|
نگاهي كوتاه به شعر تي.اس.اليوت
شعر يا تكه هاي روح اليوت
حميد مزرعه
|
|
|
مقدمه اليوت را بزرگترين شاعر سده بيستم خوانده اند و همين مسأله آدمي را برمي انگيزد، تا اليوت را بهتر بشناسد. آنان كه دندان سگ را تيز مي كنند مرگ را مي سرايند آنان كه شكوه مرغ مگس خوار را مي درخشند مرگ را مي سرايند آنان كه به جذبه جانوران گرفتارند مرگ را مي سرايند در شعرهايي كه بعد از سرزمين هرزسروده شده اند شاعر مي كوشد خود را از عشق به مخلوقات اين جهان، مخصوصاً عشق به آدميان برهاند و به درون لحظه هايي بيرون از زمان نفوذ كند. لحظه هايي كه نقطه تقاطع زمان گذرا و زمان ابدي است. ارزشهاي معمولي زيستن و بعد حيواني طبيعت انسان به گونه اي مطلق انكار مي شود اما اين خطر هميشه وجود دارد كه تي.اس.اليوت حتي زماني كه شعرهايش بسيار زيبا است در چاه ويل، كلي گويي هايي ساده گرايانه سقوط كند، كه ممكن است بسياري از مردم به دروغ آن را تجربه انساني فرض كنند. شايد كه گناه به كشش و كوشش برخيزد با تولد سياه و غريزي خود، تا به هوشياري رسد و بدين سان به هرزه دراني رسد، شايد كه تو هوشياري تبار نامراد خويش باشي، مرغي كه به گذرا از شعله هاي برزخ فرستاده اند اين قطعه با آن قدرت بياني كه ريشه درز بان دقيق و حساب شده آن دارد، با وزني كه از تصاوير شفاف آن تفكيك ناپذير است و به قدرت القاي آن مي افزايد، به راستي كه شعري است در آسمان هفتم. اما در اين ميان پرسشي مطرح مي شود كه شاعر چه ميزان از تجربه هايش را مي تواند به ياري تخيل خود در قالب شعري با اين كيفيت بريزد. در آثار اوليه شاعر زندگي دوزخ است و پس از آثار ميانه زندگي به آساني نفي مي شود. هر جا صحبت از زندگي واقعي مثل ازدواج و كار پيش مي آيد، همه چيز تا سطحي خفه و كسالت بار، خاكستري نزول مي كند. بيش از اين نمي توان به اين مضمون ها پرداخت و گفت كه آثار اليوت روبه سوي هم نهادي دارد. كه جمع جهان هاي متخاصمي است كه با هم آشتي كرده اند؛ و ناگفته نماند اين آشتي به منزله آن نيست كه خوبي يا بدي سازش مي كند، بلكه بدين مفهوم است كه جسم و جان، واقعيت زمان و واقعيت بي زماني به صورت دو نيرو با شدت مساوي دو نيروي هم آهنگ انگاشته شده اند. اما اين هم نهاد هرگز كامل كامل نيست. اليوت در دو اثر بزرگ خود بيش از هرجاي ديگري به پيوند ميان بهشت و دوزخ نزديك مي شود: سرزمين هرز و چهاركوارتت. اليوت به يك بحران حقيقي در تمدن جهان مي پردازد، روند عيني سازي شعر كه اليوت مجدانه در پي آن است بيش از هر زمان ديگري تحقق مي يابد: مرحله سرخوردگي و نوميدي در پس زمينه اي از انقلاب و فروپاشي بعداز جنگ جهاني اول و حمله هاي هوايي و نبرد بريتانيا در جنگ دوم. نكته ديگر آن كه وقتي اليوت در شعر از درون خود بيرون مي آيد و روبه سوي جامعه دارد، اين جاست كه شعر تكه تكه شدن روح خود وي را منعكس مي كند و بدين سان اليوت ناگزير بدين جا (نقطه عزيمت) رسيد كه فرد در ادوار فروريزي تمدن بالاخص مسؤول شخص خويش مي شود و نبايد فراموش كند كه فرد تنها در همين دوره انحطاط و فروپاشي، در همين شهرهاي ويران و تكه تكه زندگي نمي كند، بلكه در ابديت و شهر خدا نيز سكونت دارد. شايد بتوان گفت، هسته مركزي آثار اليوت كاوش و بررسي اين حقيقت است كه درعصر ما امكان وجود هم نهادي ميان شهر نوين و جهان صنعتي كاملاً به زمان مي رنده پيوند خورده است و درگير قماري است كه هر لحظه ممكن است به نابودي آن بينجامد و شهر ابدي كه در پي تمدن فراسوي زمان ميرا چشم دوخته است، نيست. بنابراين براي ما هنر راستين به ناگزير تكه تكه و پراكنده است. به تعبير ديگر از يك سو به نظر اليوت در جهان امروز هم نهادي وجود ندارد، يعني اميد رستگاري نيست و از سوي ديگر لارنس معتقد است كه با برقراري رابطه جنسي ميان زن و مرد مي توان جهان امروز را از انهدام نجات داد. ادبيات و دين يا دين وادبيات گفتند آيات نشانه ي اعجازند. «آيتي خواهيم ديد!» كلمه اي درون كلمه، ناتوان از اداي كلمه اي، پيچيده در شولاي تاريكي، در موسوم برنايي سال مسيح بر فراز آمد در ماه مه ماه انحطاط قرانيا و بلوط، يهوداهاي غرق در گل، تابخورندش، تاچند پاره اش كنند، تا بنوشندش ميان زمزمه ها، كيست خورنده، پاره كننده، نوشنده؟... بد نيست نكته هم سنگ باورهاي اليوت را مرور كنيم: «مطمئنم ما نمي توانيم بفهميم چه قدر به طور كامل و در عين حال بسيار غيرعادلانه داوري هاي ادبي مان را از داورهاي مذهبي مان مجزا مي كنيم. اگر امكان جدايي كامل آنها وجود داشت مسأله اي نبود، ولي جدايي كامل نيست، هرگز هم نمي تواند كامل باشد. اين جا قصد ندارم به ادبيات مذهبي بپردازيم، بلكه سروكار من با به كارگيري مذهب در نقد انواع آثار ادبي است، شايد هم بد نباشد ابتدا سه مفهومي را كه در محدوده ي آنها مي توانيم از ادبيات مذهبي سخن بگوييم بازشناسيم: نخست آن كه مفهومي كه درباره آن مي توانيم بگوييم «ادبيات مذهبي »است به همان نحو كه از «ادبيات تاريخي» يا «ادبيات علمي» سخن مي گوييم. منظورم اين است كه مي توانيم به همان نحو كه نوشته هاي تاريخي كلارندن يا جيبن (دو مورخ بزرگ انگليسي ) يا منطق برادلي يا تاريخ طبيعي با فن را ادبيات مي انگاريم، ترجمه مجاز كتاب مقدس يا آثار جرمي تيلر را نيز ادبيات انگاريم، همه اين نويسندگان افرادي بودند كه وراي اهداف مذهبي، يا تاريخي يا فلسفي شان بهره اي از زبان نيز داشته اند كه خواندن آثار آنها را براي كساني كه از زبان خوب نگاشته شده لذت مي برند، مطلوب مي سازد. حتي اگر آنان كاري به اهداف مورد نظر نويسندگان نداشته باشند، اضافه مي كنم ، گر چه يك اثر علمي، يا تاريخي، يا ديني يا فلسفي كه ادبيات نيز هست، مي تواند به هر عنواني جزو ادبيات متقاعد شود. با اين حال اگر ارزش علمي و غيرآن را مطابق زمانه خود دارا نباشد، احتمال ادبيات بودن آن نمي رود. اشخاصي كه از چنين نوشته هايي صرفاً به خاطر ارزش ادبي شان لذت مي برندحتماً طفيلي اند، كه پس از تكثير، تبديل به آفت مي شوند. من به راحتي مي توانم در برابر نويسندگاني كه از انجيل در مقام ادبيات يادر مقام اصيل ترين يادگار نثر انگليسي سخن مي گويند به ايستم، آنها انجيل را صرفاً همانند بنايي برفراز مقبره مسيحيت مي ستايند. كافي است بگوييم، انجيل نيز همانند آثار كلارندن يا جيبن يا بافن، يا براولي تأثيري ادبي برادبيات انگليسي داشته ولي نه به اين علت كه ادبيات انگاشته مي شده. بلكه به اين علت كه گزارشي از كلام خداوند است. همان طور كه آثار آنها نيز به ترتيب به خاطر ارزش تاريخي، علمي يا فلسفي اهميت داشته است و علت اين كه امروزه نويسندگان آن را اثر ادبي مي دانند اين است كه تأثير «ادبي» آن پايان يافته است. دومين نوع رابطه مذهب وادبيات در اشعار مذهبي يا مؤمنانه يافت مي شود. از ديد بسياري از دوستداران شعر، «شعر مذهبي» نوعي شعر كم اهميت است، چون شاعر مذهبي راجع به كل موضوع شعر با يك ديد مذهبي بحث نمي كند، بلكه فقط درباره بخش محدودي از اين موضوع صحبت مي كند. هنگامي كه دين و ادبيات را در نظر مي گيريم، مي خواهم معلوم كنم (اصولاً قصد ندارم به ادبيات مذهبي بپردازم، بلكه سروكار من با رابطه ميان دين و انواع آثار ادبي است. بنابراين مي توانم از سومين نوع ادبيات مذهبي بگذرم.) منظورم آثار ادبي كساني است كه صادقانه مشتاق توسعه مذهب هستند. آنچه به آن ترويج عقايد مي گويند. البته من راجع به قصد دل پذيري مانند «مردي كه پنجشنبه بود» يا «پدران براون» اثر چستر تن مي انديشم و فكر مي كنم هيچ كس بيش از من اين چيزها را نمي ستايد. در پي اين آگاهي ها، چه بخشايشي؟ اكنون بينديش تاريخ چه قطعه هاي زيركانه اي كه ندارد راهروها و مقوله هاي از پيش ساخته با بلند پروازي هاي نجواگر، فريب مان مي دهد با نخوت ها گمراهمان مي كند، اكنون بينديش نه ترس نجات مان خواهد داد نه شجاعت بديهاي غيرطبيعي فرزند قهرماني هامان بوده اند و خوبي ها زاييده تحميلي بزه كاريهاي گستاخانه بخشي از شعر، اين بحث اليوت را به شدت تحت تأثير انجيل ارزيابي مي كند: «گفتند آيات نشانه اعجازند»؛ اشاره اي به انجيل متا؛ «اي استاد مي خواهيم از تو آيتي ببينيم» و كلمه در اينجا يعني كودك و مسيح يعني كلمه و آنچه مسيح در هيأت كودك ناتواني كه از اداي كلمه ناتوان است. اما مسيح كودك بار ديگردرهيأتي ديگرگونه ظاهر مي شود، در موسم ماه انحطاط، در موسمي كه درختان غرق باروري اند، درختاني شورانگيز در موسم انحطاط و درخت يهودا كه به خيانت كار بداقبالي مي ماند كه مسيح را لو مي دهد. ايماژها و نشانه هاي سمبوليسم مذهبي اين اشعار چنان در نوشته هاي اليوت جاري است كه ادبيات مذهبي را به قول خود اليوت به صورت امروزين متجلي مي كند. ناگفته نماند كه هدف از طرح اين مبحثها توجيه طرد مسيح از سوي جرانسيون است. خوشبختانه اين مبحثها به صورت آكادميك يا روشنفكرانه مطرح نشده اند، احتمال دارد اين وسوسه گر فريبكار كه جرانسيون را به ارتداد كشانده است در خيال وي تداعي كننده زن خداي تقدير باشد يا دقيق تر بگوييم تداعي كننده لاكسيس، خواهر مياني اي باشد كه در اساطير يونان تقدير آدم ميرنده را رقم مي زند و لاكسيس تا جايي كه به عقل جرانسيون مي رسد، تقدير آدمي رابه شكل پيشامدهايي اعمال مي كند كه انتظار نمي كشند، در حالي كه نمي توان با آن مقابله كرد. اما جرانسيون يك انسان طراز نوين است و اين زن «تاريخ » مي خواند. اين زن ترتيب دهنده همان قطعه هاي زيركانه اي است كه سرانجام آدمي را در پي دارد. اما ناگهان اين قطعه تعميم نمي يابد و آن زماني است كه اين قطعه ها به «راهروها و مقوله هاي از پيش ساخته » يعني به تصوير مادي ترجمه مي شوند و آنگاه «زن آنچه مي بخشد » چنان باانبوه مغشوش سردرگمي هاي نرم و ظريفانه توأم مي شود كه بخشايش هر تمنايي را فرومي نشاند و چه شيوه خوشايندي و ما همه آن سردرگمي هاي نرم و ظريفانه را تحسين مي كنيم. يعني به هيچوجه مشوش و اتفاقي نيست. بلكه ماحصل طرح و نقشه هاي دقيق هستند. در ادامه زن ايمان جرانسيون را به وي بازمي گرداند، اما ديگر خيلي دير شده است و سرانجام يك بار ديگر جرانسيون به نخستين بخشايش زن اشاره مي كند. جرانسيون از آنچه زن به وي مي بخشد بي اعتنا مي گذرد و بعد سراپا گرفتار ترس مي شود و با ايجاز تمام از ترس و شجاعت مي گويد و اينكه هر يك به نوبه خود باعث پيدايش ديگري است. به طور كلي اليوت ترجيح مي دهد در شعر سپيد تكيه هاي شعر واضح و روشن باشد و از طرف ديگر مي گذارد هجاهاي ضعيف به همان صورت ضعيف بمانند و روال معمول را طي كنند و نهايت اينكه اليوت به گفته خود در شعر جاري مي شود و هماني است كه مي انديشد و ادبيات نقبي به سوي مذهب مي زند واز پيدايش و نهان آدمي در سرشت انساني سخن مي گويد كه در كلام خداوند جاري است. موسيقي از مفاهيم عواطف و نگرشهاي ناشي از جمله اي كه به صورت عاطفي به كار رفته است، نيازي ندارند كه در مسير هرچيزي كه جمله به آن راجع است هدايت شده باشند. اين امر به روشني در شعر نمايشي (دراماتيك) آشكار است، ولي شعر به ميزاني بيش از آنكه معمولاً پنداشته مي شود ساختاري دراماتيك دارد قاعدتا ًيك جمله شعري نگرشهايي را برمي انگيزاند كه در مسيري بس گسترده تر و كلي تر از ارجاعات آن جمله قرار دارند. غفلت از اين حقيقت بيشتر تحليلهاي لفظي از شعر را بي ربط مي سازد و همين امر در مورد سخنان انتقادي ولي عاطفي در باب شعر كه اين بحث را پيش آورده صادق است. بديهي است كه هيچ كس نمي تواند در مطالعه شعر توفيق يابد بدون آنكه به گونه اي خودآگاه يا ناخودآگاه تمايز ميان دو كاربرد كلمات رامشاهده كند. شعر اليوت از ميزاني غيرعادي از سردرگمي توأم با خشم يا شور و شيدايي برخوردار است. وجود هرگونه ريسمان منسجم ، عقلاني است كه مواد شعر بر روي آن قرار مي گيرد. خواننده «گرانشن» ، «درآمدها» و «زمين هرز » اگر اراده كند مي تواند بعد از قرائتهاي مكرر چنين ريسماني را به دست دهد. البته ما مي توانيم يك جريان عقلاني سازي از كل تجربه ترتيب دهيم. همچنان كه در مورد هرگونه تجربه اي مي توانيم اگر چنين كنيم، چيزي را به شعر اضافه مي كنيم كه متعلق به آن نيست. پرسش انتقادي در همه موارد اين است كه آيا شعر ارزش زحمتي را كه موجب مي شود، دارد يا نه؟ در مورد «زمين هرز » اين نكته قابل توجه است. بايد كتاب از شعائر ديني تا رمانس دوشيزه وستن را خواند و بايد مخلفات نجومي آن را كنار گذاشت. چرا كه آنها هيچ ربطي به شعر اليوت ندارند. «نگرش مبتني بر سوظن عقلاني » را مسلما ً بايد كنار گذاشت. اما اين كار براي كساني كه هنوز مي دانند چگونه احساسات خود را بر افكارشان مقدم بدارند يا كساني كه مي توانند تجربه اي را بدون سعي در گرفتار كردن آن در يك شبكه عقلاني يا به زور بيرون كشيدن يك نظريه بپذيرند و بدان وحدت ببخشند، دشوار نيست. اگر دلخواه آن بود كه با سه كلمه، مهمترين خصيصه نوعي تكنيك اليوت را مشخص كنيم اين را مي شد با ناميدن شعر او به «موسيقي از مفاهيم» مشخص كرد؛ اعم از تجريدي يا محسوس، عام يا خاص... پايان سخن اينكه: هم تلخي و هم دلتنگي جنبه هاي سطحي شعر اليوت است، كساني هستند كه فكر مي كنند او فقط خوانندگانش را به «سرزمين هرز» مي برد و در آنجا رها مي كند و اينكه در آخرين شعرش به ناتواني خويش در روان ساختن آبهاي شفابخش اقرار مي كند، پاسخ اين است كه برخي از خوانندگان در شعر او نه تنها تشخيص روشن تر و كامل تر از هر جاي ديگر درباره وضع بد خود و وضع بد نسل خود پيدا مي كنند. بلكه از رهگذر همان انرژيهاي آزادشده در آن تشخيص بازگشت شور و هيجاني نجات بخش را نيز مي يابند.
|