پنجشنبه ۱۸ دي ۱۳۸۲ - ۱۶ ذيقعده ۱۴۲۴
Thu, Jan 8, 2004
افق
شماره ۲۶۹۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
تاريخ
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
اينجا خاك شخم خورده بم است
محمدرضا جمشيديان
اينجا بم است. اينجا در دل كوير ودر ميان نخلهاي تنومند، ۲۵۰۰سال قدمت نهفته است. اينجا خاك شخم خورده بم است
ديگر «بم» نه يادآور خرماي شيرينش است نه مركبات خوش طعمش. ديگر «بم» حتي بزرگترين شهر خشتي جهان نيز نيست. «بم» فقط يادآور آوارگي و خشم زمين است. «بم » براي مردمانش صداي غرشي مهيب در بهترين لحظات خواب است. خوابي كه هيچ وقت ديگر به بيداري نرسيد.
بغض، غم و غبار و خاك و چشمهايي نگران و مضطرب بازماندگان گوياي آن چيزي است كه خود نمي توانم شما را به ديدار آن بياورم. قلم و دوربين و گفتن خاطرات «بم» هيچگاه نمي تواند شما را به عمق فاجعه برساند. كاش كلمه اي غليظ تر و بدتر از «فاجعه »وجود داشت.
مردم شهر بم در بهت و حيرتي سخت فرورفته اند، آنها فقط با صورتهاي در هم رفته و موهاي ژوليده و لباسهاي خاك گرفته شما را كه با دوربين براي ثبت لحظات رفته ايد نظاره گرند.
كوچه هاي اين شهر را خاك و گرد فراگرفته، گاهي اوقات وقتي به دنبال حس تلخ نااميدي در خرابه هايي پا مي گذاريم كه تا مچ پا در خاكيم، هيچ چيز گوياي لحظات نيست.
به راحتي همه وارد حريم خانه ها مي شوند، بدون اينكه از كسي اجازه بگيري و يا در بزني مي تواني در آينه اتاقهايشان خاك را از روي آينه ها برداري و ناراحتي را در چهره خودت ببيني. اينجا ديگر هيچ دري براي كوبيدن نيست، اينجا هيچ فاصله اي بين خانه و خيابان نيست. اينجا فقط تلي از خاك بر زمين است كه گوياي هيچ چيز نيست جز واماندن در لحظه ها.
قدم زدن در كوچه هايي كه هيچ كس نيست، باور كنيد حتي چادر هلال احمر و هيچ نشانه اي از حيات، در اين كوچه حتي كسي نمانده كه چادري برپا كند و خاطرات روزهاي خوش را در سر بپروراند. اينجا سكوت ثانيه مي زند.
نمي توانم شما را با خود همراه كنم، اينجا فقط ديدن نياز دارد و ديدن ـ وقتي براي تو از عزيزانشان مي گويند تعجب مي كني ـ او مي گويد ۳۰نفر از خانواده ام را از دست داده ام، با گريه اشكهايش را با دست پاك مي كند و مي گويد: دانشجوي سال آخر پزشكي هستم. با شنيدن اين خبر به زادگاهم آمدم اما هيچ نديدم جز مرگ و خاك و حال نه پاي رفتن دارم و نه قدرت ماندن. دستهايم را مي فشارد و سرش را روي شانه ام مي گذارد. هيچ كلامي براي آرامشش ندارم. هيچ كلامي. به او مي گويم به خدا توكل كن وخودم نيز با او هم گريه مي شوم.
جلوتر مي روي . زني تنها كه با دختر كوچكش خود را از نگاهت پنهان مي كند و كودكش لبخندزنان فقط نگاهت مي كند. مادري كه هيچگاه كنار خيابان ننشسته، بايد شب را بدون پدر بچه هايش و بدون بقيه ديگر بچه هايش با تنها فرزندش در چادر بگذراند.
|||
پاهايم سست شده و خسته، ديگر توان ديدن ندارم، از هركس سؤال مي كنم مي گويد: ۵نفر، ۱۳نفر، ۲۰نفر، ۴۰نفر و... از خانواده ام را از دست داده ام. مي نشينم بر ديواري كه بر زمين فروريخته. پس لرزه اي مرا تكان مي دهد و دوباره به خودم مي آيم. چرا اين مردم به راحتي تعداد كشته هايشان را مي گويند، از پيرمردي مي پرسم، پدر چند نفر از خانواده ات را از دست داده اي.
به چشمانم خيره مي شود و با كمي مكث مي گويد: ۹نفر و خود ادامه مي دهد، نه اينكه برايم مهم نباشد كه اينگونه تعداد عزيزترينهايم را برايت بگويم. آنها نزديكترين افراد به من بودند. اما هنوز نمي توانم باور كنم. هنوز نبودنشان را باور ندارم. شايد مجروح شده اند، اما نه، خودم آنها را از زير خاك بيرون كشيده ام. اما آنقدر مثل من زياد است كه فقط بهت زده مانده ام. به آرامي مي گويد: جوان پيراهن سياه داري به من بدهي. سري تكان مي دهم و با خود مي گويم، همه جا سياه است حتي آسمان آبي كوير و نيازي به پوشيدنش نيست. بايد ديد.
سكوت، فرياد، انتظار
150567.jpg
محمد تقي روغني ها
تا به حال با چنين جمعي همسفر نبودم و شايد هم نخستين بار بودكه اينگونه جمعي، سفري مشترك را تجربه مي كردند. هواپيما پر بود از چهره هاي آشنا. علي نصيريان، داود رشيدي، احمد مسجدجامعي، محمود محمدي عراقي، سيدمحمود دعايي، حبيب الله صادقي، عليرضا افتخاري، لوريس چكناواريان. چهره ها را از نظر گذراندم. سينماگران و بازيگران سرشناس سينما و تئاتر، هنرمندان عرصه موسيقي، مديران مسؤول مطبوعات، خبرنگاران، طراحان و عكاسان و مديران فرهنگي كشور.
مهماندار خوشامد مي گفت: «... مدت پرواز يك ساعت و بيست دقيقه و مقصد مابم مي باشد...» بم، زمرد كوير، آشناترين نام اين ايام و تصاوير پرغم آن، آشناترين صحنه ها در برابر ديدگان تمامي ايرانيان در اين روزهاست. تصوير خانه هايي كه بر سر ساكنانش آوار شده، نگاه پرماتم كودكان تنها، شيون زنان داغدار و اندوه بي پايان مردان دل شكسته، روزهاست كه بر فكرها و ذهن ها هجوم مي آورد.
در فرودگاه بم، بوي غم مي نشيند به مشام همه تازه واردها و ماتم، نه در كنج دل، كه در همه زواياي دل و روح خيمه مي زند. راننده اتوبوسي كه ما را به شهر مي برد لباس سياه بر تن دارد. بغضي كه در گلو دارد در كلامش آشكار است. وقتي جواب سلام ما را مي دهد و خوشامد مي گويد صدايش مي لرزد. او هنوز نمي داند چندنفر از اعضاي فاميلش را در اين حادثه از دست داده است. در مسير فرودگاه تا شهر، نخل ها اولين نشانه هاي سبز زندگي در دل كوير است كه به چشم مي آيد، سرسبز زيبا و پرشكوه. اما هنوز فاصله زيادي را طي نكرده ام كه آثار خشم زمين آشكار مي شود. آنچه را كه در اين چندروز در تصاوير ديده بوديم، اينك پيش رو داريم. تلي از خاك، جاي آنچه را كه زماني خانه هاي مردم بوده، گرفته است. انبوهي از آجر و خاك و آهنهاي در هم پيچيده. انگار دستي ساختمانها را بلند كرده و به زمين كوبيده است. تا چشم كار مي كند ويراني است و درهم ريختگي. جز در خيابانهاي مركزي شهر، نه تحركي است و نه جنب و جوشي. مغازه ها به مخروبه هايي مي مانند كه گويا از سالها پيش متروكه شده اند. شيشه ها شكسته، درها به گوشه اي پرتاب شده و بر ديوارهايي كه هنوز فرو نريخته، جواز كسي آويزان است يا قاب عكسي. تابلوهاي مغازه ها را اما هنوز مي توان خواند: «مهمانپذير شهرداري»، ولي ديگر صاحبخانه اي نيست كه مهماني را پذيرا باشد. «آرايشگاه دانيال»، «دبيرستان دخترانه زينب»، اما جز تابلويي كه بر جا مانده، هيچ نشاني از دبيرستان دخترانه به چشم نمي آيد. نه كلاسي، نه دانش آموزي و نه معلمي. صداي فرياد پرشور نوجوانان، جاي خود را به سكوتي سرد داده است. دلم فرو مي ريزد... خدايا... دانش آموزان پرجنب و جوش اين مدارس كجايند؟ آنان در زير خروارها خاك در كدامين گور آرميده اند؟ كمي آنطرف تر... «قصر عروس گل آرا»، قصري كه امروز جز خرابه اي نيست و شايد نتوان ديگر نشاني از عروساني كه در اين قصر آراسته شدند يافت و شايد حتي از آنان نامي بر گوري باقي نمانده باشد.
به مركز شهر مي رسيم. اتوبوس كه مي ايستد پياده مي شويم. دوست عكاسي كه در كنارم نشسته بود پياپي از ويراني ها، از امدادگران و از بازماندگان زلزله كه در كنار چادرها نشسته اند عكس مي گيرد. اشك را به وضوح درچشمانش مي بينم. از زلزله هاي ژاپن و كاليفرنيا مي گويد و ادامه مي دهد: «فكر مي كني قرار است، از چه زماني ما هم اصول و استانداردها را در كارهايمان رعايت كنيم؟»
ساختمان دولتي تازه ساز كه كاملاً فرو ريخته اشاره مي كند و مي گويد:« نه ضابطه اي، نه نظارتي ... همين چند روزه سر و صدايي بلند مي شود و باز هم همه چيز را فراموش مي كنيم. بعد از زلزله رودبار و منجيل چه كردند؟ » پاسخي براي سوالهايش نداشتم.
به سمت چادرهايي كه در آن سوي خيابان برپا شده بود رفتم. تقريباً همه چادرهايي كه در شهر ديده مي شودنام «جمعيت هلال احمر جمهوري اسلامي ايران» را برخود دارد. ظاهر چادرها نشان از آن دارد كه پيش از اين نيز در ديگر حوادث، سرپناه مردي ديگر بوده است. خانم جواني بادو فرزندش در كنار يكي از چادرها ايستاده بود و گويا انتظار مي كشيد تا كساني را ببيند درد دل كند. از بي نظمي در كمك رساني گله مند بود و از توريع نامناسب غذا و امكانات بهداشتي شكايت مي كرد.
داود رشيدي ـ بازيگر تئاتر و سينما ماتم زده ايستاده بود و به حرفهايش گوش مي داد. زني حدود ۷۰ ساله مي گفت:« دو خانوار هستيم كه در يك چادر زندگي مي كنيم.» او هم زبان به شكوه گشود و از كمبود امكانات اوليه مي گفت. در هر گوشه تعدادي از هنرمندان و اصحاب مطبوعات ايستاده بودند و داستان هاي غمبار بازماندگان زلزله را مي شنيدند. آن كه از مرگ همسر و فرزندش مي گفت و آن ديگري كه درماتم از دست دادن برادرش عزادار است ...»
بغض گلو، اشك به چهره ها مي نشاند.
امدادگران در سطح شهر در رفت و آمدند. انگيزه نجات و همدلي آثار خستگي را از چهره هاي آنان محور كرده است. گرچه روزهاست شبانه روز در تلاشند، اما هنوز تب و تاب آنان است كه به شهر حيات واميد مي بخشد. ايران كشوري است پرحادثه كه همواره با بلاياي طبيعي دست و پنجه نرم مي كند و امدادرساني علمي است كه بايد آموخت تا در اين گونه حوادث سريع ترين خدمات با كمترين ضايعات ارائه شود. دوست عكاسم مي گويد «كشورهايي مثل ژاپن » تجربيات زيادي در اين مورد دارند.
بايد دولت براي استفاده از علم و تجربه كشورهاي ديگر استفاده كند و ابزار و امكانات پيشرفته را هم تهيه كند.»
به بهشت زهرا رفتيم. گورستان شهر بم كه به يكباره هزاران انسان را به كام خود كشيد. نوزاداني را كه تازه چشم به هستي گشوده بودند. كودكاني را كه صداي بازي هاي شيطنت آميزشان فضاي خانه ها را پر مي كرد وجواناني كه هر روز هزاران آرزو را در ذهن مرور مي كردند وبرا ي فرداهايي كه هرگز نيامدند، نقشه هاي رنگارنگ و دور و دراز مي كشيدند. اما امروز آنها همه در گورهايي دسته جمعي آرميده اند. كه نه نامي بر آنهاست و نه نشاني.
صداي دلنشين قرآن در فضا پيچيده بود. مسجد جامعي، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي به حاضران تسليت مي گويد و از اهالي فرهنگ وهنرمنداني ياد مي كند كه در اين حادثه جان باخته اند و ذكر خيري از ايرج بسطامي. پس از آن عليرضا افتخاري با همراهي نواي ني، قطعه اي حزن انگيز را مي خواند و طنين صدايش مي پيچيد كه :
با نيك و بد بساز كه يك لحظه بيش نيست ـ اين نيز بگذرد به سر آيد زمان ما.
از فضاي ماتم بار «بهشت زهرا» به « ارگ بم» رفتيم كه برخي همراهان نام «ارگ غم» به آن دادند. از اين بناي تاريخي جز تلي از خاك برجاي نمانده است و ديگر هيچ نشاني از گذشته پرشكوهش ندارد.
حبيب الله صادقي ـ طراح وگرافيست ـ به ارگ نگاه مي كندو با بغض مي گويد:« مي بيني به چه وضعي درآمده ؟» در راه بازگشت به نخل ها نگاهي مي اندازم. تا چشم كار مي كند نخل هاي سبز و بلندقامت بم همچنان استوار ايستاده اند و وزش باد شاخه هاي آن ها به حركتي موزون وا مي دارد. اين ها نماد حيات و جاودانگي اين سرزمين اند. بي شك خانه ها و مغازه ها در كنار اين درختان سربرخواهندآورد و بار ديگر فرياد شادي بچه ها، كوچه هاي شهر را پر مي كند. زندگي باز هم در بم خواهد روييد. بم دل كوير وقلب ايران است و اين قلب با همت بلند ملت و گرماي دست تمامي ايرانيان دوباره جان خواهد گرفت.
در سالن فرودگاه به چهره هاي خسته و ماتم زده هنرمندان و ديگر همراهان اين سفر كوتاه نگاه مي كنم. نگراني از آينده زلزله زدگان را مي توان در خطوط چهره شان خواند و بيم از وقوع چنين فاجعه اي در جايي ديگر را هم مي توان در حرف هايشان شنيد.
امدادرساني به بازماندگان، تأمين سرپناه مردم، آغاز زندگي دوباره بم و سبز ماندن نخل هاي زمردين شهر، پرسش هايي بود كه در نگاهها مي ديدم و انتظار زنده ماندن انگيزه هاي امروز براي ايمن سازي شهرها و استوار كردن نظامي كارآمد براي امداد رساني در حوادثي اينچنين راتا نيمه هاي شب كه در كنار يكديگر بوديم در زمزمه هاي آنان مي شنيدم.
رؤياي تب آلود
آن شب آسمان سياهتر از هميشه بود، درون زمين همهمه و خروش بود و بيرونش هم. زهرا تمام تلاشش را به كار برد تا خشت و گل مالي كنار پنجره را با دستهاي تاول زده تمام كند. سه روز بود كه از شروع كارش مي گذشت. زمستان كم كم از راه مي رسيد و تن نحيف كودكانش را مي آزرد. تن آنها و دل زهرا با خم مي لرزيدند. چهار سالي بود كه شوهرش را ماشين زده و كشته بود. از آن به بعد را با دستفروشي كنار خيابان و دوختن كارهاي دستي و سوزن دوزيهاي بومي و كمكهايي كه مردم به او مي كردند، مي گذراندند. هرچند مردم اطرافش هم دست كمي از او نداشتند.
محمد پسر كوچكش تپل و بانمك بود، حالا ۵ سال داشت، باز هم با لنكت زبان حرف مي زد و در چشمان درشت سياهش هزاران پرسش و خواهش از خواستن و داشتن چيزهاي كودكانه بود. مريم دختر بزرگش از دست فقر و تنگدستي به ندرت از خانه بيرون مي آمد تا پيراهن وصله شده اش را به تماشاي ديگران نگذارد. ۱۵ سال داشت، ولي رنگ زرد صورتش همه نوجواني اش را پوشانده بود. بيشترين رنج را از وضعي كه داشتند، او مي كشيد. در خيال و رؤياهايش خانه گلي كوچكشان هر شب رنگي ديگر به خود مي گرفت، سقفها بلندتر و خانه بزرگتر و پر از نور و چراغ و روشني مي شد. مادر زيبا و شاد كنار پدر مي نشست و در خيال ساده مريم، سفره شامي را به بچه ها تعارف مي كرد، سفره اي پر از مهر و محبت و همه آن چيزهايي كه هرگز بر سر سفره آنها نبود.
هر شب اين رؤياي زيبا اين خانه روشن و پدر و مادري كه در كنار هم بودند، مثل رؤياي دختر كبريت فروش در كورسوي شمعي جان مي گرفت و شعله مي كشيد و روح آرزومند مريم را گرم و شاد مي كرد. با لبخندي به خواب مي رفت و با بغضي كهنه از خواب بر مي خاست و به تر و خشك كردن مهدي ۱۲ ساله كه از بچگي فلج بود، مشغول مي شد. شبها، روزها و هفته ها، پس كو آن تقديري كه وارونه كند اين سرنوشت ملال آور را؟ در قصه ها خوانده بود كه اسب سفيدي هست و تك سواري كه از راه مي رسد و آرزوها را به واقعيت بدل مي كند. قلب جوان مريم هم مثل همه دختران جوان در آرزوي عشق و مهرباني مي تپيد و هر روز در كنار خانه كهنه گلي سالها در آفتاب نشسته، آن دوردستها را مي پاييد. واقعيتها كم كم براي او به خيال تبديل شده و اغلب در خيالات خود زندگي مي كرد.
مادر بيشتر روزها بهت زده بود، از صبح مي دويد، مي شست، مي دوخت، مي فروخت، باز هم دست پر به خانه نمي آمد. اندوه مريم، جسم بي حركت مهدي و شيرين زباني هاي محمد، خنجري به قلب پاره پاره اش بود. همه بار زندگي گاري سنگيني بود كه بايد هر روز از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق مي كشيدش.
زهرا آن شب به كنار عكس شوهرش رفت، عكس رنگ و رو رفته داخل قاب به او خنديد. همان نجواهاي هميشگي را سر داد، دعاها و نجواهايش با دعاها و رؤياهاي شيرين مريم يكي شد. هر دو به فكر آسايش و سعادت بودند، نوري كه آنها را در بر بگيرد و تا اوج آسمانها ببرد و به خانه اي برساند كه ديوارهايش گلي و پنجره هايش شكسته نباشد، پوشيدن و خوردن و زندگي كردن واقعي باشد.
اشك مريم سرازير شد، چشم مادر گريست، چشمهاي داخل قاب نمناك شد، كاروان خواب و فراموشي چون هميشه از راه رسيد. آسمان صدايشان را شنيد. زمين از اين همه تمنا سردش شد و لرزيد و لرزيد تا فرياد درد و اندوه به عرش رسيد، آسمان غريد و روح زمين را فرا خواند و به يكباره شهر بم با همه آرزومندان، دلسوختگان و باغهاي پرتقال و نارنج و ليمو با خاك يكسان شد.
زهرا آرام گرفت، مريم سوار بر اسب سفيد آرزوها شد. محمد جست و خيز مي كرد و مهدي ناباورانه با دو پاي چابك خود راه نور را در پيش گرفت.
حالا ديگر جايي بودند كه فقر نبود، حرص خواستن نبود و حسرت نداشتن معنايي نداشت و از آن خانه گلي فقط دو پنجره سالم مانده بود و يك قاب كه عكس درونش لبخندي تلخ به لب داشت.
هايده ويار


|   شناسنامه   |   آرشيو   |