|
|
|
خاطره قضايي
|
|
|
|
دزدان بدشانس
|
|
|
|
|
|
صندلي خالي
|
|
|
|
چرا مجرم شدم!
|
|
|
|
كارآگاه
|
|
|
|
|
خاطرات شما
هرانساني در طول زندگي اش با رويدادها وحوادث مختلف روبرو مي شود. اين رويارويي در ذهن و روح اوبه صورت لايه هايي از خاطرات ته نشين مي شود، بطوري كه آن فرد همواره آن رويداد را نه تنها به ياد دارد بلكه هر زمان كه مي خواهد از پيشامدي متفاوت و جالب ياد كند، آن را براي ديگران نقل مي كند. خاطرات تلخ و شيرين اين ويژگي رادارند كه نه تنها براي شخص بازگو كننده جالب هستند بلكه براي شنونده آن نيز جذابيت خواهند داشت. ستون «خاطرات شما» را به همين بهانه، پايه گذاري كرديم تا خاطرات شما تنها در آرشيو ذهن تان نماند و بقيه نيز بتوانند از خاطرات شيرين بهره برده و لبخندي بر لب داشته باشند و خاطرات تلخ درس عبرتي برايشان باشد. كساني كه تمايل دارند خاطرات خود را براي ما ارسال كنند به آدرس روزنامه ايران ـ گروه حوادث مطالب خود را ارسال نمايند.
|
|
|
|
|
خاطره قضايي
عمر دوباره به من داديد
|
|
|
رضا جعفري * در حدود ۱۸ سال قبل در يكي از دادگستري ها به عنوان قاضي اجراي احكام خدمت مي كردم در آن زمان به قاضي اجراي احكام اجازه داده بود كه پرونده ها را و احكام دادگاهها را بررسي نموده چنانچه حكم دادگاه خلاف موازين قانوني و شرعي باشد مراتب را به دادگاه تذكر دهد. چنانچه قاضي پي به اشتباه خود مي برد در پرونده منعكس مي نمود و پرونده به مرجع تجديد نظر ارسال مي شد تا حكم محكمه را نقض نموده، مجدداً رسيدگي شود.در يكي از روزها پير مردي ژوليده و عصا به دست به اتاق كار من مراجعه كرد و اعلام داشت پسرم را بي گناه مي خواهند قصاص ـ اعدام ـ كنند و در اين دنيا هيچ كس تا به حال حرف مرا گوش نكرده است. در آن دنيا يقه همه تان را مي گيرم.علت را جويا شدم آن پير مرد گفت: من چيزي از حقوق و قانون و مقررات نمي دانم همين قدر بگويم كه خون پسرم به ناحق دارد ريخته مي شود و آن دنيا بايد جوابگو باشيد.موضوع را پرسيدم، گفت: به پسرم تهمت قتل زده اند و اگر پرونده خوب مطالعه شود معلوم خواهد شد كه پسرم كاملاً بي گناه هست. من از آن پير مرد دوسه روزي وقت خواستم تا پرونده را مطالعه كنم. پير مرد رفت. من پرونده را به منزل بردم و دقيقاً مطالعه كردم و از جريان پرونده و نوع اتهام و اظهارات اولياي دم مقتول و دفاعيات متهم و وكيل او كاملاً با اطلاع شدم. موضوع قتل به اين صورت بود كه متهم به قتل يك سرباز فراري بود و در شبي كه عروسي يكي از بستگانش در مراسم حضور داشته به رسم اهالي منطقه تفنگ شكاري كه معمولاً در شب عروسي براي تيراندازي هوايي استفاده مي كنند در دست داشته و عده اي نيز او را ديده اند كه تنفگ را حمل مي كرده است. موقعي كه مأموران ژاندارمري آن زمان وارد حياط عروسي شده اند اين شخص از ترس اينكه مبادا مأموران او را بگيرند و به اتهام فرار از خدمت سربازي به پاسگاه ببرند از جاي خود بلند شده و فرار مي كند. مأموران او را مي شناختند و به دنبال او دويده تا دستگيرش كنند و چون شب بوده هر چه ايست مي دهند متهم توجهي نمي كند. يكي از مأموران مبادرت به تيراندازي نموده و به جاي اينكه تير به متهم موصرف برخورد كند به مأمور پاسگاه اصابت نموده و او را به زمين مي اندازد و منجر به مرگ وي مي شود. پرونده مقدماتي تشكيل شده و مأموران براي اينكه خون همكارشان پايمال نشود و براي مأموري كه تيراندازي كرده مشكل ايجاد نشود، صورت مجلس كرده بودند كه متهم فراري به طرف آن مأمور تير اندازي كرده و او را كشته است. تحقيقات وسيعي از طرف بازپرس وقت انجام شده و پرونده به دادگاه كيفري يك استان ارجاع گرديده بود. درجريان دادرسي وكلاي متهم و اولياي دم ( خانواده مقتول) مباحث زيادي را در اين زمينه بيان داشتند و دادگاه تشخيص داده بود كه دلايل و نشانه ها معارض همديگرند و مورد را از موارد لوث دانسته و به مادر مقتول اعلام داشته بايد مراسم قسامه انجام شود و جلسه دادگاه چند نفر از بستگان مدعي با حضور در دادگاه قسم خورده بودند و دادگاه نيز براساس قسم آنان حكم به قصاص صادر كرده بود. پرونده به ديوانعالي كشور ارسال شده و تأييد شده بود. آنچه من از اين پرونده و صورتجلسه دادگاه برداشت كردم اين بود كه اين حكم منطبق با قانون نيست زيرا قانون مي گفت در موارد قتل و قسامه مدعي بايد به اتفاق بستگانش قسم ياد نمايد. در اين دادرسي خود مدعي قسم نخورده بود بنابراين به نظر من قانون درست اجرا نشده بود. همين موضوع را طي يك گزارش مستدل به ديوانعالي كشور نوشتم. پرونده را جهت بررسي مجدد به ديوانعالي اعاده كردم. از آن طرف به پدر متهم به قتل ـ پيرمرد ـ راهنمايي كردم كه براي اخذ رضايت به اولاي دم مراجعه كند و فرصت به دست آمده را كه حدوداً دو ماه بود از دست ندهد. پيرمرد توانست از طريق افراد خير رضايت گرفت و رضايتنامه ضميمه پرونده شد و موضوع قصاص منتفي شد و متهم كه در واقع با توجه به ساير دلايل موجود در پرونده گناهكار قاتل به حساب نمي آمد، از زندان آزادشد. يكي از دلايل اين بود كه پزشكي قانوني اعلام كرده بود مقتول به وسيله گلوله اسلحه جنگي كشته شده در حالي كه متهم اسلحه شكاري داشت. دليل ديگر اينكه گلوله از پشت اصابت كرده بود در حالي كه متهم از جلو فرار مي كرد و دلايل ديگر در پرونده موجب شد كه من پرونده را كاملاً به صورت جدي و بااحساس مسؤوليت در اين مورد كه يك بيگناه در حال قصاص است پرونده را مطالعه كردم و در نهايت بعد از مدتي آن جوان كه آزاد شد با پدرش وارد اتاق شدند و پيرمرد ديگر خميدگي و پيري در وجودش نداشت و گفت: شما عمر دوباره به من و پسرم داديد. * معاون دادستان عمومي و انقلاب تهران و سرپرست دادسراي نوجوانان
|
|
|
|
|
دزدان بدشانس
دزد ناشي پشت ميله هاي زندان
پيمان از اينكه كار كند و يك شاهي يك شاهي روي هم بگذارد خسته شده بود. ديگر نمي خواست بيش از اين صبر كند. از كار در دفتر شركت خسته شده بود. دلش مي خواست ترقي كند حساب و كتاب كرده بود اگرچندميليون به جيب مي زد ديگر لازم نبود نگهباني كند يا آبدارچي بماند. براي خودش موقعيت به دست مي آورد و كسي مي شد. ياد حرفهاي مادرخدابيامرزش افتاد. ـ پيمان درس بخوان تا در آينده بدبخت نشوي. درس بخوان تا آسايش و آرامش داشته باشي. پيمان درس نخوانده بود و حالا مي فهميد كه درس نخواندن چه نتيجه اي برايش داشت. پيمان آهي كشيد و با دستمان نم دار روي ميز رئيس را پاك كرد. عكس اش در شيشه ميز افتاد. چرا بايد جواني به سن و سال او اينقدر عرق مي ريخت واقعاً آقاي رئيس چندسال از او بزرگتر بود؟ چندلحظه به خودش جرأت داد و روي صندلي رئيس نشست چه احساس خوبي پيداكرده بود دلش مي خواست رئيس باشد. دلش مي خواست به همه دستور بدهد. \ \ \ سربرگ كوچك را پشت و رو كرد. شنيده بود كه اين شركت از شركت آنان معتبرتر است اين را ضمن حرفهاي رئيس شنيده بود و چك هايي كه گاهي براي نقد كردن مي برد خوب مي دانست كه سرساعت معين يك موتوسوار از شركت معتبر چك هايشان را به بانك مي برد و با پول به شركت برمي گردد كافي بود موتوسوار را تهديد مي كرد.براي اينكه كسي به او مشكوك نشود بايد خيلي آرام عمل مي كرد. بيرون بانك ايستاده بود و از شيشه داخل بانك را نگاه مي كرد. مرد موتورسوار كيف دستي را پر از پول و تراول كرد و راه افتاد و از بانك خارج شد. پيمان آرام به مرد موتورسوار نزديك شد. اسلحه را آرام پشت كمر او گذشت. بدون اينكه حرفي بزند برگه اي را به دست مرد موتورسوار داد. ـ بي حركت! بدون اينكه حرفي بزني يا حركتي بكني، كيف پول را رد كن بيايد، و بعد هم راهت را بكش و برو! مرد موتورسوار بدون مقاومت كيف پول را زمين گذاشت و بعد موتورش را روشن كرد و رفت پيمان به سرعت سوار ماشيني شد و خودش را به خانه رساند. كيف پول را گوشه اي پنهان كرد و به محل كارش رفت. وقتي سيني چاي را به اتاق رئيس برد، مطمئن بود كه ديگر از فردا لازم نيست اين اندازه كار كند. رئيس سرش را بلند كرد و جواب سلام او را داد. ـ آقاي رئيس! اين برگ استعفاي من است. ـ توخيلي تلاش كردي كه استخدام شوي حالا كه استخدام شدي مي خواهي استعفا بدهي؟ پيمان لبخند زد و گفت: ـ شرايط گاهي فرق مي كند. من هم شرايط زندگي ام تغيير كرده است. مي خواهم خودم كاري را رديف كنم. البته اگر شما موافقت كنيد. رئيس زير برگ درخواست پيمان را امضا كرد و گفت: ـ براي من مهم راحتي و آسايش تو در زندگي است. تو اگر اينطور دوست داري همين كار را بكن و پي زندگي ات برو. منشي با رنگ پريده در را باز كرد. ـ آقاي رئيس ! چند مأمور به زور وارد اتاق رئيس شدند. ـ اين برگ مال شركت شما است؟ رئيس نگاهي كرد و گفت: ـ بله! وقتي مرد موتورسوار روبروي پيمان ايستاد پيمان فهميد چه اشتباهي كرده است. پشت سربرگ شركت، درخواست كيف پول و تهديد را كرده بود.
|
|
|
|
|
پاسخ به سؤالات حقوقي خانواده
* زني ۲۳ساله هستم ويك دختر ۱۰ماهه دارم. شوهرم درحال حاضر بيكار است او فصلي كار مي كند اوايل زندگي مي گفت سرباز فراري است ونمي تواند كار دائم داشته باشد در طول سه سال زندگي مشترك پول پيش خانه و اجاره را من داده ام . پدرشوهرم گاهي به ما كمك مي كند ولي مادرشوهرم از اول با من بد برخورد كرد مرا كتك زده اند ولي شوهرم از من حمايت نكرده است . هنگام عقد مادرشوهرم گفت كه شوهرم ديپلم دارد ولي او تا اول دبيرستان درس خوانده است . شوهرم مرا كتك مي زند وفحاشي مي كند. او هيچ نفقه اي به من نمي دهد. به من بگوييد چه راهي دارم. * دخترم درايران پزشك بود و شوهرش نيز پزشك است . او دخترم را به استراليا وآمريكا برده ولي به علت ۶ بار سقط جنين دخترم افسردگي گرفت وسرانجام درخواست طلاق داد. شوهرش به تهران آمد وما از طريق دايره ابلاغ دادگستري تهران به او ابلاغ رسمي كرديم واز طريق وزارت امور خارجه به آمريكا فرستاديم وبعداز دو ماه دخترم حكم طلاق را گرفت وبه تأييد سفارت رساند. شوهرش درخواست ازدواج مجدد و رأي عدم تمكين را در تهران گرفته است ولي تنفيذ دخترم را در دادگاه خانواده تهران قبول نمي كنند چطور مي شود كه صيغه طلاق جاري شده ولي او الآن با اين مشكل روبرو است. * ۲۰سال است با همسرم زندگي مي كنم و دو بچه ۲۰ و ۱۸ساله دارم. تمام هزينه زندگي ومسكن مرا دراين مدت پدرم گرفته است . شوهرم افسر نيروي دريايي بود و در برابر من كه تنهامي خواستم به بچه هايمان محبت كند، بچه ها را به شدت كتك مي زد. سر كار رفتم ولي وقتي شوهرم حرف وحديث شروع كرد ، درخواست طلاق دادم چون پدرشوهرم در دادگستري بود سه بار پرونده من در دادگاه خانواده گم شد. گفتند وضع تو خوب است مهريه ات را ببخش تا طلاق بگيري. آيا اگر زن پولدار باشد حق ندارد مهريه و نفقه بگيرد؟ اگر جواب منفي است چرا در دادگاه خانواده به من بي عدالتي مي شود؟ * ۱۸سال پيش ازدواج كردم وصاحب دوفرزند پسر ۷ساله ودختر ۱۶ساله هستم . حضانت پسرم به عهده همسرم است آيا من قانوناً بايد مخارج او را بپردازم؟ باتوجه به رد طرح محاسبه اجرت المثل توسط شوراي تشخيص مصلحت نظام در ۱۰مردادماه چگونه است كه بعضي از قضات دادگاه خانواده اجرت المثل را محاسبه مي كنند؟ سؤال ديگرم اين است كه من آپارتماني ۱۲۰متري داشتم كه سه دانگ آن به همسرم تعلق داشت وبقيه براي من بود همسرم سند را به دادگاه ارائه داده است . باتوجه به اينكه جزاين آپارتمان من چيز ديگري ندارم باتوجه به مستثنيات دين قانوناً چگونه مي توانم به رفع بازداشت سند اقدام كنم. * چهار سال قبل مردي همسرم را فريب دادو من با آنكه زنم را دوست داشتم به اصرار او طلاقش دادم ومدتي بعد متوجه رابطه آن دو شدم. حالا همسرم با او مشكل دارد آيا من مي توانم از آن مرد به جرم فريب در طلاق شكايت كنم.
|
|
|
|
|
صندلي خالي
ماهي كوچك زندگي من كجاست
|
|
|
مريم شناسنامه اش را باز كرد و ورق زد. زندگي مشتركش چه عمر كوتاهي داشت. تنها در كنار شوهر و فرزندش توانسته بود، مدت كوتاهي زندگي كند. از ديدن نام پدرام كه در پايين شناسنامه اش نوشته شده بود، تمام خاطرات گذشته از جلوي چشمانش عبور كرد. انگار همين شش سال پيش بود كه يونس به خواستگاري اش آمده بود. عاشق اش شده بود و دل به او بسته بود. مريم از اينكه زندگي اش را با عشق آغاز كرده بود در پوستش نمي گنجيد. يونس مرد بدي نبود تمام توجهش به او بود و مريم هم از اين بابت خوشحال بود. وقتي مريم احساس كرد به زودي مادر مي شود، يونس از او فاصله گرفته بود. ـ من بچه نمي خواهم. مريم هرچه كرد تا به يونس بفهماند ديگر آنها صاحب بچه شده اند، فايده اي نداشت. زندگي اش روز به روز تلخ تر مي شد. بهانه گيري هاي يونس ادامه يافت. مريم قبل از اينكه بچه اش را به دنيا بياورد، به علت آزارهاي يونس از خانه اش رفته بود. تنهايي و طفلي كه در شكم داشت، تنها همدم او بودند. گاهي فكر مي كرد كه اگر خدا اين بچه را به او نمي داد چه سرنوشتي در انتظارش بود. بالاخره پدرام به دنيا آمده بود. پدرام پسري بود كه هيچ شباهتي به پدرش نداشت. انگار پدرام را خدا فقط براي او داده بود.حالا احساس رضايت مي كرد. ديگر مي توانست طفل اش را براي خودش نگه دارد. دو سال ديگر به رنج و عذاب گذشت. مريم اشك هايش را پاك كرد. آن روز تولد پسرك اش بود. پدرام اش دوساله مي شد. دو شمع كوچك روي كيك روشن بودند و چشم هاي كوچك پدرام مي خنديد. جشن دومين سال تولد پدرام پايان خوشبختي مريم بود. دادگاه حضانت پدرام را با درخواست پدرش به او سپرد. مريم هرچه كرد، به هر دري كه زد، هرچه التماس كرد فايده اي نداشت. قانون پدرام را به پدرش مي داد. مريم تنها شد، حالا تنها خوشبختي اش ملاقات هاي چند ساعته هفتگي اش بود. پدرام را در اين چند ساعت مي بوسيد و بو مي كرد. بچه اش را از عشق اش سيراب مي كرد و خودش هم كوله بار تنهايي اش را پر از خاطرات كودك اش مي كرد. مريم خيلي زود فهميد كه عشق سالها پيش شوهرش به او يك خيانت بوده است در روزهايي كه او خود را ملكه قلب شوهرش احساس مي كرد، يونس درگير هوس بود و زني در كنار او زندگي پنهاني اش را آغاز كرده بود.حالا پدرام در خانه پدر بود و او از عشق شوهر و پسر شكست خورده و بي نصيب مانده بود. ملاقات هاي هفتگي يك سال دوام يافت. سومين جشن تولد پدرام را در پارك و در كنار يك كيك كوچك برگزار كرده بود. بچه اش به مادر چشم دوخته بود. انگار چشمهايش پر از غم بود، انگار مي خواست رازي را با مادر در ميان بگذارد. مريم حالا درست هر هفته به پار ك محل قرار براي ملاقات با پدرام مي آمد هر پسر پنج ، شش ساله اي را كه مي ديد بي آنكه بداند چرا، به سويش مي دويد. شايد اين پسرك پدرام من باشد، اما پدرام ديگر براي ديدار با مادر به پارك نمي آمد. مريم به دادگاه شكايت كرده بود. بعد از هفته ها انتظار بالاخره نوبت به رسيدگي شكايتش شده بود. قاضي به حرفهايش گوش كرده بود و اشك هاي تنهايي اش را كه ديده بود دستور رسيدگي داده بود. حالا ديگر مريم به دنبال شوهر بود. اما يونس محل كار و زندگي اش را تغيير داده بود مادر يونس چيزي مي گفت و خواهرانش هم هر كدام حرفي مي زدند. مريم پس از دوندگي زياد فهميد كه شوهرش براي ادامه زندگي با همسرش به كشور ديگري رفته است. بعد از سالها تلاش شماره تلفن خانه يونس را در نروژ به دست آورد. ـ پدرام تو را فراموش كرده است. او در كنار مامان منيرش خوشبخت و راحت است او خودش هم ديگر نمي خواهد تو را ببيند. تو هم ديگر مزاحم من و زندگي ام نباش و گرنه از تو شكايت مي كنم. چند بار ديگر هم تماس گرفته بود. آخرين بار منير ـ زن يونس ـ به او گفته بود: چرا دخالت مي كني و نمي گذاري كه من و يوسن با هم زندگي كنيم. تو را نه پسرت دوست دارد و نه شوهرت. به دنبال سرنوشتي ديگر باش. با تمام وجود گريسته بود. پس حق و حقوق قانوني اش چه مي شد. چه بايد مي كرد؟ * مادر يونس به مريم تلفن زد و آخرين پيغام پسرش را داد: ـ يونس گفته است هيچ مشكلي ندارد كه تو بخواهي پدرام را ببيني ـ اگر واقعاً عشق و علاقه به بچه ات داري خب برو و بچه ات را در نروژ ببين. چطور مي توانست هر هفته براي ديدن بچه اش به نروژ برود. قانون چه حقي به او مي داد. آيا يونس حق داشت كه بچه را از تهران به كشور خارجي ببرد و ديدار را مشكل كند؟ دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده ـ: در پاره شدن زنجير ميثاق ازدواج اولين حلقه اي كه پاره مي شود، حلقه فرزندان است. لذا طلاق آثار مختلف حقوقي، اجتماعي و رواني روي فرزندان دارد. زيرا اگر خانواده هسته اصلي جامعه است كودكان هسته اصلي خانواده هستند، اگر به مقتضيات نيازهاي طفل توجه شود قسمت اعظم تبهكاري ها در جامعه از بين خواهد رفت. اين كه مي گويند ما در پروري، مادر كارهاست و هر جا مرد بزرگي را مشاهده كرديد در كنار او يك زن بزرگ قرار داشته است اين زن يا مادر او بوده است يا همسر او، همه و همه به خاطر طفل پروري مادر است. مولوي شاعر بزرگ در خصوص نقش مادر مي گويد: پرتو حق است آن معشوق نيست خالق است آن گوئيا مخلوق نيست. او مادر را خالق مي داند نه مخلوق، لذا در قوانين ما مسأله حضانت از مسائل مهم حقوقي است وقانون ما حضانت اطفال را هم حق مي داند و هم تكليف و در خصوص حمايت از حقوق كودكان ضمانت اجراهاي خوبي را در نظر گرفته است. \ جابه جايي طفل كودك را نمي توان از شهري به شهر ديگر يا از كشوري به كشور ديگر انتقال داد مگر با رضايت طرف مقابل يا دادگاه و آخرين محل اقامت كودك محل اقامت قبل از طلاق است دليل عدم جابجايي ضايع شدن حق ديگري و دور شدن از مراقبت و نظارت طرف ديگر است. \ چرا حضانت هم حق و هم تكليف است زيرا حق هم قابل اعمال است و هم قابل اسقاط در صورتي كه دادگاه اجازه اسقاط حق حضانت را به پدر و مادر در صورتي كه مصلحت طفل ايجاد كند، نخواهد داد. از ديدگاه قضات ما مصلحت طفل بالاتر از حق است و براساس اقتضاي اين مصلحت عمل مي نمايند. \ سن حضانت حضانت پسر و دختر تا ۷ سالگي با مادر است زيرا دختر و پسر در اين سن نياز به مهر و عاطفه مادر دارند و اگر از اين مهر و محبت محروم باشند دچار مشكلات روحي مي شوند. \ سقوط حضانت: موارد سقوط حضانت عبارتند از: جنون، فوت، ازدواج زوجه، عدم لياقت هر يك از والدين.
|
|
|
|
|
چرا مجرم شدم!
چون گرسنه بودم
جعفر رشادتي
درغياب مردخانه كه چون روزهاي گذشته به دنبال پيداكردن كاري رفته است همسرش سراغ همسايه رفته و ده هزارتومان قرض مي گيرد تا هزينه برق را كه مدتهاست نتوانسته اند پرداخت كنند، بپردازند. او پول را روي يخچال آشپزخانه مي گذارد. ساعتي بعد كه دوباره به خانه مي آيد با تعجب شوهرش را مي بيند كه با عجله نان و كالباس مي خورد. «تو كه پول نداشتي كالباس را ازكجا خريدي» «گشنه بودم هزارتومان از روي يخچال برداشتم.» دادزن خانه بلندمي شود مردحياكن توكه مي داني چندشبي است من و دو تا بچه فقط نان خالي مي خوريم اين پول را ازهمسايه قرض كردم تا پول برق را بدهيم... دقايقي بعد درگيري لفظي آن دو باضربه كاردي كه شوهر بر سينه زن مي زند به غروب زن خانه مي انجامد. دو كودك خردسال فقط تماشاگرند... آخرين بازجويي متهم را مرورمي كنيم. \ چرا گريه مي كني؟ * بدبخت شدم آقا. بچه هايم يتيم شدند من زنم را دوست داشتم. \ پس چرا او را زدي؟ * نفهميدم همه چيز در يك لحظه اتفاق افتاد. عصباني بود دادوبيداد بيخودي مي كرد. \ او فقط به تو اعتراض داشت كه نبايد از پولي كه براي رفع مشكلي از زندگي تهيه شده بود خرج خودت مي كردي. * آقا به خدا گرسنه بودم. بچه هايم نان خالي مي خوردند ولي من حتي نان هم نمي خوردم كه آنها چيزي براي خوردن داشته باشند. *** و من حرفي براي گفتن ندارم!!!
|
|
|
|
|
كارآگاه
شوهر گمشده، معماي يك قتل
ستوان علي ده بيگي سرپرست دايره تجسس كلانتري ۱۲۰ سيدخندان بعدازظهرچهارشنبه يكي از روزهاي زمستان سال ۷۶ بود، من رئيس دايره تجسس كلانتري ۹ شهرستان قم بودم. از علي وصالي رئيس كلانتري خواستم امروز، زودتر به خانه بروم. او نيز گفت: اول مشكل اين زن را حل كن و بعد برو.وقتي با زن ميانسالي كه پرونده اي در دست داشت، شروع به صحبت كردم، فهميدم اهل همدان و ساكن فعلي قم است. طبق ادعاي او، شوهرش ۱۰ روز پيش خانه را ترك كرده و تا آن زمان بازنگشته بود. او پس ازاطمينان از نيامدن همسرش پرونده اي مبني بر مفقودي شوهرش در كلانتري بازكرده وبراي اثبات ادعايش دو شاهد را به كلانتري آورده بود كه براي من تعجب آور بود(!) با لحن بلند به او گفتم؛ مگر گم شدن شوهر نياز به شاهد و پرونده دارد؟ در همين حال مرد ميانسالي كه معلوم بود از دست زن راضي نيست به من نزديك شد و ضمن صحبت من گفت: من برادر اين خانم هستم. خواهرم چند روز پيش از قم به همدان آمده و گفته شوهرش فوت كرده، ما هم در همدان براي شوهر خواهرم مراسم ختم گرفتيم. وقتي سراغ قبر او را گرفتيم خواهرم گفت، به دليل نداشتن پول كافي، جنازه شوهرم را مأموران شهرداري برده اند و از مكان دفن او اطلاع دقيقي ندارم(!)از ميان صحبت هاي زن متوجه شدم قضيه به همين سادگي ها نيست. | اولين شوك ـ اولين سرنخ وقتي زن را از برادرش جدا كردم با لحن تند او را تهديد كردم و عواقب سخنان دروغ را به وي يادآور شدم. زن شروع به سخن كرد و گفت: همسرش ـ مختار ۹ روز پيش به همراه يك افغاني به نام «احمدشاه» كه عاشق دخترش مژگان شده به طرف ساوه حركت كردند تا پولي را بابت ازدواج با دخترم به مختار بدهد.وقتي ماجرا را با رئيس كلانتري در ميان گذاشتم دستور پيگيري داد و رفتن به خانه منتفي شد. به همراه برادر زن به خانه آنها رفتيم. در بازرسي از منزل آنها پلاستيكي كه روي يخچال بود توجه ام را جلب كرد. داخل پلاستيك يك اسكناس ۵۰۰ توماني، يك تسبيح و يك شانه آغشته به خون پيدا كردم. مژگان، دختر خانواده در بازجويي گفت: وسايل مال پدرش مختار است.به كلانتري برگشتم و وسايل خوني را به زن نشان دادم. او در جواب گفت: چند شب پيش «احمدشاه» به خانه ما آمد و گفت: هنگامي كه به همراه مختار با موتور به طرف ساوه در حركت بودند، موتور منحرف شده و مختار از موتور پرت شده و سرش به جدول كنار خيابان خورده و مرده است. اين وسايل هم متعلق به شوهرم است.از آنجايي كه احتمال داده مي شد در اين ماجرا قتلي رخ داده باشد، قضيه را با قاضي اكبرالسادات معاون مجتمع قدوسي قم كه قاضي ويژه قتل هم بود در ميان گذاشتيم و وي را به كلانتري دعوت كرديم. او نيزبه همراه سرهنگ بنائيان معاون انتظامي منطقه به كلانتري آمد.در بازجويي هاي فني از اين زن مشخص شد كه «احمدشاه» توسط فردي به نام «غلام حضرت» تبعه افغانستان با اين خانواده آشنا شده و هم اكنون نيز در ساوه اقامت دارد. با گرفتن نيابت قضايي از قاضي ويژه قتل، من به همراه حاج محمد غلامي رئيس بازرسي ناحيه و زن مختار شبانه به طرف ساوه حركت كرديم، نيمه هاي شب بود كه به ساوه رسيديم و با اجازه از رئيس كل دادگستري ساوه براي دستگيري «غلام حضرت» در خانه آنها رفتيم. ساعت ۳ شب بود كه كه «غلام حضرت» را در خانه اش دستگير كرديم اما محل اختفاي «احمدشاه» را پيدا نكرديم. تا سپيده صبح با بازجويي و دستگيري از شش واسطه در مكانهاي مختلف شهر ساوه توانستيم ردي از «احمدشاه» پيدا كنيم و نزديكي هاي صبح موفق شديم با كمك «غلام حضرت» احمدشاه را از خانه بيرون كشيده و او را دستگير كنيم. ساعت ۷ صبح بود با مشورت با رئيس بازرسي قرار شد «احمدشاه» را براي بازجويي به پاسگاهي به نام «گازران» در بين جاده قم و ساوه ببريم. «احمدشاه» بيش از چهارساعت در برابر بازجويي ها مقاومت كرد اما با ترفندهاي پليسي و با توجه به علاقه اي كه به «مژگان» داشت لب به اعتراف گشود و گفت: مختار را به بهانه دادن پول به طرف ساوه كشيده و در نزديكي ساوه سر وي را بريده و جنازه را در بيابانها دفن كرده است. بلافاصله به دادگستري ساوه رفتيم و ماجرا را با قاضي تردست قاضي ويژه قتل در ميان گذاشتيم و مدتي بعد به همراه ايشان براي پيدا كردن جسد به بيابانهاي اطراف ساوه رفتيم. پس از ساعتها جست وجو جنازه «بي سر» و برهنه مختار را در هشت كيلومتري ساوه زيرخاك درآورديم. با نشاني هايي كه «احمدشاه» به ما داد سر بريده شده مختار را نيز در حالي كه لباسهاي مختار را به آن پيچيده بود، پيدا كرديم. از آنجايي كه تحقيقات ما درباره «احمدشاه» به اتمام رسيده بود، قاتل را تحويل قاضي تردست داديم و باتوجه به اينكه تحقيقات از زن مختار به اتمام نرسيده بود، به همراه زن مقتول به قم بازگشتيم.
|
|
|
|