يكشنبه ۱۴ دي ۱۳۸۲ - ۱۲ ذيقعده ۱۴۲۴
Sun, Jan 4, 2004
جوان
شماره ۲۶۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
اينترنت
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
حضور جوانان در زلزله بم
نمي دانم سياه چه رنگي است
مينا رضايي
جلوي جعبه رنگي كوچيك توي خونه نشسته ام، ديگه رنگي نيست. سياه است حتي سفيد هم نيست. پيراهن گل گلي دخترك بمي، ديوارهاي خاكي كوچه ها، ماشين هاي سفيد و آبي و بنفش، دمپايي سبزرنگ پسرك خردسال، سياه است. سياه سياه.
روبروي جعبه سياه كوچك نشسته ام. از اين فاصله چقدر مي توانم تو را ببينم؟ چقدر مي توانم به دردي كه مي كشي آشنا شوم؟ تو اشك مي ريزي، دختركت زير آوارها گم شده. پسرهاي جوانت مثل گل ها در رگبار پائيز، پرپر شده اند. تنهاي تنها مانده اي، پدر و مادرت را كجا گم كردي. و من چه مي فهمم ازاينهمه درد؟! من چه مي فهمم كه تنها شدن يعني چه؟ يعني چه وقتي مي گويي ۱۰ نفر از خانواده ات زير آوار هستند؟ من چه مي فهمم وقتي كودك ۹ ماهه را از زير خروارها خاك و خشت بيرون بكشند، چه شكلي است چه دردي دارد؟ من اينها را نمي فهمم. تو اشك مي ريزي براي كدامين فوت شده ات؟ و من روبروي جعبه كوچك تلويزيون براي تو اشك مي ريزم هرچند كه نمي دانم كه دردت چه وسعتي دارد. چه رنگي است. در آسمان سياه رنگ شب انعكاس چشمان توست كه روبه آسمان، به ديروز فكر مي كني نه به فردا «و من همپاي تو اشك مي ريزم.» با اينكه نمي دانم اشك هاي تلخ تو چه طعمي دارند.
نگاهها بالا، دستها روي دست
عليرضا سپهسالاري
مي گويند تقدير بود، قضاو قدر بود، سرنوشت بود و هزار تا كلمه جلوي پايت مي ريزند كه هيچ جور نمي تواني از دستشان خلاص شوي. نگاهت را مي اندازي به آسمان و دستهايت را مي گذاري روي دستهايت. همين دو سال پيش بود كه قزوين هم گرفتار سرنوشتش شد. هنوز خاطره رودبار فراموش نشده است. سرنوشت طبس آن موقع هم گفتيم و سرنوشت، گفتيم تقدير و دستهامان را گذاشتيم روي دستهايمان و بالا را نگاه كرديم. پذيرفتيم و از كنارش عبور كرديم. نمي دانم چرا در ژاپن و آمريكا زلزله و بلاياي طبيعي سرنوشت مردمشان را اينگونه رقم نمي زند؟ نمي دانم چرا همه اين تقديرها مال ما جهان سومي هاست؟ نمي دانم چرا هرچه عقب مانده تر مي شوي، تقدير و سرنوشت بي رحمانه تر سراغت مي آيند؟ و هزار نمي دانم ديگر...
حالا دير است براي افسوس خوردن بر سر جنازه هايي كه تا ديروز از مرز بيست هزار نفر گذشته بود، شايد هم شرم آور و وقاحت بار و ديرتر براي آنكه باز دستهامان را روي دست بگذاريم و خيره به آسمان در انتظار تقدير و سرنوشت بعدي خود بنشينيم تا ببينيم كه مي خواهد اين بار جان چند ده هزار نفر را در كجا بگيرد. همان آسماني كه سالهاست نگاهها و دلهاي ما را مال خود كرده، قبل از اينها آموخته بود كه سرنوشت و تقدير پيش از آن بالا جاي ديگري رقم مي خورد. همانجايي كه ما بي خيال دستهامان را روي دستهامان گذاشتيم.
حضور جوانان در زلزله بم
بي ادعا، با عشق
سحر طلوعي
150102.jpg
زلزله شد و بم فرو ريخت، اما زلزله ديگري اتفاق افتاد كه به هيچ وجه قبول نكرد بم فرو ريخته و مرده، و آن حضور پرشور جوانان است براي سرپا نگه داشتن بم و ساختن آن.
با «علي اكبري» كه تازه از شهر غم برگشته، همصحبت مي شويم.
«شهر بي روح و مرده، نمي توانم اصلاً كلمه اي برايش پيدا كنم، شايد بهتر باشد بگويم «شهر قتل عام».اين را «علي» مي گويد كه همراه «كيوان» براي تهيه عكس و گزارش راهي بم، شهر سبزه رويان شده بودند. خبرنگارند. تهران تا كرمان را با هواپيما رفته اند و از كرمان تا بم را با كاميون. امروز از سفر برگشته اند. روحيه خوبي ندارد. اگرچه مي گويد خيلي با اعتماد به نفس سعي كرده اند تمام وقايع را ثبت كنند، البته در حد توانشان. «صحنه ها خيلي تأثيرگذار بود.
پير و جوان به طور غريزي با دستهايشان زمين را مي كندند تا كسي را زير خاك دربياورند.» البته او از صحنه هاي دزدي هم مي گويد. از وانتي كه پر از داروهاي امداد بوده و ماشيني كه طلاهاي دزدي را حمل مي كرده و... علي از دختران جواني مي گويد كه داوطلبانه راهي بم شده اند و بي هيچ گله و شكايتي كارهايي مي كنند كه شايد در شرايط عادي هيچ انتظاري از آنها نيست.
حمل و نقل اجساد و كفن و دفن كردن آنها و...» «علي» تعداد جواناني كه براي كمك راهي بم شده اند را زياد تخمين مي زند: «چيزي حدود هفتاد، هشتاد درصد از گروههاي امدادي را جوانان تشكيل مي دهند كه با جان و دل كار مي كنند، اما متأسفانه هيچ برنامه واضح و روشني وجود ندارد كه طبق آن بچه ها عمل كنند، هر كس بر اساس توانايي هايش و آنچه كه تشخيص مي دهد عمل و سعي مي كند باري از دوش مردم بردارد.» او روي بي برنامگي و عدم مديريت خيلي تأكيد مي كند: «خيلي ها به خاطر همين مسأله جانشان را زير خروارها خاك كه گاهي ارتفاعش به هفت متر مي رسد، از دست داده اند.» راست مي گويد كشور ما با حوادثي از اين دست، سالهاست كه دست و پنجه نرم مي كند. اما هيچگاه از تجربه هايمان استفاده نمي كنيم و همواره براي هر مسأله اي بايد از صفر شروع كنيم. ما تجربه سيل گلستان، زلزله رودبار و منجيل و مشهد و... را داريم، اما چرا بموقع كاري انجام نمي دهيم؟ «علي» از توزيع مواد غذايي، پتو و... بين مردم راضي نيست: «فقط توزيع نان يك جورهايي مناسب است، اما كنسرو و پتو اصلاً به يكي شايد دو تا پتو برسد و يكي ديگر اصلاً هيچي». «علي» از عجيب ترين چيزهايي كه در اين شهر ديده، تقاضاي مردم شهر اعم از كودك و جوان و پير براي دريافت سيگار بوده است. تقاضاي عجيبي است.
البته نه خيلي هم عجيب نيست. نگاهي به موقعيت جغرافيايي شهر روي نقشه بيندازيد، خيلي مسائل را روشن مي كند. فاجعه عميق تر از آوار و ويراني است. كودك و جوان تقاضاي سيگار و مرفين و... بگذريم. «علي» باز هم دوست دارد راهي شود. اما اين بار نه فقط براي فيلم گرفتن و تهيه گزارش كه براي زندگي كردن، زندگي كردن همپاي مردم بم، شهر غم، سرزمين ماتم.
اسم تو هر اسمي كه هست
خاطره Khatereh
براي كساني كه نظاره گر رفتارهاي متفاوت خاطره هستند، باور اينكه دو بخش متضاد شخصيتي او اينگونه در كنار يكديگر قرار گرفته اند آسان نيست. مهم ترين ويژگي او سازگاري فوق العاده اش است كه هميشه روابطش را تحت تأثير قرار مي دهد: او بي وقفه تلاش مي كند ديگران را در شرايط و موقعيت هاي مختلف درك كند. اما اين اتفاق زماني مي افتد كه خاطره از تمام جزئيات مسأله آگاهي داشته باشد. اما چنانچه بخش هايي از كل مطالب مجهول باقي بماند، او سعي خواهد كرد با تجزيه وتحليلي كه بر اساس منطق خاص خودش انجام مي دهد، قطعات ناتمام پازل را ارزيابي كند و آن را كامل نمايد. وقتي پازل خاطره با روش مخصوص به خودش تكميل شد، بعيد است كسي بتواند تغييري در آن ايجاد كند. وقتي كه او چيزي را باور كند، معمولاً آنقدر غير قابل نفوذ مي شود كه گويي نظرات ديگران را نه مي بيند و نه مي شنود. البته مي توانيد مطمئن باشيد كه موضوع هيچ ارتباطي به خود خواهي خاطره ندارد.
عليرغم اين راسخ بودن و تغيير ناپذيري در عقيده، خاطره ترجيح مي دهد در روابط اجتماعي اش موضع مشخصي نداشته باشد. چون مي داند اگر موضع خاصي انتخاب كند، بعداً قادر نخواهد بود آن را عليرغم اشتباه بودنش تغيير دهد. بنابر اين نداشتن اعتماد به نفس از يك سو و پرهيز از ايجاد اختلاف ميان ديگران از سوي ديگر دست به دست هم مي دهند تا خاطره را در تصميم گيري مردد كند. بدين ترتيب براي او هر نوع تصميم گيري چه درباره مسائل شخصي و يا غير شخصي مي تواند تنش زا و مشكل آفرين باشد. چون ذهن او را براي مدتي مشغول خواهد كرد؛ بدون آن كه نتيجه خاصي در پي داشته باشد.
براي خاطره دلپذيرترين و مقبول ترين شرايط يك وضعيت آرام و مشخص است كه در آن همه چيز به صورت منظم، درست مانند ساعت پيش برود. اگر او در اين زمينه زياده روي كند، احتمال آن كه زندگي اش به سوي ماشيني شدن پيش برود بسيار زياد است. او به شدت در مقابل تغييرات مقاومت مي كند و هر گونه عامل تغيير و تحول را با قدرت تمام از زندگي اش بيرون مي راند. مجموعاً تنوع از آن دسته لغاتي است كه براي خاطره معني و مفهوم خاصي ندارند. او براي آنكه جانب احتياط را رعايت كرده باشد، اغلب اوقات راه و روش هاي آزمايش شده پيشين را ادامه مي دهد و از اين نظر بسيار محافظه كار است.
و اما نكته آخر: متأسفانه رفتارهاي خارجي خاطره به هيچ وجه نشاني از احساسات دروني او ندارند و همين مسأله سبب مي شود بر خلاف ميلش، ديگران نيز درك درستي از اين احساسات نداشته باشند. خاطره شخصاً معتقد است آنقدر به ديگران اهميت مي دهد و به آنها لطف مي كند كه شايسته توجه و تشكر آنها باشد. اما خوب احساسات درك نشده او طبيعتاً تأييد و تحسيني نيز برايش به همراه نخواهد داشت. اين كه كسي فكر كند هيچ كس قدر كارهاي او را نمي داند اصلاً احساس خوشايندي نيست و خاطره بيش از هر كس ديگري با اين احساس آشنايي دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |