چهارشنبه ۱۷ دي ۱۳۸۲ - ۱۵ ذيقعده ۱۴۲۴
Wed, Jan 7, 2004
گفت و گو
شماره ۲۶۹۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
تام كروز از خودش و «آخرين سامورايي» مي گويد
گفت وگو با «نيكول كيدمن» بازيگر آمريكايي
تام كروز از خودش و «آخرين سامورايي» مي گويد
دنيايي
بدون جنون هاي سياسي
150480.jpg
مترجم: وصال روحاني
تام كروز در ۴۱ سالگي دو دهه است كه بر هاليوود حكم مي راند. هيچكس نمي گويد او يك هنرپيشه خارق العاده است اما گذر ايام از او يك بازيگر خوب ساخته است.
جديد ترين نمونه آن، فيلم آخر وي به نام «آخرين سامورايي» است كه اخيراً اكران شده و از پرفروش ترين و موفق ترين فيلم هاي دنيا در ماه پاياني سال ۲۰۰۳ شده است. كروز كه به دقت و كوشش و مطالعه در زندگي شغلي اش مشهور است، اعتراف مي كند كه اين فيلم براي او تجربه اي تازه بوده و مي افزايد كه مسحور فرهنگ ژاپني ها شده و در اين دنياي بزرگ و جديد چيزهاي فراواني را ياد گرفته است.
در «آخرين سامورايي»، تام كروز ايفا گر نقش يك فرمانده ارتش آمريكا در قرن نوزدهم به نام تاتان الگرن است كه كابوس قتل و كشتار سرخپوستان به دست همتاهاي خود وي، او را رنج مي دهد. تا اين كه يك روز از او دعوت مي شود به ژاپن برود و رزمنده هاي آن جا را آموزش بدهد و با رهايي بخشيدن از روش هاي سنتي، آنها را به جهان مبارزات مدرن بياورد. اما ارتشي كه او به طور نصف و نيمه آموزش داده، روزي در جنگ با سامورايي ها كه خواه ناخواه مظهر سنت هستند، شكست سختي مي خورد و او به اسارت رهبر سامورايي ها ( با بازي كن واتانابه) در مي آيد. اما اين سامورايي او را نگه مي دارد تا از طريق وي اطلاعات بيشتري در باره دشمنان مدرنش كسب كند و اين بهانه و وسيله اي مي شود تا الگرن نيز بيشتر ژاپني شود و به فرهنگ آن جا خوبگيرد.
وي به تدريج حس مي كند در ميان سامورايي ها آزاده و راحت است و آرامش دروني اي را كه مي جسته، يافته است. در نتيجه اين بار همراه با سامورايي ها به جنگ ارتش ژاپن كه برخي راهنمايان ديگر آمريكايي را جانشين او كرده است مي رود و پوزه آنان را به خاك مي مالد و...
چنين سوژه و دنيايي از ديد كروز، حرفهاي بسياري را مي طلبد و او توضيحات فراواني را براي ارائه در مصاحبه تازه پيش رو داده هرچند كه بازيگر فيلم هاي مطرح آسمان وانيلي و «مگنوليا»، «جري مگواير» ، «مأموريت غير ممكن»، «گزارش اقليت»، «مصاحبه با خون آشام»، «دور و دور»، «چشمان كاملاً بسته»، «روزهاي رعد»، «متولد چهارم ژوئيه» و «اسلحه برتر» هنوز هم بيش از آن كه «هنرمند» باشد، «مشهور» است!
\ بجز روحيات سامورايي، چه چيزي در فرهنگ ژاپن نظر شما را جلب كرد؟
* من به شدت تحت تأثير فرهنگ آنها قرار گرفته ام و هنوز هم شگفت زده ام. من حتي رفتار مردم ژاپن را نيز حيرت انگيز يافته ام. خيلي دلم مي خواست در باره فرهنگ و زندگي ژاپني ها بيشتر بدانم و مايل بودم مطلع شوم چگونه زندگي كرده اند و چطور به اينجا رسيده اند. وقتي فرهنگ سامورايي و آن شمشير زدن ها را مطالعه مي كنيد، بيشتر حيرت زده مي شويد. الآن را نمي گويم. به گذشته آنها توجه كنيد. از طبيعي ترين و بدوي ترين چيزهاي موجود در جامعه براي جور كردن كارشان استفاده مي كردند. به صنعت و هنرشان در ساخت شمشير دقت كنيد، مي بينيد كه صدها و حتي هزاران سال پيش حساب همه چيز را مي كردند. من هميشه از فرهنگ غني و عميق و قديم ژاپني ها به شگفت آمده ام. يكي از محسنات هنرپيشه بودن اين است كه براي كشف و لمس اين مسائل و ارائه يك بازي بهتر، بايد سفر كنيد و به نقاطي در دوردست برويد و از نزديك ببينيد كه چه خبر است. اين خيلي شيرين است كه بتوانيد در باره فرهنگ مردم مختلف دنيا تحقيق كنيد و آن را درك و لمس نماييد.
\ با اين حال براي ما توضيح بدهيد كه چطور راضي شديد زماني تا اين اندازه طولاني را صرف شركت تان در اين فيلم كنيد؟
* من عاشق كارم هستم و آن چه را كه انجام مي دهم توأم با غرور و سرفرازي است. من از آنها نيستم كه يك كار را نصف و نيمه و ناقص انجام بدهم و برعكس تمام وجودم را مصروف آن مي كنم. خيلي سعي كردم كه براي اين فيلم همان وقار و مهارت رزمي اي را كسب و اجرا كنم كه در حركات طبيعي سامورايي ها هست. چيزي حدود يك سال طول كشيد تا مهياي اين نقش شوم و نه فقط از نظر فيزيكي بلكه به لحاظ روحي. كلي يادداشت برداشته بودم و در هر يك از جلسات تمريني طبق آن رفتار مي كردم. شايد هم تا به حال در يك فيلم اپيك به معناي حقيقت كلمه شركت نكرده بودم. مي دانستم ادوارد زويك (كارگردان فيلم) دقيقاً چه مي خواهد. او در بسياري از موارد، واقعاً همه چيز را در حد كمال مي خواست. هر دوي ما فيلم هاي پر حادثه و بزرگ را دوست داريم. خوشبختانه ادوارد به جزئيات تاريخي، معتقد و وفادار است و حاضر نيست به خاطر جذابيت هاي صرف سينمايي، تمام حقايق را زير پا بگذارد.
\ اما شما هميشه از كمبود وقت ناليده ايد.
* با اين حال حاضر نيستم براي چنين فيلم هايي وقت به اندازه كافي نگذارم. يعني براي هر فيلمي كه بازي مي كنم، كم نمي گذارم. يك وقت خاص را به تدارك براي آن اختصاص مي دهم. براي اين فيلم تازه نيز بايد حتماً در خط فكري لازم قرار مي گرفتم. يعني بايد مي دانستم و ياد مي گرفتم كه سابقه جنگ و مجادله آمريكايي ها و سرخپوست ها دقيقاً چيست. قبلاً فكر مي كردم در اين باره زياد مي دانم اما بعداً كه به دنبال مطالعه رفتم، ديدم هيچ نمي دانم.
\ شما به طور خاص كدام اهداف را در زندگي تان داريد؟
* بگذاريد ابتدا از ايده ال ها و آرزوهايم بگويم. آرزوي بزرگ من اين است كه دنيايي بدون جنگ و بدون جنون هاي سياسي داشته باشيم. دلم مي خواهد مردم دنيا راحت باشند و زندگي خوبي داشته باشند. منظورم، لزوماً خودم نيست. مردم عادي و همه كساني را مي گويم كه انسان اند و زندگي مي كنند و دلم مي خواهد وسيله اي جور شود كه تمام بچه هاي دنيا بتوانند تحصيل كنند و درس بخوانند و باسواد شوند. از آنها نبايد سوءاستفاده كرد و براي كار وبيگاري به اينجا و آنجا كشيده شوند. براي رسيدن به تمام اين اهداف مردم بايد قوه تحمل يكديگر را داشته باشند و صبرها بايد بسيار بيشتر از چيزي باشد كه مي بينيم.
\ يعني شما جوامع بشري را بسيار آشفته مي بينيد؟
* جز اين نيست. با اين حال نقاطي از اميدواري نيز وجود دارد . مرداني را مي بينم كه به رغم بزرگ شدن در فقيرترين محيط هاي زيستي، رفته اند به دنبال كسب علم و گرفتن مدرك و سپس به فرزندان خود براي داشتن يك زندگي بهتر كمك كرده اند. در نقطه مقابل نكات منفي بسياري را نيز مشاهده كرده ام.
كودكان و نوجواناني كه به رغم داشتن سني بسيار كم معتاد شده اند و يا بچه هاي بداقبالي كه در همان عنفوان زندگي دچار بيماريهاي صعب العلاج شده اند. به همه اينها بايد اطلاعات و درس داد و روشن شان كرد. در عصر فعلي، كسب اطلاعات و علم از اهميت حياتي برخوردار است. هركس كه بيشتر و بهتر ياد بگيرد، لاجرم از كج روي نيز فاصله مي گيرد. آنگاه به دنبال زندگي سالم مي رود، بموقع ازدواج مي كند، فرزندانش را زيرچتر پوشش حمايت خود مي گيرد و به سالم سازي جامعه ياري مي رساند.
\ آيا خودتان نيز در اين كارهاي خيرمشاركت مي كنيد؟
* بله، الآن در بخشي از برنامه هاي عام المنفعه و مددكاري هاي اجتماعي مشاركت دارم. حتي در چند بنياد نيز در همين ارتباط ثبت نام كرده ام.
\ به «آخرين سامورايي» بازگرديم. براي صحنه هاي «پرشمار و وسيع جنگ و جدال فيلم» چقدر تمرين و كار كرده بوديد؟
*خيلي زياد. اما در بدو كار، حتي يك بار دستم به رقبايم نمي رسيد. خم مي شدم اما نمي توانستم دست هايم را از زانويم پايين تر ببرم. به تدريج ياد گرفتم كه چطور طي فيلم و براساس داستان و نيازهاي آن حركت كنم. حمل يك شمشير سنگين و يا سلاحهايي كه بايد به خودم مي بستم نيز آسان نبود. شايد در نگاه اول به نظرتان سخت نيايد اما وقتي هر روز مجبور باشيد ساعاتي متمادي با آن حركت كنيد، بدل به يك وزنه سنگين مي شود و فشار زيادي به زانوها و ران هايتان وارد مي گردد. ديدم چاره اي نيست و با پرخوري حدود ۱۰كيلو وزن اضافه كردم. البته همه آن تبديل به عضله شد و يك پا ورزشكار شدم! و با يك متخصص بدن سازي و كار روي صحنه به نام نيك پاول نيز به تمرين و همكاري پرداختم. او انواع تمرينات را به من مي داد تا عضلات شانه هايم تقويت بشودو ساعد و بازوهاي قوي تري را داشته باشم. خيلي كار كرديم. يادگيري حركات رزمي نيز وقت زيادي برد. صحنه اي در فيلم هست كه طي آن خورشيد به آرامي طلوع مي كند و من بايد در آن به اجراي حركات كاتا بپردازم. شايد الآن كه نگاه كنيد، به خودتان بگوييد چه كار آساني اما وقت و انرژي زيادي را از من گرفت تا هماهنگ شوم و حركاتم علمي و منطقي از آب درآيد. كساني هم كه با آنها كار و تمرين مي كردم، كمك زيادي را به من رساندند.
\ با شمشير چه مي كرديد؟
* بيچاره ام كرده بود! بخصوص كه من بسيار سعي و اصرار داشتم مبادا با آن آسيبي به كسي برسانم. ممكن است به سر و روي مردم بخورد و چنين اثري را به جاي بگذارد. با اين حال خطرناك بود و كافي بود يكي دو سانت اشتباه كنيد و آن وقت انگشت يك بدبخت بيچاره اي پريده بود. هيچ وقت از يادم نمي رود. روزي در حالي كه باران بشدت مي باريد، با هيرو يك تمرين و نبرد سنگين شمشيربازي انجام داديم. او بدجوري مرا زد. خوب از شمشيرش استفاده مي كرد. بشدت احساس نگراني مي كرد كه مبادا به من آسيب برساند. اما به او گفتم نگران نباش. من راحتم. او هم با استادي كارش را تا پايان انجام داد.
\ اما هيرويوكي سانادا گفته است كه به دليل بروز ايراد در كار اسب مكانيكي و مصنوعي، كم مانده بود كه با شمشيرش گوشه اي از سر شما را بپراند.
* (كروز با خنده): خودش گفت؟ راست بگوييد. خب، ضربه اش تا يك سانتي بيني من پيش آمد. قضيه به گردن من مربوط نمي شد كار از اينها جدي تر برد.
\ بگوييد طبق كدام پروسه و روند رل هايتان را انتخاب مي كنيد و طي عمرتان اين روال چقدر و چگونه تغيير كرده است؟
* خب، در ابتداي كارتان در اين حرفه فقط مي خواهيد سركار باشيد و هر نقشي بود، فرق نمي كند. بعداً كه مشهور شدم، شرايط فرق كرد. اما در همه حال سعي داشته ام پيشنهاداتي كه به من مي شود و سناريوهايي را كه مي فرستند، به دقت بررسي كنم. قبلاً هم كه گفتم من عاشق كارم هستم و روي آن دقيق ام. وقتي چيزي را مي خوانم بلافاصله عكس العملي را نسبت به آن نشان مي دهم و سعي مي كنم آن را به چشم يك بيننده عادي و تماشاگر معمولي سبك و سنگين كنم. بارها احساس كرده ام كه پيشنهاد مطروحه خوب است و كاراكتر جالبي را روي كاغذ آورده اند.
\ ساير عوامل ساخت فيلم چه؟
* هميشه اصرار داشته ام كه با گروهي كار كنم كه مثل خودم پركار و جدي باشند. بايد همه پرتلاش باشند تا يك پروژه به نتيجه برسد.
\ صحنه هاي زيادي در فيلم هايتان داشته ايد كه در كنار كودكان و نوجوانان بوده است. چطور اين قدر خوب با بچه ها كنار مي آييد؟
* من عاشق بچه ها هستم و خودم نيز روزگاري كودك بودم! شايد هم الآن چيزي بالاتر از يك بچه بزرگ نباشم و هرچه هست، برقراري ارتباط با آنها و حرف زدن با آنان را بسيار آسان مي يابم. بهتر است كه به بچه هايتان غرور و شخصيت بدهيد و آنگاه هر كار بخواهيد و بگوييد، انجام خواهند داد و اين خيلي بهتر از دستور دادن به آنها است. بايد با آنها راه آمد. دوست دارند بازي كنند و من هم با آنها در اين كار شريك مي شوم.
\ اين را در «آخرين سامورايي» نيز مي بينيم.
* همين طور است. يك چيز يادتان باشد. سناريو خوب آني است كه روح حركات را نيز با خود داشته باشد و يك نوشته صرف نباشد. بايد ساختار و بافت يك صحنه را بشناسيد و موزيك پنهاني آن را درك كنيد و بايد آن قدر هوشيار باشيد كه اجازه بدهيد آن حركات در بطن صحنه جاري شود و با ساير بازيگران ارتباط نزديكي داشته باشيد. در همين فيلم با كودكي ژاپني به نام مائوگو چند صحنه مشترك داشتيم. او اصلاً انگليسي بلد نيست و من نيز ژاپني نمي دانم. در نتيجه با نقاشي و كشيدن طرحهايي روي كاغذ، با يكديگر مبادله افكار مي كرديم. گاهي شكلك در مي آورديم و اداي يكديگر را در مي آورديم.
\ روابط تان با بچه هايتان (كروز فقط چند فرزند خوانده دارد و هنوز خودش پدر نشده است) نيز حتماً همين طور است.
* بله، روابطي عالي داريم. مي نشينيم و صحبت مي كنيم. گاهي به سر صحنه فيلمبرداري مي آيند و كل صحنه و سكانس را نابود مي كنند. با اين حال، فقط در پي كمك رساني هستند و به همين خاطر با آنها گرم مي گيرم و از آنها تشكر مي كنم.
\ در قسمتي از فيلم، كاراكتر شما خطاب به حاضران مي گويد نمي دانسته است كه معناي كلمه سامورايي خدمت رساني به سايرين است، اما براي شما كدام قسمت از فرهنگ ژاپن جالب تر از ساير بخشهاي آن بوده است؟
* هميشه حس كرده ام كه معناي كلمه «هاي» فقط آري و تصديق نيست و چيزهاي ديگري در آن مستتر است، هرچند شايد آنها (ژاپني ها) در اين زمينه با من اتفاق نظر نداشته باشند. از ديدن شمشير سامورايي نيز به شگفت آمدم. اصلاً خيلي چيزها در آنجا برايم تازگي و تعجب در بر داشت. در روزهاي نخست ورودمان به ژاپن چون ساعت خواب و خوراك مان عوض شده بود، شبها به راهپيمايي مي رفتم و سعي مي كردم زندگي شان را حس كنم. گاهي هم احساس مي كردم كه وجوه مشترك زيادي داريم.
\ برخورد بازيگران ژاپني با شما چطور بود؟
* بسيار خوب. وقتي لباس هاكاما به تن مي كردم، به من كمك مي رساندند. متوجه شده بودند كه ما به خاطر اين فيلم روي فرهنگ شان بسيار تحقيق كرده ايم و به همين مسأله بسيار بها مي دادند و برايشان مهم بود. شايد هم تعجب مي كردند، زيرا ما وقت و امكانات زيادي را صرف تهيه فيلم كرده بوديم. زويك نيز مي خواست همه چيز را بداند. در طول فيلمبرداري نيز دائماً نظر ژاپني ها را مي پرسيديم و مي خواستيم بدانيم نظر آنها چيست. اين را هم از ياد نبريد كه هيروسانادا هنرپيشه كوچكي نيست. او اولين بازيگر ژاپني است كه در كمپاني تئاتر شكسپير بريتانيا به بازي گرفته شده است. با اين حال، وي مي آمد و با من تمرين مي كرد. در موقع ساخت يك فيلم، همه چيز بايد هماهنگ باشد و همه به فيلم بينديشند و نه به خودشان. وقتي همه دست همكاري به يكديگر بدهند، تهيه فيلم آسان تر مي شود. حتي موقعي كه مي خواستم ژاپني حرف بزنم، هيرو و چند نفر ديگر مي آمدند و كمكم مي كردند. پس مي بينيد كه برخورد آنها با من عالي بوده است.
\ و اين كاراكتر چقدر در تبلور و تغيير شما نقش داشته است؟
* شايد قبلاً قدري خشك بودم، اما الآن انعطاف و قوه پذيرش بيشتري دارم. من اصلاً هر روز تغيير مي يابم، چون تحقيق و مطالعه مي كنم. سعي دارم احساس هر كاراكتر و هر لحظه را در خود ايجاد كنم. فقط ازاين طريق مي توانيد موفق باشيد. گاهي يك بازيگر بيش از حد خودش را به نقش تحميل مي كند و فزون تر از اندازه زندگي شخصي و باورهاي فردي اش را وارد يك نقش مي كند. اين باعث مي شود كه بازيگر با يك چارچوب از قبل تعيين شده با يك نقش برخورد كند و اين غلط است. بايد كاملاً تحقيق كنيد، شرايط را حس كنيد، محيط را بشناسيد و در آن فرو برويد و جزئي از آن بشويد و سپس بازي كنيد.
\ ظاهراً داريد روي فيلم بعدي تان با مايكل مان كار مي كنيد، روي فيلم «اساسي».
* بله، دارم كار مي كنم، اما اسمي كه گفتيد، هنوز قطعي نشده است و تصميم نهايي در اين مورد كه نام فيلم «اساسي» باشد يا خير، گرفته نشده است. خوشبختانه بلافاصله بعد از كار با زويك، گذارم به مان افتاد كه او هم فيلمساز بزرگي است. هر دو مردان توانايي هستند و بر پروژه اي كه در دست گرفته اند، احاطه كامل دارند و امكان ندارد دو اثر تا اين حد متناوب ببينيد و اين دو فيلم در دو نقطه كاملاً دور و متمايز از يكديگر قرار دارند. واقعاً برايم حالت يك انفجار را پيدا كرده.
\ و اين بار نقش يك آدم بد را بازي مي كنيد.
* همين طور است. او يك قاتل اجير شده است.
\ بد نيست؟
* (با خنده و با درخششي در چشمهايش): چرا، خيلي هم بد است!
نيويورك تايمز
گفت وگو با «نيكول كيدمن» بازيگر آمريكايي
من؛ نيكول كيدمن با افكار عجيب و غريب
150477.jpg
ترجمه: فرشيد عطايي
«نيكول كيدمن»، برنده جايزه اسكار در رشته بازيگري، هم اكنون با فيلمهايي چون «ننگ بشري»، «كوهستان سرد»، «داگويل» و «همسران استپفورد»، در اوج كار خود قراردارد. در شب دريافت هجدهمين جايزه سالانه «سينما تك آمريكا» با او در مورد حرفه اش گفت وگويي انجام گرفته كه مي خوانيم؛
\ از اولين باري كه دلت مي خواست هنرپيشه بشوي، چه خاطره اي داري؟
* به نظر من بازيگري چيزي نيست كه آدم بخواهد آن را انتخاب كند؛ درواقع بدون اينكه دست خودت باشد به طرفش كشيده مي شوي. بازيگري چون چيزي است كه (در اين مرحله) هيچ كنترلي بر روي آن ندارم، و نمي دانم آيا پيش از اين هم كنترلي بر آن داشته ام يا خير. من هميشه مجذوب شخصيت ها مي شدم، مجذوب دنياهاي مختلف، مجذوب زندگي ديگران؛ و اين هم دليل اش احتمالاً اين بود كه مادرم از وقتي خيلي كوچك بودم برايم داستان مي خواند.
\ پدر و مادرت در كار بازيگري نيستند، نه؟
* پدر و مادر من هردو دانشگاهي هستند: پدرم زيست ـ شيميدان و روانشناس و مادرم كارش آموزش در رشته پرستاري است، ولي در زمينه ادبيات انگليسي و فلسفه درس خوانده.
\ پس از اينكه پدر و مادرت تو را تشويق به بازيگري كردند، تو خودت كار را چگونه شروع كردي؟
* من خودم را غرق دنياي بازيگري كرده بودم. در آن زمان در مدرسه هنرهاي نمايشي درس مي خواندم، آخر هفته ها اتوبوس مي گرفتم و به تئاتر كوچكي در «سيدني» مي رفتم، سالن تئاتر تقريباً آوانگاردي بود. شنبه ها و يكشنبه هايم را در آنجا مي گذراندم؛ نمايشنامه مي خواندم، بعضي وقت ها هم به عنوان كارگر صحنه كار مي كردم. البته بابت كاري كه مي كردم به من پولي نمي دادند ولي در عوض اش به من نمايشنامه مي دادند! يادم مي آيد يك بار به من نمايشنامه اي از «جورج برنارد شاو» داده بودند؛ حدود يازده سالم بود. براي اينكه پايم را به سالن تئاتر برسانم حاضر به هر كاري بودم. از جهاتي، در آنجا احساس امنيت بيشتري مي كردم. من بچه عجيب و غريبي بودم و پدر و مادرم به دنبال اين بودند كه من را به كاري سرگرم كنند. خيلي خجالتي بودم، بنابراين بخشي از اين كار به اين دليل بود كه اعتماد به نفسم را افزايش بدهم و بخش ديگر قضيه مربوط مي شد به تمايل خودم به اينكه در بين آدمهايي باشم كه علايق و افكارشان مثل هم باشد، و به جز كنار دريا و ورزش به چيزهاي ديگر هم علاقه مند باشند. بعد هم بازيگري را شروع كردم. در چهارده سالگي صاحب شغل شدم. شش هفته از مدرسه مرخصي گرفتم و رفتم در «كوئينزلند» زندگي كنم. هزارو پانصد دلار بابت كل كارم گرفتم، و رفتم تا دور از خانه زندگي كنم. خيلي شيطان بودم!
\ وقتي مي گويي «عجيب و غريب» بودي، دقيقاً منظورت چيست؟
* آرام بودم. دفتري هم براي روزنگاري هايم داشتم، به همين دليل هميشه مشغول نوشتن بودم؛ با نوشتن خودم را بيان مي كردم. هميشه ذهنم پر از افكار گوناگون بود ـ افكار سياه، عجيب و غريب ـ و مجبور بودم آنها را بنويسم. من هنوز هم آن روزنگاري هايم را دارم، از وقتي كه هشت سالم بود. در اتاقم مي نشستم و وقتم را در تنهايي مي گذراندم. پدر و مادرم نگران بودند؛ مادرم يك روز اعتراف كرد كه روزنگاري هاي مرا مي خوانده. البته آن موقع وقتي اين اعتراف را از مادرم شنيدم از تعجب مات و مبهوت شدم، ولي حالا كه خودم مادر هستم انگيزه هاي اين كارش را مي دانم. من بچه خيلي درونگرايي بودم. هنوز هم همينطوري ام؛ ترجيح مي دهم تنها باشم تا اينكه در بين مردم باشم. دوست دارم به رستورانها بروم و كتابي هم براي مطالعه با خودم ببرم. من در اواخر نوجواني ام در اروپا زندگي مي كردم و هميشه در رستورانها كتاب مي خواندم. در شهرهاي پاريس و آمستردام و لندن زندگي مي كردم. آدم اگر در استراليا زندگي كند دست به همين كار مي زند: سوار هواپيما مي شود و اروپا را مي گردد.
\ در حال حاضر مشغول خواندن چه كتابي هستي؟
* «زندگي پي» [نوشته يان مارتل رم.] تازگي هم كتابي خريدم به نام «رابطه ونيزي» من عنوان اين كتاب را خيلي دوست دارم چون درباره ونيز است.
\ اولين موفقيت مهم تو درزمينه بازيگري چه بود؟
* در سريالي بازي كردم به نام «ويتنام» (۱۹۸۶)، درباره جنگ ويتنام و اثرات آن بر يك خانواده استراليايي در يك دوره ده ساله. من نقش دختري را از چهارده تا بيست و چهار سالگي بازي مي كردم. بعد هم در فيلم «سكوت مرده» (۱۹۸۹) بازي كردم.
\ و همين فيلم تو را در سطح بين المللي مطرح كرد. «سكوت مرده» چگونه زندگي ات را تغيير داد؟
* آنها مرا سوار هواپيما كردند و به آمريكا بردند و ناگهان، كارگزارها شروع كردند به زنگ زدن به من. در كل بايد بگويم كه من ناخواسته به اين مسيركشانده شدم چون در استراليا كار زياد داشتم، دوستي هم داشتم و اصلاًدلم نمي خواست استراليا را ترك كنم. اولش رفتم در تست بازيگري شركت كردم و بعد هم در ۲۱سالگي با شوهر آينده ام (تام كروز) آشنا شدم.
\ تام كروز به لحاظ حرفه اي چه تأثيري بر تو داشت؟
* او تأثير بسيار عظيمي داشت. كسي كه عاشق اش هستي، كسي كه تقريباً دليل زندگي كردن تو است. ... در عين حال، وقتي با او ازدواج كردم درصد زيادي از ميل به كاركردن، در من از بين رفت، چون آدم وقتي ازدواج مي كند احساس خرسندي و راضي بودن مي كند و خيلي جالب است كه آدم عاشق كسي باشد و مجبور نباشد براي كار ساعت ۵ صبح از خواب بيدار شود، آدم به جاي اينكه خودش را به شكل كس ديگري دربياورد دوست دارد دور و بريك فرد بخصوص بگردد. او مرا در معرض دنياي تمام و كمالي قرارداد كه بسيار بزرگ بود، آنقدر بزرگ كه اگر آشنايي با او نبود، هرگز موفق به درك آن نمي شدم (منظورم گستره صنعت سينما است)؛ تام كروز، به هنگام آشنايي من با او، بزرگترين بازيگر دنيا بود، و همچنان نيز هست. او تأثير بسيار بسيار عظيمي داشت.
\ آيا در شيوه بازيگري ات تغييري ايجاد كرد؟
* به نظر من، شيوه بازيگري ما بسيار متفاوت است، ولي هردوتاي مان به يك اندازه، شور و شوق داريم؛ حال چه مشغول تماشاي بازي او باشم، چه سرصحنه مشغول بازي باشم و چه مشغول خواندن يك نمايشنامه. او داشت در فيلمهاي فوق العاده اي كه كارگردانهاي عالي داشتند، بازي مي كرد. من تا قبل از فيلم «مردن براي» (۱۹۹۵)هيچ نقش بزرگي نداشتم، ولي با كارگردانهاي فوق العاده كاركردم ـ سيدني پولاك، راب راينر، استيون اسپيلبرگ و مارتين اسكورسيزي ـ او با همه اين كارگردانها كاركرده بود و همه شان هنوز هم در زندگي اش حضور داشتند. هميشه ازتماشاي كارهايش بسيار هيجان زده مي شدم. من عاشق استعدادش بودم.
\ حالا جداي از تأثيري كه او داشت، آيا عقايد خودت در مورد بازيگري تغيير كرده؟
* وقتي از هم جدا شديم، عقايد من تغيير كرد. خيلي ناگهاني توانايي اين رايافته بودم كه به خودم بگويم: «خيلي خوب، حالا از تجربيا تت در كارت استفاده كن، چون تجارب تو حالا عمق خاصي دارند.» كلي چيزها بودند كه در درون ام تلنبار شده بودند و من هرگز بيان شان نكرده بودم . مثل زودپزي بودم كه درش را برداشته باشند. با خودم مي گفتم: «خب» حالا مي تواني كارت را از سر بگيري و از تجارب خودت استفاده كني، و زندگي خصوصي ات را نيز برملا نخواهي كرد. تو خودت را در مقابل ديد عموم قرار خواهي داد ولي اشكالي ندارد.» آدم براي اين كه بتواند خود را در مقابل ديد عموم قرار دهد بايد ظرفيت و ميل و علاقه لازم را داشته باشد. ولي چنين كاري اگر در حرفه آدم انجام بگيرد، داراي حقيقت و ارزش مي شود. مثلاً وقتي به آدم هايي مثل «جوني ميجل» (ترانه نويس) نگاه مي كنم با خودم مي گويم كه او با نوشتن آن اشعار و ترانه ها روح خود را در مقابل ديگران عريان مي كند؛ من چنين كاري را بسيار تحسين مي كنم و بسيار علاقه مند به انجام دادنش هستم.
\ به نظر تو آيا به همين دليل ديدگاه عموم نسبت به تو تغيير كرده؟ تو ظاهر سردي داشتي، كه هركس كه با تو آشنا باشد مي داند كه نيكول كيدمن واقعي اينگونه نيست.
* بيشتر ترس بود، حالا بگيريم سردي يا خجالت، و نيز اين كه من به جز همسر بودن جايگاه ديگري نداشتم. هميشه با خودم مي گفتم: «جلب توجه نكن، كنار بايست.» كمي احساس خجالت مي كردم كه البته توضيح دادنش براي ديگران راحت نيست. اغلب احساس مي كردم راحت نيستم. در ارتباط زناشويي ام و نيز در حريم خصوصي خانه ام احساس راحتي مي كردم، ولي در آن سطح گسترده تر به هيچ وجه احساس راحتي نداشتم. بنابراين اين هم يك بخش قضيه است. من در كنار او (كروز) احساس امنيت مي كردم؛ در هيچ جاي ديگري اين امنيت را احساس نمي كردم.
\ آيا الآن احساس امنيت داري؟
* به نظرم آدم هرچه سن اش بالاتر مي رود احساس مي كند كه مي تواند مسائل ناخوشايند را بهتر پشت سر بگذارد؛ اين كه آدم احساس امنيت بكند يا نه، مسأله مهمي نيست. مهم اين است كه آدم بتواند با مردم ارتباط برقرار كند، علاقه مند باشد كه خود را به عنوان بازيگر در ديد عموم بگذارد و در عين حال بداند كه بايد مراحل مختلف زندگي را پشت سر بگذارد. زندگي در مراحلي ممكن است با آدم بي رحم باشد ولي بعدش مي تواند بسيارشادي بخش باشد. آدم در مراحلي اززندگي با يك سري مشكلات كلنجار مي رود. من خودم از اين كلنجارها داشتم، و به همين خاطر مجبور شدم با خيلي چيزها درگير بشوم. ولي اين كلنجارها و درگيري ها دارند برطرف مي شوند و من دارم توانايي موردنياز براي زندگي در تنهايي را به دست مي آورم. «آنتوني مينگلا» (نويسنده ـ كارگردان «كوهستان سرد») يك بار حرف خيلي جالبي زد؛ گفته بود : «بازيگر بايد بي پوست باشد.» و من هم «بي پوست»ام.
\ تو با كارگردان ها خيلي صميمي هستي؟
* من عاشق كارگردان ها هستم، ولي براي نويسندگان نيز احترام قائل ام؛ مثل ديويد هير، باك هنري، مينگلا. آدم بايد براي كار نويسنده احترام قائل باشد و احترام قائل شدن براي كار نويسنده به اين معنا است كه داري مي گويي: «خيلي خب، اين كه آدم بتواند كلمات نويسنده را بر زبان بياورد، موهبتي است ولي بايد به اين كلمات جان ببخشم.» نبايد صرفاً با كلمات درگير بشوم بلكه بايد به آنها جان بدهم. بهترين تركيب براي من، تركيب نويسنده ـ كارگردان است؛ چنين چيزي را من با مينگلا تجربه كردم؛ كارگرداني كه خيلي دوست اش دارم. چون آدم جزئي از ذهن نويسنده ـ كارگردان مي شود: آنها در حالي كه تو را كاملاً در احاطه خود دارند، تو را مي نويسند، تو را كارگرداني مي كنند و تو را تماشا مي كنند. و من عاشق چنين چيزي هستم.
\ آيا با «لارس ون ترير»، كارگردان «داگويل»، هم اين تجربه را داشتي؟
* همكاري با لارس از آن تجاربي بود كه هرگز فراموش نخواهم كرد. او هنوز هم بخشي از زندگي من است؛ من فراز و نشيب هاي زيادي را پشت سر گذاشتم، ولي اميدوارم باز هم با هم كار كنيم. در بين كارگردان هايي كه من با آنها كار كردم، جالب ترين ارتباط را با لارس داشتم، چون او آدم بسيار پر و محركي است. مواقعي هست كه بي نهايت خشن مي شود، ولي مواقعي هم هست كه مهربان مي شود؛ يك بار بي رحم است، يك بار بامحبت. به نظر من او فوق العاده است.
\ در مورد «استنلي كوبريك» و «چشمان باز بسته»اش چطور؟
* من هنوز هم نمي توانم در مورد آن فيلم نظر عيني داشته باشم. من از استنلي و ساختن آن فيلم و دنيايي كه ما، يعني من و تام، در آن به سر مي برديم خاطرات فراموش نشدني دارم. اين فيلم بخش بزرگي از زندگي من بود، و به هيچ طريقي نمي توانم در موردش قضاوت كنم. فقط مي دانم كه نقطه عطف زندگي ام بود؛ كار كردن با او تقريباً كاتارتيك (روان پالايشي) بود. كارگرداني كه فيلسوف و يكي از بزرگ ترين متفكران زمانه ما بود. اگر زنده بود در فيلم هاي بيشتري از او بازي مي كردم. بخشي از وجودم مي خواهد كه همه چيز را به كارگردان و كارم اختصاص بدهم، ولي اين خطرناك است. اين كار لزوماً به معناي بقاي طولاني نيست. يكي از دوستانم يك بار به من گفت: «تو خيلي نزديك به آتش مي رقصي.»
\ وقتي از مرگ كوبريك باخبر شدي كجا بودي؟
* در نيويورك بودم، و وقتي هم به من تلفن زدند فكر كردم خودش پشت خط است چون شب قبل اش قرار بود با هم حرف بزنيم و من هم با خودم گفتم كه چقدر خسته ام. داشتم براي بچه هايم «كوراسان» (نوعي نان شيرين رم) درست مي كردم (درست كردن كوراسان شكلاتي را تازه ياد گرفته بودم) و وقتي خبر را شنيدم سيني از دستم افتاد و جلو بچه هايم حركاتي از من سرزد كه نبايد بزند. خيلي برايم وحشت انگيز بود؛ او اولين آدم مهم زندگي ام بود، يك روز با او آشنا شدم و روز بعد ديگر اثري از او نبود. آن شب به كليساي جامع «سنت پاتريك» رفتم و ساعت ها آنجا نشستم. هوا در نيويورك خيلي سرد بود؛ آنجا برايم مثل يكي از آن تجارب سوررئال بود، فقط چند شمع روشن كردم و دعا خواندم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |