|
|
|
در گفت و گو با «ايران جمعه»
|
|
|
|
گزارش گونه اي از فضاي تب آلود بم
|
|
|
|
پس لرزه هاي يك زلزله در يك بيمارستان
|
|
|
|
|
اخبار كوتاه
بررسي هاي جديد نشان داد بزرگي زلزله بم ۶/۸ ريشتر بود دانشمندان ايراني روز پنجشنبه اعلام كردند بزرگي زلزله اي كه جمعه گذشته شهر جنوبي بم را ويران كرد بيشتر از برآورد گذشته بوده است. برمبناي اين خبر بزرگي اين زلزله ۶/۸ درجه در مقياس ريشتر بود كه پيش از اين ۶/۳ ريشتر اعلام شده بود. جعفر شجاع طاهري، عضو مركز تحقيقات ساختمان و مسكن اعلام كرد بررسي هاي انجام شده از ۱۸ ايستگاه لرزه نگاري در نزديكي محل زمين لرزه نشان داد كه نه تنها زلزله شديد تر از آنچه ابتدا تصور شد بوده است بلكه مركز آن نيز درست زير خود شهر قرار داشته است. مدير گروه تحقيقات لرزه نگاري دانشگاه فردوسي مشهد همچنين اعلام كرد اين اطلاعات هنوز در حال بررسي است و نتيجه نهايي ممكن است تغيير كند. منطقه تحت نظات ارتش در مناطق زلزله زده از نظم بسيار خوبي برخوردار است نظم درمنطقه تحت نظارت ارتش به گزارش ديروز ايرنا، آواربرداري از منطقه براوات و عمليات امداد نجات توسط ارتش جمهوري اسلامي ايران از همان روزهاي نخست به سرعت انجام شده و كمكهاي اهدايي بطور مناسب در اختيار زلزله زدگان قرار مي گيرد. طبق گزارشها تا كنون حدود دو هزار و ۵۰۰ جنازه در قبرستان براوات دفن شده است. بيمارستان صحرايي كشور ايتاليا نيز در منطقه تحت نظارت ارتش برپا شده كه به مداواي مصدومان و بيماران مي پردازند. براساس تصميم گيريها، ارتش مسؤوليت امدادرساني به زلزله زدگان منطقه براوات را برعهده دارد. دستگيري افراد فرصت طلب فرمانده ستاد انتظامي جيرفت گفت: تعدادي از افراد فرصت طلب از شرايط فعلي شهر زلزله زده بم در جيرفت دستگير شدند. سرهنگ پاسدار«سيداصغر اميري» ديروز در گفت و گو با ايرنا، افزود: تعدادي از اين افراد فرصت طلب در حين فروش كالاهاي اهدايي و عده اي هم در حين انتقال اجناس به نقاط روستايي دستگيرشدند. وي كالاهاي كشف شده را شامل، ۲۶۰ تخته پتو، ۱۵ تخته چادر، ۱۰ عدد انواع چراغ والور و علاءالدين، چراغ فانوس، انواع البسه، روفرشي، چهار عدل موكت، راديو ضبط، انواع كنسرو، آرد، برنج، روغن، پودر رختشويي ذكر كرد. وي اعلام كرد: به نيروهاي انتظامي مستقر در گلوگاههاي ورودي به شهر جيرفت دستور داده شده با موارد مشكوك برخورد كنند. سرهنگ اميري اظهارداشت: كالاهاي كشف شده جهت توزيع در اردوگاه زلزله زدگان بم كه در جيرفت احداث شده تحويل هلال احمر اين شهرستان مي شود. پيام كودكان ايران از اعتياد به تصويركشيده شد كودكان ايراني نفرت و بيزاري خود از پديده شوم اعتياد و ويراني هايي كه در اثر مواد مخدر در خانواده ها ايجاد مي شود را به تصوير كشيدند. آثار نقاشي ۶۰۰ كودك هفت تا ۱۲ ساله از سراسر ايران با موضوع اعتياد در يك نمايشگاه دائمي واقع در خيابان مفتح مركز تخصصي درمان اعتياد تهران به نمايش گذاشته شد. به گزارش خبرنگار ايرنا مركز استان تهران، كودكان پيام ها و هشدارهاي خود نسبت به اين بلاي خانمانسوز، مواد مخدر، را در اشكال مختلف به تصوير كشيده اند. برخي از اين كودكان در آثار خود با زبان كودكي، بدبختي خانواده ها و افرادي كه دچار اعتياد شده اند را نقاشي كرده اند. آيت الله صافي گلپايگاني موضع شيخ طنطاوي را محكوم كرد آيت الله العظمي «لطف الله صافي گلپايگاني» با صدور اطلاعيه اي موضع شيخ «طنطاوي» مفتي الازهر مصر در حمايت از قانون ممنوعيت حجاب در فرانسه را محكوم كرد. دراين اطلاعيه كه چهارشنبه شب ازطريق نمابر به ايرناارسال شده، آمده است: «باكمال تأسف خبرتأييد شيخ طنطاوي، مفتي الازهر مصر، ازحركت غيراصولي و بدون مبناي دولت فرانسه و شخص آقاي شيراك عليه التزام مسلمانان شهروند فرانسه و سلب آزادي بانوان شهروند، موجب كمال حيرت و تعجب گرديد». اين اطلاعيه مي افزايد: «درموقعيتي كه عالم اسلام، منتظر عكس العمل شديد و محكوم ساختن اين تصميم دولت فرانسه از سوي جامع الازهربوده و هستند، شنيدن اين خبر موهن و دوراز غيرت و تهي ازاحترام به عزت اسلامي براي همه شديداً موجب تأسف است».
|
|
|
|
|
در گفت و گو با «ايران جمعه»
با سه تن از نمايندگان مطرح و تأكيد شد تأكيد مجلس بر تشكيل سازمان دفاع غير نظامي
... آري! زمين لرزه با مداد جمعه گذشته از شهرستان بم و روستاهاي آن با همه جاذبه هاي تاريخي اش، ويرانه اي ساخته است كه از جاي جاي آن بانگ ماتم و عزا به گوش مي رسد. شايد در ذهن هيچيك از مردم اين شهرستان خطور نمي كرد كه در آغازين روز هاي فصل زمستان، همانند درختان سربلند و زيباي اين بزرگترين شهر خشتي جهان به خوابي فروروند كه هرگز بيداري در پي آن نيست. اما اين اولين و آخرين ماجرا نيست. ساليان سال است كه زمين به طور ناگهاني مي لرزد و پس از آن ماتم، سكوت و... همه ايران روي خط زلزله قرار دارد. هر آن ممكن است كه گوشه اي از اين كشور پهناور بلرزد و «بمي» ديگر تكرار شود اما سؤال اين است كه چرا ما پيشگيري را فراموش مي كنيم و آن را جدي نمي گيريم؟ به اعتقاد بسياري از كارشناسان كسب آمادگي در حال حاضر به عنوان يكي از بهترين روشهاي كاهش چنين خطرهايي است ولي متأسفانه در ايران لوازم و ابزار آن وجود ندارد. با چند تن از نمايندگان مجلس در اين باره گفت وگو كرده ايم. \ نماينده رشت: ساماندهي دفاع غير نظامي بايد مورد توجه قرار گيرد. محمدباقر نوبخت حقيقي نماينده مردم رشت مي گويد: در برنامه سوم توسعه تشكيل سازمان دفاع غير نظامي جزو وظايف دولت محسوب شده است. وي با تأكيد بر اينكه «ساماندهي تشكيلات سازمان دفاع غير نظامي با توجه به وقوع حوادث مكرر در ايران امري اجتناب ناپذير است، اضافه مي كند: ساعات نخست وقوع زلزله بيش از همه زمان ها ، خسارت ديدگان نيازمند كمك هستند، با مشكل مواجهيم و متأسفانه تا امكانات را بسيج كنيم فرصت هاي طلايي و مناسب براي خدمت رساني به آسيب ديدگان را از دست مي دهيم. وي تأكيد مي كند: تشكيل سازمان دفاع غير نظامي به ما اين كمك را مي كند كه همواره به صورت مهيا و آماده در برابر خسارات انساني، مالي و اقتصادي كه بر ما تحميل مي شود، بتوانيم با فوريت عكس العمل نشان دهيم و اين خلأ و نقيصه اي كه در حال حاضر وجود دارد را جبران كنيم. نوبخت ادامه مي دهد: «اگر چنين نهادي تشكيل شود آن گاه مي توانيم نسبت به ابزارها و منافع مورد نياز اين تشكيلات براي مواجهه با حوادث غير مترقبه برنامه ريزي نماييم و در بودجه هاي سنواتي چنين ابزار و امكاناتي را در اختيار سازمان دفاع غير نظامي قرار دهيم. \ نماينده كرج: تشكيل نهاد دفاع غير نظامي به صورت سراسري ضروري است ميرطاهر موسوي نماينده مردم كرج نيز مي گويد: تشكيل سازمان دفاع غير نظامي در قالب NGO به صورت وسيع و گسترده در كشور از جمله ضروريات كشوري مانند ايران است كه در گسل هاي متعدد زلزله قرار دارد. وي با تأكيد بر اينكه آموزش عمومي و چگونگي مقابله با زلزله، مديريت بحران نيز لازم است ادامه مي دهد: دولت مي تواند براساس يك برنامه ضرب الاجلي حدود ۳ يا ۵ سال استحكام بناهاي موجود كشور را در دستور كار خود قرار دهد تا استحكام بناها افزايش يابد. وي ابراز عقيده كرد: زلزله بم نشان داد كه ما در بخش مديريت بحران دچار گرفتاريهاي اصلي و اساسي هستيم. موسوي همچنين اظهار مي دارد كه در بخش آموزش رسانه اي متأسفانه كار لازم دنبال نمي شود و برنامه هاي آموزشي براي آمادگي با اين پديده اجتناب ناپذير به فراموشي سپرده مي شود. \ نماينده مرند: سازماندهي غير نظامي، امدادرساني را سريعتر مي كند. باقر امامي نماينده مردم مرند نيز مي گويد: ساماندهي و تشكيل يك نهاد دفاع غير نظامي امدادرساني را در مواقع بحراني سريعتر و بهتر مي كند و از موازي كاري ما جلوگيري مي كند. وي با تأكيد بر ضرورت تشكيل چنين سازماني علي رغم حضور به موقع دستگاههاي دولتي مي گويد: با توجه به فعاليتهاي امدادگران جمعيت هلال احمر و بسيجيان و ساير نهادها لازم است بايك قانون خاص اين تشكيلات سازماندهي شود. وي مي گويد: اين تشكيلات قطعاً جلوي هر گونه موازي كاري و تداخل كارها را مي گيرد و هر قسمتي در رابطه با وظايف خود وارد عمل مي شود و طبيعتاً مي توان خدمات بهتري نيز در محل سانحه انجام داد.
|
|
|
|
|
گزارش گونه اي از فضاي تب آلود بم
چه مهربان شده انداين مردم اين پرستاران
|
|
|
• اسد الله مشايخي سنجاق سر اين دخترك را از روي خاك بردار. به كارش مي آيد. اين شانه شكسته هم حتماً مال اوست. باد نيست،توفان است. نمي بيني توفان با موهايش چه مي كند؟چرا صورتش سوخته. اين جا كه آتش نبود. كسي جواب نمي دهد. هن هن كنان عرق مي ريزند و با دسته بيلها تند تندخاك وخشت كنار مي زنند. مي ترسم سينه پهلو كنند. يك نفر كمك كند موهاي دخترك را بپوشاند از اين باد زنده زنده كش كه از سمت گورها مي وزد. چه توفان خيره سر و بي حيايي. چنان خاك بلند مي كند كه انگاري از مردم كينه دارد. امازورش نمي رسد خاك ها را چنان بلند كند كه مرده ها و زنده در گورها را نمايان كند. دير رسيدم. نديدم چطور تا پاهايش را ديدند، گرفتند و هولكي سرش را از زير خاك بيرون كشيدند. خاك تمام موهايش را پوشانده . تمام بدنش را . قيامت شده. مرده ها ازگور بيرون مي آيند. نه، از گور بيرون كشيده مي شوند. شكرش باقي كه باران نمي بارد. كله دخترك مي شدملات خاك و خون و مو.
اما آن زن را ديدم. اول روي صحنه خالي بعد از آن اتفاق. نعره مي كشيد گل ام واي. بعد سرگردان و آواره ديدمش روي آوارها. گلو گرفته مي گفت گل ام واي. ساعتي بعد تلوخوران ديدمش ميان كوچه هاي بي ديوار با همان تكرار گل ام واي. الان هم كه دارد دنبال خانه اش مي گردد و نمي يابد و هنوز هم گل ام واي. جماعت نمي فهميدند چه مي گويد. من مي فهميدم مي گويد گل ام واي. چون از ظهر ديده بودم و شنيده بودم. اما حالا فقط خودش مي شنود. بطري آب دستم بودبه ديگري التماس مي كردم يك چكه آب بچكاند توي دهانش . نمي بيني لبهايش مثل كشك سفت شده. آب را پس زد و گل ام گل ام كنان رفت طرف نخل ها. نخل ها چرا فرو نريخته اند. خداوند آنها را ضد زلزله ساخته است. زن توي باد گم شد. اين باد كجا بود اين وقت ساعت. چنان مي تازد كه انگاري هنوز در پي تخليه كامل عقده طبيعت است. زورش را انداخته بوداز بيخ گيس هاي دخترك بلند مي كرد روي هوا تاب مي داد و مي تكاند خاكها و غبارهاي رسي را از لابه لاي موهايش وطرح آتش مي ريخت در بوم خورشيد سرخ رو به غروب. چه غروب غارتگري است. فقط گوشه آسمان بود كه شب كبريت كشيده وخورشيد را آتش مي زد. اما اين جا كه آتش نبود. همين جا، زير اين خشت هاي پوك شده و تيرهاي چوبي آوار شده كف اتاق كه آتش نبود. پس چرا صورت اين دخترك كه مثل مات ها مي بيند و نمي بيند و چاله چشمان خاك گرفته اش شبيه قنات آباديهاي متروك شده، خشك شده اند، اين طور پوست كن و سرخ است. درست مثل پرتقال هاي خوني. چه چشمان درشتي دارد. مثل خرما ... بلند بگو لا اله الا الله ... يادم مي آيد مرده مي برند كوچه به كوچه، اما اين جا كه كوچه ندارد ديگر. پس مرده مي برند آوار به آوار. عجب ترا نه مسخره اي شد. لاي پتو مي برند. «بفرماييد» چه خرماي درشتي ضيافتي است. ممنون برادر ما خود نمك پرورده اين خرماهاييم. بلند بگو بحق لا اله الا الله اين ها كه جواب مرا نمي دهند چرا صورت اين دخترك اين طور پوست كنده شده. پس بنشينم زير اين نخل رو به آن گوشه آسمان كه آتش گرفته و ببينم مي توانم شعري، قطعه اي، چيزي در وصف بمي ها بسرايم. زن دوباره پيدايش مي شود با گل ام واي. فقط طرح گريه دارد صورتش. طرح ضجه و زاري. اما وقتي چشمه هاي آسمان خشكيده اند، مي خواهي چشم هاي اين زن گل ام واي خشك نشود. اي بابا چرا به آسمان گير داده اي. كفر نگو بچه. نشنيده اي مقابل «چراها» هاي بزرگ و سهمگين مثل بچه آدم سرخم كني و بگذري. نه آنقدر وابده كه رويت هوار شوند و زير آنها خفه شوي ونه سفت و مغرور بايست كه سهمگيني ندانستن هايش كمرت را خرد كند. بروبشين همانجا زير نخل رو به غروب و كارت را بكن. الان وقت خوبي است براي حس گرفتن. احساساتت را بريز بيرون. اين جا تا دلت بخواهددور و برت كلمه ريخته. اما زور بي فايده اي است. قد من خيلي كوتاه تر از قد اين سقف هاي فرو ريخته است. سقف! چطور است بنويسم بم بي بام بلند. احمق! اين جا كه اصلاً ديگر بامي نيست كه بلند يا كوتاه باشد. بنويسم،؛ بمب ...بومب ... بم. نه! بدبختانه مشنگ شده ام. از اين مخ تعطيل شده چه توقعاتي دارم. بهتر است پا شوم بروم دوباره بپرسم چرا صورت اين دخترك اين طوري شده. اين بطري آب دست من چه مي كند. اين بابا چرا مرا اين جوري نگاه كرد. ايرادي دارد آب را ريخته ام روي سرم؟ اين جا مگر قطب است كه مي گويي سرد است. من سرم قطب شمال. پاهايم قطب جنوب، سينه ام اما داغ تر ين نقطه خاك. مگر نمي بيني چه مهربان شده اند اين مردم. اين پرستاران. معجزه كه فقط اژدها شدن عصا نيست. در پي بلا معجزه شده است. معجزه جاي ديگري رخ داده است. توي شهرها، توي روستاها. نمي بيني مردم چه معجزه اي شده اند؟ از همان بابا مي پرسم چرا صورت اين دختر اين قدر آش ولاش شده. اخم نكن برادر. اگر من صد بار پرسيده ام، شما يكبار هم جواب ندادي. اين كه سؤال سختي نيست. بيا وبخاطر اين معجزه ها بگو چرا؟ ممنونتم. پس اين طور. پاها شو كه ديدن فكر كردن مرده، همچين محكم بيرونش كشيدن كه خاك وشن و سنگ و چوب صورتش را پوست كن كرده. من هم همش فكر مي كردم سوخته. حتي تاول هم دارد. راستي چرا داداشش مرده. اون زنده است؟ آخيش بميرم الهي. از شيطنت داد و فريادهاي داداشش خوابش نمي برده متكا را گذاشته روي سرش همين جوري خوابش برده. اين بي چشم كور يهو ويرش گرفته بم را بگذارد روي سرش و تكان دهد تا غربال شود. سقف و ديوار ريخته و ... يعني يك متكا؟ همه سؤال ها سخت است. چه قدر تا الان نوزاد از زير خاك زنده بيرون آورده اند. پس دنيا از معصوم خالي نمي شود؟ امامن راحت شدم. فهميدم صورت دختر چرا اين طور شده. داداشش هم ديگر شيطنت و داد و فرياد نمي كند. خودم ديدم وقتي بيرونش آوردند، دهانش پر از خاك بود. حتي داخل سوراخ هاي بيني اش و داخل حفره چشمانش. هنوز هم طرح خنده اي بازيگوشانه روي صورتش از زير غبار غليظ و رنگمرده خاك نمايان بود. خب حالا كه فهميدم اين سنجاق سر را از من بگير. يك آشنايي باشد كه بعد اين امانت را به دخترك بدهد. اين شانه شكسته هم مال اوست. موهايش را شانه كن . مگر نمي بيني باد و خاك چگونه آنها را به ريخته اند. چي مي گي؟ يعني هيچ آشنايي ندارد. همه مرده اند. اين كه خيلي بي انصافي است. پس موهاي اين دخترك را ... چند سالش بود. هفت ساله. امااو كه خيلي آشنا دارد. اندكي آنسوتر، معجزه ها همه آشنايان اويند. فرشته ها در شهرها به صف ايستاده اند براي نوازش وشانه موي او. باورم نمي شود. سرم را بلند مي كنم. همه جا پر شده از مرغ عشق. اين همه مرغ عشق يكدفعه از كجا پيدايشان شد. صداي پرهايشان از روي آوارهاي بم هست تا تمام كوچه پس كوچه ها و خيابانهاي ايران. ||| دكه دار روبروي ساختمان خون گيري مرتب به آدمها مي گفت والا بلا ديگه خون نمي گيرن. بعد رو به ناشناس ديگر مي گويد والا اگه بشه اين مردمو شناخت. به نگاه ظاهري همه چيز قاطي و شلوغ است. از نظم خبري نيست. صف بهم ريخته، اماكسي اعتراض نمي كند. صف خون است.اين آقاي بغل دستي من مي گويد دو ساعت است كه توي صف ايستاده، امانوبت بهش نرسيد. دكه دار هنوز دارد به مردم مي گويد برگردند و چه دلسوزانه و از سر تكليف انگار. دكه اش را ول كرده و وظيفه خودرا به نحو احسن به مردم گوشزد مي كند. زير بغل مردي روزنامه اي تا شده است. تيتر كوچك آن راكنار تيتر بزرگ زلزله مي خوانم« انتخابات فراگير زمينه تشكيل مجلسي مؤثر» مردي با بلندگوي دستي به مردم مي گويد ديگر خون نمي تواند بگيرد ابزار كم است. فقط گروه هاي خوني منفي لطفاً. مرد بغل دستي من با دلخوري مي گويد حالا من چكار كنم؟ همه پول من بيست هزار نمي شود. به چه درد مي خوره. من بايد خون بدم. امان از اين معجزه ها كه در لازم ترين لحظه ها انتخاب خود را انجام مي دهند. شما قرار است چه زماني اين معجزه ها را انتخاب كنيد؟ باورم نمي شود. از ميان آوارهاي فرو ريخته بم، اين همه مرغ عشق از كجا پيدايشان شد. امروز چه روزي است؟ نكند همان «افق روشن» است كه ... روزي ما دوباره كبوترهاي مان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت | روزي كه كم ترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادري است روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه اي ست و قلب براي زندگي بس است.
|
|
|
|
|
پس لرزه هاي يك زلزله در يك بيمارستان
«سعيده» بايد زنده مي ماند ...
همه چيز در ۱۲ ثانيه ناقابل اتفاق افتاد. همان ۱۲ ثانيه اي كه ما از عبور آن چيزي متوجه نمي شويم. همين ۱۲ ثانيه ناقابل توانست يك شهر را به راحتي خوردن يك قلپ آب به هم بريزد! گوشم يك هفته است كه از اين حرفها پر شده است. داشتم به همه اين چيزها فكر مي كردم كه رفتم توي بيمارستان. نگهبان پشت سرم داد زد: «خانوم نرو. وقت ملاقات تمومه». اهميتي ندادم. رفتم تو. از پرستار پرسيدم؛« مجروحين زلزله كجا هستند؟» اصلاً لازم نبود بپرسم.چون مردم آن جا ازدحام كرده بودند. داخل اتاق آخر شدم. باز هم اصلاً لازم نبوددنبال شخص خاصي بگردم. چون آدم ها دور تا دور تختش ايستاده بودندو سؤال پيچش مي كردند. مريض هاي ديگر يك جوري مهجور افتاده بودند. توجه همه به سمت كساني بود كه از بم آمده بودند... آفتاب سوختگي صورتش مرا ياد نخل هاي بم و آفتاب داغ آن جا مي انداخت. بالاي چشمش كبود شده بود. لهجه اش شبيه جنوبي ها به نظرم مي آمد. پايش شكسته بود و دور گردنش هم حسابي باند پيچي شده بود. انگار به وجود مردم عادت كرده بود. برايشان حرف مي زد و با صبر و حوصله هر چه مي خواستند برايشان مي گفت. از خانواده اش و ... صبح روز جمعه مادر و پدرش در بم نبودند. به شيراز رفته بودندو او مانده بود وعمويش به همراه خانواده. نام خودش را نگفتم. «سيف اله حكيم زاده»، هيجده ساله. وقتي گفت كه فقط هيجده سال دارد، يك لحظه به اين فكر كردم كه چه تجربه اي را پشت سر گذاشته است در سن ۱۸ سالگي! گفت: «خانواده عمويم همگي فوت كردند. اما خانواده من زنده ماندند. آن شب دو تا از دوستهايم هم شب را پيش من مانده بودند، يكي شان كه تازه نامزد كرده بود از اين دنيا رفت و آن يكي را نمي دانم چه بلايي سرش آمده.» صداي پچ پچه ها را مي شنيديم كه: «آبجي، بياگوش كن داره تعريف مي كنه!» وقتي سيف اله حرف مي زد با تن صدايش، احساسات آدم ها پايين و بالا مي شد. سيف اله از لحظاتي مي گفت كه براي ما تهراني ها، دور از دسترس بود: «زلزله كه آمد، ستون وسط خانه ويران شد و سقف پايين آمد. تا آمدم به خودم بجنبم،ستون روي پايم افتاد. ۱۲ ساعت به همان حال ماندم. پيش از آنكه ازهوش بروم، از آدم هاتقاضاي كمك مي كردم. اما آن قدر حجم حادثه بالا بودكه كسي به من توجهي نمي كرد. هر كس فقط مي خواست خانواده خودش را از زير آن همه خاك بيرون بياورد... روي كمد كنار تخت سيف اله پر از خوراكي بود. مردم مي آمدند و مي رفتند و براي زلزله زدگان هديه مي آوردند. چيزي كه بيش از هر چيز به چشم مي آمد اختلاف سطح ملاقات كنندگان بود. آن جا ديگر هيچ فرقي نمي كرد كه از چه قماشي باشي. فقير يا ثروتمند. پايين شهري يا بالا شهري. توي بيمارستان ميان نگاههاي مردم يكدستي و يكپارچگي مي ديدم كه هميشه دلم مي خواست در همه جا آن را ببينم. اي كاش اين حس زيبا هيچوقت ازياد ما مردم ايران نرود. طبقه دوم باز هم ازدحام جلوي يك اتاق ديگر. خانومي بسيار شيك پوش آن جا ايستاده وتوي دستش يك دسته اسكناس پانصدي است. به دست هاي ملاقات كنندگان نگاه مي كنم. در دست هر كس چيزي است. يا پول يا مواد غذايي. سعيده، سام زاده برخلاف سيف اله، پوست سفيدي دارد. قيافه اش مرا ياد شمالي ها مي اندازد. جوان است. تازه ۳۱ ساله است. دختري هفت ساله دارد. تازه چند ساعت است كه از اتاق عمل بيرون آمده. پايش به شدت آسيب ديده. تمام بدنش به طور عجيبي ورم كرده و آثار كبودي و زخم ديده مي شود. دور چشمهايش كبود و زخمي است و ... صداي سعيده ضعيف است . دايي اش كنارش نشسته و از او پرستاري مي كند. اين جا هم آدم ها ازدحام كرده اند. همه دوست دارند باسعيده حرف بزنند. اما سعيده نمي تواند. آخر ۳۶ ساعت زيرآوار مانده بود! ۳۶ ساعت زير ۳ متر خاك! با دايي حسين حرف مي زنم. دايي حسين مي گويد:« گروه امداد دير رسيدند. اما خدا را شكر كه رسيدند و فاطمه دختر سعيده، بي مادر نماند. شوهر سعيده و مادر شوهرش زير آوار زلزله جان دادند. گفتم: «سعيده مي داند شوهرش ديگر پيشش نمي آيد؟» گفت: «مي داند. گريه هايش را براي از دست دادن شوهرش كرده اماشايد تنها خوشي اش اين است كه فرزندش زنده مانده و خدا راشكر آسيبي نديده.» پرسيدم:« بعد از اين همه وقت، توي آن سرما، چطوري سعيده را بيرون آوردند؟» دايي حسين گفت:« با لودر ۳ متر خاك را كنار زدند و سعيده بيهوش از زير خروارها خاك بيرون كشيده شد.» با خودم فكر كردم «سعيده» بايد زنده مي مانده كه حالا زنده است. لودر؟! ضربات اين لودر كه او را بيرون كشيده، مي توانسته دور از چشم همه، يك ضربه به سر او وارد كند و ... از دايي حسين پرسيدم، خودت چطور؟ خانوده ات؟ «گفت» همه ما سالم هستيم. خانه ما از آجر و سنگ بود. ديوارها ترك خورده اما سقف بر سر ما آوار نشد.» زن شيك پوش جلو آمد. به سمت دايي حسين رفت. اسكناس هاي پانصدي را جلو برد. گفت:« برادر مي خواستم براي خواهر زاده ات شيريني بياورم. اماگفتم خودت هر چه دوست داشتي برايش بخر.» دايي حسين تشكر كرد. بعد از زن خيلي هاي ديگر آمدند كه در حد جيب خودشان به مجروحين كمك كردند. (گرچه شايد خود من بااين شيوه كمك رساني موافق نبودم كه پول را در دست هاي دايي حسين بگذارند، امااين هم يك جور دلسوزي و مهرباني بود و همه ما به خصوص دايي حسين اين را خوب مي دانست.» سعيده دست هاي ورم كرده اش را به سختي تكان داد. طاقت نياوردم. بالاي سرش رفتم. پرسيدم:«ديگر كي؟ چه اتفاقي افتاد؟» با صداي گرفته اش كه انگار از ته چاه درمي آمد، گفت:« آن قدر هولناك بود كه ... شوهرم رفت. ۸ سال با او زير يك سقف زندگي كردم. چه بگويم؟ ديدم كه دارد مي ميرد. ديگر هيچ اميدي نداشتيم به اين كه زنده بمانيم. وقتي بيرون آمدم، چشم هايم را كه باز كردم، ديدمش كه افتاده بود با دهان پر از خاك. پيشاني اش را بوسيدم. اشهدش را خواندم.ديگر مي خواهي چه بگويم؟» ديگر نمي خواستم چيزي بگويد. فقط مي خواستم راحتش بگذارم. با غم هايش. از بيمارستان بيرون آمدم. با اندوهي كه از همين حادثه مهيب روي دلم نشسته بود. توي اين حادثه طبيعي (!) نه مي تواني كسي را مقصر كني كه از اندوهت كاسته شود و نه ... هيچ! بگذريم!... اگر ساعت پنج و نيم صبح آدم ها خواب نبودند، اگر خانه ها خشتي نبودند، اصلاً اگر زلزله نمي آمد. ..
|
|
|
|