|
جمعه انتظار
|
|
|
|
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
|
|
|
|
|
|
|
|
|
جمعه انتظار
صبح ظفر
دميدن صبح ظفر، بعد از شب ظلماني؛ وزيدن باد بهاري، بعد از زمستان سخت و طولاني، گلستان شدن دنيا، پس از طي دوره خارستاني؛ آباداني جهان، بعد از دوره خشكسالي؛ اين، وعده ي خداست. مي رود فروغ ماه و مهر به نور صاحب زمين و سرشار مي شوند هوش ها به دستهاي مهربان صاحب زمان و اين، و عده ي خداست. سپاه سياه ستم، مهزوم و منخذل لشكر جور و ظلم، خوار و منكوب و عطر عدالت، همه جا فراگير، حتي درون منازل علم علم، در اهتزار وجنبش و پرچم سبز عدالت، همه جا گسترده و اينك دلها پر از اميد، در انتظار آن روز خجسته كه دور نيست، به پندار كافران، و نزديك است، به باور مؤمنان
|
|
|
|
|
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
زلزله هاي دروني
پارسا رأفت نيا همچنان در پي خانه از اين بنگاه به آن بنگاه مي رفت و هرچه مي گشت، بيشتر نا اميد مي شد. دل و دماغ خانه رفتن نداشت و حسي گنگ و مبهم او را گرفته بود. زلزله يكباره آمده بود و بي خبر و بي هوا هزاران هزار مظلوم را به كام مرگ كشيده بود. بم فاجعه اي بود براي همه جهان و در ذهن پردردسر و مشكل و مملو از فلاكت پارسا، گوشه اي هم درگير اين مقوله بود. پارسا دلش مي خواست كمكي به مردم بم بكند، ولي شپشها ته جيبهاي شلوار پارچه اي اش چهارقاپ بازي مي كردند. زنش، مليحه خانم اصرار كرده بود هيچ پولي براي زلزله زدگان ندارد و جفت و جور كردن سه ميليون پول پيش خانه از همه چيز واجب تر است. اگر چك غلام پورعزيزي، همكار پارسا در اداره برگشت مي خورد، همه كارها برعكس مي شد و قوز بالاقوز شدن ردخور نداشت. غلام پورعزيزي در عصر بي اعتمادي بر اساس رفاقت چندين ساله با پارسا به او اعتماد كرده و چك را دودستي تقديم كرده بود. پارسا هم خيالش تخت بود، تخت تخت كه همسرش سيصد و پنجاه هزار تومان طلا دارد و في الفور به پول تبديلش مي كند و مليحه خانم اين كار را كرده بود و پس از اصرار پارسا بنا شده بود علي رغم اين همه بدبختي و مصيبت، هشت هزار تومان به مردم زلزله زده كمك كند، ولي زلزله زده بود به زندگي پارسا رأفت نيا. بنا بود وامي براي او جفت و جور شود كه نشد. صبح روزي كه تمام مدارك و اسناد را براي تقديم كردن به كارمند بانك خيابان وليعصر مهيا كرد و راه افتاد تا لا اقل چند روزي از گرفتاري مادام العمرش بكاهد، شوكه شد. كارمندي با كت و شلوار آبي آسماني و پيراهني قرمز كه انگار چند دقيقه پيش از دهان چهارپايي نجيب بيرون كشيده اندش، بي آنكه سر بلند كند، گفت: ـ تا اطلاع ثانوي به هيچ كس وام داده نمي شود. و از آنجا كه پارسا هنوز بعد از اين همه سال مفهوم اطلاع ثانوي را عميقاً در نيافته است، صدايش بالا رفت و اين قدر رفت و رفت كه كارمند قبول زحمت كرد و از پشت ميزش برخاست و پس از كش مكش هاي نه چندان طولاني، قرار شد پارسا دوباره تا «اطلاع ثانوي» دست نگه دارد و منتظر شود تا با او تماس بگيرند. باز هم يك فرض محال بر فرضهاي ديگر زندگي او سايه انداخته بود. حالا دست از پا درازتر و پا درازتر از هرآنچه گمان و ذهن آدمي به سمت و سويش برود و نرود، شده است و گيج و واخورده سر مي چرخاند به اطرافش و در شهر دراندشت پردود راهش را مي كشد و مي رود تا در سياهي روز گم مي شود. اينجا روز هم براي خيلي ها سياه است. در خيابان شماره چهل و هشت، زير برف و باران كم جان و مايه پارسا دست سرخ و يخ زده اش را فرو مي كند تو جيبش. سرما مي لرزاندش و نوك بيني اش عين لاستيك بي حس شده است. جيب هايش را زير و رو مي كند و خيلي زودتر از آنچه منتظر باشيم، هويت جيبش كه بالا و پايين ده هزار تومان است، مشخص مي شود. ديشب با مليحه خانم پس از بحث و جدلي نه چندان طويل، نتيجه گرفته بودند كه هشت هزار تومان بدهند به يكي از ستادهاي كمك رساني به مردم زلزله زده بم. پارسا در چند شب گذشته دو سه مرتبه نتوانسته بود جلو بغضش را بگيرد و يكباره گريه كرده بود كه چرا اين همه كودك و نوجوان و بزرگ و پير رفته اند زير آوار، فكرش درگير چكي بود كه چهل و هشت ساعت ديگر فرا مي رسد و چنين بود كه گرفتاري ها از هر سمت و سو انگشت اشاره شان را به سمت او دراز كرده بودند و انگار حالا حالاها قصد انصراف نداشتند. پارسا هيچ وقت فكر نمي كرد ناچار شود براي چندرغاز پول، التماس كند تا رهايش كنند. چند قدم مانده بود به صندوق كمك به زلزله زدگان. پا تند كرد؛ پول، چك، قسط، خانه، بنگاه، اجاره و... دويد و از ميان برف و باران كه حالا شدت بيشتري گرفته بود. صندوق هي بزرگ مي شد، بزرگ و بزرگتر. چند نفر دسته دسته پول به صندوق مي ريختند. پارسا فكر كرد اگر همه اين پولها را به او مي دادند، چه مي شد؟ جلو رفت. يك لحظه تصميم گرفت تا صندوق را قاپ بزند و برود. برود به سوي خانه، به سوي مليحه خانم. رفت جلو، دست دراز كرد، اما تصوير آن كودك بمي كز كرده در روي ويرانه ها، گويي در چشمش كاشته شده بود. رفت جلوتر، دستي به صندوق كشيد و... به سوي خانه كه مي رفت، فقط زير لب مي گفت: «توكل به خدا».
|
|
|
|
|
اينجا ميدان انقلاب است
هميشه شلوغ و پرجمعيت. از ميدان كه به طرف جنوب بروي فضاي كتاب و انتشارات فرق مي كند. و فضا رنگ و رويي ديگر به خود مي گيرد. به يك دكه روزنامه فروشي مي رسم و خانمي را مي بينم كه تيتر روزنامه ها را مرور مي كند. اجازه مي خواهم چنددقيقه صحبت كنيم . ـ معرفي؟ ـ مهري.م ۲۱ساله، دانشجوي زبانهاي خارجي. ـ چه زباني؟ ـ فرانسه. ـ چرا! دليل خاصي نداشت. اتفاق افتاد. ـ و حالا كه اتفاق افتاده چطور است؟ ـ خوب. كم كم دارم علاقه مند مي شوم. هر چند زبان زنده اي به نسبت انگليسي نيست ولي بار ادبي بالايي دارد و شيرين است. ـ در آينده شما چه نقشي بازي مي كند؟ ـ چه چيزي؟ زبان فرانسه؟ ـ بله. ـ خوب مي تواند نقش هاي زيادي بازي كند. دانستن زبان يعني فرهنگ ديگر و متفاوت از آنچه ماتجربه داريم. مي تواند طرز تفكر را تغيير دهد و جهاني ديگر رانشان دهد. به لحاظ كاري هم فكر كنم بتوانم به يك شغل متوسط دست پيدا كنم. ـ چرا متوسط؟ ـ چون دانشجوي متوسطي هستم. ـ دانشجوي متوسط يعني چه؟ ـ يعني كسي كه درحد نياز درس مي خواند. به هر حال من هم آنقدر كشته و مرده اين زبان نيستم كه بخواهم خودم را به آب و آتش بزنم و دانشجوي فعالي باشم. ـ چون باعلاقه قبول نشده ايد؟ ـ شايد. به هر حال زبان رشته زياد مهمي نيست. هر كسي اين روزها مي تواند در محيط خارج از دانشگاه زبان ياد بگيرد. ـ بگذريم. روز خود را چگونه مي گذرانيد؟ ـ خوب فرق مي كند. روزهايي كه دانشگاه دارم. بيشتر وقت خود را در دانشگاه هستم. اگر كاري داشته باشم به كتابخانه مراجعه مي كنم. كتابخانه بهترين اوقات من را به خود اختصاص مي دهد. ـ اگر دانشگاه نباشيد! ـ مطالعه. خواندن روزنامه. ستون شما را هم خوب مي شناسم. - نظر شما راجع به ايران جمعه چيست! ـ خوب است. ولي فكر مي كنم خيلي چيزها گفته نمي شود كه حيف است. ـ خوب حدود و مقدوريت هاي خودش را دارد. ـ مي فهمم. ـ خوب براي آينده چه نقشه اي داريد؟ ـ نمي توانم جواب صحيح و صريحي به اين سؤال بدهم. من پر از نادانسته ها هستم. تا به حدي نرسم كه خودم راضي باشم، نمي توانم نظري راجع به آينده بدهم. به نظر من آينده، اتفاقي است و بعضي وقتها با يك حادثه كوچك راه جديدي پيدا مي كند. سعي مي كنم از برنامه ريزي حذر كرده و كار خودم را انجام دهم. ـ بزرگترين دغدغه ذهني؟ ـ فقر. انواع فقر مرا به شدت تحت تأثير قرار مي دهد. فقر مالي، فقر فكري و يا فقر فرهنگي. فقر چيزي است كه به شدت از آن متنفرم و درعين حال از آن مي ترسم. به نظر من بيشتر مشكلات نسل جوان به لحاظ فقر ـ انواع مختلف آن ـ است. ـ راه حل؟ ـ يك برنامه فرهنگي طولاني مدت و منسجم. فقر فرهنگي بدترين نوع فقر است. باعث مي شود همه ما در لاك خود فرو رفته وغير از ضرر چيزي به همديگر ندهيم. ـ حرف آخر؟ ـ پس بايداز بين برود. بعد از اين مرحله است كه مي توان با انسانها ارتباط برقرار كرد. جهل فضايي تاريك است كه ما آگاهانه يا ناآگاهانه براي هم پشت پا مي گيريم و يكديگر را مي آزاريم.
|
|
|
|
|
همين امشو كه مهمون شمايُم
|
|
|
بيمارستان تجريش. زينب روي تخت شماره يازده از هر عيادت كننده اي سراغ برادر ناتني اش را مي پرسد «برادر ناتني مرا مي شناسي. اسمش حسن زاده است. برادرم مرا از زير آوار بيرون كشيد. همه مرده بودند. برادرم مي داند من اينجام. مي شود يه خورده آب به من بدي. پرستار نفهمه...» اين پنبه را بردارم خيس كنم و بكشم روي لبش. يك قالب يخ هم بگذارم روي وجدان گر گرفته ام. «فقط يك قطره روي زبانم بريز» اوه اوه چه زباني. اين كه مثل چرم خشك شده است. ناگهان هراسيده به چشمانم خيره مي شود «تو احساس نمي كني زمين مي لرزه. ببين تختم تكان مي خوره» جيغ مي كشد. پرستار مي آيد و انگاري به اين جيغ عادت كرده «نه عزيزم زلزله نيست. تختتو تكون دادي...» آمپول و خواب روي تخت نه نوشته معصومه بلوچ ده ساله. معصومه را برده اند براي عكسبرداري. روي تخت هشت دختر جواني خوابيده كه مي داند شوهرش مرده، اما هنوز نمي داند تنها فرزندش هم مرده است. خيلي اميدوار است كه فرزندش را حتماً ببيند. دو روز زير آوار مانده تا دايي اش برسد و او را بيرون بياورد. پاهايش بي حس است. دايي اش پروانه شده. با بالهايي مخمل دور او مي چرخد و مرتب مي گويد نوكرشم. خونه شو مي سازم... معصومه را با برانكارد مي آورند. به جز سر، شكم پاره و شكستگي كمر هم دارد. «خانم جديدي را مي شناسي؟» هيچ كس خانم جديدي را نمي شناسد «معلم منه خيلي مهر بونه اگر بدونه من اينجام حتماً مي آد. مادرم فوت كرده. هر چه تكانش دادم پا نشد. پدرم كرمان بستريه. از دو تا برادرو خواهرم خبر ندارم. من وقتي مرخص شدم كجا بايد برم. توي كوچه اي كه زندگي مي كرديم همه خونه ها خراب شد، مي دوني اسم كوچه ما چي بود. كوچه امام علي. امام علي به دادم مي رسد. اسم مدرسه ام دبستان ادب بود. الآن نيست. من امام حسين را هم خيلي دوست دارم. مي شه برم كربلا از طرف مادرم زيارت كنم. خيلي دلش كربلا مي خواست. خانم رضايي شبيه مادر منه. الان اون پايين توي راديو لوژي از من عكس گرفت. ما درم هميشه مي گفت ما توي اين دنيا خوابيم وقتي مرديم بيدار مي شيم. يعني الآن اون منو مي بيند. ما امانتيم . هر وقت خودش خواست بايد بريم...» پلكهايش آرام آرام سنگين مي شود. هذيانهايش مخلوط و در هم مي شود. لپ هاي ترك خورده اش گل انداخته از تب پرستار خم مي شود، چشمان ورم كرده معصومه را مي بوسد و ملافه را تا زير گردنش بالا مي آورد. خانمي با ذوق وشوق پسرو دختر جواني را نشان مي دهد « اين ها را مي بيني. شب يكشنبه عروسيشون بود. نگرفتند. همه خرج عروسي و كادوها را بخشيدند به زلزله زده ها. تازه يك آقايي هم اين جا بود كه قرار بود چشمشو عمل كند. با هزار زحمت پول جور كرده بود. تا اينها را آوردند و ديد، پاشد و رفت. گفت اينها واجب ترند. همه پول عمل اش را هم داد به اينها...» دست شكسته و باندپيچي شده اش را از زير پتو بالا مي آورد ويواشكي مي گويد «چايي نمي دن بخورم. سرم درد مي كنه. از زور درد دارم كور مي شوم. هيشكي يه چايي نمي ده » ـ دكتر گفته فعلاً چايي براش خوب نيست. يعني اصلاً نبايد آبكي بنوشد. اين را پرستار به من مي گويد و وقتي رو به پير مرد مي گويد مي فهمي پدر جان، پدر جان آهي مي كشد» هي... هي... ولايت كه ندارد يك طبيبي، خدا چاره كند درد غريبي. همين امشو كه مهمون شمايم، كبوتر بر لب بوم شمايم. ترش رويي نكن مهمون حبيبه، خدا دونه كه فردا شو كجاييم. ما غريبيم خانم. چي بدتر از درد غريبي. يكي نيست به ما بگه اهل و عيال من چي شده. سر عروسام چي امده. نوه هام. اونجا نمردم. اما اينجا مي ترسم دق كنم تو ولايت غريب و كسي به دادم نرسد. سلام كوچولو. چه اسباب بازيهاي قشنگي. كي برات آورده؟ بچه را از بروات آورده اند. لب ورچيده و غريبانه به همه مي نگرد «الهي بميرم، اين مادرش كجاست. خانم پرستا من مي تونم اونو با خودم ببرم خونه. اون كه چيزيش نشده بخدا از بچه خودم بيشتر بهش مي رسم. الهي قربون اون چشماي معصوم برم. الهي بميرم واسه مادرت. خانم چيكار كنم. او نو ببرم...» همه اشك مي ريزند. كوچولو هم ناگهان مي زند زير گريه. پرستار مي گويد «خانوم تورا خدا جلوي بچه گريه نكنيد. اين را مي برند بهزيستي. از آنجا اقدام مي كنند. قراره عكس هايشان را هم بدهند. تلويزيون پخش كند پدر و مادرهايشان اگر زنده هستند پيداشوند..» روي تخت بغلي حسين لخت و عور زير پتو خوابيده، هفت ساله است. آنقدر بدنش زخمي و پاره است كه نمي شود لباس تن اش پوشاند. چند لحظه يك بار بدنش مي پرد. از درد از شوك عصبي. خواب است. ممتد ناله مي كند. اسمي را صدا مي زند. گوش ات را ببر نزديك تر. مي شنوي . مادر مادر مي شنوي. جثه ريزش زير پتو مي پرد. پير مرد سر از سجده بر نمي دارد. پرستار مي گويد مدام به نماز است و به سجده. تسبيح دور انگشتانش حلقه شده، «همدم خانوم» نتوانسته بود خودش را نجات دهد. صبح پاشده بودند براي نماز . قامت نبسته بودند كه «مادر خاك» قهر كرد. اكبر آقا با سرشكسته پريده بود توي حياط. اما همدم خانم»؟ موهاي سفيد اكبر آقا هنوز از خون سرخ است. روي سجاده همدم خانم رفته به سجده. خاكها را كه كنار زده بودند، ديده بودند «همدم خانم» دراز به دراز خوابيده. روي سجاده اش. اكبر آقا دست برده بود تسبيح را از ميان مشت همدم خانم درآورده بود. صداي پير مرد كه چايي نخورده در راهرو راه گرفته: همين امشو كه مهمون شمايم كبوتر برلب بوم شمايم...
|
|
|
|