دوشنبه ۱۵ دي ۱۳۸۲ - ۱۳ ذيقعده ۱۴۲۴
Mon, Jan 5, 2004
ويژه ۷
شماره ۲۶۸۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
پاورقي خارجي
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۶ (ك.م)
بازتاب آيين شهسواري در ادبيات پليسي
پاورقي خارجي
معماي دختر موطلايي
نويسنده: راس مك دانالد ترجمه: كام
آنچه گذشت: ليوآرچر، كارآگاه خصوصي، از طرف نيك نمو، پرورش دهنده ثروتمند ليمو، به خدمت گرفته مي شود تا شش روز محافظ او باشد. برادر نيك، هري، در فرودگاه به پيشواز آرچر مي آيد. وقتي به منزل نيك نمو مي رسند، او آخرين نفسهايش را مي كشد. هري تصورمي كند برادرش راعده اي كانگستر، كه پانزده سال پيش پول كلاني از آنها دزديده بود، به قتل رسانده اند. آرچر مي فهمد در زمان جنايت زني همراه نيك نمو بوده است. هري ادعامي كند زن را نمي شناسد، اما آرچر حتم دارد او دروغ مي گويد. اينك ادامه ماجرا:
ازجايي پشت ديوارهاي قطور خانه، صداي غژغژ فنرها، تق و توق برخورد دو جسم سخت، غرش خفه موتوري سرد، خش خش لاستيكها بر سنگريزه ها شنيده شد.
برق آسا خودم را به در ورودي رساندم و توانستم اتومبيل كروكي آلبالويي رنگي را ببينم كه در راه كالسكه رو با سرعت در سرازيري مي رفت. سقف كروكي پايين بود و دختري موطلايي و ريزنقش محكم فرمان اتومبيل را چسبيده بود.
جسد نيك را دور زد و درحالي كه جيغ لاستيكها بلندبود، نفهميدم چطور، از دراصلي خارج شد.
لاستيك سمت راست را نشانه گرفتم. اما تيرم خطارفت. هري پشت سرم آمد. قبل از آنكه دوباره شليك كنم، بازويم را چسبيد و مانعم شد. ماشين كروكي درجهت بزرگراه پيچيد و لحظه اي بعد فقط گردوغبار برجامانده بود.
گفت: «ولش كنيد برود.»
ـ اين كيه؟
به فكر فرورفت، ذهن كندش انگار به صداي بلندكارمي كردو مي شد تيليك تيليكش را شنيد.
«نمي دانم. اسمش فلوسي يا فلوري يا همچي چيزهاست. خاطرتان جمع باشد كه به نيك شليك نكرده.
از اين بابت تضمين مي دهم.»
ـ شما خوب مي شناسيدش، مگه نه؟
«غلط كنم بشناسمش. من كاري به كارخانمهاي نيك ندارم.» خواست اداي آدمهاي مقتدر و غضب آلود را دربياورد و با كلمات تند و پرخاشگرانه ازمن زهره چشم بگيرد، اما عرضه اش را نداشت. تنها كاري كه از عهده اش برآمد بهانه جويي و كج خلقي بود: «ببينيد، حضرت آقا، چرا الكي خودتان را اينجا علاف كرده ايد؟ كسي كه قراربود ازش محافظت كنيد غزل خداحافظي را خوانده و مرده.»
ـ بايد به عرضتان برسانم كه هنوز دستمزدم را نگرفتم، اين اولين دليلش.
ـ ترتيبش را مي دهم.
از روي چمنها يورتمه رفت و خود را به جنازه رساند و با يك كيف بغلي از چرم كروكوديل برگشت. كلي اسكناس در آن چپانده بودند.
ـ چقدرمي شود؟
ـ صدتاكافيه.
يك اسكناس صددلاري كف دستم گذاشت. «خب، حالا بهتره تا سروكله مأمورهاي قانون پيدانشده، اينجا را خلوت كنيد، رفيق. بدمي گويم؟»
ـ وسيله نقليه لازم دارم.
ـ ماشين نيك را برداريد. ديگر ازش استفاده نمي كند. بگذاريدش توي پاركينگ فرودگاه و سوئيچش را هم بسپريد به مأمور پاركينگ.
ـ يعني اشكالي ندارد؟ مطمئنيد؟
ـ خاطر جمع باشيد. وقتي من اجازه بدهم، دردسري پيش نمي آيد.
ـ گمانم، داريد زيادي اموال برادرتان را بذل و بخشش مي كنيد، اينطور نيست؟
«از حالا به بعد، همه چيز مال من است، رفيق.» فكر درخشاني به ذهنش رسيد و حالت قيافه اش عوض شد. «راستي، چي كار بايد بكنم كه از سرراهم برويد كنار؟»
ـ فعلاً مي مانم، هري. از اينجا خوشم آمده. هميشه گفته ام صفاي هرجايي به آدمهاي آنجاست.
هنوز هفت تير دستم بود. زيرچشمي نگاهي به آن انداخت.
ـ زنگ بزنيد و مأمورهاي پليس را خبركنيد، هري.
«خيال كرديد كي هستيد كه به من امرو نهي مي كنيد؟ آخرين نفري كه ازش دستور گرفتم رفت آن دنيا، ملتفتيد؟» سرش را به سمت توده بي شكل و تيره اي چرخاند كه روي سنگ ريزه ها ولو شده بود. با نفرت بر زمين تف انداخت.
ـ من شهروند آزادي هستم كه براي نيكي كارمي كنم. نه براي شما.
به طرزي غافلگيركننده لحنش عوض شد. «چقدرمي گيريد براي من كاركنيد؟»
ـ بستگي دارد چه كاري باشد.
كيف پول چرم كروكوديل را دردستش سبك و سنگين كرد. «اين هم يكصدتايي ديگر. اگر قرار باشد اينجا بپلكيد، چفت دهنتان را ببنديد و اسمي از زنك نياوريد. هان، چي مي گوييد؟ معامله كرديم؟»
جواب ندادم، اما اسكناس را گرفتم. توي يك جيب ديگرم، جدا از پولهاي خودم گذاشتمش. هري به كلانتر تلفن زد.
قبل از اينكه سروكله آدمهاي كلانتر پيدابشود، جاسيگاريها را خالي كردو پالتوي پوست شيركوهي را در صندوقخانه چپاند. نشستم و وراندازش كردم.
دوساعت ناخوشايند را با مأموران قانون بددهان و جاروجنجالي گذرانديم. خيلي از آن مرحوم، كه با سابقه خرابش باعث شده بود آنجا تيراندازي راه بيفتد، دلخور بودند.
چشم ديدن هري را هم نداشتند چون برادر آن خدابيامرز بود. ته دلشان، از دست خودشان هم كفري بودند، چون مي ديدند بي تجربه و بي عرضه اند. حتي نتوانستند پالتوي پوست را پيداكنند.
اول، هري نمو راهي دادگاه بخش شد. من منتظرش ماندم تا بيرون آمد و پياده تا منزل خودش تعقيبش كردم.
نزديك نخلي مفلوك، كه سرخميده و سنگينش آسفالت خيابان را لمس مي كرد، يك رج خانه ييلاقي پرپري كنارهم رديف شده بودند. هري از معبر سربالايي بين آنها گذشت و قدم به اولين خانه ييلاقي گذاشت. نوري از داخل به صورتش تابيد. صداي زني را شنيدم كه به هر چيزي گفت. در برپاشنه چرخيد، بسته شد و صدا و نور را با خود به درون برد.
عمارتي قديمي با شيرواني لچكي دار و پنجره هاي تخته كوبي شده مقابل منزل هري بود. خودم را به پياده رو مقابل رساندم وزير سايباني پناه گرفتم، بي آنكه از خانه ييلاق برادر مقتول چشم بردارم. سه سيگار بعد، زني بلند قد با كلاه تيره و بالاپوشي نازك بيرون آمد، با قدمهاي تند و شتابزده تا نبش خيابان رفت، پيچيد و ناپديد شد. دو سيگار بعد از اين قضيه، دوباره سروكله اش از نبش پياده رو روبرو ـ همان سمتي كه من كمين كرده بودم ـ پيداشد، در حاليكه باز سريع و باعجله قدم برمي داشت. ديدم يك كيف حصيري بزرگ زيربغل دارد. در پرتو نور چراغ خياباني، صورت دراز و استخواني و قيافه احساسش را تشخيص دادم.
به سايباني كه زيرش پناه گرفته بودم و ديوار تيره اي كه به آن تكيه داده بودم نزديك شد. طنين قدمهاي مصممش، لحظه به لحظه واضح تر، در گوشم مي پيچيد. قبضه هفت تير داخل جيبم را در مشت فشردم و منتظر ماندم. با اعتماد به نفس خلل ناپذير سرجوخه اي كه پيشاپيش افرادش قدم رو برود به طرفم مي آمد؛ در نوري كه از نبش خيابان مي تابيد، شبحي باريك و بلندبالا مي ديدم. دستش را در كيف حصيري اش فروبرده بود و ته كيف شكمم را نشانه مي رفت. از چهره سايه آلودش جز درخشش چشمها و برق دندانها چيزي پيدا نبود.
گفت: «اگر جاي شما بودم، دست از پا خطا نمي كردم. انگشتم روي ماشه هفت تير است و ضامنش را هم كشيده ام و هدف گيري ام حرف ندارد، حضرت آقا.»
ـ تبريك عرض مي كنم.
«اهل شوخي نيستم» صداي بمش مثل تيغه چاقو برنده بود. «در شليك سريع تخصص داشتم. پس توصيه مي كنم دست تان را از جيب تان بيرون بياوريد.»
دستهاي خالي ام را نشانش دادم. خيلي چالاك و ماهرانه، بارجيبم را سبك كرد و با يك تفتيش بدني كاملاً حرفه اي خاطر جمع شد اسلحه ديگري ندارم.
در حاليكه قدمي به عقب برمي داشت، گفت: «شما كي هستيد، حضرت آقا؟ نمي توانيد آرتوكاستولا باشيد، خيلي از شما مسن تر است.
ـ اگر غلط نكنم، شما مأمور پليس هستيد، سركار خانم. درست حدس زدم؟
ـ فعلاً فقط من سؤال مي كنم. اينجا چي كار داريد؟
ـ منتظر يكي از دوستهايم هستم.
ـ دروغ مي گوييد. يك ساعت و نيم است كه خانه ما را مي پاييد. از پنجره چشمم به شما بود.
ـ واسه همين هم رفتيد و هفت تير خريديد؟

• بقيه در صفحه ويژه ۵
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۶ (ك.م)
شكوفايي داستان كوتاه پليسي
محبوبيت خيره كننده شرلوك هولمز و استقبال گسترده خوانندگان از ماجراهاي اين ابركارآگاه(بخصوص از داستانهاي كوتاهش ، كه گفتيم ارزنده ترند و ساختاري استوارتر دارند) تأثيري آني و نسبتاً ديرپا بر ادبيات پليسي گذاشت والهام بخش نويسندگان فراواني شد كه داستانهايي به سبك و سياق آثار كانن دايل پديد آوردند. از ۱۸۹۱ ، كه ماجراهاي شرلوك هولمز منتشر شد، تا پايان جنگ جهاني اول دوران شكوفايي داستان كوتاه پليسي قلمداد مي شود. ماجراهاي شرلوك هولمز و مجموعه داستانهاي ديگر كارآگاه كبير، كه آخرين شان در ۱۹۲۷ منتشر شد، داستانهاي پليسي اين دوره را از چند ويژگي برخوردار كرده اند: نخست آنكه ماجراها قهرماني واحد دارند، كه به مرور باخوانندگان پيوند برقرار مي كرد، به او خو مي گرفتند، با خصلتها وعادتهاي شخصي اش آشنا مي شدند و ، در نتيجه، نزدشان محبوبيت و مقبوليت مي يافت؛ دوم آنكه، در اغلب اين آثار، راوي داستان دستيار كارآگاه است (نقشي كم و بيش مشابه دكتر واتسون دارد ـ با حضوري كم رنگ تر يا پررنگ و هوش و ذكاوتي كمتر يا بيشتر) كه با طرح پرسشهايي كه به ذهن خواننده خطور كرده اند به كارآگاه (كاوشگر) امكان مي دهند تا نكات مبهم و نهفته معما را با توضيحات ضروري آشكار سازد؛ سوم آنكه پيرنگ داستانها، غالباً، بر پايه الگويي مشابه شكل گرفته اند و توالي رويدادها از ترتيبي تقريباً يكسان و از پيش تعيين شده پيروي مي كنند: شخصي معما را عرضه مي كند، كارآگاه و همكارش دست به كاوش مي زنند، و پاسخ مسأله، با توضيات كافي و قانع كننده، به مشتري (و همزمان به خواننده) ارائه مي شوند ـ در اكثر اين داستانها، محور روايت و كانون توجه بر چالش فكري متمركز است و نتيجه نهايي، خواه مجازات مجرم باشد يا متنبه شدن و ابراز ندامت فرد خطاكار، جايگاهي حاشيه اي دارد. برجسته ترين نكته در خور توجه اين است كه عامل جذابيت و كشش اين داستانها طرح هوشمندانه معما و گره گشايي ماهرانه اش بود، و شخصيت پردازي پيچيده و عميق و باور پذير اهميتي ثانوي داشت؛ به عبارت ديگر، داستانها بيشتر بمثابه چيستان اعتبار مي يافتند تا روايت ادبي هنرمندانه. نخستين كارآگاهان مؤنث هم در همين ايام ظهور كردند.
تأثير پرتوان آثار كانن دايل وشگردهاي بديع گره افكني و تمهيدات هوشمندانه اش در معما آفريني را مي توان در نوشته هاي بسياري از معاصرانش يافت. نخستين پليسي نويس مهمي كه از ماجراهاي شرلوك هولمز الهام گرفت آرترموريسون (۱۸۶۳ ـ ۱۹۴۵)، نويسنده انگليسي بود. او، با الگو برداري از شيوه شخصيت پردازي و ساماندهي پيرنگ در روايتهاي دايل، هجده داستان پليسي نوشت كه شخصيت اصلي شان، مارتين هيويت، كارمند دادگستري است و ماجراها را دوست روزنامه نگارش شرح مي دهد. اين داستانها در سه جلد ـ مارتين هيويت، كاوشگر (۱۸۹۴)، وقايع نامه هاي مارتين هيويت (۱۸۹۵) و ماجراهاي مارتين هيويت (۱۸۹۶) منتشر شدند، و جلد چهارمي هم به دنبال داشتند كه روايتهايي به هم پيوسته را در بر مي گرفت:مثلث قرمز : وقايع نامه هاي جديد مارتين هيويت (۱۹۰۳) . موريسون به سنتهاي تثبيت شده اين گونه داستان مقيد ماند و نكوشيد نوآوري كند. هيويت مدعي نيست از روش خاصي در كاوشگريهايش بهره مي گيرد و صرفاً برعقل سليم و تيزبيني متكي است. قابليتش ، در مقام كارآگاه، باجي به هورمز نمي دهد، اما غرور و خودبيني او را ندارد.
اگر چه آثار برتر نويسندگان شاخص دوره «شكوفايي داستان كوتاه پليسي » هنوز هم جالب وخواندني هستند ولي، از نظر ارزش ادبي، عيار پاييني دارند و از ميان تمام كساني كه در اين عرصه قلم زدند تنها يك نفر توانست روايتهايي خلق كند كه ، مانند بهترين ماجراهاي شرلوك هولمز، طلاي ناب باشند، و او كسي نبود جز گيلبرت كيت چسترتون، آفريننده پرسوناژ پدر براون (يكي از چهره هاي اسطوره اي ادبيات پليسي و ابر ـ كاوشگري هم طراز شرلوك هولمز، اما كاملاً متفاوت با او و بدلهاي متعددش). با بررسي داستانهايي كه در اين دوره نگاشته شدند، بار ديگر اين حقيقت محرز مي گردد كه شاهكارهاي ادبيات پليسي را هنرمندان راستين پديد آوردند، و نه صنعتگران ادبي چيره دست.
در ادامه، از مهم ترين نويسندگاني كه داستان كوتاه پليسي ، به بركت خلاقيت آنان، به شكوفايي وغنا رسيد وتوانستند، به صورت مستقيم يا با واسطه، نه فقط روايت جنايي ومعمايي را اعتلا ببخشند وجايگاهش را در عرصه ادبيات تثبيت كنند بلكه برگونه هاي ديگر داستاني نيز تأثير گذاشتندوالهام بخش بسياري از نويسندگان برجسته سده بيستم شدند ـ در حد وحوصله اين سلسله مقالات ـ سخن مي گوييم.
ژاك فوتلر (۱۸۷۵ ـ ۱۹۱۲):
اين نويسنده و روزنامه نگار آمريكايي ، با خلق پرسوناژ پروفسور آگوستوس وان دوسن، ملقب به ماشين متفكر، كنارچهره هاي برجسته ادبيات جنايي ومعمايي جاي گرفت. اين شخصيت شگفت انگيز، باورناپذير ومجذوب كننده در چهل وشش داستان به قلم فوتلر ظاهر شد كه اكثرشان در دو مجموعه ماشين متفكر (۱۹۰۷) وماشين متفكر پرونده را بررسي مي كند(۱۹۰۸) گرد آمده اند. نويسنده، در ماجراهاي ماشين متفكر، دانايي مطلق هولمز گونه را به نهايتش رسانده است ، به گونه اي كه محيرالعقول وچه بسا مضحك جلوه مي كند. در نخستين داستان وان دوسن، جناب پروفسور (دقيقاً نمي دانيم دانش آموخته چه رشته اي است ، ظاهراً از علوم مختلفي سررشته دارد) باحالتي تحقيرآميز راجع به شطرنج حرف مي زند ومدعي مي شود يادگيري اين بازي نيازي به تمرين ندارد وكسي كه با اصول منطق كاملاً آشنا باشد مي تواند ظرف چندساعت، با فراگيري قواعد شطرنج، در اين بازي به استادي برسد وفردي را كه همه عمرش را وقف شطرنج كرده است مغلوب كند. مسابقه اي بين پروفسور و چايكوفسكي، قهرمان شطرنج جهان ، ترتيب مي دهند. وان دوسن چندساعت وقت مي گذارد واز يك مربي آمريكايي قواعد بازي را ياد مي گيرد؛ وبه مقابل حريف مي رود.
در حركت پنجم، لبخند از لبهاي چايكوفسكي محو مي شود، وبعداز حركت چهاردهم، وان دوسن مي گويد: «در پانزده حركت مات مي شويد». قهرمان جهان متحير فرياد مي زند: «پناه برخدا!» و در ادامه مي گويد: «شما حساب تان از آدمهاي ديگر جداست. فقط مغز هستيد ـ يك ماشين ـ يك ماشين متفكر . » از آن پس ، پروفسور وان دوسن را «ماشين متفكر» مي نامند. اين اعجوبه هيأتي غريب دارد : كوتوله، باجثه اي نحيف وجمجمه اي بسيار بزرگ؛ كلاه سايز هشت برسر مي گذارد و زير آن انبوهي موي آشفته و زرد به چشم مي خورد. «ماشين متفكر » ادامه دهنده سنت نابغه نامتعارف ادگار آلن پو، يعني شواليه آگوست دوپن، است كه حروف ا سمش را مي توانيم در نام آگوستوس وان دوسن بيابيم. اين پرسوناژ، علاوه برشكل ظاهري غريب ومضحكش ، جنبه هاي گروتسك ديگري هم دارد. او را مي توان به مثابه كاريكاتور دانشمندي انگاشت كه از عالم مادي و واقعيات پيش پاافتاده و روزمره پيوند گسسته است .
داستانهاي «ماشين متفكر» اگرچه انباشته از موقعيتهاي محيرالعقول و پيش فرضهايي هستند كه هضم شان ثقيل است ولي از بداعتي مسحوركننده بهره برده اند. بيشتر قصه هاي فوتلر شامل دوبخش اند. در بخش اول، معمايي مطرح مي شود (يا به سوم شخص مفرد از زبان نويسنده ، ياكسي آن را براي «ماشين متفكر» شرح مي دهد). دستيار پروفسور، خبرنگاري به نام هاتچنسون هچ، در اغلب مواقع، با رغبت وطيب خاطر، سگ دو مي زند واطلاعات لازم را فراهم مي آورد، و آنگاه وان دوسن معما را گره گشايي مي كند. مشخصه «ماشين متفكر » قابليت حيرت آور اوست براي كشف جنايتها و جرمهاي ناممكن براساس توضيحات غافلگيركننده ولي عقلاني (يا ظاهراً معقول و عقل پسند). در يكي از شگفت انگيزترين وبهترين داستانهايش ، زهر را ازطريق مشمع سريشمي عبور مي دهند. در داستاني ديگر، مردي در گوي بلورين صحنه قتل خودش را مي بيند كه درآينده و در آپارتمانش رخ مي دهدكه با منزل فال بين فاصله دارد (كلك قضيه اين است كه بدل اتاقش را در همان خانه درست كرده اند). در ماشين غيبي، هرشب پشت هم ، در كوره راهي كه مأموران پليس در هردو سرش نگهباني مي دهند، اتومبيلي ناپديد مي شود. جذاب ترين ومشهورترين داستان فوتلر معماي سلول ۱۳ است كه در آن پروفسور شرط مي بندد از سلول زنداني كه هيچ راه گريز ندارد ظرف يك هفته فرار كند وشرط را مي برد. نويسنده، دراين ماجرا ، ابتكار وظرافت وتيزهوشي را به اوج رسانده است . اين اثر، به حق، در بسياري گلچين هاي داستانهاي كوتاه پليسي آمده است . ژاك فوتلر، علاوه برداستانهاي كوتاهش، رمان كم حجم ناقوس طلسم شده (۱۹۰۹ را هم نوشت كه شخصيت اصلي اش «ماشين متفكر » است . ساير رمانهايش، كه وان دوسن در آنها حضور ندارد . آميزه اي از معما وعناصر رمانس اند. اين ويژگيها را مشخصاً در سرور الماس (۱۹۰۹) و بانوي من گرتر (۱۹۱۲) مي يابيم. فوتلر هنگامي كه كشتي تيتانيك غرق شد جزو مسافرانش بود ودراين فاجعه جان سپرد.
به عقيده عده اي از منتقدان، اگر فوتلر عمر طبيعي مي كرد ، مي توانست «ماشين متفكر» را به محبوبيت وآوازه اي همپاي شرلوك هولمز برساند؛ اين فرض چندان بعيد ودور از ذهن نيست . از طرف ديگر ، برخي پژوهشگران ، باتوجه به آثاري كه فوتلر آفريده است ، گمان مي برند حتي با گذشت زمان هم اين نويسنده مستعد موفق نمي شد در شخصيت پردازي به ژرف نگري برسد واز خلق پرسوناژهاي سطحي فراتر برود و البته اين نظر را هم نمي توان مردوددانست. حقيقت اين است كه ميان اين دو ديدگاه تناقضي وجود ندارد ، زيرا اگر منصفانه قضاوت كنيم ، بايد بپذيريم كه ماجراهاي شرلوك هولمز هم ، علي رغم جاذبه وكشش انكارناپذيرشان، شخصيت پردازي عميق، ملموس ومحسوس، باورپذير وتفكربرانگيز را فاقدند. نه شرلوك هولمز ونه آگوستوس وان دوسن هيچكدام پرسوناژهايي نيستند كه عقل سليم وآزاد از خيالپروري موجوديت واقعي شان را قبول كند. آنها را بايد به چشم قهرمانان افسانه ها نگريست و شايد به همين خاطر محبوب وماندگارند.
ادامه دارد
بازتاب آيين شهسواري در ادبيات پليسي
شهسوار رمانتيك
150195.jpg
كاوه ميرعباسي
ريموند چندلر در مصاحبه اي گفت: «به نظرم، براي رفيق شفيقم قيليپ مارلو اصلاً اهميت ندارد كه بعضي ها تصور كنند به بلوغ روحي و فكري نرسيده… اگر طغيان عليه جامعه اي فاسد نشانه ناپختگي باشد، پس كردار و واكنشهاي فيليپ مارلو كاملاً كودكانه اند… هيچ خوشم نمي آيد كه بگوييد فيليپ مارلو ناتواني جسماني سايرين را به ديده تحقير مي نگرد. نمي دانم چطور به چنين نتيجه بي پايه اي رسيده ايد. اين مطلب مزخرف محض است…»

پيش از آنكه به تحليل شخصيت فيليپ مارلو بپردازيم، درباره زندگي و آثار آفريننده اين پرسوناژ سخني كوتاه مي گوييم.
ريموند چندلر در ۲۳ژوئيه ۱۸۸۸ در شيكاگو به دنيا آمد. در ۱۸۹۶ ، به دنبال جدايي والدينش، همراه مادرش به لندن رفت و دوره دبستان و دبيرستان را در انگلستان گذراند و از آموزش و تربيت سنتي انگليسي برخوردار شد. به گفته زندگينامه نويسانش، در دوران تحصيل علاقه و استعدادش متوجه ادبيات كلاسيك بود و در اين زمينه جزو شاگردان ممتاز به شمار مي آمد.
پس از رسيدن به سن قانوني، به ايالات متحده بازگشت. در دوران جنگ جهاني اول، در فرانسه و انگلستان خدمت كرد (۱۹۱۷ـ۱۹۱۸). با پايان گرفتن جنگ، دوباره به آمريكا برگشت و فعاليت حرفه اي اش را در عرصه تجارت آغاز كرد. در اوايل دهه،۱۹۳۰ جزو مديران اجرايي پنج شركت نفتي بود و اگر بحران اقتصادي عظيم اين ايام نبود، احتمالاً امروز كسي ريموندچندلر را نمي شناخت و او همچنان به نوشتن گزارشهاي تجاري و مالي ادامه مي داد و گمنام مي مرد. چندلر با ورشكسته شدن شركتهاي نفتي كوچكي كه در آنها كار مي كرد و جزو شركايشان بود، يكباره به نوشتن داستانهاي پليسي روي آورد.
ريموند چندلر فعاليت را ديرآغاز كرد و نويسده اي كم كار بود. كل مجموعه آثارش ۲۶داستان كوتاه و ۷ رمان و يك رمان ناتمام را (شخصيت اصلي تمام رمانهايش فيليپ مارلوبود) شامل مي شود. نخستين داستان كوتاهش، حق السكوت بگيرها شليك نمي كنند، در۱۹۳۳ منتشر شد و نخستين رمانش، خواب ابدي، در ۹۳۹ به چاپ رسيد. ساير رمانهايش عبارتند از: بدرود عزيز دلم (۱۹۴۰)، پنجره بلند (۱۹۴۲)، بانوي درياچه (۱۹۴۳)، خواهركوچيكه (۱۹۴۹)، وداع طولاني (۱۹۵۴)، play back (۱۹۵۸) و رمان ناتمام قصه پودل اسپرينگز (نگارشش را در ۱۹۵۹ شروع كرد). او همچنين چندين فيلمنامه براي هاليوود نوشت، كه عمدتاً اقتباسهاي سينمايي از رمانهاي سايرين و آثار خودش بودند.
چندلر را مي توان از نظريه پردازان ادبيات پليسي نيز قلمداد كرد. او ديدگاههايش درباره اين ژانر ادبي را در رساله كوتاه هنر ساده جنايت (۱۹۵۰) و مقاله ده درصد از زندگي شما(۱۹۵۲) بيان داشته است. ريموند چندلر در ۲۶مارس ۱۹۵۹ زندگي را بدرود گفت.
فيليپ مارلو يكي از ماندگارترين و جذاب ترين كارآگاهان تاريخ ادبيات پليسي است.
گرچه اين شخصيت داستاني براي نخستين بار در رمان خواب ابدي ظاهر مي شود، ولي خصوصيات اخلاقي و منش و رفتارش با الهام از سه پرسوناژ اصلي داستانهاي كوتاه قبلي چندلر رقم خورده اند و كيستي اش در اثر تلفيق خصلتها و ويژگيهاي روحي مالوري (قهرمان داستان حق السكوت بگيرها شليك نمي كنند) كرمدي (اولين بار در ۱۹۳۶ با داستان مردي كه سگها را دوست داشت زاده شد) و جان دالماس (در ۱۹۳۸ در داستان سنگ يشم ماندارين اعلام موجوديت كرد) شكل گرفته است .مارلو از همان آغاز خوانندگان را مجذوب كرد و كنجكاوي شان را برانگيخت تا درباره شكل ظاهري، سلايق و علايق شخصي و گذشته اين پرسوناژ بيشتر بدانند. نامه هاي بيشمار هواداران مارلو باعث شدند كه چندلر، به ناچار، براي مخلوق محبوبش زندگينامه اي بسازد و بعضي عادتها و دلبستگي هايش را مشخص كند و در ميان وقايع رمانهايش آنها را از زبان خودمارلو ـ ماجراها به اول شخص مفرد روايت مي شود ـ به خوانندگان عرضه دارد. براساس اين اطلاعات، مي دانيم او قدبلند است، نزديك نودكيلو وزن دارد، موها و چشمهايش قهوه اي رنگ اند، خيلي خوش قيافه نيست ولي خطوط مردانه صورتش به او جذابيتي خاص مي بخشند؛ والدينش فوت كرده اند و هيچ خويشاوند نزديكي ندارد.
در ۱۹۰۶ در سانتاكلارا، كاليفرنيا، به دنيا آمد، تحصيلاتش را در دانشگاه دولتي اورگون به پايان رساند، آنگاه راهي جنوب كاليفرنيا شد و آنجا به جمع كارآگاهان يك شركت بيمه پيوست، مدتي هم در دفتر دادستاني لوس آنجلس كاركرد ولي به علت نافرماني اخراج شد. از آن هنگام به بعد دفتر خصوصي اش را راه انداخت تا ارباب و صاحب اختيار خودش باشد. در اوقات فراغتش موسيقي كلاسيك گوش مي كند، سينما مي رود يا با حل مسائل پيچيده شطرنج از ذهنش كارمي كشد و هوشيار و بيدار نگه مي داردش؛ گاهي هم در خلوت و تنهايي دمي به خمره مي زند.
مارلو شخصيتي است پيچيده با خصلتهاي متناقض. اين مبارز خشن خيابانهاي پرخطر و ناامن، قلبي مهربان، روحي حساس و سرشتي رمانتيك، عواطف شاعرانه و همدلي عميقي نسبت به انسانهاي ناتوان و درمانده دارد. بنابر سنت «رمان سياه» آمريكايي (اين نام را فرانسوي ها براين مكتب گذاشته اند، حال آنكه منتقدان و پژوهشگران آنگلوساكسون براي تبيين و مشخص ساختنش از عناويني نظير «رمان كارآگاهي خشن»، «رمان پليسي اجتماعي» يا «رمان پليسي واقعگرا» استفاده كرده اند ـ كه شايد عنوان اخير دقيق تر و فراگيرتر ازمابقي باشد)، كه ريموند چندلر از برجسته ترين چهره ها و اركانش به شمار مي آيد، مارلو كله شق و تندزبان است، از نوكرصفتي و تملق گويي عميقاً احساس بيزاري مي كند و بخصوص در برابر فرادستان و توانگران ذره اي خضوع و فروتني نشان نمي دهد و هرچه از ذهنش مي گذرد و دلش مي خواهد برزبان مي آورد. مثلاً، يكي از مشتريان متشخصش، ميليونر معروف، آقاي پارتر سالخورده، مايل نيست كه قضيه قتل دخترش علني شود و مي خواهدغيرمستقيم با پرداخت رشوه سكوت مارلو را بخرد. سركيسه را حسابي شل كرده است و آمادگي اين را دارد كه هر مبلغي كارآگاه شريف مطالبه كرد بپردازد. پيش از آنكه سراصل مطلب برود، با لفاظيهاي سفسطه آميز و توسل كاذب به ارزشهاي اخلاقي براي اين اقدام توجيه هاي ظاهرفريبانه مي تراشد. اما مارلو كسي نيست كه با رياكاري كنار بيايد و قاطعانه پيشنهادش را رد مي كند و با پاسخي گزنده و بي پروا نيت پليدش را مانند سيلي محكمي برصورتش مي كوبد: «خوب متوجه منظورتان شدم، آقاي پارتر. لب كلام اينكه شما صدها ميليون پول به جيب زديد و باز زندگي به كامتان نيست. {...} با لحني خشك پرسيد: «خب كه چي؟» «همين و بس. اصلاً برايتان مهم نيست بدانيد چه كسي دخترتان را كشته، جناب آقاي پارتر. به قول معروف: «دندون لق را بايد كند و از شرش خلاص شد.» {...} «كافيه يك تلفن بزنم تا جوازتان را باطل كنند، آقاي مارلو. پس بهتره واسه من زرنگ بازي درنياوريد.» «لابد اگر دو تا تلفن بزنيد، جسدم را گوشه خيابان پيدامي كنند، درحالي كه نصف جمجمه ام داغون شده.» (وداع طولاني، فصل بيست و هشتم). يا در برخورد با يك مشتري كله گنده ديگر، اين گفت وگو را مي خوانيم: «با من دست نمي دهيد، آقاي مارلو؟» «نه. شما يك قاتل حرفه اي را اجيركرديد و همين باعث مي شود اسم تان از فهرست آدمهايي كه حاضرم باهاشون دست بدهم خط بخورد.» (play back، فصل بيست و هفتم.) گستاخي مارلو انتقاد اجتماعي در لفافه است. از اين طريق، ماهيت واقعي و نهفته اش را آشكارمي سازد. انساني دلنشين و پاك نهاد كه نظيرش در دنياي لبريز از پليدي و پلشتي «رمان سياه» كم پيدامي شود.
براي كشف خصلتهاي پسنديده اش بايد پوسته ظاهري اش را شكافت، سخنان طعنه آميز، متلكهاي نيشدار، بي تفاوتي و لاقيدي، ناقلايي، منفي بافي و كلبي مسلكي اش را ناديده گرفت و به شخصيت راستينش پي برد: مردي با احساس، سخاوتمند، دل رحم و نگران سرنوشت همنوعانش. درواقع، مارلو اغلب مانند شهسواري قهرمان عمل مي كند. به ياري سايرين مي شتابد؛ شريف، دلير، بردبار و مقاوم، ديگر خواه و درمواجه با خطر زيرك است و حتي در سخت ترين شرايط هم دست از مزاح و بذله گويي برنمي دارد؛ تسليم وسوسه ها نمي شود و در راه عدالت و حقيقت مدام زندگي اش را به خطر مي افكند. شخصيتش از قانونگان اخلاقي اش سرشته شده است.
با تظاهر به خشونت، وانمودمي كند كه مزدور است، ولي درحقيقت هدفي جز خيرخواهي ندارد.
خواهركوچيكه، مي پذيرد در ازاي دستمزدي ناچيز به جستجوي برادر بزرگ فورماي كوئست، دختر فقير شهرستاني برود. در play back ، هم از دستمزدش صرفنظرمي كند و هم از پاداشي كه رئيس هتل مي خواهد به او بپردازد و درتوضيح عملش مي گويد: «پول واسه من اهميتي ندارد... تا حالا اسم وجدان كاري به گوشتان خورده؟ هنوز يك ذره اش ته وجودم مانده.»
براي مخفي نگهداشتن نام و حسن شهرت مشتريانش، هرسختي و آزاري را تاب مي آورد ولي از والاترين ارزش آيين شهسواري ـ پايبندي به عهد و پيمان ـ تخطي نمي كند.
علي رغم فشارها، تهديدها، كتك خوردنها و حبس كشيدنها، هرگز به كساني كه او را به خدمت گرفته اند (حتي اگر با دستمزدي ناچيز باشد) خيانت نمي كند.
پليسهايي را هم كه مي خواهند از زير زبانش حرف بكشند و از او زهره چشم بگيرند، بدون كوچكترين ترديد، سرجايشان مي نشاند: «تاوقتي صاحب اختيار وجدان خودتان نيستيد، حق نداريد وجدان مرا مهاركنيد. تا وقتي نتوانيم تحت هرشرايطي به شما اعتمادداشته باشيم و مطمئن باشيم براي كشف حقيقت و علني كردنش ـ حتي اگر اسباب دردسرشود ـ كوتاه نمي آييد، تا آن موقع، اين حق را براي خودم قائلم كه از وجدانم دستور بگيرم و هرطورمناسب ديدم از مشتري ام حمايت كنم.» (پنجره بلند، فصل پانزدهم). اغلب كساني كه دست كمك به سوي مارلو درازمي كنند آدمهاي ناسپاسي از آب درمي آيند و فداكاريهايش را ناديده مي گيرند و نمك مي خورند و نمكدان مي شكنند. اما دراين ميان پرسوناژهاي قدرشناسي هم پيدامي شوند كه شخصيت واقعي و ستايش انگيز اين شهسوار مدرن و تنها را كشف مي كنند و خصلتهاي ارزنده اش را مي ستايد. ان ريوردان يكي از آنهاست.
او، كه مبهوت منش مارلو شده است، با تعجب مي گويد: «بقدري محشر، شجاع، مصمم هستيد و به خاطر دستمزدي ناچيز، بقدري مايه مي گذاريد كه آدم متحير مي شود... مدام شما را به باد كتك مي گيرند، گلويتان را فشار مي دهند، فكتان را پايين مي آورند، زوركي موادمخدر به شما تزريق مي كنند تا جايي كه جانتان به خطر مي افتد و با وجود همه بلاهايي كه به سرتان مي آيد باز سفت و سخت جلوي همه آدمهاي پست مي ايستيد و جانمي زنيد.
چطور يك نفر مي تواند آنقدر فوق العاده باشد؟« (بدرود عزيزدلم، فصل پانزدهم).
مارلو، مطابق سنت «رمان سياه»، انساني تنهاست و حتي يك دوست واقعي هم ندارد. تنها كسي كه شهسوار رمانتيك مادوست خودمي پنداردش تري لنوكس در وداع طولاني است، كه او هم سرانجام مايه سرخوردگي مارلو مي شود، شرط رفاقت را به جا نمي آورد و صادقانه رفتارنمي كند. در وداع طولاني، كه بسياري منتقدان آن را شاهكار چندلر قلمدادكرده اند . هرچند اين نظر محل جدل دارد، مارلو بيش از هميشه احساساتي توصيف شده است. دوستي ميان كارآگاه و لنوكس بسيارغريب و عميق است و رابطه آن دو محرك و محور اصلي پيرنگ و رويدادهاي رمان مي شود.
همدلي فيليپ مارلو با اين مرد رنجديده، كه به طرزي دردناك منزلت اجتماعي و عزت نفسش را ازدست داده و به ورطه نابودي افتاده است، كاملاً باورپذير جلوه مي كند. هنگامي كه تري لنوكس متهم به قتل همسر ثروتمندش مي شود، مارلو ياريش مي كند تا به مكزيك بگريزد. زماني بعد، نامه اي از لنوكس به دست مارلو مي رسد كه، ظاهراً، قبل از خودكشي آن را نوشته و از رفيق كارآگاهش خواسته است به ياد ايام خوش گذشته به بار ويكتور برود و براي شادي روح او لبي تركند. يك اسكناس پنج هزار دلاري همراه نامه است.
مارلو مي گويد: «شايد زيادي رمانتيك باشم، ولي كاري را كه خواسته بود انجام دادم {...}.
راستش، اين پنج هزار دلار را تقريباً بي هيچ زحمتي به جيب زده بودم» (وداع طولاني، فصل دوازدهم). در بار ويكتور، مارلو با خواهرزن لنوكس، ليندا لورين، آشنامي شود كه عاقبت با او ازدواج مي كند. فيليپ مارلو عميقاً از تنهايي عذاب مي كشد و بهترين درمان تنهايي عشق است. در وداع طولاني، علي رغم دلبستگي شورانگيز فيليپ مارلو و ليندا لورين به يكديگر، شهسوار رمانتيك پيشنهاد ازدواج زن جوان را ردمي كند. در پايان play back، حاضرمي شود با يگانه زني كه در تمام عمر، حقيقتاً عاشقش شده است، پيوند زناشويي ببندد. دررمان ناتمام چندلر، قصه پودل اسپرينگ، مارلو و ليندا لورينگ با هم ازدواج كرده اند و در خانه اي مجلل در پالم اسپرينگ زندگي مي كنند.
البته جناب كارآگاه از اين وضعيت چندان خشنود نيست و هرازگاه غرولند مي زند.
ازدواج يك قهرمان داستاني براي آفريننده اش اسباب دردسر مي شود، زيرا مي تواند به جنبه هاي دراماتيك شخصيت و سرشت پرسوناژ لطمه بزند. به هرصورت، چندلر اين رمان را به پايان نمي رساند و عملاً، فيليپ مارلو تا ابد تنها مي ماند. ازجنبه صرفاً ادبي، بايد اين رويداد را به فال نيك گرفت: شهسواران سرگردان عيالوار در قلمرو اسطوره نمي گنجند.

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   بين الملل   |   گفت و گو   | 
|   سلامتي   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   |   قيمت سكه و طلا   | 
|   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |