|
گفت وگو با «نيكول كيدمن» بازيگر آمريكايي
من؛ نيكول كيدمن با افكار عجيب و غريب
|
|
|
ترجمه: فرشيد عطايي «نيكول كيدمن»، برنده جايزه اسكار در رشته بازيگري، هم اكنون با فيلمهايي چون «ننگ بشري»، «كوهستان سرد»، «داگويل» و «همسران استپفورد»، در اوج كار خود قراردارد. در شب دريافت هجدهمين جايزه سالانه «سينما تك آمريكا» با او در مورد حرفه اش گفت وگويي انجام گرفته كه مي خوانيم؛ \ از اولين باري كه دلت مي خواست هنرپيشه بشوي، چه خاطره اي داري؟ * به نظر من بازيگري چيزي نيست كه آدم بخواهد آن را انتخاب كند؛ درواقع بدون اينكه دست خودت باشد به طرفش كشيده مي شوي. بازيگري چون چيزي است كه (در اين مرحله) هيچ كنترلي بر روي آن ندارم، و نمي دانم آيا پيش از اين هم كنترلي بر آن داشته ام يا خير. من هميشه مجذوب شخصيت ها مي شدم، مجذوب دنياهاي مختلف، مجذوب زندگي ديگران؛ و اين هم دليل اش احتمالاً اين بود كه مادرم از وقتي خيلي كوچك بودم برايم داستان مي خواند. \ پدر و مادرت در كار بازيگري نيستند، نه؟ * پدر و مادر من هردو دانشگاهي هستند: پدرم زيست ـ شيميدان و روانشناس و مادرم كارش آموزش در رشته پرستاري است، ولي در زمينه ادبيات انگليسي و فلسفه درس خوانده. \ پس از اينكه پدر و مادرت تو را تشويق به بازيگري كردند، تو خودت كار را چگونه شروع كردي؟ * من خودم را غرق دنياي بازيگري كرده بودم. در آن زمان در مدرسه هنرهاي نمايشي درس مي خواندم، آخر هفته ها اتوبوس مي گرفتم و به تئاتر كوچكي در «سيدني» مي رفتم، سالن تئاتر تقريباً آوانگاردي بود. شنبه ها و يكشنبه هايم را در آنجا مي گذراندم؛ نمايشنامه مي خواندم، بعضي وقت ها هم به عنوان كارگر صحنه كار مي كردم. البته بابت كاري كه مي كردم به من پولي نمي دادند ولي در عوض اش به من نمايشنامه مي دادند! يادم مي آيد يك بار به من نمايشنامه اي از «جورج برنارد شاو» داده بودند؛ حدود يازده سالم بود. براي اينكه پايم را به سالن تئاتر برسانم حاضر به هر كاري بودم. از جهاتي، در آنجا احساس امنيت بيشتري مي كردم. من بچه عجيب و غريبي بودم و پدر و مادرم به دنبال اين بودند كه من را به كاري سرگرم كنند. خيلي خجالتي بودم، بنابراين بخشي از اين كار به اين دليل بود كه اعتماد به نفسم را افزايش بدهم و بخش ديگر قضيه مربوط مي شد به تمايل خودم به اينكه در بين آدمهايي باشم كه علايق و افكارشان مثل هم باشد، و به جز كنار دريا و ورزش به چيزهاي ديگر هم علاقه مند باشند. بعد هم بازيگري را شروع كردم. در چهارده سالگي صاحب شغل شدم. شش هفته از مدرسه مرخصي گرفتم و رفتم در «كوئينزلند» زندگي كنم. هزارو پانصد دلار بابت كل كارم گرفتم، و رفتم تا دور از خانه زندگي كنم. خيلي شيطان بودم! \ وقتي مي گويي «عجيب و غريب» بودي، دقيقاً منظورت چيست؟ * آرام بودم. دفتري هم براي روزنگاري هايم داشتم، به همين دليل هميشه مشغول نوشتن بودم؛ با نوشتن خودم را بيان مي كردم. هميشه ذهنم پر از افكار گوناگون بود ـ افكار سياه، عجيب و غريب ـ و مجبور بودم آنها را بنويسم. من هنوز هم آن روزنگاري هايم را دارم، از وقتي كه هشت سالم بود. در اتاقم مي نشستم و وقتم را در تنهايي مي گذراندم. پدر و مادرم نگران بودند؛ مادرم يك روز اعتراف كرد كه روزنگاري هاي مرا مي خوانده. البته آن موقع وقتي اين اعتراف را از مادرم شنيدم از تعجب مات و مبهوت شدم، ولي حالا كه خودم مادر هستم انگيزه هاي اين كارش را مي دانم. من بچه خيلي درونگرايي بودم. هنوز هم همينطوري ام؛ ترجيح مي دهم تنها باشم تا اينكه در بين مردم باشم. دوست دارم به رستورانها بروم و كتابي هم براي مطالعه با خودم ببرم. من در اواخر نوجواني ام در اروپا زندگي مي كردم و هميشه در رستورانها كتاب مي خواندم. در شهرهاي پاريس و آمستردام و لندن زندگي مي كردم. آدم اگر در استراليا زندگي كند دست به همين كار مي زند: سوار هواپيما مي شود و اروپا را مي گردد. \ در حال حاضر مشغول خواندن چه كتابي هستي؟ * «زندگي پي» [نوشته يان مارتل رم.] تازگي هم كتابي خريدم به نام «رابطه ونيزي» من عنوان اين كتاب را خيلي دوست دارم چون درباره ونيز است. \ اولين موفقيت مهم تو درزمينه بازيگري چه بود؟ * در سريالي بازي كردم به نام «ويتنام» (۱۹۸۶)، درباره جنگ ويتنام و اثرات آن بر يك خانواده استراليايي در يك دوره ده ساله. من نقش دختري را از چهارده تا بيست و چهار سالگي بازي مي كردم. بعد هم در فيلم «سكوت مرده» (۱۹۸۹) بازي كردم. \ و همين فيلم تو را در سطح بين المللي مطرح كرد. «سكوت مرده» چگونه زندگي ات را تغيير داد؟ * آنها مرا سوار هواپيما كردند و به آمريكا بردند و ناگهان، كارگزارها شروع كردند به زنگ زدن به من. در كل بايد بگويم كه من ناخواسته به اين مسيركشانده شدم چون در استراليا كار زياد داشتم، دوستي هم داشتم و اصلاًدلم نمي خواست استراليا را ترك كنم. اولش رفتم در تست بازيگري شركت كردم و بعد هم در ۲۱سالگي با شوهر آينده ام (تام كروز) آشنا شدم. \ تام كروز به لحاظ حرفه اي چه تأثيري بر تو داشت؟ * او تأثير بسيار عظيمي داشت. كسي كه عاشق اش هستي، كسي كه تقريباً دليل زندگي كردن تو است. ... در عين حال، وقتي با او ازدواج كردم درصد زيادي از ميل به كاركردن، در من از بين رفت، چون آدم وقتي ازدواج مي كند احساس خرسندي و راضي بودن مي كند و خيلي جالب است كه آدم عاشق كسي باشد و مجبور نباشد براي كار ساعت ۵ صبح از خواب بيدار شود، آدم به جاي اينكه خودش را به شكل كس ديگري دربياورد دوست دارد دور و بريك فرد بخصوص بگردد. او مرا در معرض دنياي تمام و كمالي قرارداد كه بسيار بزرگ بود، آنقدر بزرگ كه اگر آشنايي با او نبود، هرگز موفق به درك آن نمي شدم (منظورم گستره صنعت سينما است)؛ تام كروز، به هنگام آشنايي من با او، بزرگترين بازيگر دنيا بود، و همچنان نيز هست. او تأثير بسيار بسيار عظيمي داشت. \ آيا در شيوه بازيگري ات تغييري ايجاد كرد؟ * به نظر من، شيوه بازيگري ما بسيار متفاوت است، ولي هردوتاي مان به يك اندازه، شور و شوق داريم؛ حال چه مشغول تماشاي بازي او باشم، چه سرصحنه مشغول بازي باشم و چه مشغول خواندن يك نمايشنامه. او داشت در فيلمهاي فوق العاده اي كه كارگردانهاي عالي داشتند، بازي مي كرد. من تا قبل از فيلم «مردن براي» (۱۹۹۵)هيچ نقش بزرگي نداشتم، ولي با كارگردانهاي فوق العاده كاركردم ـ سيدني پولاك، راب راينر، استيون اسپيلبرگ و مارتين اسكورسيزي ـ او با همه اين كارگردانها كاركرده بود و همه شان هنوز هم در زندگي اش حضور داشتند. هميشه ازتماشاي كارهايش بسيار هيجان زده مي شدم. من عاشق استعدادش بودم. \ حالا جداي از تأثيري كه او داشت، آيا عقايد خودت در مورد بازيگري تغيير كرده؟ * وقتي از هم جدا شديم، عقايد من تغيير كرد. خيلي ناگهاني توانايي اين رايافته بودم كه به خودم بگويم: «خيلي خوب، حالا از تجربيا تت در كارت استفاده كن، چون تجارب تو حالا عمق خاصي دارند.» كلي چيزها بودند كه در درون ام تلنبار شده بودند و من هرگز بيان شان نكرده بودم . مثل زودپزي بودم كه درش را برداشته باشند. با خودم مي گفتم: «خب» حالا مي تواني كارت را از سر بگيري و از تجارب خودت استفاده كني، و زندگي خصوصي ات را نيز برملا نخواهي كرد. تو خودت را در مقابل ديد عموم قرار خواهي داد ولي اشكالي ندارد.» آدم براي اين كه بتواند خود را در مقابل ديد عموم قرار دهد بايد ظرفيت و ميل و علاقه لازم را داشته باشد. ولي چنين كاري اگر در حرفه آدم انجام بگيرد، داراي حقيقت و ارزش مي شود. مثلاً وقتي به آدم هايي مثل «جوني ميجل» (ترانه نويس) نگاه مي كنم با خودم مي گويم كه او با نوشتن آن اشعار و ترانه ها روح خود را در مقابل ديگران عريان مي كند؛ من چنين كاري را بسيار تحسين مي كنم و بسيار علاقه مند به انجام دادنش هستم. \ به نظر تو آيا به همين دليل ديدگاه عموم نسبت به تو تغيير كرده؟ تو ظاهر سردي داشتي، كه هركس كه با تو آشنا باشد مي داند كه نيكول كيدمن واقعي اينگونه نيست. * بيشتر ترس بود، حالا بگيريم سردي يا خجالت، و نيز اين كه من به جز همسر بودن جايگاه ديگري نداشتم. هميشه با خودم مي گفتم: «جلب توجه نكن، كنار بايست.» كمي احساس خجالت مي كردم كه البته توضيح دادنش براي ديگران راحت نيست. اغلب احساس مي كردم راحت نيستم. در ارتباط زناشويي ام و نيز در حريم خصوصي خانه ام احساس راحتي مي كردم، ولي در آن سطح گسترده تر به هيچ وجه احساس راحتي نداشتم. بنابراين اين هم يك بخش قضيه است. من در كنار او (كروز) احساس امنيت مي كردم؛ در هيچ جاي ديگري اين امنيت را احساس نمي كردم. \ آيا الآن احساس امنيت داري؟ * به نظرم آدم هرچه سن اش بالاتر مي رود احساس مي كند كه مي تواند مسائل ناخوشايند را بهتر پشت سر بگذارد؛ اين كه آدم احساس امنيت بكند يا نه، مسأله مهمي نيست. مهم اين است كه آدم بتواند با مردم ارتباط برقرار كند، علاقه مند باشد كه خود را به عنوان بازيگر در ديد عموم بگذارد و در عين حال بداند كه بايد مراحل مختلف زندگي را پشت سر بگذارد. زندگي در مراحلي ممكن است با آدم بي رحم باشد ولي بعدش مي تواند بسيارشادي بخش باشد. آدم در مراحلي اززندگي با يك سري مشكلات كلنجار مي رود. من خودم از اين كلنجارها داشتم، و به همين خاطر مجبور شدم با خيلي چيزها درگير بشوم. ولي اين كلنجارها و درگيري ها دارند برطرف مي شوند و من دارم توانايي موردنياز براي زندگي در تنهايي را به دست مي آورم. «آنتوني مينگلا» (نويسنده ـ كارگردان «كوهستان سرد») يك بار حرف خيلي جالبي زد؛ گفته بود : «بازيگر بايد بي پوست باشد.» و من هم «بي پوست»ام. \ تو با كارگردان ها خيلي صميمي هستي؟ * من عاشق كارگردان ها هستم، ولي براي نويسندگان نيز احترام قائل ام؛ مثل ديويد هير، باك هنري، مينگلا. آدم بايد براي كار نويسنده احترام قائل باشد و احترام قائل شدن براي كار نويسنده به اين معنا است كه داري مي گويي: «خيلي خب، اين كه آدم بتواند كلمات نويسنده را بر زبان بياورد، موهبتي است ولي بايد به اين كلمات جان ببخشم.» نبايد صرفاً با كلمات درگير بشوم بلكه بايد به آنها جان بدهم. بهترين تركيب براي من، تركيب نويسنده ـ كارگردان است؛ چنين چيزي را من با مينگلا تجربه كردم؛ كارگرداني كه خيلي دوست اش دارم. چون آدم جزئي از ذهن نويسنده ـ كارگردان مي شود: آنها در حالي كه تو را كاملاً در احاطه خود دارند، تو را مي نويسند، تو را كارگرداني مي كنند و تو را تماشا مي كنند. و من عاشق چنين چيزي هستم. \ آيا با «لارس ون ترير»، كارگردان «داگويل»، هم اين تجربه را داشتي؟ * همكاري با لارس از آن تجاربي بود كه هرگز فراموش نخواهم كرد. او هنوز هم بخشي از زندگي من است؛ من فراز و نشيب هاي زيادي را پشت سر گذاشتم، ولي اميدوارم باز هم با هم كار كنيم. در بين كارگردان هايي كه من با آنها كار كردم، جالب ترين ارتباط را با لارس داشتم، چون او آدم بسيار پر و محركي است. مواقعي هست كه بي نهايت خشن مي شود، ولي مواقعي هم هست كه مهربان مي شود؛ يك بار بي رحم است، يك بار بامحبت. به نظر من او فوق العاده است. \ در مورد «استنلي كوبريك» و «چشمان باز بسته»اش چطور؟ * من هنوز هم نمي توانم در مورد آن فيلم نظر عيني داشته باشم. من از استنلي و ساختن آن فيلم و دنيايي كه ما، يعني من و تام، در آن به سر مي برديم خاطرات فراموش نشدني دارم. اين فيلم بخش بزرگي از زندگي من بود، و به هيچ طريقي نمي توانم در موردش قضاوت كنم. فقط مي دانم كه نقطه عطف زندگي ام بود؛ كار كردن با او تقريباً كاتارتيك (روان پالايشي) بود. كارگرداني كه فيلسوف و يكي از بزرگ ترين متفكران زمانه ما بود. اگر زنده بود در فيلم هاي بيشتري از او بازي مي كردم. بخشي از وجودم مي خواهد كه همه چيز را به كارگردان و كارم اختصاص بدهم، ولي اين خطرناك است. اين كار لزوماً به معناي بقاي طولاني نيست. يكي از دوستانم يك بار به من گفت: «تو خيلي نزديك به آتش مي رقصي.» \ وقتي از مرگ كوبريك باخبر شدي كجا بودي؟ * در نيويورك بودم، و وقتي هم به من تلفن زدند فكر كردم خودش پشت خط است چون شب قبل اش قرار بود با هم حرف بزنيم و من هم با خودم گفتم كه چقدر خسته ام. داشتم براي بچه هايم «كوراسان» (نوعي نان شيرين رم) درست مي كردم (درست كردن كوراسان شكلاتي را تازه ياد گرفته بودم) و وقتي خبر را شنيدم سيني از دستم افتاد و جلو بچه هايم حركاتي از من سرزد كه نبايد بزند. خيلي برايم وحشت انگيز بود؛ او اولين آدم مهم زندگي ام بود، يك روز با او آشنا شدم و روز بعد ديگر اثري از او نبود. آن شب به كليساي جامع «سنت پاتريك» رفتم و ساعت ها آنجا نشستم. هوا در نيويورك خيلي سرد بود؛ آنجا برايم مثل يكي از آن تجارب سوررئال بود، فقط چند شمع روشن كردم و دعا خواندم.
|