|
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۶ (ك.م)
شكوفايي داستان كوتاه پليسي
محبوبيت خيره كننده شرلوك هولمز و استقبال گسترده خوانندگان از ماجراهاي اين ابركارآگاه(بخصوص از داستانهاي كوتاهش ، كه گفتيم ارزنده ترند و ساختاري استوارتر دارند) تأثيري آني و نسبتاً ديرپا بر ادبيات پليسي گذاشت والهام بخش نويسندگان فراواني شد كه داستانهايي به سبك و سياق آثار كانن دايل پديد آوردند. از ۱۸۹۱ ، كه ماجراهاي شرلوك هولمز منتشر شد، تا پايان جنگ جهاني اول دوران شكوفايي داستان كوتاه پليسي قلمداد مي شود. ماجراهاي شرلوك هولمز و مجموعه داستانهاي ديگر كارآگاه كبير، كه آخرين شان در ۱۹۲۷ منتشر شد، داستانهاي پليسي اين دوره را از چند ويژگي برخوردار كرده اند: نخست آنكه ماجراها قهرماني واحد دارند، كه به مرور باخوانندگان پيوند برقرار مي كرد، به او خو مي گرفتند، با خصلتها وعادتهاي شخصي اش آشنا مي شدند و ، در نتيجه، نزدشان محبوبيت و مقبوليت مي يافت؛ دوم آنكه، در اغلب اين آثار، راوي داستان دستيار كارآگاه است (نقشي كم و بيش مشابه دكتر واتسون دارد ـ با حضوري كم رنگ تر يا پررنگ و هوش و ذكاوتي كمتر يا بيشتر) كه با طرح پرسشهايي كه به ذهن خواننده خطور كرده اند به كارآگاه (كاوشگر) امكان مي دهند تا نكات مبهم و نهفته معما را با توضيحات ضروري آشكار سازد؛ سوم آنكه پيرنگ داستانها، غالباً، بر پايه الگويي مشابه شكل گرفته اند و توالي رويدادها از ترتيبي تقريباً يكسان و از پيش تعيين شده پيروي مي كنند: شخصي معما را عرضه مي كند، كارآگاه و همكارش دست به كاوش مي زنند، و پاسخ مسأله، با توضيات كافي و قانع كننده، به مشتري (و همزمان به خواننده) ارائه مي شوند ـ در اكثر اين داستانها، محور روايت و كانون توجه بر چالش فكري متمركز است و نتيجه نهايي، خواه مجازات مجرم باشد يا متنبه شدن و ابراز ندامت فرد خطاكار، جايگاهي حاشيه اي دارد. برجسته ترين نكته در خور توجه اين است كه عامل جذابيت و كشش اين داستانها طرح هوشمندانه معما و گره گشايي ماهرانه اش بود، و شخصيت پردازي پيچيده و عميق و باور پذير اهميتي ثانوي داشت؛ به عبارت ديگر، داستانها بيشتر بمثابه چيستان اعتبار مي يافتند تا روايت ادبي هنرمندانه. نخستين كارآگاهان مؤنث هم در همين ايام ظهور كردند. تأثير پرتوان آثار كانن دايل وشگردهاي بديع گره افكني و تمهيدات هوشمندانه اش در معما آفريني را مي توان در نوشته هاي بسياري از معاصرانش يافت. نخستين پليسي نويس مهمي كه از ماجراهاي شرلوك هولمز الهام گرفت آرترموريسون (۱۸۶۳ ـ ۱۹۴۵)، نويسنده انگليسي بود. او، با الگو برداري از شيوه شخصيت پردازي و ساماندهي پيرنگ در روايتهاي دايل، هجده داستان پليسي نوشت كه شخصيت اصلي شان، مارتين هيويت، كارمند دادگستري است و ماجراها را دوست روزنامه نگارش شرح مي دهد. اين داستانها در سه جلد ـ مارتين هيويت، كاوشگر (۱۸۹۴)، وقايع نامه هاي مارتين هيويت (۱۸۹۵) و ماجراهاي مارتين هيويت (۱۸۹۶) منتشر شدند، و جلد چهارمي هم به دنبال داشتند كه روايتهايي به هم پيوسته را در بر مي گرفت:مثلث قرمز : وقايع نامه هاي جديد مارتين هيويت (۱۹۰۳) . موريسون به سنتهاي تثبيت شده اين گونه داستان مقيد ماند و نكوشيد نوآوري كند. هيويت مدعي نيست از روش خاصي در كاوشگريهايش بهره مي گيرد و صرفاً برعقل سليم و تيزبيني متكي است. قابليتش ، در مقام كارآگاه، باجي به هورمز نمي دهد، اما غرور و خودبيني او را ندارد. اگر چه آثار برتر نويسندگان شاخص دوره «شكوفايي داستان كوتاه پليسي » هنوز هم جالب وخواندني هستند ولي، از نظر ارزش ادبي، عيار پاييني دارند و از ميان تمام كساني كه در اين عرصه قلم زدند تنها يك نفر توانست روايتهايي خلق كند كه ، مانند بهترين ماجراهاي شرلوك هولمز، طلاي ناب باشند، و او كسي نبود جز گيلبرت كيت چسترتون، آفريننده پرسوناژ پدر براون (يكي از چهره هاي اسطوره اي ادبيات پليسي و ابر ـ كاوشگري هم طراز شرلوك هولمز، اما كاملاً متفاوت با او و بدلهاي متعددش). با بررسي داستانهايي كه در اين دوره نگاشته شدند، بار ديگر اين حقيقت محرز مي گردد كه شاهكارهاي ادبيات پليسي را هنرمندان راستين پديد آوردند، و نه صنعتگران ادبي چيره دست. در ادامه، از مهم ترين نويسندگاني كه داستان كوتاه پليسي ، به بركت خلاقيت آنان، به شكوفايي وغنا رسيد وتوانستند، به صورت مستقيم يا با واسطه، نه فقط روايت جنايي ومعمايي را اعتلا ببخشند وجايگاهش را در عرصه ادبيات تثبيت كنند بلكه برگونه هاي ديگر داستاني نيز تأثير گذاشتندوالهام بخش بسياري از نويسندگان برجسته سده بيستم شدند ـ در حد وحوصله اين سلسله مقالات ـ سخن مي گوييم. ژاك فوتلر (۱۸۷۵ ـ ۱۹۱۲): اين نويسنده و روزنامه نگار آمريكايي ، با خلق پرسوناژ پروفسور آگوستوس وان دوسن، ملقب به ماشين متفكر، كنارچهره هاي برجسته ادبيات جنايي ومعمايي جاي گرفت. اين شخصيت شگفت انگيز، باورناپذير ومجذوب كننده در چهل وشش داستان به قلم فوتلر ظاهر شد كه اكثرشان در دو مجموعه ماشين متفكر (۱۹۰۷) وماشين متفكر پرونده را بررسي مي كند(۱۹۰۸) گرد آمده اند. نويسنده، در ماجراهاي ماشين متفكر، دانايي مطلق هولمز گونه را به نهايتش رسانده است ، به گونه اي كه محيرالعقول وچه بسا مضحك جلوه مي كند. در نخستين داستان وان دوسن، جناب پروفسور (دقيقاً نمي دانيم دانش آموخته چه رشته اي است ، ظاهراً از علوم مختلفي سررشته دارد) باحالتي تحقيرآميز راجع به شطرنج حرف مي زند ومدعي مي شود يادگيري اين بازي نيازي به تمرين ندارد وكسي كه با اصول منطق كاملاً آشنا باشد مي تواند ظرف چندساعت، با فراگيري قواعد شطرنج، در اين بازي به استادي برسد وفردي را كه همه عمرش را وقف شطرنج كرده است مغلوب كند. مسابقه اي بين پروفسور و چايكوفسكي، قهرمان شطرنج جهان ، ترتيب مي دهند. وان دوسن چندساعت وقت مي گذارد واز يك مربي آمريكايي قواعد بازي را ياد مي گيرد؛ وبه مقابل حريف مي رود. در حركت پنجم، لبخند از لبهاي چايكوفسكي محو مي شود، وبعداز حركت چهاردهم، وان دوسن مي گويد: «در پانزده حركت مات مي شويد». قهرمان جهان متحير فرياد مي زند: «پناه برخدا!» و در ادامه مي گويد: «شما حساب تان از آدمهاي ديگر جداست. فقط مغز هستيد ـ يك ماشين ـ يك ماشين متفكر . » از آن پس ، پروفسور وان دوسن را «ماشين متفكر» مي نامند. اين اعجوبه هيأتي غريب دارد : كوتوله، باجثه اي نحيف وجمجمه اي بسيار بزرگ؛ كلاه سايز هشت برسر مي گذارد و زير آن انبوهي موي آشفته و زرد به چشم مي خورد. «ماشين متفكر » ادامه دهنده سنت نابغه نامتعارف ادگار آلن پو، يعني شواليه آگوست دوپن، است كه حروف ا سمش را مي توانيم در نام آگوستوس وان دوسن بيابيم. اين پرسوناژ، علاوه برشكل ظاهري غريب ومضحكش ، جنبه هاي گروتسك ديگري هم دارد. او را مي توان به مثابه كاريكاتور دانشمندي انگاشت كه از عالم مادي و واقعيات پيش پاافتاده و روزمره پيوند گسسته است . داستانهاي «ماشين متفكر» اگرچه انباشته از موقعيتهاي محيرالعقول و پيش فرضهايي هستند كه هضم شان ثقيل است ولي از بداعتي مسحوركننده بهره برده اند. بيشتر قصه هاي فوتلر شامل دوبخش اند. در بخش اول، معمايي مطرح مي شود (يا به سوم شخص مفرد از زبان نويسنده ، ياكسي آن را براي «ماشين متفكر» شرح مي دهد). دستيار پروفسور، خبرنگاري به نام هاتچنسون هچ، در اغلب مواقع، با رغبت وطيب خاطر، سگ دو مي زند واطلاعات لازم را فراهم مي آورد، و آنگاه وان دوسن معما را گره گشايي مي كند. مشخصه «ماشين متفكر » قابليت حيرت آور اوست براي كشف جنايتها و جرمهاي ناممكن براساس توضيحات غافلگيركننده ولي عقلاني (يا ظاهراً معقول و عقل پسند). در يكي از شگفت انگيزترين وبهترين داستانهايش ، زهر را ازطريق مشمع سريشمي عبور مي دهند. در داستاني ديگر، مردي در گوي بلورين صحنه قتل خودش را مي بيند كه درآينده و در آپارتمانش رخ مي دهدكه با منزل فال بين فاصله دارد (كلك قضيه اين است كه بدل اتاقش را در همان خانه درست كرده اند). در ماشين غيبي، هرشب پشت هم ، در كوره راهي كه مأموران پليس در هردو سرش نگهباني مي دهند، اتومبيلي ناپديد مي شود. جذاب ترين ومشهورترين داستان فوتلر معماي سلول ۱۳ است كه در آن پروفسور شرط مي بندد از سلول زنداني كه هيچ راه گريز ندارد ظرف يك هفته فرار كند وشرط را مي برد. نويسنده، دراين ماجرا ، ابتكار وظرافت وتيزهوشي را به اوج رسانده است . اين اثر، به حق، در بسياري گلچين هاي داستانهاي كوتاه پليسي آمده است . ژاك فوتلر، علاوه برداستانهاي كوتاهش، رمان كم حجم ناقوس طلسم شده (۱۹۰۹ را هم نوشت كه شخصيت اصلي اش «ماشين متفكر » است . ساير رمانهايش، كه وان دوسن در آنها حضور ندارد . آميزه اي از معما وعناصر رمانس اند. اين ويژگيها را مشخصاً در سرور الماس (۱۹۰۹) و بانوي من گرتر (۱۹۱۲) مي يابيم. فوتلر هنگامي كه كشتي تيتانيك غرق شد جزو مسافرانش بود ودراين فاجعه جان سپرد. به عقيده عده اي از منتقدان، اگر فوتلر عمر طبيعي مي كرد ، مي توانست «ماشين متفكر» را به محبوبيت وآوازه اي همپاي شرلوك هولمز برساند؛ اين فرض چندان بعيد ودور از ذهن نيست . از طرف ديگر ، برخي پژوهشگران ، باتوجه به آثاري كه فوتلر آفريده است ، گمان مي برند حتي با گذشت زمان هم اين نويسنده مستعد موفق نمي شد در شخصيت پردازي به ژرف نگري برسد واز خلق پرسوناژهاي سطحي فراتر برود و البته اين نظر را هم نمي توان مردوددانست. حقيقت اين است كه ميان اين دو ديدگاه تناقضي وجود ندارد ، زيرا اگر منصفانه قضاوت كنيم ، بايد بپذيريم كه ماجراهاي شرلوك هولمز هم ، علي رغم جاذبه وكشش انكارناپذيرشان، شخصيت پردازي عميق، ملموس ومحسوس، باورپذير وتفكربرانگيز را فاقدند. نه شرلوك هولمز ونه آگوستوس وان دوسن هيچكدام پرسوناژهايي نيستند كه عقل سليم وآزاد از خيالپروري موجوديت واقعي شان را قبول كند. آنها را بايد به چشم قهرمانان افسانه ها نگريست و شايد به همين خاطر محبوب وماندگارند. ادامه دارد
|