|
اينجا خاك شخم خورده بم است
محمدرضا جمشيديان اينجا بم است. اينجا در دل كوير ودر ميان نخلهاي تنومند، ۲۵۰۰سال قدمت نهفته است. اينجا خاك شخم خورده بم است ديگر «بم» نه يادآور خرماي شيرينش است نه مركبات خوش طعمش. ديگر «بم» حتي بزرگترين شهر خشتي جهان نيز نيست. «بم» فقط يادآور آوارگي و خشم زمين است. «بم » براي مردمانش صداي غرشي مهيب در بهترين لحظات خواب است. خوابي كه هيچ وقت ديگر به بيداري نرسيد. بغض، غم و غبار و خاك و چشمهايي نگران و مضطرب بازماندگان گوياي آن چيزي است كه خود نمي توانم شما را به ديدار آن بياورم. قلم و دوربين و گفتن خاطرات «بم» هيچگاه نمي تواند شما را به عمق فاجعه برساند. كاش كلمه اي غليظ تر و بدتر از «فاجعه »وجود داشت. مردم شهر بم در بهت و حيرتي سخت فرورفته اند، آنها فقط با صورتهاي در هم رفته و موهاي ژوليده و لباسهاي خاك گرفته شما را كه با دوربين براي ثبت لحظات رفته ايد نظاره گرند. كوچه هاي اين شهر را خاك و گرد فراگرفته، گاهي اوقات وقتي به دنبال حس تلخ نااميدي در خرابه هايي پا مي گذاريم كه تا مچ پا در خاكيم، هيچ چيز گوياي لحظات نيست. به راحتي همه وارد حريم خانه ها مي شوند، بدون اينكه از كسي اجازه بگيري و يا در بزني مي تواني در آينه اتاقهايشان خاك را از روي آينه ها برداري و ناراحتي را در چهره خودت ببيني. اينجا ديگر هيچ دري براي كوبيدن نيست، اينجا هيچ فاصله اي بين خانه و خيابان نيست. اينجا فقط تلي از خاك بر زمين است كه گوياي هيچ چيز نيست جز واماندن در لحظه ها. قدم زدن در كوچه هايي كه هيچ كس نيست، باور كنيد حتي چادر هلال احمر و هيچ نشانه اي از حيات، در اين كوچه حتي كسي نمانده كه چادري برپا كند و خاطرات روزهاي خوش را در سر بپروراند. اينجا سكوت ثانيه مي زند. نمي توانم شما را با خود همراه كنم، اينجا فقط ديدن نياز دارد و ديدن ـ وقتي براي تو از عزيزانشان مي گويند تعجب مي كني ـ او مي گويد ۳۰نفر از خانواده ام را از دست داده ام، با گريه اشكهايش را با دست پاك مي كند و مي گويد: دانشجوي سال آخر پزشكي هستم. با شنيدن اين خبر به زادگاهم آمدم اما هيچ نديدم جز مرگ و خاك و حال نه پاي رفتن دارم و نه قدرت ماندن. دستهايم را مي فشارد و سرش را روي شانه ام مي گذارد. هيچ كلامي براي آرامشش ندارم. هيچ كلامي. به او مي گويم به خدا توكل كن وخودم نيز با او هم گريه مي شوم. جلوتر مي روي . زني تنها كه با دختر كوچكش خود را از نگاهت پنهان مي كند و كودكش لبخندزنان فقط نگاهت مي كند. مادري كه هيچگاه كنار خيابان ننشسته، بايد شب را بدون پدر بچه هايش و بدون بقيه ديگر بچه هايش با تنها فرزندش در چادر بگذراند. ||| پاهايم سست شده و خسته، ديگر توان ديدن ندارم، از هركس سؤال مي كنم مي گويد: ۵نفر، ۱۳نفر، ۲۰نفر، ۴۰نفر و... از خانواده ام را از دست داده ام. مي نشينم بر ديواري كه بر زمين فروريخته. پس لرزه اي مرا تكان مي دهد و دوباره به خودم مي آيم. چرا اين مردم به راحتي تعداد كشته هايشان را مي گويند، از پيرمردي مي پرسم، پدر چند نفر از خانواده ات را از دست داده اي. به چشمانم خيره مي شود و با كمي مكث مي گويد: ۹نفر و خود ادامه مي دهد، نه اينكه برايم مهم نباشد كه اينگونه تعداد عزيزترينهايم را برايت بگويم. آنها نزديكترين افراد به من بودند. اما هنوز نمي توانم باور كنم. هنوز نبودنشان را باور ندارم. شايد مجروح شده اند، اما نه، خودم آنها را از زير خاك بيرون كشيده ام. اما آنقدر مثل من زياد است كه فقط بهت زده مانده ام. به آرامي مي گويد: جوان پيراهن سياه داري به من بدهي. سري تكان مي دهم و با خود مي گويم، همه جا سياه است حتي آسمان آبي كوير و نيازي به پوشيدنش نيست. بايد ديد.
|