پنجشنبه ۱۱ دي ۱۳۸۲ - ۹ ذيقعده ۱۴۲۴
Thu, Jan 1, 2004
گزارش روز
شماره ۲۶۸۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
معرفي نشريه
با مجروحان زلزله بم
معرفي نشريه
اينترنت
شماره پنجم ماهنامه اينترنت ماهنامه خبري، آموزشي، تحليلي به سردبيري محدثه اورند منتشرشد.
دراين شماره مي خوانيد: Chat و پيغام رساني فوري، برنامه هاي پيغام رساني چه فرقي باهم دارند؟، تاريخچه IRC، IM چيست؟ فرهنگChat، سياهترين برگ دنياي IT، سوءاستفاده از اينترنت، چرا Trillian؟ و...
«درس عبرت براي زندگان»
اي انسان
چشم دل بازكن و ببين
اين نشانه هاي الهي براي تو شايد درس عبرتي باشد
در يك لحظه بودنت به نبودن بدل مي شود
و بي كس و تنها مي شوي
تنهاي تنها
يا تنها مي روي با خرواري از خاك ويراني كه بر سرت ريخته شده
و يا تنها مي ماني چراكه عزيزانت تو را تنها رها كردند و رفتند
آنگاه دست كوتاه از هر چيز
و دير شده
براي هر كاري ديگر خيلي دير شده
حتي مهلتي
براي خداحافظي هم نداري چه رسد به سلامي دوباره
و افسوس مي خوري براي لحظه هايي كه به هر كاري سرگرم بودي الا به همدلي عزيزانت
و آنگاه است كه درد عظيمي تمام وجودت را فرامي گيرد
مگذار زمان جدايي افسوس به جاي بماند
همواره به اين بينديش كه اين سلام آخرين سلام، اين خداحافظي آخرين خداحافظي و اين دم آخرين دم توست.
نيلوفر شكري
با مجروحان زلزله بم
اي كاش من هم مرده بودم
149766.jpg
اميدتوشه
امداد و نجات كه تمام بشود، يك داغ جديد سر بازمي كند. امدادونجات كه تمام بشود و هيچكس ميان تلي از آوار و آهن از درد به خود نپيچد تازه هركس مي فهمد كه چه اتفاقي افتاده است... بم اگر بعد از اين شهري باشد، سينه سوخته است و به خوبي در آتش فراق عزيزانش خواهدسوخت.
امدادونجات كه تمام بشود روايت آن ثانيه هاي ويرانگر آغازخواهدشد...
از دل مي بارند و مي گويند كه چه برسرشان آمد.
شرايط بيمارستان هاي پذيراي زلزله زدگان به هيچوجه عادي نيست. وقتي درد ظرفي بيش از توان مردم دارد و وقتي بيمارستان ها از درد لبريز است.
شرايط در بيمارستان امام خميني تهران به هيچوجه عادي نيست. همه سعي مي كنند به نحوي مجروحان زلزله زده را دريابند.
ازكارگر خدماتي كه زيرباران ايستاده تا هنگام رسيدن آمبولانس حامل آنها، چندثانيه هم تلف نشود تا پرستاري كه ساعتهاست شيفتش تمام شده اما به مانند خواهر كنار ميهمانان عزيزش نشسته و پابه پاي آنها گريه مي كند. اوضاع غريبي است، نمي دانم چرا گريه آسمان بندنمي آيد؟
ميزباناني كه آرزودارند ديگر ميهمان نداشته باشند
اولين جايي كه به نظرم مي رسد، مي توانم مجروحان حادثه را ببينم، اورژانس بيمارستان است.
حدود دوازده ساعت از حادثه گذشته بود كه مجروحان به تهران انتقال پيداكردند و پس از ۱۲ساعت ديگر تقريباً تمام آنها در بخش هاي مختلف تحت نظر قرارگرفتند. هيچ تختي خالي نمانده است. حتي اگر آنكه پايش شكسته كنار دل شكسته بستري شده باشد.
بي خوابي از چشمان مسؤول اورژانس مي بارد. با خستگي مي گويد تا الآن حدود يكصدوپنجاه نفر پس از اقدامات اوليه به بخشها منتقل شده اند. راهروهاي منتهي به درمانگاه پراست از بمي ها و كرماني هايي كه با نگراني به اسامي پذيرفته شدگان زلزله چشم دوخته اند.
دختركي چهارده ساله به همراه مادربزرگش جلوي اتاق راديولوژي گريه مي كند. صداي پدرش كه با ناله مي خواهد او را تسكين دهند. هاله دردآوري به راهروهاي سرد و تاريك بيمارستان بخشيده است.
پزشكان مجرب كنار دانشجويانشان، مجروحان را دوره كرده اند. يكي از آنها مي گويد: تقريباً ۶۰درصدشان داراي شكستگي استخوان هستند. جواني با روپوش سفيدش مي چرخد و روحيه مي دهد، مي گويد شيفتش چندساعتي است كه تمام شده و به همكارانش اشاره مي كند و آنها هم مثل او نمي توانند استراحت كنند. آخر الآن وقت استراحت نيست. اين را مي گويد و مرا به كناري مي زند و خودش را به برانكاردي مي رساند كه تازه رسيده است.
مجروح جواني است حدوداً ۳۰ساله، گريه مي كند و مي گويد من چيزيم نيست. بچه ام گريه مي كند، شما را به خدا او را از زيرخاك دربياوريد، اصلاً ولم كنيد خودم مي روم كمك مي آورم... بچه ام زير آوارمانده... برويد او را در بياوريد. پزشكان ارتوپد، عكس راديولوژي را به يكديگر نشان مي دهند و به من مي گويند، او قطع نخاع شده و تا آخر عمرش فلج باقي خواهدماند.
راضي هستيم به رضاي خدا
زهرا قلي زاده ۲۱ساله است. در تخت ۱۲۹نشسته است. نيمي از صورتش كبوداست. سه بيمارديگر، زناني هستند كه مريضي خودشان يادشان رفته و هركس به نحوي او را دلداري مي دهند. پيرزني با ترانه محزون آذري برايش مرثيه مي خواند و او را درآغوش گرفته است. مي دانم «زهرا» حتي يك كلمه هم تركي بلدنيست، شايد پيرزن را جاي مادري مي داند كه در طبقه بالا بستري است و درسوگ سه فرزندش كاري جز، لالايي هاي سوگناك بلدنيست.
زهرا مي گويد: حدود ساعت ۴صبح احساس كرديم كه زمين لرزيد، چون سرشب و ساعت ۱۲شب هم لرزه هاي خفيفي آمده بود.
مادرم گفت: روسري و چادري كنار دستمان داشته باشيم... هم اتاقي هاي زهرا شانه هايش را مي مالند و او به پهناي صورت اشك مي ريزد.
همه كساني كه دركنار تخت او ايستاده ايم، مطمئنيم دردهايي فراتراز شكستگي سر و كوفتگي بدنش موجب اين بي قراري است كمي كه نفسش جامي آيد، ادامه مي دهد: «باباجانم روبه مادرم گفت كه ما راضي هستيم به رضاي خدا» و رختخواب من و مادرم را نزديك درخانه انداخت و گفت اگر صدايي شنيديد، بيرون برويد. زهرا و همه اعضاي خانواده كه صداي مهيب لرزش هاي سطوح زيرين زمين را شنيده اند به همراه مادر برمي خيزند كه به حياط خانه پناه ببرند، اما آجرهاي پياپي كه از سقف فرومي افتد، آنها را بيهوش و زيرآوار مدفون مي كند. او به وسيله اقوام مادري اش چندساعت پس از وقوع حادثه از زيرآوار بيرون كشيده مي شود و به همراه مادرش كه در نزديكي او گرفتارشده بود، به فرودگاه و سپس تهران منتقل مي شود.
انگار چيزي يادش آمده باشد، مي گويد: «تا ديشب كه ما را تهران آوردند، دايي جان، پدر و برادرهايم را پيدانكرده بودند اما مي دانم كه زنده اند. آخر خوابشان را ديدم.» و بعد دوباره گريه مي كند.
اي كاش من هم مرده بودم
سرپرستار بخش اورولوژي، نگاهي به من مي كند و مي پرسد: «به دنبال اقوامت آمدي؟… نيمي از تختهاي اين بخش را مجروحان زلزله پركرده اند. پرستاري نگاهي مشكوك به من مي كند و مي گويد: «بيشترشان شب بدي را پشت سرگذاشته اند و در حال استراحت هستند…» سرپرستار رشته سخنش را پاره مي كند و مي گويد: «اگر براي دلجويي آمده اي فقط با آنهايي كه بيدار هستند، گفت وگو كن بگذار بقيه استراحت كنند، از تخت ۳۰ به بعد همه مجروحان زلزله هستند.»
از برخوردش خوشحالم، آري من امروز خبرنگار نيستم، من آمده ام از انسانهايي دلجويي كنم كه در عرض چندثانيه همه كس و همه چيزشان را از دست داده اند. وارد اتاقي با ۳۰تخت مي شوم. پرستار كنار تخت پسرنوجواني نشسته است كه بالاي سرش نوشته شده:«عليرضا قاسم آبادي ـ ۱۷ساله»
مي گويند پرستارها و پزشكان، آنقدربيمار و مصدوم ديده اند كه هيچ چيز نمي تواند، احساسات آنها را جريحه دار كند. اما خانم پرستار حسيني با اينكه مشخص است كم سابقه نيست، اما شبنم چشمانش با اشك هاي عليرضا يكي شده است. يكي مي گويد و يكي مي گريد. من هم به جمع آنها اضافه مي شوم. به خودم قول مي دهم به او روحيه بدهم و اشك ها را از صورتش پاك كنم. اما آنچه عليرضا مي گويد، خيلي زود اراده ام را مي شكند و…
عليرضا تنها مانده است. حالا او هيچكس را ندارد. در ۱۷سالگي يك شبه به اندازه يك دنيا، درد كشيده و غم ديده است. هرچند كه آن شب برايش با شادي آغاز شده بود: «جمعه شب قراربود، عروسي خواهرم باشد.» صداي هق هقش، نمي دانم چرا گلوي من و پرستار را مي سوزاند. رو به پنجره اتاق مي كند و به باران خيره مي شود. به خودم جرأت مي دهم و با پشت دست اشكهايش را پاك مي كنم و موهاي بلند و سياهش كه هنوز ذرات گرد و خاك در ميانش است را نوازش مي كنم.
«من آن شب رفته بودم، خانه يكي از بچه ها و همگي جمع شده بوديم آنجا و برنامه فرداشب را مرور مي كرديم و بساط شادي و خوشي مان هم به پا بود. ساعت ۱۲ كه زمين لرزيد، جدي نگرفتيم، چون شب قبلش هم همين جوري لرزيده بود. ساعت چهار كه دوباره زمين باشدت بيشتري لرزيد من و يكي از بچه ها بيدار بوديم. بقيه را بيدار كرديم و گفتيم كه ممكن است لرزشها شديدتر باشد، به زور آب سرد و شنيدن بدو بيراه بچه ها را بيدار كرديم و نيم ساعتي توي ايوان نشستيم. همه سردمان شد و به اين نتيجه رسيديم كه خبري نمي شود.»
صورتش جاي زخم عميقي است كه خون روي آن خشك شده است . حس مي كنم دوباره چيزي راه گلويش را بسته است. چون هر لحظه نفس كشيدنش سخت تر مي شود و در عوض راه اشك چشمانش، بازتر. دست و پايم را گم كرده ام، حدس مي زنم من بيشتر از او گريه كرده باشم مي خواهم چيزي گفته باشم تا آرام شود: «خدا را شكر كه سلامتي، خدا خودش صبر مي دهد.» انگار كارد به قلبش فروكردم، با نگاهش به من مي فهماند كه نمي توانم همدردش باشم و با ناله مي گويد: «اي كاش من هم مرده بودم» و تكرار مي كند و تكرار مي كند.
عليرضا و دوستانش از سرماي كويري بم به رختخوابهاي گرمشان پناه مي برند و همين كه چشمانشان گرم مي شود، فاجعه رخ مي دهد. حالا عليرضا هيچ دوستي در دنيا ندارد. برادر يكي از دوستانش به دنبال برادرش آوارها را زير و رو مي كند، اما فقط صداي عليرضا را مي شنود، تنها صدايي كه از زيرتلي از آهن و سنگ به گوش مي رسد. شايد از حالا به بعد عليرضا برادر او باشد. چون از جمع جواناني كه تمرين شادي شب بعد را مي كردند، او مانده است: پرستار مي گويد: «پاهايش ازشدت فشار، دچار كشيدگي شديد عضلاني شده و استخوان هايش وزن زيادي تحمل كرده اند.»
او دلش به درد آمده. با نيمه جانش در ته يك وانت به مكاني مي رسد كه روزگاري خانه شان بوده است. همان جايي كه خواهرش شب پيش از آن، با رؤياي پوشيدن لباس عروسي، زيرآوار به خواب ابدي رفته بود و تمام اعضاي خانواده عليرضا به همراه دختر رفته اند.
ادامه دارد
عبور از پل فيروزه
عيار ايراني بودن
درجه ايراني بودن رابطه قطعي به اين ندارد كه كسي در داخل زندگي كند يا در خارج، عده زيادي در خود ايران بوده يا هستند كه وابستگي آنان به سرزمين خود بسيار كم است. برعكس نزد بعضي از ايرانيان مقيم خارج، كه بنا به عللي برخلاف ميل خود آبشخورشان به آنجا افتاده، دلبستگي به كشور حفظ شده است.
گرچه مي شود دور از سرزمين خود با همان فرهنگش دل خوش كرد، ولي انسان جدا از خاك، شكسته بال مي شود. وقتي گفته اند «خاك دامنگير» منظور آن بوده است كه خاك هم براي خود شخصيت دارد، زيرا كانون انس و يادآور خاطره ها و تاريخ است. سرزمين سالخورده اي چون ايران به كدام نقطه اش مي رويد كه جوشش ياد نباشد؟ بنابراين وقتي مي گوييم وطن، يك مجموع به ذهن مي آيد: خاطره، تاريخ، خاك و محيط.
به هرحال، چه دور و چه نزديك، براي سنجش عيار ايراني بودن دو شاخص اصلي را مي توان درنظر گرفت: يكي شناخت، و ديگري احساس همدردي با مردم. منظور از شناخت آگاهي نسبي نسبت به فرهنگ و تاريخ كشور است. علاقه ، فرع بر انس و شناخت ايجاد مي شود. ايران با آن تاريخ دراز و فرهنگ انبوهش، اگر او را نشناسيم، تعلق خاطر ما به او در سطح جريان مي يابد. فرهنگ، ياد و خاطره است، تارهاي نامرئي اي است كه ما را به يك سرزمين مي بندد. فرهنگ را به معناي كلي و وسيع مي گيريم كه عام و خاص را دربر مي گيرد، هر يك به سبك خودش. اما منظور از همدردي با مردم آن است كه قدري از خود به درآييم، پهناورتر بينديشيم، سرنوشت خود را با سرنوشت ديگران پيوسته بدانيم.
دكترمحمدعلي اسلامي ندوشن، اديب ـ ۱۳۷۴


|   شناسنامه   |   آرشيو   |