|
روايت يك پزشك از نخستين لحظات وقوع زلزله در بم و عمليات امداد رساني
زلزله از مديران اجازه نمي گيرد!
|
|
|
يكي از پزشكان كه پس از مطلع شدن از وقوع زلزله به اين شهر سفر كرده و در عمليات كمك رساني و مداواي مصدومان حادثه تا سه شنبه در آن شهر حضور داشت در نامه اي به صفحه خوانندگان شرحي از مشاهدات خود در عمليات كمك رساني نوشته است. وي كه تمايل به چاپ نامش ندارد نوشته است: «من ساعت حدود ۶ صبح شنبه ششم ديماه وارد فرودگاه بم شدم. وقتي از پله هاي هواپيما پياده شدم، هيچ گونه سر و ساماني نديدم. تعداد زيادي هلي كوپتر بود كه در فرودگاه نشسته بود. فرودگاه پراز مجروح بود و جاي جاي آن انباشته از آشغال يا وسايل پراكنده. از لابه لاي جمعيت خود را به داخل سالن رساندم. به دنبال ستاد بحران يا هر ستاد ديگري كه بتوانم خود را معرفي و با هماهنگي آن به مداواي مجروحان بپردازم گشتم. هر چه گشتم، چنين چيزي نديدم. پس از نيم ساعت فهميدم تصور وجود ستاد بحران تصوري باطل است. در همين حين مرتب هواپيما وارد فرودگاه مي شد و نيروهاي داوطلب پياده مي كرد. از هر جاي ايران و دنيا. هر كس از هواپيماها پياده مي شد مي پرسيد خود را به كجا معرفي كنيم. هيچ كس راه شهر را بلد نبود. گيج و بلاتكليف و سرگردان مي چرخيديم. داخل باند فرودگاه شدم. تعداد زيادي خارجي اعم از ترك، آلماني، هلندي و غيره منتظر هماهنگي بودند. امدادرسانان خارجي چندين ساعت بود كه سرگردان بودند و نهايتاً وقتي از وجود مديريت نا اميد شدند خودشان وارد شهر شدند و با امكاناتي كه داشتند راه بم را پيش گرفتند و چه خوب تصميمي گرفتند. وارد سالن فرودگاه كه شدم، صحراي محشر بود. تعداد زيادي مجروح و اجساد قربانيان كنار هم چيده شده بود. مردم و امدادگران خودجوش فقط فرودگاه را مي شناختند و هر كس را كه مي ديدند آسيب ديده است به آنجا مي آوردند. از بي سر و ساماني آنجا به تنگ آمدم و تصميم گرفتم دست به كاري بزنم. پس فرياد كشيدم: من پزشك هستم، هركس كه امكان يا تخصصي دارد بيايد پيش من. با فرياد من بسرعت خيل عظيمي از انسانهاي آماده كمك به سوي من آمدند. تشكيل گروه نجات خيلي سريع با استفاده از چوب و تخته و دو ميز بزرگ يك بخش اورژانس درست كرديم و از كمكهايي كه ارسال و در كنار صحن فرودگاه بدون صاحب و باعث و باني ريخته شده بود مانند پتو، چادر، وسايل پزشكي حداقل امكانات را فراهم كرديم و توانستيم اجساد را از مجروحان جدا كنيم و در بيرون سالن بگذاريم و مجروحان را در سالن نگه داريم. براي اينكه هماهنگ باشيم، شخصي آمد و گفت اين اونيفورم ها را بپوشيد كه روي آن نوشته بود امداد گران هلال احمر، ما هيچ كدام امدادگر هلال احمر نبوديم اما با پوشيدن آن اونيفورمها وانمود مي كرديم كه مثلاً امدادگران هلال احمر خود را فوري رسانده و به كمك پرداخته اند. هلال احمر گر چه كمكهاي جنسي و چادر و پتو را در ساعتهاي اوليه ارسال كرده بود اما نيروهاي تخصصي، آموزش ديده و امدادگر نفرستاده بود اما اونيفورمها و كسي را كه آنها را به تن مردم عادي بكند فرستاده بود! در هر صورت عده اي از ما مأمور دست و پا شكسته ها شديم تا آتل (وسيله نگهدارنده استخوان شكسته) تهيه كنند و به دست و پا و كمر مجروحان ببندند. آتل ما كارتن، چوب درخت، چوب هاي بيرون آورده از آوار فرودگاه و كلاً اجسام سخت بود كه آن را به محل شكستگي فيكس مي كرديم. خيلي از بيماران را هم به چوبهاي برانكارد مي بستيم. دقيقه به دقيقه تعداد مجروحان زياد تر مي شد. كساني كه تازه وارد مي شدند و نيروهاي تازه وارد به فرودگاه تصور مي كردند ما مسؤول ستاد بحران هستيم و از ما مي پرسيدند چكار بايد كرد. از شهرستانهاي مختلف هواپيما وارد مي شد و امكانات فراوان در فرودگاه انبار مي كرد. فرودگاه پر شده بود از وسايل ترابري هوايي و خلبانان و كادر هواپيما نمي دانستند وسايل را چگونه بايد تخليه كرد. خلبانان مي پرسيدند ما چادر، بيل و كلنگ، فرغون و غذا آورده ايم، چه كنيم؟ من به فكرم رسيد از همين نيروهايي كه براي مداوا كار مي كنند استفاده كنيم. از اين لحظه به بعد مشخص نبود كارگران تخليه كننده هواپيما چه كساني هستند. سرتيپ، پزشك، خلبان، جراح، مهندس و افراد عادي همه و همه مشغول تخليه بار هواپيماها بودند. پس از تخليه خلبانان مي پرسيدند كجا برويم، هر كجا، هر شهر و هر بيمارستاني كه بگوييد برويم و مجروحان را ببريم. من فكر كردم نبايد خود را ببازم. بارها كه خالي شد مجروحان به سرعت به وسيله هر كسي كه وجود داشت به داخل هواپيماها و هلي كوپترها منتقل شد. به خلباني مي گفتم برو كرمان، به ديگري مي گفتم برو بندرعباس و به بعدي اهواز و هر كدام را به شهري دور يا نزديك مي فرستادم. حتي خلبانان خارجي هم با ديدن اين وضعيت جلو مي آمدند و مي خواستند به آنها هم مجروح بدهيم. مي گفتند به هر جاي ايران و جهان كه بگوييد مجروحان را مي بريم. من به سختي مي توانستم جلوي گريه خود را بگيرم و مدام با خود مي گفتم: مديريت بحران، مديريت بحران و ستاد اجرايي فلان. كجايند اينها كه در اوقات عادي ژست و فيگور مي گيرند. صحنه هاي زيبا چند دقيقه بعد، مردي جلو آمد. مي گفت از كرج آمده و نامش امين است. نمي دانم چكاره بودم و چه تخصصي داشت. او شد مسؤول هدايت تخليه هواپيما ها و اينكه مشخص كند چه تعداد مجروح داخل وسايل هوايي مي گنجد. او با اين كار، ما را از دغدغه مديريت بر تخليه بار و انتقال مجروحان خلاص كرد تا بتوانيم بر مداواي مجروحان بپردازيم. صحنه هاي بسيار زيبايي آفريده مي شد. هر كس هر كاري كه از دستش بر مي آمد و به فكرش مي رسيد انجام مي داد. يكي سرم مي آورد، يكي چوب، يكي رگ مي گرفت و يكي پنبه دور چوبها و كارتنها مي پيچيد و آتل درست مي كرد. چه هماهنگي زيبايي و چه فداكاري و ايثاري. كار به جايي رسيد كه تقريباً هيچ مجروحي بدون اقدامات و كمكهاي اوليه اعزام نمي شد. در همان حين به فكرم رسيد وقتي مردم به طور خود جوش، بدون ادعا و بدون بي نظمي در حال كمك و كاركردن و سامان دادن به اوضاع هستند و كمكها هم مي رسد چه نيازي به مديران داريم، چه نيازي به ستاد بحران داريم كه هنوز خبري از آن نيست؟ به همان سرعتي كه مجروح و جسد به سالن فرودگاه آورده مي شد به همان سرعت هم كار هايش انجام و به داخل و سايل هوايي منتقل مي شد. به تبعيت از ما گروه هاي خود جوش ديگري هم در گوشه و كنار سالن فرودگاه مشغول به كار شدند و بدون ارتباط با كسي شروع به كمك كردند. تازه واردان مراجعه مي كردند و مي پرسيدند مثلاً ستاد مركز بهداشت كجاست، ما مي خواهيم خود را به آنها معرفي كنيم. يكي جراح مغز و اعصاب بود و ديگري با تخصصهاي ديگر. مي پرسيدند ستاد هدايت جراحان به مركز بيمارستان صحرايي كجاست يا ستاد آوار برداري كجاست. من مهندس عمران هستم، من پرستار هستم، من مي توانم امدادگر باشم، من مهندس برق هستم، من بنده خدا هستم و من... كجا بودند ستادهاي كاغذي كه اين همه نيرو را هماهنگ كنند. پس از ساعتي ديديم وزير بهداشت آمده. كسي به استقبالش نرفت. خودش آمد و وارد صحراي محشر سالن فرودگاه شد. آنهايي كه او را شناختند به گفت وگو با او پرداختند و خواسته ها را منتقل كردند. او را ديگر نديدم و به سراغ كار خودم رفتم. ديگر متوجه گذشت زمان نبودم هيچ كس ديگر ي را نمي شناخت. هر كس كه فعالتر بود از نظر ديگر مدير بحران شناخته مي شد و خصوصاً خارجيها به او مراجعه مي كردند. آنهايي كه زود به عمق فاجعه پي مي بردند و مي فهميدند ستاد بحراني در كار نيست و همه چيز مردمي و خودجوش است معطل نمي كردند و يا فوراً به كاري كه مي توانستند مشغول مي شدند يا با مجروحان برمي گشتند و يا راهي شهر مي شدند. روستاهاي اطراف از اطراف افراد محلي مراجعه مي كردند و چادر و امكانات ديگر مي خواستند و من به صحن فرودگاه فكر مي كردم كه چقدر امكانات ريخته اما كسي نيست آنها را به داخل شهر يا روستاهاي آسيب ديده منتقل كند. نمي دانم چند نفر از سرما همان شب مردند. دنيايي از نان و كنسرو ريخته شده بود و كسي نمي دانست چطور به داخل شهر منتقل كند. خيلي ها خود را از روستاهاي اطراف رسانده بودند. خاكي و پژمرده با آه و زاري مي گفتند پس ده ما چه مي شود. چرا كسي براي نجات زندگان زير آوار و زخمي هاي ما نمي آيد؟ با مردگانمان چه كنيم و ... امدادگران كه ما بوديم همه غير بومي و كاملاً نا آشنا به راههاي ارتباطي بوديم. به علاوه امكانات انتقال كمكها را هم در اختيار نداشتيم و كاري از دست ما بر نمي آمد. تنها كار ما مداوا و سامان دادن به مجروحان و سوار كردن به هواپيما يا تخليه كمكهاي هواپيما بود. بعداً فهميديم چقدر آدمها در روستا ها بخاطر يك زخم يا شكستگي كوچك يا از سرما و بي غذايي مرده اند. به تدريج كه هوا تاريك مي شد تعداد مردگاني كه مي آوردند بيشتر مي شد و ما نمي دانستيم آنها را چه كنيم. به فكر يك نفر رسيد كه چون امكانات و صلاحيت اجراي مراسم دفن را نداريم بهتر است آنها را با هواپيما به اطراف بفرستيم. تاريك كه شد به كمك همين افراد و يك خارجي شعله برقي از يك موتور برق به داخل سالن كشيديم. حدود ساعت ۹ شب ديگر از مجروح آوردن خبري نشد و فهميدم به دليل نبود آب، برق، سوخت، تلفن و امكانات ديگر، قدرت كمك رساني و انتقال مجروحان از مردم شهر بم سلب شده و تا اين لحظه هر كه نجات يافته بود كه هيچ ، بقيه هم يازمين گير شده يا زير آور مي ماندند تا صبح. مطالب نوشتني زياد است عمق فاجعه خصوصاً از مقوله مديريت بيشتر از آن است كه با چند تصوير صدا و سيما بتوان نشان داد. بايد از اين وقايع درس گرفت گر چه از مشابه آن در رودبار و منجيل درس گرفته نشد، بايد مطالعه كرد و فهميد كه چرا انبوه نيروهاي فداكار، از هر تخصص، وسايل آماده و امكانات خوب وجود داشت اما مردم دسته دسته زير آوارها تلف شدند. بايد مشخص شود چرا هماهنگ كننده و ستاد بحراني وجود نداشت و چرا مردم بايد تاوان اين ندانم كاري ها و غفلت را بدهند اما نبايد فراموش كرد زلزله و هيچ يك از بلاياي طبيعي براي آمدن به سراغ مردم از هيچ مديري اجازه نخواهد گرفت.»
|