شده در آن كتاب مي پردازند. در بخش سوم يا «كاربست متن»، مؤلفين با كاربرد نظرات پوپر براي مسائل اجتماعي، سياسي و فلسفي جاري، نيروي حياتي آن را مورد بررسي و آزمون قرار مي دهند.
بيش از نيم قرن پيش در انگلستان پس از جنگ كتابي از نويسنده اي نه چندان مشهور منتشر شد كه از آن پس به سرعت به صورت متني مهم در انديشه سياسي معاصر و دفاعي نيرومند از انديشه ليبرالي در آمد. آن كتاب، «جامعه باز و دشمنان آن» اثر پوپر بود.
پوپر كه تهديدهاي موجود نسبت به آزادي و عقل گرايي را مشاهده مي كرد به هواداري آمال و نهادهايي پرداخت كه مانع از افتادن در دامان نظامها و ايدئولوژيهاي تماميت خواه شوند و كوشيد چارچوبي براي بررسي جوامع بيابد كه مشتركات همه شكلهاي جامعه «بسته» را مشخص كند.
به تعبيري كتاب پوپر پاسخي به دعوت كانت در مقاله «روشنگري چيست؟» بود كه مي گفت «جرأت دانستن داشته باش!».
«روشنگري يعني رهايي انسان از وضعيت رقيت خود تحميلي ... از ناتواني در كار بست خرد و عقل خود، بدون هدايت بيروني.»
براي كانت و پوپر دانش، خود انديشيدن؛ زير سؤال بردن مرجعيت، انتقاد و انتقاد از خود ابزارهاي آزادي خرد هستند.
پوپر در كتاب جامعه باز هدف خود را مقدمه اي انتقادي بر فلسفه تاريخ و علم سياست توصيف مي كند. به نظر وي برتري و تفوق تاريخگرايي عمدتاً به دليل فرمول بندي نادرست مبارزه براي آزادي و دموكراسي محكوم بر پارادوكسهاي لاينحلي هستند. به عقيده پوپر نياز است كه ايده هاي اين سنت از نو طراحي شوند.
مباني حقوق بشر
* نوشته مايكل فريدن
* ترجمه فريدون مجلسي
* انتشارات وزارت امور خارجه
«يك حق وقتي وجود دارد كه قانوني آن را پايدار كند؛
يك آزادي هنگامي كه قانون هم در ميان نيست وجود دارد.»
كتاب حاضر از مجموعه كتابهاي دانشگاه مينه سوتا، متني است تخصصي و كارشناسانه در باره حقوق فردي و گروهي كه برجسته ترين وجه آن در حقوق بشر متجلي مي شود. در اين كتاب فشرده، پس از بحثي كلي و پيچيده درباره مفهوم حقوق فردي، سير تاريخي آن از مطرح شدن اين گونه حقوق در تفكر سياسي آغاز و به انديشمنداني چون هابز، جان لاك، تامس پين، بنتام، هيل گرين و كارل ماركس استناد شده است كه نخست به حقوقي ذاتي و طبيعي توسل جستند، سپس حق انتخاب و رفاه و طبيعت بشر را مطرح كردند. سپس حقوق فردي و حقوق اجتماعي با توجه به ديدگاههاي مختلف ايدئولوژيك (فردگرايانه يا اجتماع گرايانه) مطرح مي شود؛ آنگاه به اصل سودمندي به عنوان معياري براي اعتبار حقوق فردي مي پردازد، و سرانجام «حقوق بشر» كه اوج تجلي حقوق فردي در عصر تجدد است بررسي مي شود.تأكيد اصلي اين كتاب بيشتر بر كشف رمز ايدئولوژيك يامسلكي نقشي قرار دارد كه مفهوم حقوق (فردي) در بيان يا لسان سياسي بازي مي كند، تا بروضعيت وشأن راست بودن مباحث درباره حقوق (فردي). هدف آن ساختن يك نظريه حقوق (فردي) نيست بلكه استفاده از عملكردهاي فكري درجه يك مردماني است كه اين كار را به عنوان موضوع بررسي براي تحليل درجه دو انجام مي دهند. اين تحليل براي نظريه سياسي وظيفه اي اصلي است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |