يكشنبه ۱۴ دي ۱۳۸۲ - ۱۲ ذيقعده ۱۴۲۴
Sun, Jan 4, 2004
گفت و گو
شماره ۲۶۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
نگاهي به بنيان هاي فكري شعر امروز
نبرد عين و ذهن
در گفت وگو با منوچهر آتشي ، شاعر
150099.jpg
يزدان سلحشور
منوچهر آتشي [متولد ۱۳۱۰] تنها بازمانده نسلي است كه به غول هاي شعر معاصر مشهورند؛ نسلي كه نيما، شاملو، فروغ، اخوان و سپهري درآن نام آورترند، گرچه نمي توان به سادگي از نام هاي نصرت رحماني و نادر نادرپور صرف نظر كرد. نخستين دفتر شعر آتشي با نام «آهنگ ديگر» در ۱۳۳۸ منتشر شد. تا دي ماه ،۱۳۸۲ مجموعاً ۱۳ كتاب شعر از او به چاپ رسيده كه «حادثه در بامداد» در ۱۳۸۱ به عنوان «كتاب سال شعر» معرفي شد. افتخاري كه بيشتر شامل حال ژوري هاي اين جايزه شد تا آتشي!
از آتشي چندترجمه هم به چاپ رسيده كه مشهورترين شان «فونتامارا » اثر بسيار مشهور «سيلونه» و «جزيره دلفين هاي آبي رنگ» از «اسكات ادل» است . آتشي، هم اكنون پنج كتاب در دست انتشار دارد كه درمورد نقد وتحليل آثار نيما، شاملو، فروغ، اخوان و سپهري است . او عضو شاخص ژوري هاي «جايزه شعر كارنامه» است ومسؤوليت صفحات شعر اين ماهنامه را نيز برعهده دارد. ديدار ما در صبحي سرد، درآخرين روز آذرماه اتفاق افتاد. آتشي هفتاد ودوساله ، اكنون بيشتر به «گونترگراس» شبيه است تا به تصويري كه از وي، روي جلد كتابهاي نخست اش به چشم مي خورد يا در صفحات فردوسي به سردبيري عباس پهلوان. او آرام سخن مي گويد و آهسته. صدايش خش دار است وهنوز لهجه بوشهري در آن مشهود. هنوز همان شهرستاني دهه سي است كه «نصرت رحماني » تهران نشين از چاپ شعرهايش سر باز مي زد. گرچه قبراق نشان مي دهد و ده سالي جوانتر از سن اش، با اين همه يكي از كاركنان ماهنامه به سراغش مي آيد تا نام داروهايي را كه بايد از داروخانه تهيه كند جويا شود. آتشي، خسته است . مرا به ياد پيرمردي از داستانهاي «استاين» مي اندازد كه از راههاي دور برمي گردد تا بر «كنده »اي پير بنشيند و… ديگر نه به خانه اي نيازمند است نه به قايقي .

* جناب آتشي ، چطور است از دهه سي شروع كنيم. دراين دهه است كه نيما از محاق درمي آيد وشعر شاگردانش هم آرام آرام واردجامعه مي شود يا بهتر بگوييم توسط جامعه پذيرفته مي شود. سؤال اين است كه در جامعه اي همنشين با شعر كلاسيك، چه اتفاقي روي مي دهد كه شاعران نوگو نه تنها جايي براي خود باز مي كنند كه بعدها در دهه چهل، در حد ستارگان سينما و موسيقي مشهور مي شوند وشعر نو به قالب مسلط روزگار بدل مي شود؟
\ اين تحولات بريك پيش زمينه اجتماعي استوار است . بدون شناخت آن نمي توان به درك اين فرايند نائل آمد. مي دانيد كه نيما با سرودن «افسانه» طبل را به صدا درآورد: «شعر ازاين پس اين است ونگاه شاعر بايد اين گونه باشد». يعني شعر سوبژكتيو ما ـ آنگونه كه خود در يكي از نامه هايش مي گويد ـ بايد به شعري ابژكتيو بدل شود. شاعر بايد از ذهن به عين برسد نه از عين به ذهن. بزرگترين دستاورد نيما، شكستن مصراع ها نبود تغيير هستي شناسي ما بود. اين هستي شناسي، رفته رفته در جهان پس از شهريور بيست، معادل هاي اجتماعي يافت يعني جامعه ايران از جامعه اي غرق در ذهنيت به «جامعه جهاني غرق در عينيت » پرتاب شد بنابراين دنبال طرزتفكري به راه افتادكه منطبق با شرايط بود. شاعران هم ، به نوبه خود بخش هايي را انتخاب كردند كه به مذاقشان خوش مي نشست . پيش از آن، ميرزاده عشقي بيشتر به دنبال جلوه هاي ظاهري «افسانه» رفت يا شهريار، هرگز نتوانست از پوسته «ذهن گراي» خود خارج شود. شهريار به رغم تأثيراتي كه از «نيما» پذيرفت ودر شعرهاي آزاد وچهارپاره اي اش مشهود است وشايد در شعرهاي تركي اش مشهودتر، هنوز متعلق به تفكر پيش از نيماست؛ يا في المثل دكتر محسن هشترودي هم با چهارپاره هايش چنين مسيري را انتخاب كرد...
*ميرزاده عشقي و دكتر هشترودي را مي توان به راحتي از گردونه «علاقه پاياني ذهنيت جمعي » كنار گذاشت اما «شهريار » به رغم انتخاب مسيري كه «خلاف آمد» نيماست به «چهره يكتا»ي شعر معاصر به عنوان «نمادي از شعر» بدل مي شود...
\ جامعه ايران، دچار دگرگوني ماهوي كه نشد به دنبال تطبيق جهان ذهني خودبا جهان عيني معاصر رفت يعني جهان ذهني اش را حذف نكرد آن را پنهان كرد؛ بنابراين شاعري مثل «شهريار» كه نمادي از اين وضعيت متناقض بود به شاعر يكتاي اين وضعيت متناقض بدل شد. ما هم از شعرهاي او لذت مي بريم ما كه عوض نشده ايم؛ شده ايم؟ «شهريار» نمونه يك «شاعر مستعد هم نمودار با وضعيت» است. به نظر من، شاعران كلاسيك گوي مستعدتري هم داريم اما نمودار ذهني هيچ كدام از آنها تا به اين حد، به «نوسانات ذهن جمعي ما» نزديك نيست...
* خب! حالا كه داريم به عقب برمي گرديم به جريانات راديكال تر و محافظه كار هم اشاره اي داشته باشيد...
\ توللي را مي توان سردمدار جبهه محافظه كاري ناميد كه از حرفهاي نيما، بخش توجه به «ابژه » را درك كرد اما از ساختاري كردن آن ناتوان ماند؛ البته بايد پذيرفت كه شعرهاي توللي بود كه توانست پلي را براي عبور شاعران جوان از «كلاسيك» به «نو» تشكيل دهد. خود من، ابتدا با شعرهاي توللي بود كه به درك تازه اي از جهان دست پيدا كردم و بعد از اين طريق، متوجه نيما شدم. مشكل توللي آن بود كه گمان مي كرد تنها فاصله جهان كهن و جهان نو، در «معشوق ذهني » آن و «معشوق عيني » اين است! او معشوقش را عيني تصوير مي كرد اما معشوق عيني در جهان ذهني به چه درد مي خورد! اين اشتباهي بود كه «تندركيا » و «هوشنگ ايراني » نيز مرتكب شدند. آنها البته راديكال تر از نيما عمل كردند و سعي بر آن داشتند تا ارتباط «شعر امروز » را با سنت فرهنگي و فرهنگ ايراني قطع كنند؛ حاصل اين كوشش، جلوه هاي ذهني جهان عيني بود! تنها فرقي كه ميان كار آنان باكار توللي بود، اين بود كه توللي لااقل با اتكا به دانش شعري اش توانست شاعران زيادي را به سوي «شعر امروز» هدايت كند اما «ايراني » و «تندركيا» به رغم دانش وسيع شان از شعر غرب، همه را پراكندند. به نظر من، ايراد «ايراني » ـ لااقل نسبت به تندركيا ـ اين بود كه بر زبان فارسي تسلط نداشت. اكنون ما مي دانيم كه «زبان» ، «بود و نبود » شعر است. او در اين «بود و نبود » گرفتار آمد و به ساحل نجات نرسيد. به همين دليل است كه علي رغم نوگرايي هايش، جايي مستحكم در شعر امروز ندارد. شايدكمتر كسي بداند كه «ايراني »ترجمه هايي هم از قصايد «اسكاروايلد» و «اوپانيشادها » داشته...
* به چاپ هم رسيده؟
\ بله! ده، پانزده سال قبل كه ترجمه اي از يكي از قصايد اسكار وايلد در دست انتشار داشتم به نسخه اي برخوردم كه ترجمه همين قصيده از «ايراني » بود البته ترجمه خوبي نبود به دليل ضعفي كه او در «زبان» داشت؛ زبان فارسي را منظور دارم.
* برمي گردم به همان سؤال اول، از سالهاي ۱۳۳۲ و ۱۳۳۳ ، كم كم جامعه شعر نو را مي پذيرد، چرا؟
\ جامعه، جهان پيراموني را درك مي كند. اين «درك» از شهريور ۲۰ آغاز مي شود. جهان غرب هم ، هستي شناسي اش از ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ دستخوش تغييرات عميقي مي شوند.مردم ايران هم متأثر از اين تغييرات هستند. آن «آزادي» ناگهان به چشم آمده پس از جنگ اينجا هم رخي نشان مي دهد. مردم با روزنامه هاي مختلف آشنا مي شوند با آراي مختلف. به خشم مي آيند خوشحال مي شوند در هم مي كوبند مي سازند و جهاني آرماني را مدنظر قرار مي دهند. در دهه بيست هنوز آنقدر تنوع هست كه مردم درگير «انتخاب» نيستند. «كبوتر صلح» را همگام با «خروس جنگي» مي خوانند. به حرف هاي «طبري» همانقدر گوش مي دهند كه به انتقادهاي خليل ملكي. با شعر «توللي» عشق شان را مي كنند با شعر دكتر حميدي، دچار يأس فلسفي مي شوند. نيما وشاگردانش در سال هاي آخر دهه بيست، شاعران «مشت» و «آزادي» اند. كودتا از راه مي رسد. «مشت» و «آزادي» به «توسري» و «سركوب» بدل مي شود. مردم، ناگزير انتخاب مي كنند و اكنون ديگر مرثيه گو مي خواهند. و شاعران نوگو، مرثيه گويان اين شكست اند. «اخوان» كه تا پايان عمرش، ايدئولوژي اش «واگويي شكست» است. «شاملو» پا را فراتر مي نهد و اين شكست را به شكست انسان بدل مي كند. اينان چون به نياز جامعه پاسخ مي دهند مردم هم آنان را اندك اندك مي پذيرند.
* شما از «جهان عيني پيراموني» حرف زديد. در اينكه مردم ايران، طي دهه بيست با اين «جهان» نه تنها رودر رو كه «شاخ به شاخ» مي شوند هيچ حرفي نيست، در اين موضوع هم كه تنوع «آرا» ، مردم را در «انتخاب» دچار ترديد مي كند ـ لااقل در اين چارچوب زماني خاص ـ باز هم حرفي نيست، با اين همه مشخص نيست كه «زيبايي شناسي» مردم كه در دوره «مدرنيسم رضاخاني» دچار تغيير نشده چرا در دوره اي كه بايد ناگهان به قبل از اين دوران ـ يعني دوران قجري و بهترين حالتش ، مشروطه ـ ميل كند ناگهان فرسنگ ها از آن فاصله مي گيرد؟ عكس اين واقعه در ۱۳۵۷ هم اتفاق مي افتد يعني زيباشناسي مردم در زمينه هنر، ناگهان به قبل از دوره مدرنيسم رضاخاني رجعت مي كند. مي خواهم بدانم كه اين تأخير ربع قرني، به چه شيوه اي قابل توصيف است؟
* در ۱۳۵۷ ، ما با يك پيروزي رودرروييم و در ۱۳۳۲ با يك شكست زيباشناسي اين دو مرحله يكسان نيست. در ۱۳۳۲ ، يك حركت استبدادي با نمود ظاهري، «لمپن » ها مي آيد و بر يك حركت مدرن ملي پيروز مي شود. «مدرنيته» جزئي از حركت شكست خورده است بنابراين ادبيات اين شكست هم بايد در دل ادبيات مدرن معنا شود. در ۱۳۵۷ ، يك حركت ملي سنتي كه همه بدبختي هاي كشور را زير سر جهان مدرن مي بيند و مي آيد بر «مدرنيسم حاكم» ـ و البته نه بر مدرنيته حاكم ـ پيروز مي شود. پس ادبيات اين پيروزي بايد در دل ادبيات سنتي شكل بگيرد.
* خب ! در اين فاصله چه بر سر آن «جهان عيني» مي آيد كه مردم پذيرفته اند بايد در مقابلش، از ذهن به عين رو كنند؟
\ گفتم كه در دهه بيست، آن جهان ذهني پنهان مي شود اما از ميان نمي رود. مردم «مصلحت» را در اين مي بينند كه به عينيت رو كنند ودر سال ۱۳۵۷ ، «مصلحت» ايجاب مي كند كه به «ذهنيت» خود مجال عرض اندام دهند. اينكه مي بينيد از ۱۳۶۵ ، دوباره زيباشناسي هنر به سوي «عين» رو مي كند به اين دليل است كه مردم در مي يابند كه به «مدرنيسم» نيازمندند و نسل تازه هم بر آويزه هاي به جا مانده از «مدرنيته» دست مي سايد، اكنون در ۱۳۸۲ ، مردم دوباره به «عين» رو كرده اند. اگر مي بينيد كه بازار شعر كساد است به اين دليل است كه شاعران قادر به تأمين نيازهاي مردم نيستند. اين ضعف شاعران اين دوره است و گرنه نسل عجيب و شگفت انگيز ما دوباره در هيأتي نو و در چهره هايي جوان سربلند مي كرد.
* از نسل شما كه هنوز چند نفري هستند، شما چرا چنين تجربه اي را تكرار نمي كنيد؟
\ كتاب هاي سابق من، هنوز با استقبال گسترده مواجه اند اما در مورد فضاهاي تازه و شعرهاي تازه ام اين استقبال كمتر است. در هر زمانه اي، نسلي نو بايد پرچمدار حركت باشد. تكرار گذشته بي معناست و سخن گفتن از حال، انرژي و نگاهي جوان مي خواهد.
\ جناب آتشي، در ،۱۳۳۸ اخوان نامه اي به يكي از دوستان خارج از كشورش مي نويسد و ناسزا را مي كشد به فروغ و نادرپور چرا كه كتاب هاي آنها پرفروش است اما «زمستان» او روي دستش باد كرده است! از ۱۳۳۸ تا ،۱۳۴۱ كه اخوان ديگر در حد ستارگان سينما و موسيقي مشهور است و حتي افسرهاي كشيك كلانتري ها هم به احترامش برمي خيزند و سلام نظامي مي دهند، تنها سه سال فاصله است. در اين سه سال چه پيش آمد كه نسل شما تا اين حد مقبول جامعه قرار گرفت؟
* اتفاقاً من موقع نوشتن سرگذشت فروغ، درگير همين سوال بودم. اين سه سال، شايد از اين جهت مهم است كه وجوه تبليغي شعر نو، افزايش مي يابد. موقعي كه در ۱۳۳۸ «آهنگي ديگر» چاپ و در ۱۳۳۹ منتشر شد به مناسبت انتشارش، مراسمي برگزار شد كه به همت «رويايي» شكل گرفت. اين مراسم، در موفقيت اين كتاب بسيار مؤثر بود در حدي كه، به فاصله اي كوتاه، به چاپ دوم رسيد. تا پيش از ۱۳۳۸ اين گونه مراسم ها، اگر هم بود، به آثار محافظه كار اختصاص داشت؛ يعني «زمستان» اخوان و «هواي تازه» شاملو از آن محروم بودند.
«اخوان» حق داشت كه از وضعيت ناراضي باشد چرا كه واقعاً آثار نوگرايان در آن سال ها، فروش خوبي نداشت. كتاب هاي اوليه فروغ را به اين دليل مي خريدند كه او نخستين زن شاعر بود كه به شكلي عريان از زندگي خود سخن مي گفت يعني شعر، عامل استقبال نبود آن عريان گويي عامل استقبال بود. نادرپور هم به موضوعاتي مي پرداخت كه بخش مردانه آن عريان گويي بود. در دهه چهل، مردم، تا حدودي آموخته شعر نو شدند و زندگي شان، آميخته با آن. اين ارج و قرب، حاصل آموختگي و آميختگي مردم بود.
\ از ،۱۳۴۱ مسير شعر نو، چيز ديگري مي شود. بعضي از شاگردان نيما دچار ريزش تاريخي مي شوند! بعضي ديگر، زمانه را تسخير مي كنند و از ۱۳۴۵ به بعد، نسلي نو پا به عرصه مي گذارد...
* اين ريزش تاريخي، بخشي به تغيير چشم اندازها برمي گردد، مثلاً به نظر من ظهور «رويايي» در ارتقاي شعر نو فارسي بسيار مؤثر بوده. البته من با چيزي كه بعدها به شكل اعلاميه شعر حجم ارائه شد كاملاً موافق نيستم؛ و كلاً مسير نيما را براين مسير ترجيح مي دهم با اين همه فراموش نمي كنم كه پيش از «رويايي»، حرفي از شگرد و ساختار و رويكردهاي نوين نقد ادبي در ميان نبود. «رويايي» دانش اين قبيل موضوعات را داشت. به فرانسه مسلط بود و از طرف ديگر، بر شعر كلاسيك ما. نظرات او بعدها، شعر همه را تحت الشعاع قرار داد؛ شايد فقط بتوان اخوان را مستثني كرد و شاملو را؛ كه اصلاً خود مسيري خودبسنده را مي پيمودند. به نظرم حتي آنها هم تحت تأثير جريان كلي جامعه ادبي، دست به تغييراني در نگاهشان زدند اگرچه ملموس نيست اما محسوس است! بالاخره بپذيريم كه اينها شاعران زمانه خود بودند و شاعر زمانه بودن، يعني توجه به همه چيز!
احمدرضا احمدي هم، در همين سال ها نوعي شعر ساده عاري از وزن را عرضه كرد كه بعدها، خيلي مشتري پيدا كرد...
\ يعني وضعيت منابع تئوريك آن قدر بد بود كه يك نفر مسلط به زبان، مي توانست بر شعر همه تأثير بگذارد؟
* دقيقاً ما به اين منابع دسترسي نداشتيم. گاهي يك نفر از خارج مي آمد مثل «مهرداد صمدي» يا «حسين رازي» كه آخرين تحولات را خبر مي آوردند. ما بيشتر، متكي به گفته ها و نوشته هاي نيما بوديم. اين «حسين رازي» رفيق اخوان بود و با هم نشريه اي را هم منتشر مي كردند. اولين بار «سرزمين هرز» اليوت را او ترجمه كرد..
\ يعني قبل از بهمن شعله ور؟
* بله! در دهه سي بود و بعد كه ... از ايران براي هميشه رفت؛ مهرداد صمدي هم، شعرهاي ديگر اليوت را ترجمه كرد مثل «يكشنبه خاكستري» و «چهار كوارتت». رويايي هم «پارك جوان» را از شعر فرانسه ترجمه كرد؛ يا «حسين هنرمندي» از «رمانتيسم يا سوررئاليسم» را منتشر كرد كه آن موقع، خيلي به درد ما خورد...
\ اين كتاب، همان «بنيان شعر نو در فرانسه» است؟
* نمي دانم! آن موقع كه چنين نامي داشت و از «بودلر» شروع و به «پره ور» ختم مي شد...
\ شايد از قلت سواد من باشد اما آنچه كه به دست نسل ما رسيده يعني خود من ديده و خوانده ام «بنيان شعر نو در فرانسه» نام دارد...
* شايد بعدها نامش را عوض كرده... كتاب ديگري كه آن موقع خيلي مورد توجه بود، «رئاليسم» از دكتر ميترا بود...
\بعد موضوع «موج نو» پيش آمد...
* بله! خب اينها بيشتر تحت حمايت فريدون رهنما بودند در همان دفترهاي «روزن». به نظر من، خوب مي خواندند، اما در نهايت راه به جايي نبردند و بعدها، هر كدام به فكر سفرهاي زيارتي به شرق دور افتادند! ماندگارترين شان سهراب سپهري و احمدرضا احمدي بودند. سهراب در كتاب اولش، كاملاً متأثر از نيما بود، اما از كتاب دوم، شعر و نقاشي و بوديسم با هم آميخته شد. شعر سپهري كه اكنون مردم پذيراي آن اند، همان «موج نو» ي تكامل يافته است. به نظرم خيلي جاهايش را مردم متوجه نمي شوند، اما مجذوب هماهنگي آواها يا غريب بودن تصوير مي شوند. به هرحال سپهري مي دانست كه چه مسيري را در پيش گرفته. احمدي هم مي دانست. اينكه مي بينيد كه شعر احمدي اين قدر ـ چه در نسل خودش ـ و چه در نسل بعد، مقلد پيدا مي كند، نتيجه همين امر است...
\ بعد پايتخت شعري كشور از تهران به جنوب منتقل شد و آنان گفتند و شما نامگذاري كرديد: «شعر ناب»!
* به نظر من، «شعر ناب» مجموعه اي بود از همه تلاشهايي كه از «موج نو» و احمدرضا احمدي و شعر فروغ و... حاصل آمده بود و در يك نقطه، به شعري بدل شده بود كه هدفش خودش بود، بله! من آن روزها در مجله «تماشا» بودم و ناگهان ديدم كه انبوهي شعر به سمتم مي آيد كه ويژگي تازه اي دارد، يعني معطوف به خود شعر است. البته من هيچ وقت، به طور كامل اين نحله را تأييد نكردم. اين يك حركت بود كه مي توانست به بالندگي كامل برسد، اما خب...! با اين همه، اين جريان شاعران خوبي را به جمع شعري ما افزود: هوشنگ چالنگي، سيروس رادمنش، هرمز علي پور، مهدي مصلحي و فيروزه ميزاني.
\ «موج سوم» هم در دهه شصت، جرياني مشابه بود؟
* نه! آن آقا خواست همان كاري را كه من در دهه پنجاه كردم، تكرار كند كه نشد!
\ كدام آقا؟ فرامرز سليماني يا غلامحسين نصيري پور؟
* نصيري پور كه راه خودش را مي رفت و مي رود. حالا كه ديگر اسمش را گفتيد، من هم مؤكد مي كنم: «دكتر فرامرز سليماني». خير! اين جريان در حد و اندازه هاي «شعر ناب» نبود. شاعران مستعد آن هم از شاعران مستعد قبل از اين جريان بودند. چيزي به جريان شعر ما اضافه نكرد. بگذاريد رو راست بگويم كه اعتقادي به موج سازي و موج بازي و موج سواري ندارم. الآن كه به گذشته فكر مي كنم، مي بينم كه حتي نامگذاري «موج ناب» هم شايد چندان درست نبود، با اينكه به زعم من، اول اثر خلق شد و بعد نامش برگزيده شد و اين جريان، چه در حوزه اجتماعي و چه هنري، پس از انقلاب هم ادامه يافت. اين «موج سازي» ها بيشتر حاصل درك نادرست متون تئوريك است. اينكه ما هنوز مدرنيسم را پشت سر نگذاشته، پست مدرن بشويم، درحالي كه اين نحله هنوز در غرب هم جاي مشخصي ندارد، جاي تعجب دارد!
\ شما كه با اين حرف نمي خواهيد جرياني موسوم به «شعر هفتاد» را قيچي كنيد؟!
* من اصلاً قصد قيچي كردن هيچ چيز را ندارم، اما دقيقاً و با صميميت مي گويم چيزي به عنوان «شعر هفتاد» كه جريان تازه اي باشد و اصلاً از نقطه تازه اي آغاز شده باشد، وجود ندارد! بلكه ادامه همان حركتهاي قبلي است و به طور طبيعي عناصر تازه يافته را در خود مي گنجاند و اين تازه بخش متعادل آن را تشكيل مي دهد وگرنه بخش غير متعادل كه مي خواهد مثل پست مدرنهاي غربي، مدعي تغيير اخلاقيات، ديدگاه فلسفي، روند هستي شناسي و دخالت در مكانيزمهاي قدرت باشد ـ ببخشيد! ـ خيلي پياده است! وضعيتي كه پس از مدرنيسم در غرب رقم مي خورد، بر مبناي آموزه هاي «بعد هايدگري» و دخل و تصرف در اخلاق و مذهب به روايت ليوتار و گادامر است. انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه نتيجه آن نيست، آغاز رخنه اين تفكر در مكانيزم قدرت است. آقايان بفرمايند كه معادل هاي ايراني آنچه كه گفته شد، در كجا قابل رديابي است! ما دچار يك سوء تفاهم تاريخي شده ايم. تصور مي كنيم كه مبدأ جهانيم! خير! ما از زمانه اي كه «زرتشت» اخلاق و مذهب را در جهان كهن دچار تغيير مي ساخت و «كوروش» مفهوم «قدرت» را دستخوش دگرگوني مي كرد، بسيار دوريم. از دوراني هم كه «ويكتور هوگو» مي توانست به عنوان «شاعر» ديكتاتوري «ناپلئون سوم» را با تلاطم سياسي مواجه كند، فاصله گرفته ايم، تازه اين «هوگو»ي شاعر در قلوب مردمي جاي داشت كه در سراسر كره زمين پراكنده بودند. آقايان كه تيراژ كتابهايش به زور به مرز پانصد نسخه مي رسد و حداكثر ۳۰ تا ۴۰ نفر خواننده دارند، چه مطالباتي از تاريخ طلب مي كنند!
\ فكر مي كنيد كه نسل نو مسيري تازه را طي كند؟
* نمي دانم! اما اميدوارم! در كلاسهاي شعري كه تدريس شان را بر عهده دارم، اغلب با جواناني روبرو هستم كه در «نقطه صفر» ايستاده اند. نه از سنت ادبي خود چيزي مي دانند، نه شعر معاصر را خوانده اند و نه از تئوري هاي غربي نصيبي برده اند. تكليف اينها چه خواهد شد؟ مي توانم تكيه كنم به چند تني كه استثناء اند با اين همه وضعيت فعلي، لا اقل صد نفري مستعد ـ در حد بالا ـ مي خواهد كه لا اقل پنج، شش نفري از آنها، تاريخ را تحت الشعاع آثارشان قرار دهند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |