|
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
|
|
|
|
جمعه انتظار
|
|
|
|
گذري از گذر مستوفي
|
|
|
|
|
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
اجاره وخوش نشيني؟
فرزام شيرزادي آقاي پارسا رأفت نيا دردش سه برابر و بل هفت هشت مرتبه از آن هم بيشتر شده است. روزگاري نگران بودكه چرا مصيبت گريبانش را رها نمي كند. ولي حالا به جايي گير افتاده است. از بس از اين بنگاه مسكن به آن يكي رفته، علاوه بر كوفته شدن ساق پاهايش، مغزش نيم سوز شده است. به دلش مي گويد غلط كرده هر كه مي گويداجاره نشيني، خوش نشيني است و حجت خان عندليب پور رئيس مشاورين املاك جنوب تهران باد به غبغب مي اندازد و رو به پارسا مي گويد: ـ قيمت اينجا با جردن و قيطريه فرقي ندارد. مي خواهي صد و چهل هزارتومان پول بدهي و قصر بگيري. ـ من كي گفتم قصر. ـ پس چي؟ ـ دوخوابه بدون تلفن. خدا را شكر ماشين هم ندارم. ـ داشتي هم تو كوچه نمي رفت. اين موردي كه عرض كردم خدمتتان، كوچه اش ۱/۵متري است. اون يكي هم كوچه اش هفتادسانتي است. ـ چقدر پول پيش مي خواهد؟ ـ دوميليون. ـ اهل تخفيف نيست. ـ اهل هيچ چيز نيست، صاحب خانه سالمي است. بعد جناب عندليبي پور خنديد و بلندبلند هم خنديد و آنجا بودكه پارسا عميقاً دريافت دندانهاي بالايي آرواره طرف خيلي پيش از اينها فرو ريخته است و بعد هم متوجه شد كه بنا به همان دليل كوچك سبيلهايش را بلند كرده تا نبود دندان هويدا نشود. به هر دري زد تا خانه جفت و جور كند و ناچار نشود اسباب و اثاثيه اش را بريزد كف خيابان. از بس سر و كله زده بود با مالكها وخواهش و تمنا كرده بود، نيمه شبها خواب نمي ديد! و كابوسي ميان خانه دار شدن و نشدن با عرقي سرد متمايل به گرم كه همان ولرم است، از خواب مي پراندش. مردي ميانسال با شكمي برجسته و كله اي گرد در رؤيا به او خيره شده بود و سينه پيش داده بود و ميان چنگ خونينش فشرده بودش و پارسا هوار زده بود و از تخت پايين افتاده بود و دنده اش سوزش اندكي را به مغزش رسانده بود و بعد از ترس پول درمان تا مدتها با دنده افگار كنار آمده بود. حميد كپ كپي همكارش در اداره خواسته بود تا حال و هواي او را عوض كند. نيشگوني از دنده او گرفته بود و هنوز نخنديده كه دود از دنده پارسا برخاسته بودو براق زل زده بود به چشمان و غ زده كپ كپي و همكارش براي چندمين بار در عمر نكبت بار و احتمالاً طولاني اش به واقع كپ كرده بود. سراب خانه نداشتن و سرافكندن ميان اقوام و مصيبت هاي مضحك در گردونه چشم و هم چشمي پارسا را واداشته بود تا روزي سه بسته و يك نخ سيگار «فروردين» بكشد. به هر كس روانداخته بود براي پول و به هر جور و ناجوري گفته بود كه براي بيعانه و پول پيش آپارتمانش نيازمند يك ميليون تومان است. حاضر بود از هر نفر پنجاه هزار تومان بگيرد تا بيچارگي اش لااقل براي چندوقت رفع شودكه نشد. آقاي نادر مصور موقع نشان دادن خانه حسن فيلسوف زاده، تاجر لاستيك اتومبيل گفته بودتو اين منطقه خانه اي با اين قيمت و امكانات پيدا نمي شود و پارسا وقتي به اتاق پذيرايي نظري انداخته بود متوجه شده بودكه اگر به ديوار تكيه بدهد و پايش را دراز كند، نوك انگشتان شست پايش به ديوار مقابل مي خورد. ولي درست نيم ساعت بعد مصور گفته بود فيلسوف زاده تاجر بدنام و دندان گردي است و خانه اسماعيلي مناسب تر است. پارسا جان رسيده بود به نوك زبانش و اگر براي زيرزمين خانه رسول كفاش زاده قرارداد نبسته بود، يكي از راه مي رسيد و جانش را از نوك زبانش مي ربود. حالا پارسا رأفت نيا براي اينكه پول ندارد، يخچال را با كمك پسرش جليل مهندس كول كرده و از پله ها پايين مي رود و شايد نمي داند كه فاصله افتادن بين مهره هاي كمر با وضعيت جيب او هيچ گاه علاج نمي شود. همسرش، رب النوع غرغر هنوز سه ساعت از پيچيدن وسايل آشپزخانه نگذشته كه چهار بشقاب و دوليوان را خرد و خاكشير كرده است. پارسا در راه پله، رختشويي روي كولش است و يك سال آينده فكري مي كند كه دردش شش برابر و بل چهارده و شانزده مرتبه از آن هم بيشتر مي شود.
|
|
|
|
|
جمعه انتظار
جاري جويبار رحمت
اي يد باسطه الهي! در انقباض سرد گناهان، دستان گرم تو است كه دستگير ما است اي چشمه سار زلال نبوي! در جاهليت آخرالزماني، چشممان تنها به كعبه و ظهور تو است. اي همسفر قرآن در منازل نوراني! در جمود سخت سنگدلي ها، دل به تو داده ايم تا از قساوت و شقاوت برهيم. اي ستاره قطبي شب ظلماني غيبت! در بيابان بي كسي، تنها اميدمان به تو است و نگاهمان به آسمان دوخته شده تا به بيراهه نزنيم. اي عدل گستر الهي! در ظلم خانه ظلماني جهان، حيات، تشنه آب گواراي عدل تو است. اي آبشار رحمت الهي! مي آيي و بر شوره زار غضب الهي، بر ما بندگان ناسپاس، جويبار رحمت جاري مي كني. بيا كه قدسيان و ملكوتيان فرمانبردار تواند. بياكه جنيان و انسيان مطيع تواند. بيا كه طبيعت، رام فرمان تواند. بيا كه دشمن نيز تسليم امر تو است وگرنه مدفون به دست تو است حتي اگر پنهان شده زير سنگها باشد. بياكه طلوعت، غروب همه دشمني ها و نفاقها و كينه ها است. خفاشاني كه طلوعت را جشن نگيرند كيست كه به عزايشان بنشيند؟ بياكه نداي ظهورت، پيام آور امنيت است و عدالت. بياكه جهان، منتظر عدالت تو است. حسن طالعي
|
|
|
|
|
گذري از گذر مستوفي
كنار حوض قلمداني با شبكلاه ترمه اي
|
|
|
پويا لطفيان آرام آرام بازارچه ها و گذرهاي طهران قديم از خاطرات محو مي شوند. گذر مستوفي يكي از همين كوچه محله هاست كه هفتاد سال گذرگاه مردان تاريخ ساز ايران بود. كابينه دوم قوام السلطنه كه برافتاد، روزنامه هاي سوسياليست زمانه كه طوفان فرخي هم يكي از آنها بود، رئيس الوزرا را خود سرمرتجعي دانستند كه دست طبيعت او را از دايره با مشت و لگد رانده است. مردم هم به شادباش اين برافتادگي، ساز مخالف مدرسيان مجلس را كوك مي كردند؛ تا آن كه مؤتمن الملك، رئيس مجلس شوراي ملي، تمايل اكثريت نمايندگان را براي رياست وزرايي ميرزاحسن مستوفي الممالك به احمد شاه رسانيد. همان ميرزا حسني كه در نوشته هاي عارف قزويني، ميهن پرستي شريف و مردم دار معرفي مي شود. ميرزا حسن، فرزند ميرزا يوسفي است كه پنجاه سال دربالاترين مقامات دربار ناصري، مستوفي الممالك و صدراعظم بود. درويش مسلكي ميرزايوسف آنچنان بود كه «هر روز صبحگاه كه از اندرون خانه بيرون مي آمد، كنار حوض قلمداني حياط بيروني با شب كلاه ترمه حاشيه دار، قدم مي زد و خوش داشت كه هر كس تعارفي برايش بياورد؛ ولو يك بشقاب شلغم پخته باشد. به بابا قلندرشاه كه در باغ ونك شميران مدفون است، حسن اعتقادي داشت و با ميرزا حسن معروف به ديوانه و سيدهندي معروف به درجه، اغلب ايام به كيمياگري مشغول بود. اشخاصي كه با او كار داشتند، در آن ساعت صبح، هديه اي برايش مي فرستادند. مثل يك قلمتراش راجز، يك جفت ملكي آباده اي، يك كشكول درويشي كار هندوستان، يك جلد كتاب خطي، يك قلمدان، يك شانه عود منبت و يك شال كمر.» پسرش ميرزاحسن هم خلق و خويي درويشي داشت و در دوره مشروطيت، بيش از پانزده بار وزير و يازده مرتبه هم نخست وزير شد و تهراني ها همواره او را به مجلس شوراي ملي مي فرستادند؛ تا آن كه در ۱۳۰۷ هـ . ش كه قوانين رضاخاني، دخالت قهري خود را در انتخابات مجلس نشان داد، ميرزاحسن هم نمايندگي مجلس را نپذيرفت و سرانجام در اوج ديكتاتوري پهلوي اول به طرز مشكوكي درگذشت. با اين همه، خاندان مستوفي ها حتي در دهه بيست هم مورد توجه اهالي محل بودند و خانه اجدادي شان، محل تشكيل جلسات انجمن محلي بود. حاج عبدالله رئيسي كه در همان دهه بيست، عضو انجمن محل بود و در همان سالها مغازه ميوه فروشي چهارراه گلوبندك را با پدرش مي گرداند، مي گويد: «ميرزا حسن، آدم خيلي خوبي بود. پسرهاي او هم، دكتر محمد مستوفي الممالك و احمد بودند كه من و احمد در ابتدايي هم كلاس بوديم. دكتر محمد، رئيس انجمن محل بود و هر كسي هر كاري داشت، در خانه مستوفي ها بود. من هم عضو انجمن محل بودم. اما مغازه ميوه فروشي فرصت چنداني به من نمي داد. شب كه جلسه مي رفتم، يكي دو ساعتي مي نشستم وبعد مي آمدم مغازه. اول احمد مرد كه كوچكتر بود و بعد هم دكتر محمد. واقعاً بزرگ زاده بودند. حالا از بچه هاي ميرزا حسن، تنها ملك خانم زنده است كه بعضي وقت ها به ما سر مي زند و به عنوان بزرگ زاده به من ميوه فروش زاده سلام مي كند. عقد كنونش را هم يادم است. اواخر دوره رضاخان بود يا اوايل آريامهر كه با پسر معيرالممالك ازدواج كرد. تمام خانه از ميوه هايي كه از پدرم خريده بودند، پرشده بود.» خانه اجدادي مستوفي ها، هنوز هم از پس يك و نيم قرن، يك درش در چاله حصار باز مي شود و در ديگرش در انتهاي كوچه درويش. كوچه اي كه دهه هاست پاتوق دراويش علي ولي الهي است و پس از انقلاب، نام آن را مستوفي جديد گذاشته اند. بن بستي كه از ميان گذر مستوفي سردرمي آورد و اين گذر كه بازارچه و سه راهي كوچكي است، رهگذران را از ميان كوچه ها و بازارچه هاي ديگر تا ميدان شاهپور، خيابان خيام، چهارراه گلوبندك و خانه و باغ نمانده معير مي برد. اين روزها نام معير را بر كوچه اي گذاشته اند كه حتي تا اواخر دهه بيست هم از ميان باغ اجدادي معيرها مي گذشت. از اين باغ تا گذر مستوفي، كوچه اي بود كه هنوز هم به بهانه سالها سكونت كليميان تهراني، نامش را كليسا گذاشته اند. حالا و درميانه هاي اين كوچه، تنها كليسايي از آن روزگار بجاست كه بر در آهني اش نوشته اند:«آسايشگاه سالمندان گئورگ مقدس». در انتهاي كوچه كليسا و ابتداي گذر مستوفي، چندي است كه دستي بر مسجد يك طبقه وبي گنبد و مناره كشيده اند و سي چهل سال مي شود كه چراغ تكيه حاج رجب علي خاموش است. بساط سقاخانه كنار حمام گذر را هم برچيده اند و كك پران دلاك ها تا به آنجاست كه خزينه هاي مردانه و زنانه آن سالهاست آبي به خود نديده اند. آب شاه هم از ميان گذر نمي گذرد و راهش را از بالادست كور كرده اند تا «جبار»، مير آب دهه هاي ۲۰ و ۳۰ گذر مستوفي، غربالش را بياويزد. حالا آب را در همين نزديكي ابتداي گذر، به زور از دل زمين درمي آورند تا جوي ها ي پايين دست را آب بيندازند. حاج رجب نام ديگري كه بزرگ شده گذر مستوفي است و اين روزها مغازه كوچك ميوه فروشي اش را روبروي محل تكيه حاج رجب علي علم كرده است مي گويد: «۵۵ سال پيش، اوستا معماري بود كه براي نجاري مقابل مسجد مستوفي كاري مي كرد. من شاگرد بنا بودم و با روزي ۵ زار مزدي كه اوستامي داد و بعدها يك تومان شد، صبحانه دوقراني نان و حلوا مي خريدم. همان سالها بود كه هر هفته يا پانزده روز يك بار، ميراب محله را خبرمي كرد كه«امشب، شب آب است». مردم هم آب انبارها را تميز مي كردند و ميرآب، آب را بازمي كرد و آب انبارها از راه آبي كه به همه خانه ها مي آمد، پر مي شد. مردم محل هم به دلخواه به ميرآب پول مي دادند. اما هميشه هم اينطور نبود. اگر ميرآب برايمان آب نمي انداخت، باباي خانه با چوبي كه به دست داشت، سركوچه مي ايستاد تا آب ما را كس ديگري نبرد.» اين روزها، مثل حمامي ابتداي گذر، بساط علي قهوه چي زير طاقي هم چنگي به دل نمي زند و تنها نانوايي سنگكي زيرگذر مستوفي است كه تنورش داغ است و اصغر شاطرش، ارث پدري را چون نوادگان معير نفروخت و هنوز باغش، بوي دار و درخت مي دهد. زمين خاكي گذر را هم تنها آنهايي ديده اند كه قبل از شهريور بيست، چايي شان را با قند سيري هفت شاهي و شكر يك من، چهارده زار شيرين مي كردند. حتي گذر خاكي را مردماني كه گذرشان پس از سردي آتش جنگ به گذر مستوفي مي افتاد، يادشان است و شنيده اند كه حجره هاي بازارچه گذر را به تاجر اجاره نمي دادند؛ چرا كه تنها ميوه فروشها و بقالها بودند كه بساطشان تا ۱۲شب به راه بود و با چراغ زنبوري حجره شان، كوچه و گذار را روشن مي كردند. يكي از اين آدمها، «حاج سينا »ست كه مي گويد: «آذر سال۲۴ بودكه فرقه دموكرات با حمايت روسها در آذربايجان تشكيل شد. من تحت تعقيب قرار گرفتم و اواخر همان سال بودكه به تهران آمدم. تازه داشتند بانك ملي بازار را مي ساختند و دور پارك شهر را ديوار مي كشيدند. دو سال قبلش، روسها آيت الله حاج سيداصغر آقاخويي، پدرخانم من را كه از علماي معروف تهران بود، تبعيد كرده بودند و ايشان درگذر مستوفي خانه اي داشتند. آن روزها، گذر مستوفي مثل اميريه و منيريه، يكي از بهترين محله هاي تهران بود. به غير از مستوفي الممالك كه مردم از او به نيكي يادمي كردند، خانه بزرگ حاج عباس قلي بازرگان هم در همان حوالي بود. روزهاي تاسوعا و عاشورا، دسته آذربايجاني ها از خانه پدر مرحوم مهندس بازرگان به بازار مي آمدندو بزرگان بازار به همراه خود حاج عباس قلي كه مرد موقر و متديني بود در جلو دسته ها حركت مي كردند. همان سالهاي ۲۴ و ۲۵ بود كه خرابه هاي مسجد چاله حصار را مرمت مي كردند. پس از آن با نظارت پدرخانم من و همكاري اردبيلي هاي ديگر، مسجدتمام شد و از آن به بعد اسمش راگذاشتند «مسجد اردبيلي ها...» در همان دهه هاي ۲۰ و ۳۰ بود كه بقالها، خواروبار و ميوه فروشهاي گذر مستوفي، بار را با درشكه از ميدان اعدام مي آورند و مشتريان گذر، بر سر قيمت ۵ يا ۶توماني روغن حيواني و كره با حجره داران چانه مي زدند و رزازها هم وقتي لباس پلوخوري را به تن مشتريان مي ديدند، برنج ۱۸زاري را ۲تومان حساب مي كردند. از طرفي برخي از مشتريان ، جنسشان را از چرخي هايي مي خريدند كه چهارچرخه شان به تمام كوچه پس كوچه هاي گذر مستوفي سرك مي كشيد. حاج عبدالله رئيسي كه زمستانها از شميران و نياوران گل مي آورد و ميوه فروشي را گل فروشي مي كرد، مي گويد: «حتي بستني را هم با چرخ بسيار زيبايي كه كماني چوبي داشت و از آن چراغي آويزان بود، مي فروختند. محمدريش، حاج كريم و اكبر مشتي، سه شريكي بودند كه بستني را توي چرخشان درست مي كردند و به كوچه پس كوچه ها مي آوردند؛ از سر كوچه مستوفي، كنار خانه آسيد سلطان وزير كه صنار مي گرفت و براي چشم خورده ها، تخم مرغ مي شكست تا كوچه حمام تابش كه سمت جنوبش، كالسكه خانه و خانه نوكرها و كلفتها و زنهاي ميرزاحسن مستوفي الممالك بود. ميرزاحسن كه به رحمت خدا رفت، زنهاي صيغه اي او هم رفتند زن اين و آن شدند.» در ميانه هاي گذر، گنبد گلي مسجد مستوفي الممالك آن قدر كوتاه است كه به قول آخرين امام جماعت مسجد، تنها متدينين را در خود جاي مي داد. به گمان او كه حالا در حلواپزان مسجد مستوفي، صبحش را در بقالي كوچكش شب مي كند: «مسجد، زورخانه مستوفي الممالك بود. پيشترها كه گذر مستوفي از ميان محله اي مسكوني مي گذشت و هنوز بازاريان، خانه هايش را انبار نكرده بودند، مسجد مستوفي پر از زنها و مردهايي مي شد كه يا ساكن محله بودند يا از ميان گذر مي گذشتند.» حالا چند ماهي است كه بر بروروي مسجد مستوفي دستي مي كشندتا شايد تنهايي اين سالها را از ياد ببرد. خانه هزار و ششصدمتري مستوفي ها هم در سالهاي پس از انحلال انجمن محل، پذيراي مجالس عروسي و عزاداري بود كه گاهي هم سرايدار قديمي اش اجازه مي داد تا پلاني از يك فيلم سينمايي در حياط و اندروني و بيروني خانه برداشته شود. هرچندكه در زمان حيات دكتر محمد مستوفي كه فرزند بزرگ آخرين مستوفي الممالك قجرها بود، صندوقخانه اجدادي را به حراج گذاشتند و از درون آن چندين قلمتراش و قلمدان، شانه عود و چندين صندوق ملكي شيراز و كشكول و تبرزين و عصا بيرون آمد؛ با اين حال دكتر محمد گفته بود اگر ورثه بخواهند خانه را بفروشند و به من فشار بياورند، آن را به ميراث فرهنگي واگذار مي كنم.پس از مرگ دكتر محمد، عذر سرايدار خانه را هم خواستند و در اين سالها، در خانه بسته است. پانويس: ۱ـ سياستگران دوره قاجار ـ احمدخان ملك ساساني ـ به كوشش سيدمرتضي آل داوود
|
|
|
|