|
سفري شگفت انگيز به ۹ سال پيش
|
|
|
|
معرفي يك فيلم روز پليسي ـ جنايي
|
|
|
|
درباره عوامل ساخت فيلم «هيولا»
|
|
|
|
نگاه اجتماعي به فيلم «هيولا»
|
|
|
|
|
|
مصاحبه اي با «ادي مورفي»، پليس مشهور بورلي هيلز
|
|
|
|
|
سفري شگفت انگيز به ۹ سال پيش
«مخمصه»؛ تقابل كلاسيك پليس و گنگستر
در سال ۱۹۹۵ بود كه مايكل مان سرشناس و صاحب سبك، فيلم پليسي ـ جنايي درخشان "The heat" را ساخت كه هرچند معادل مستقيم فارسي آن «گرما» مي شود اما لفظ «مخمصه» براي آن مناسب تر است و مترادف بهتري نشان مي دهد. «مخمصه» كه ۲/۵ ساعته است، در ظاهر داستان تقابل يك گروه گنگستر و سارقان بانك با نيروي پليس شهر لس آنجلس است، اما در بطن خود يك دوئل شخصي و رو در روي جذاب را مطرح مي كند كه بر كل ماجرا سايه مي اندازد. اين دوئل وسترن مانند و كلاسيك، بين رئيس گنگسترها (با بازي ستودني رابرت دونيرو) و رئيس پليس شهر (با بازي حساب شده ال پاچينو) است و تمام فيلم در همين مسير وبه قصد عمده كردن اين رويارويي حركت مي كند و همه چيز در خدمت اين قضيه است. تا اينكه اين دوئل جذاب در سكانس طولاني پايان فيلم در محوطه يك فرودگاه صورت مي پذيرد و با كشته شدن كاراكتر دونيرو به دست پاچينو پايان مي گيرد. انتقال بيننده به درون قصه با اين حال «مان» با مهارت قابل تحسيني و در تضاد با بسياري از فيلم هاي پليسي، ما را از ابتدا به درون زندگي خصوصي و خانوادگي گنگسترها و پليس مورد بحث وارد مي كند و چنان آن را خوب شرح مي دهد كه بيننده انگار به وسط قصه منتقل مي شود و اصلاً با آن احساس بيگانگي نمي كند و برعكس شروع به دل سوزاندن به حال اين كاراكتر و همراهي با آنها مي كند. در اين صحنه ها است كه بيننده ها درمي يابند كاراكتر پاچينو با همسرش اختلافاتي دارد و همين مسأله باعث خودكشي نافرجام دختر وي (با بازي ناتالي پورتمن) نيز مي شود. درنقطه مقابل انسجام در ميان خانواده هاي گنگسترها بيشتر است و با اينكه كاراكتر ولي كيلمر با همسرش دعواهاي شديدي دارد، اما آنها بسيار بهتر از پليس ها پشت يكديگر مي ايستند و به حمايت از هم برمي خيزند. خط و نشان ماجرا پس از دستبرد زدن گروه گنگسترها به يك بانك بزرگ در شهر شدت مي گيرد و طي همين سرقت، يكي از گنگسترها (با بازي تام سايزمور) به دست پاچينو كشته مي شود. از آن پس تعقيب و گريز بين كاراكترها را داريم كه نقطه اوجش رويارويي و صحبت مستقيم كاراكترهاي دونيرو و پاچينو در يك «رستوران بين راه» است كه دو طرف به وضوح اما با كلماتي ادبي و محترمانه براي هم خط و نشان مي كشند. با اين حال دونيرو برنده بازي نشان مي دهد و او فقط وقتي به دام مي افتد كه راضي نمي شود شهر را قبل از كشته شدن خبرچيني كه اطلاعات مربوط به آنها را در اختيار پاچينو گذاشته است، ترك كند و همين اقدام باعث يك ساعت تأخير در رسيدن دونيرو به فرودگاه مي شود و همين تأخير كافي است تا پاچينو به وي برسد و او را بكشد. «مخمصه» با اوصاف فوق و با كاراكترسازي درخشان مايكل مان و بازيهاي پخته هنرمندانش، از بهترين و شگفت انگيزترين كارهاي پليسي اي است كه دنياي سينماي مدرن به خود ديده است و در ۹ سالي كه از اكران آن مي گذرد، هنوز فيلم ديگري در ژانر پليسي با آن برابري نكرده است.
|
|
|
|
|
معرفي يك فيلم روز پليسي ـ جنايي
«هيولا»؛ سرنوشت تلخ يك زن قاتل
|
|
|
| وصال روحاني «هيولا» عنوان يك فيلم تازه از ژانر پليسي ـ جنايي است كه از هفته گذشته در آمريكا اكران شد و درباره داستان زندگي حقيقي زني به نام ايلين وورنوس است كه به قتل هاي زنجيره اي مي پرداخت و سرانجام به دام قانون افتاد و در سال ۲۰۰۲ به همين خاطر اعدام شد. اما ايلين در كودكي زندگي مرارت باري داشت و در نوجواني به استفاده از موادمخدر و كج رفتاريهاي ديگر كشيده شد و درسالهاي قبل از آن و در عين كودكي نيز مورد آزار قرارگرفته و روحش مخدوش شده بود. اينها در ميشيگان آمريكا اتفاق افتاد اما او به ايالت فلوريداي اين كشور كوچ كرد و آنجا هم به فساد كشيده شد و زندگي عاري از دردسر و سالمي نداشت. او سرانجام قتل هايش را شروع كرد كه پرونده هاي پليس مي گويند اغلب در مورد كساني بود كه قصد داشتند به او آزاري برسانند. طبق همين پرونده ها ايلين اوج اين «سري قتل ها» و سريال جنايتهايش را در يك مقطع ۹ ماهه و طي سالهاي ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰ انجام داد و در همين مدت تكيه گاه وي زن ديگري به نام سلبي بود. فيلم «هيولا» كار تازه اي است كه پتي جنكينز كارگردان زن آمريكايي درباره اين «زن آزارديده و آزاررسان» ساخته و تمام موارد فوق را دربردارد و بخصوص روي ۹ ماه مورد بحث و قتل هاي او و افتادنش به چنگ قانون تمركز مي كند و سپس محاكمه او را نشان مي دهد و تبعات آن را شرح مي دهد و در مجموع اثري تند و تأثيرگذار است. نقطه اوج نقطه اوج فيلم را بايد بازي بسيار خوب چارليز ترون هنرپيشه زن اهل آفريقاي جنوبي در نقش قاتل مورد بحث عنوان كرد. او چند سالي است كه مقيم هاليوود شده و در فيلم هاي زيادي نيز در اين شهر سينمايي شركت جسته است، اما اين مهمترين و بهترين نقش عمر اوست و به طرز غريبي در اين فيلم از خود پيشرفت نشان مي دهد و به همين خاطر كانديداي جايزه گولدن گلاب (كره طلايي) در شاخه بهترين بازيگر دراماتيك زن شده و احتمال كانديدا شدنش براي جايزه معتبر اسكار نيز زياد است. يكي از بهترين ها فيلم با درخشش او در نقش يك زن مخدوش و قاتل و با شرح كامل زندگي ايلين و تعقيب وي توسط پليس و گرفتار آمدنش و سپس مجازات و سرنوشت محتومش و با ارائه يك فضاي جنايتكارانه و پليسي آشكار و تند، بدون شك از بهترين آثار اين سبك در ماههاي اخير است و بينندگانش را به تعمق هرچه بيشتر وامي دارد.
|
|
|
|
|
درباره عوامل ساخت فيلم «هيولا»
دگرديسي شگرف «چارليز ترون»
پتي جنكينز نويسنده و كارگردان «هيولا»، همان طور كه در جاهاي ديگري از همين صفحه آمده، تصويري بسيار تند و تأثيرگذار اما ناقص از ايلين وورنوس، «قاتل زنجيره اي» معروف زن ارائه داده و با اين كه فيلم، وسعت ظلم و فساد در آمريكا و عمق جنايات اين زن را نشان مي دهد اما به دقت و گستردگي از دلايل كشيده شدن ايلين به اين سمت و سو سخن نمي گويد و اين به دليل متمركز شدن او برروي «دوره قتل هاي» ايلين و پرهيز از گذشته پربحران زندگي اوست. جنكينز براي افزودن بر تأثيرگذاري فيلمش، صحنه هاي قتل را درست و حقيقتاً در همان جاهايي كه رخ داده بودند و در لوكيشن واقعي است و با وجود اين بيننده ناآشنا با سوژه دائماً از خود مي پرسد كه ايلين چرا چنين مي كند. بنابراين در چنين فضايي بازي فوق العاده چارليز ترون هنرپيشه اي كه نقش ايلين را بازي كرده، جلوه بيشتري مي يابد. او تا قبل از اين فيلم به رغم همبازي شدن با تعدادي از معروف ترين هنرپيشه هاي عصر و بازي در فيلم هايي جالب طي ۸ ، ۹ سال اخير همواره يك بازيگر سطحي و نمايشي توصيف مي شد اما در اين فيلم يك دگرديسي عظيم داشته و تبديل به يك چيز به كلي نوين و يك بازيگر متعالي شده است كه به باور نمي آيد. از يك بازيگر سطحي تا... ترون براي اين كه كاملاً تبديل به ايلين شود، هم چيزي حدود ۱۰ كيلو وزن اضافه كرد و هم با كمك علم پيشرفته گريم، حتي خطوط چهره اش را عوض كرد. به طوري كه براي بينندگان «هيولا» تشخيص اين كه او همان «بازيگر سطحي و زيباي» گذشته است، دشوار مي نمايد. او با ديدن فيلم هاي خبري و مستندي كه درباره ايلين وورنوس در دست است، كاملاً خودش را در قالب وي و ريتم حركات او فرو كرده و حتي آهنگ صداي وي را گرفته است. كريستينا ريچي هم در نقش سلبي نزديك ترين دوست ايلين بسيار موفق است ولي با بازي وي سلبي فردي نشان مي دهد كه فقط چشم به پولي دارد كه ايلين از طريق قتل و سرقت به جمع كوچك دونفره شان مي آورد. دل هايي كه به درد مي آيد ساير بازيگران اصلي فيلم نيز كه بروس درن معروف و قديمي، اسكات ويلسون، الن كورلي و پروئيت تيلور وينسي هستند، در رل هاي خود به خوبي جا افتاده اند و موسيقي متن هم كه توسط گروهي «بي . تي» تهيه شده، تماشاگر را دائماً در حالت اضطراب كه ويژگي و لازمه فيلم است، نگه مي دارد و فيلمبرداري استيو برنشتاين نيز شفاف و تند و تيز است و بدين خاطر سبعيت برخوردها را بيشتر و بهتر حس مي كنيم. با اين سلاح ها و در درجه اول با بازي فوق العاده چارليز ترون و پس از وي كريستينا ريچي و برپايه زندگي خوف آور ايلين است كه «هيولا»، اين فيلم ۱۰۸ دقيقه اي محصول شركت «نيوماركت فيلمز»، روح ها را خراش مي دهد و دل هاي تماشاگران را به درد مي آورد.
|
|
|
|
|
نگاه اجتماعي به فيلم «هيولا»
محصول و مخلوق ظلم ديگران
«هيولا» يكي از سياه ترين فيلمهاي جنايي ـ پليسي سالهاي اخير آمريكا است كه تمام تيرگي و نا اميدي و تباهي حاكم بر اين كشور را نشان مي دهد و خبر از بنيانهاي فاسدي در آمريكا مي دهد كه مي تواند از سالم ترين انسانها نيز قاتلاني بيرحم و «هيولا»هايي حقيقي بسازد.اما به تصميم «پتي جنكينز» كارگردان اين فيلم، پيشينه ايلين وورنوس، قاتلي كه «هيولا» بر اساس زندگي تكان دهنده او ساخته شده است، به طور دقيق تشريح نمي شود و توضيحات مفصلي درباره سابقه او و زندگي اش در كودكي و آنچه از وي يك موجود لبريز از نفرت و انتقامجو ساخت و قتلهاي مورد بحث را موجب شد، ارائه نمي شود و به همين خاطر بيننده ها ناگهان با يك مخلوق بيرحم افراطي كه زمين و زمان را مي كشد و از هيچ خشونتي ابا ندارد، برخورد مي كنند و همين مسأله بر تندي و تأثيرگذاري «هيولا» افزوده است. درست است كه فيلم جنكينز فروش چشمگيري در هفته اخير نداشته، اما اين را نمي توان به ضعف احتمالي محتوا ربط داد، بلكه اصولاً داستانهايي از اين دست آن قدر شوك وارد مي كنند كه بسياري از بيننده ها و مردم از مقابل آن مي گريزند. چرا او سلاح به دست گرفت؟ يك وجه مهم در زندگي ايلين، دوستي او با سلبي وال (با بازي كريستينا ريچي) بوده و جنكينز اين قسمت را نيز مانند ۹ ماه بحراني قبل از بازداشت ايلين (و زمان وقوع قتلهاي زنجيره اي) به دقت به تصوير كشيده است. حق بود جنكينز ظلمهايي را كه ايلين در كودكي تحمل كرده بود و در نهايت از او يك«هيولا» ساخت، بهتر و بيشتر تشريح مي كرد تا بينندگان نا آشنا با موضوع و بي اطلاع از تاريخ (كه تعدادشان كم نيست) بتوانند قضاوت بهتري درباره دلايل اقدامات بسيار تند او داشته باشند و درك كنند كه او چرا ناگهان سلاح به دست گرفته است و به اولين قاتل زنجيره اي بزرگ زن در آمريكا بدل شده است.اگر جنكينز چنين مي كرد، مردم در مي يافتند كه سيستم اجتماعي پر از ظلم و اجحاب در آمريكا چنين پيامدهايي هم دارد و مي تواند هيولاهايي از اين دست را بسازد كه بيش از آن كه گناهكار باشند، زاده و مخلوق گناهان ديگران هستند و آرامش ندارند، چون آرامش و سلامتي و پاكي رفتار را از آنها ستانده اند. در اين ارتباط لازم است بدانيد كه ايلين از همان كودكي به شدت در رنج بود و هرگز روي خوشي را نديد. مادرش در زمان كودكي وي، او را رها كرد و پدربزرگش وي را دائماً كتك مي زد و هر ارتباطي را كه تشكل داد، به خاطر ناسالم بودن محيط زندگي اش، نافرجام ماند. مجموعه اين عوامل از ايلين يك آدم پارانوئيد و بيمار رواني اجباري ساخت كه وقتي درماني براي خود نيافت، اسلحه كشيد و به روي تمام كساني آتش گشود كه به گونه اي نماد ظلم رساني به وي بودند. براي خلاص شدن او مي كشد و پول مقتولان را سرقت مي كند تا ظاهراً خودش و سلبي را حفظ كند، اما به واقع دارد ناخودآگاه جواب تمام ظلمهاي عالم را مي دهد و تسويه حساب مي كند و يك نكته ديگر: چند سال پيش از ساخته شدن فيلم فيچر جنكينز، نيك برومفيلد دو فيلم مستند درباره زندگي ايلين ساخته بود كه در يكي از آنها خود وي مي گويد از بس محاكمه و بازداشتش طولاني شده بود (به مدت ۱۲ سال!) كه در نهايت دفاعيه خود را در دادگاه عوض مي كند و به جاي اين كه مثل گذشته بگويد قتلها فقط با انگيزه دفاع شخصي و حفظ جان بوده، با هدف سرقت پول مردم صورت گرفته است. او از آن طريق مي خواست حكمي را كه به هرحال در انتظار وي بود (اعدام) تسريع و خودش را زودتر خلاص و راحت كند كه به خواستش نيز رسيد.
|
|
|
|
|
در دنياي سينماي حادثه
«استيلر» در يك سرزمين پليسي در دهه۱۹۷۰ يك سريال تلويزيوني موفق تهيه و پخش مي شد به نام «استارسكي و هاچ» كه داستان زندگي دوپليس با همين نامها و رويارويي شان با اشرار در شهر لس انجلس بود. هر دو تندرو و در عين حال واقع بين و باهوش و محكم بودند و امروز در پي موج ساختن فيلمهاي سينمايي از روي اين مجموعه نيز رسيده است. فيلم مربوطه از ۱۴اسفند امسال در آمريكا و از ۱۵فروردين۸۳ در اروپا اكران مي شود و ايفاي نقش دوپليس مورد بحث را به بن استيلر و اوون ويلسون سپرده اند. اولي متخصص نقشهاي كمدي ـ اجتماعي طي ۸سال اخير بوده و دومي در آثار اكشن و پربرخورد در همين مدت جلب نظر كرده است.با اين اوصاف اگر «استارسكي و هاچ» با صحنه هاي متعدد تعقيب و گريزش و ماجراهاي پليسي ـ جنايي اش، تمي آشنا و حيطه اي معمولي و سرزميني قابل گذر براي ويلسون محسوب مي شود، براي استيلر شوخ طبع اين فيلم تجربه تازه اي به حساب مي آيد.البته فيلمسازان، كلاً قدري از جدي و سنگين بودن سريال را از آن گرفته و آن را مقداري ملايم تر كرده اند تا استيلر در اين سرزمين غريبه و وحشي گم نشود. يك نقش دشوار براي بازيگر استراليايي كيت بلنچت هنرپيشه زن مطرح استراليايي كه براي بازي در فيلم پليسي ـ جنايي «ورونيكا گورن» كانديداي جايزه گولدن گلاب بهترين هنرپيشه زن دراماتيك سال شده است، مي گويد بازي در اين نقش براي او بسيار دشوار بوده و روح و روان وي را خراش داده است. گورن يك روزنامه نگار زن ايرلندي بود كه شروع به تحقيق درباره فساد در اين كشور به خصوص شهر دابلين طي دهه ۱۹۹۰ كرد و به رازهاي گنگسترها پي برد و جانش را در سال ۱۹۹۶ بر سر همين قضيه گذاشت و توسط آنها كشته شد و بلنچت در فيلم تازه اي كه درباره زندگي وي ساخته و اكران شده، در رل او حضوري خوش و قوي داشته است. با اين حال او اظهار مي دارد: «گورن در زندگي اجتماعي ايرلند بسيار تأثيرگذار بود و تازه پس از مرگ وي بود كه دولت ايرلند به خود تفهيم و القا كرد كه بايد بسيار قوي تر از گذشته با قاچاقچيان هروئين روبرو شود وامروز هم نام گورن بخشي مهم از تاريخ مدرن كشورش را شكل مي دهد. من خوشبختانه توانستم فيلم هاي تعدادي از مصاحبه هاي وي را ببينم و رفتار و گفتارم را شبيه به وي سازم. اما هميشه مي دانستم كه بخاطر اهميت او در كل جامعه بريتانيا اين نقش و بازي من در آن به شدت زير ذره بين خواهد رفت واز هر نظر مورد ارزيابي قرار خواهم گرفت و اميدوارم تصويري صحيح از ورونيكا را ارائه داده باشم». بسكتباليستي كه آرتيست شد مژيك جانسون بسكتباليست سياهپوستي كه در دهه هاي ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ در اوج قدرتش بود و با لس آنجلس ليكرز ۵بار قهرمان ليگ بسكتبال حرفه اي آمريكا (N.B.A) شد، چند سالي است كه يك شركت سينمايي به نام مژيك هالاوي پيكچرز با مشاركت پل هال داير كرده و بازسازي فيلم معروف پليسي «شفت» در سال۲۰۰۰ از محصولات اين استوديو و از دستپختهاي مژيك بوده است. او كه هفته گذشته يك قرارداد همكاري ۴ساله با استوديوي بزرگتر برادران وارنر بست و براساس آن مي خواهد حدود ۱۰فيلم با بودجه تقريبي ۸ تا ۱۵ميليون دلار بسازد، مي گويد: «بيشتر اين فيلمها تم اجتماعي و يا پليسي دارند و اگر شرايط ياري كند، خودم نيز در تعدادي از آنها ايفاي نقش خواهم كرد. كدام نقش را مي پسندم؟ بديهي است نقش آرتيستي كه به دنبال خلافكاران مي افتد. از بچگي هر چه فيلم و سريال مي ديدم، اولين كاري كه مي كردم، تصور و تجسم خودم در نقش پليس و آدم خوب ماجرا بود.»با اين حال مژيك برخلاف همتايش مايكل جوردن كه در فيلم «اسپيس جم» (محصول ۱۹۹۵) نقش اول را بازي كرد، تاكنون در هر فيلمي حضور يافته، در يك نقش كوتاه و جنبي و در دقايقي كوتاه بوده است. خلافكاران نيومكزيكو محو شدند پس از گذشت يكي دوماه ، آثار مخرب اظهارنظر عجيب ول كيلمر هنرپيشه معروف و ۴۴ساله آمريكايي درباره محل زندگي اش به آرامي در حال محوشدن است.او كه در منطقه پكاس در ايالت نيومكزيكو آمريكا زندگي مي كند، دوماه پيش در مصاحبه اي با نشريه پرنفوذ رولينگ استون گفته بود: «جايي كه من زندگي مي كنم، مركز خلافكاري در آمريكا است و هرچه دزد وجنايتكار وتبهكار است ، ازهمين نقطه مي آيد. يك بار نشد آدمي را دراين حوالي ببينم كه مست نباشد».وقتي كه موج مخالفت واعتراض نسبت به اين اظهارنظر درمنطقه به راه افتاد، كيلمر كه ترسيده بود، تمام اين قضايا را به نشريه مذكور ربط داد ومدعي شد كه اظهارات او را تحريف كرده اند. و وقتي اين هم كارگر نشد ديداري بين او و بيل ريچاردسون فرماندار ايالت نيومكزيكو آمريكا ترتيب داده شد تا يك جور معذرت خواهي غيررسمي از سوي كيلمر محسوب گردد. خود او هم اين هفته در مصاحبه اي كه به كلي ناقض حرفهاي قبلي اش بود، گفت : «برخلاف آنچه گفته شده، من در يك سرزمين صلح آميز و درميان مردمي پرصفا ودرست كردار زندگي مي كنم واگر هم خلافكاراني باشند ، در اقليت اند!» نشريات محلي سانتافه پس از انتشار حرفهاي جديد كيلمر نوشته اند: « معلوم نيست آن همه خلافكار ومست چگونه اين قدر سريع محو شدند». مأمور مخفي به شهر كوچكش باز گشت جنيفر گارنر به خاطر بازي در نقش يك مأمور مخفي در سريال تلويزيوني پليسي ـ جنايي «الياس» در سالهاي اخير مورد تحسين زيادي قرار گرفته است اما او حاضر نشد ايام كريسمس و سال نو ميلادي را هم در هاليوود پر زرق و برق بگذراند و براي اين مهم هفته پيش به شهر كوچك زادگاهش (چارلستون در ايالت ويرجينياي غربي آمريكا) بازگشت. او در آن جا خطاب به خبرنگاران گفت: «تمام سال را با بازي در اين سريال و داستان هاي جنايي و برخوردهاي پليسي مي گذرانم و در نتيجه بسيار خسته مي شوم و با اين كه ميهماني هاي ايام كريسمس و حضورم در آن از نظر تبليغاتي بسيار به نفع من تمام مي شود، هيچ جا خانه و آرامش آن نمي شود و بازگشتم تا مدتي از هياهو دور باشم و نفسي بكشم.»جنيفر گارنر در سال ۲۰۰۲ اولين جايزه گولدن گلاب خود را به خاطر بازي در همين سريال دريافت داشت، اما او كه در اين مجموعه در رل «مأمور سيدني بريستون» ظاهر مي شود، امسال هم براي اين جايزه كانديدا شده است.
|
|
|
|
|
مصاحبه اي با «ادي مورفي»، پليس مشهور بورلي هيلز
سرسخت و با نمك
|
|
|
اشاره:در هفته هاي اخير يك فيلم به نام «خانه نفرين شده» در جمع ۲۰ فيلم پرفروش آمريكا و اروپا جاي داشته كه برخلاف عنوانش، نه مبتني بر «ترس صرف» بلكه آميزه يي از دلهره و خنده است. اين فيلم مخصوص ايام موسوم به هالووين ساخته شده . اين ايامي است كه بر طبق فرهنگ غرب بنيادهاي ترس و التهاب را داردو يك زمان خاص از سال را در بر مي گيرد. با اين حال «خانه نفرين شده»، در درجه اول براي كودكان و نوجوانان ساخته شده و به تبع آن سبك است ولي آن چه مدنظر ما قرار دارد. بازيگر مرد اصلي فيلم است كه همانا ادي مورفي معروف و سياهپوست است.وي پس از ۲۳ سال بازي در نقش هايي متنوع و در حاليكه آثارش طي سالهاي اخير اصلاً توفيق تجاري فوق العاده دهه ۱۹۸۰ و اوايل در حد ۱۹۹۰ را نداشته اند، در مصاحبه اي تازه اعتراف كرده است كه نقش مجبوبش، همان رل پليس زبر و زرنگ و سريع و باهوش تريلوژي «پليس بورلي هيلز» است كه در سالهاي ،۱۹۸۴ ۱۹۹۲ و ۱۹۹۵ ساخته شد و فروش هنگفتي داشتند (بخصوص دو قسمت نخست) و از مورفي چهره اي را ساخت كه مي شناسيم . مردي كه شاد و ماجراجو است و از چيزي نمي ترسد و بيش از هر چيزي از رودررويي با خلافكاران لذت مي برد.
* آقاي مورفي، چرا در «خانه نفرين شده» بازي كرديد؟ آيا مطابق روحيات و كليشه هاي سينمايي شما بوده است؟ \ بحث اين فيلم فرق مي كند. اين فيلمي است كه براي ايام هالووين ساخته مي شد اماقابليت فروش در ايام كريسمس و سال نو (ميلادي) را هم داشت و ديديد كه تا همين ايام نيز سودساز بوده است. اين فيلم بيشتر بچه ها را مخاطب قرار داده بود و ديدم كه موضوع شيريني دارد و با آن مي توان با اقشار زيادي ارتباط برقرار كرد. *انگار ديگر نمي خواهيد نقش هاي جدي و پليسي را بازي كنيد. \ اين طور نيست. من هنوز نقش ام را در فيلم هاي ۳ گانه «پليس بورلي هيلز» بيشتر از هر رلي و هر فيلمي در زندگي هنري ام دوست دارم. * از چه نظر ؟ \ ببينيد يك ويژگي ارزشمند اين سري فيلم ها اين است كه در عين جدي بودن و حتي در لحظات اوج برخوردها، يك رگه طنز و نگاهي پرطعنه و كنايه به وقاع اجتماعي و يا سوژه خود و آدم هاي فيلم دارد و دائماً طنازي مي كند.پليسي كه در اين سري فيلم ها مي بينيد و من ايفاگر نقش او هستم، تيزهوش است و با همين سلاح ها در تمام برخوردهايش با اشرار برنده مي شود. اما اگر دقت كنيد. مي بينيد كه اين فيلم ها نوعي برخورد سبك و شوخي وار با پديده جنايت و تخلف دارند و با اين كار برخوردهايي پر از تيراندازي و خونريزي در فيلم ديده مي شود، اما بيننده هميشه حس مي كند كه ماجرا يك فاجعه نيست و عمق زيادي نداردو همين باعث مي شود كه با آن سريعتر ارتباط برقرار كندو راحت نقس بكشد و دچار دغدعه نشود. * به نظر شما «يك پليس سينمايي» دقيقاً چه بايدباشد؟ هماني كه شما در اين سه فيلم به تصوير كشيده ايد؟ \ برعكس، بايد چيزي كاملاً متفاوت با آن باشد زيرا «پليس بورلي هيلز» براي مخاطباني ساخته شده است كه نمي خواند نگران شوند و مايل اند با يك ماجراي پليسي قابل ارزيابي و بدون پيچيدگي مواجه شوند و دو ساعتي با آن خوش باشند. * شما در سالهاي اخير در دو نسخه بازسازي شده از «پروفسور ديوانه» جري لوئيس هم بازي كرده ايد. آيا تغييراتي كه در كاراكتر لوئيس در اين فيلم ها داده ايد، بنيادهاي فيلم درخشان اوري ژينال را زايل نكرده است؟ \ اصلاً، برعكس، ما با يك فيلم صاحب پشتوانه و تم قوي روبرو بوديم كه اجراي هر وارياسوني را روي آن ممكن مي ساخت. من نمي خواستم و نمي بايست اصل فيلم لوئيس را از نو در مي آوردم. در نتيجه آن را قدري تغيير دادم كه براي اواخر دهه ۱۹۹۰ و اوايل دهه ۲۰۰۰ مناسبت بيشتري داشته باشد. با اين حال در اصل و بطن قصه و حتي در خصوص رويدادها، من در اين فيلم تقريباً هماني هستم كه لوئيس در فيلم اوري ژينال (به سال ۱۹۶۳) بود. * چند بار كه ايفاي نقش آدم هاي بد قصه را به شما سپرده اند، از عهده آن نيز خوب برآمده ايد. به نظر خودتان اين طور نيست؟ \ با اين حال من مثلاً با اندي گارسيا يا ال پاچينو فرق مي كنم . آنها وقتي بد هستند، در تمام رگ و ريشه خود و با همه وجودشان بد هستند و واقعاً ببننده را به ترس مي اندازند. يا شون پن را به ياد بياوريد. من نمي توانم و نبايد اين طور باشم. تمام مقبوليت و موفقيت من به اين خاطر است كه توانسته ام با مردم يك ارتباط عاطفي و بالنسبه شوخ را حتي در سخت ترين شرايط وزماني كه طي فيلم از در و ديوار بمب مي ريزد، برقرار كنم، اگر قرار باشدمن همان قدر سياه باشم كه مثلاً كوين اسپيسي و داني يل دي لوئيس در نقش هاي منفي خود هستند، تمام باورهاي مردم بهم مي ريزد و ضررهاي زيادي بر اين قضيه مترتب است و بهتر است از آن احتراز كرد. * كي دوباره پليس و كارآگاه مي شويد؟ \ باور كنيد سوژه و سناريوي مناسب كه واقعاً چيزي را به كارنامه يك بازيگر اضافه كند، كم است و به همين خاطر است كه من در سالهاي اخير دست به عصا عمل مي كنم. با اين حال طرحي براي ساخت قسمت چهارم «پليس بورلي هيلز» در ذهنم دارم كه اگر عملي شود، اين پليس سرسخت و مبارزه جو (اما با نمك) را دوباره خواهيد ديد.
|
|
|
|