شنبه ۲۰ دي ۱۳۸۲ - ۱۸ ذيقعده ۱۴۲۴
Sat, Jan 10, 2004
فرهنگ و هنر
شماره ۲۶۹۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
نگاهي به رمان «اسرار» نوشته كنوت هامسون
ترجمه سعيد سعيدپور
ويترين نشريات
امكان آفاقي بودن
نگاهي به رمان «اسرار» نوشته كنوت هامسون
ترجمه سعيد سعيدپور
150843.jpg
فتح الله بي نياز
در داستان «اسرار» داناي كل نامحدود سعي دارد در قالب تمثيل، به نيروهاي ماوراء الطبيعي و ارتباط انسان با آنها اشاره كند و درك اين نيروها را مشروط بر فراروي از مسائل اجتماعي و نظري عامه پسند گرداند. «يوهان نيلسون ناگل» سوار بر كشتي به يكي از شهرهاي ساحلي نروژ مي رسد و بدون هيچ برنامه از پيش تعيين شده اي، از كشتي پياده مي شود و در هتل شهر اقامت مي گزيند.
ناگل قد كوتاه و بيست ونه ساله با چهره اي نه چندان زيباست كه كت و شلوار زرد مي پوشد و رفتاري عجيب دارد.
شهر بسيار كوچك است ومردم خيلي زود متوجه حضور يك غريبه مي شوند. صبح فردا، دو تلگراف كه خبر از معامله اي بزرگ و پولي هنگفت مي دهند براي او مي رسد. مستخدم وهتلدار اين تلگراف ها را مي بيند و همين سبب مي شود كه مردم او را به عنوان يك فرد پولدار نگاه كنند. او خود را يك مهندس كشاورزي معرفي مي كند و مي گويد براي گذراندن تابستان به ييلاق آمده است. البته به خاطر داشته باشيد كه بعدها مي فهميم جعبه ويولني كه ناگل همراه خود به هتل آورده، خالي و پر از ملحفه چرك است. ضمن اين كه در همان صفحه هاي اول متوجه مي شويم اين مرد ناآرام دنبال ماجراجويي است و مي خواهد عطش كنجكاوي اش را به طريقي ارضا كند. خودكشي كشيش جواني به نام «كارلسن» ، يكي از عشاق دوشيزه كيلاند كه جشن نامزدي اش با ستوان «هانسن» اشراف زاده همزمان با ورود ناگل بوده است، توجه او را به خود جلب مي كند. و چون ناگل به بدبيني و توطئه گرايش دارد، احساس مي كند كشيش بايد به دست كسي كشته شده باشد.
يك بار به طور اتفاقي با دوشيزه كيلاند زيبا رو به رو مي شود و تقاضا مي كند كه او را تا منزلش همراهي كند، اما دوشيزه كه از اين تقاضاي نابجا ترسيده است، شتابان از او دور مي شود. همان شب در غذاخوري هتل، ناگل شاهد مسخره شدن مردي كوتاه قد، عليل و خيلي زشت و ظاهراً خل وضع مي شود. مردم به آن مرد كوتوله مي گويند ومسخره اش مي كنند معاون دادسراي شهر او را صدا مي زند و به رغم امتناع او، مشروب به خوردش مي دهد، كت ژنده اش را مسخره مي كند و وادارش مي كند مخلوط مشروب، خاكستر سيگار و چوب كبريت را سربكشد. ناگل كه شاهد صحنه است، چهره ديگري از خود به نمايش مي گذارد: به كوتوله مي گويد ده كرون مي دهد براي اين كه ليوان مشروب را به سوي معاون پرتاب كند.
ناگل كوتوله را با احترام به اتاق خود دعوت مي كند. كوتوله خود را «گروگارد» معرفي مي كند. چهل و چهار ساله است، در جواني ملوان بوده ودر اثر حادثه اي پاهايش كج شد. كارش رساندن گوني هاي سنگين زغال به مشتري هاست و گاهي در خيابان براي مردم مي قصد و مسخره بازي در مي آورد تا بتواند پولي به دست آورد. ناگل او را از اين كار منع مي كند و به اوپيشنهاد مي كند كه در قبال گرفتن دويست كرون از يك بچه بي سرپرست نگهداري كند. ناگل به اصرار دويست كرون به اومي دهد. اين گشاده دستي زماني ما را بيش از پيش حيرت زده مي كند كه مي بينيم ناگل پس از رفتن كوتوله يادش مي آيد كه روزي به خاطر ديدن بچه اي كه پولش را گم كرده بود و گريه مي كرد، ناراحت شده است؛ چون براي كمك به او پول نداشت. سپس دوشيزه كيلاند وآنگاه زني تخم مرغ فروش را به ياد مي آورد كه بعدها مي فهمد اسمش «مارتاگود» است و مانند عشق دوران جواني اش چشمان آتشين دارد. حس مي كند دوست دارد به آن زن صدقه بدهد. كشش ناگل در يادآوري چهره دوشيزه كيلاند به خوبي مشهود است و متن حرص او را تا حدي به نمايش مي گذارد . ناهنجار بودن ناگل را زماني بيشتر حس مي كنيم كه مي بينيم كه او به ياد مي آورد يك شيشه سم «براي خودكشي» در جيب دارد كه از آن فقط جهت رياكاري استفاده مي كند: «هيچ چيز غير از تظاهر، انحطاط، تقلب، چاپلوسي وفخرفروشي در زمانه ما وجود ندارد!» (ص ۴۶) سپس با خاطره اي ديگر خود را از فكر رياكاري درباره سم رها مي كند.
در يك كشتي نيمه شب جواني خود را به دريا پرتاب مي كند و ناگل خود را به دريا مي اندازد وسرانجام موفق مي شود، نجاتش دهد. به خاطر اين كار مدال جانبازي دريافت مي كند. سپس به دوري از زن هايي فكر مي كند كه قصد سركيسه كردنش را دارند . بنابراين، ناگل هرجا كه پستي خود را محسوس و ملموس مي بيند، با گريز به امري خلاف آن مي خواهد چيزي را كه ناپاكي مي داند، جبران كند.
روز بعد با دكتر «استينرسن» آشنا مي شود و پي مي برد او ليبرال است . دكتر كه او را پولدار مي داند، از او مي خواهد از آزاديخواهان حمايت كند. روز ديگر ، ناگل به جنگل مي رود در جريان خيال پردازي با ديدن يك دهاتي نروژي به زندگي يكنواخت زندگي نروژي ها، خصوصاً دهقانان فكر مي كند. «عنصر يكنواختي » تب او را براي ديدن يك چيز غيرعادي ، مثلاً جنايت وحشتناك از قبل برنامه ريزي شده ، بالاتر مي برد. به راستي چرا؟ چرا بعضي انسانها به لحاظ رواني تا اين حد بين راست ودروغ در نوسانند؟ روانشناسان معتقدند كه اين افراد دو ساخت رواني دارند، و هردو هم اعتبار واحدي دارند. اين گونه افراد همان قدر شريف اند كه فرومايه و همان اندازه لاقيدند كه احساس مسؤوليت مي كنند. اين افراد در رديف اسكيزوفرنيك ها طبقه بندي مي شوند، ولي نه بيمار اسكيزوفرنيك ، بلكه فردي كه دچار «حالتهاي اسكيزوفرنيكي » مي شود ـ تفاوتي شبيه بيماري افسردگي وحالت افسردگي .
اين مرد كه خواننده درمي يابد هيچ امتيازي برديگران ندارد، خيلي راحت در يك ميهماني ، مردم پايتخت را بي سروپا مي خواند، و چون مي بيند از تولستوي به نيكي ياد مي كنند، به او توهين مي كند وشرافتمندي سياستمداري به نام «گلادستون» را سياه بازي مي خواند و براي كسب محبوبيت نزد داگني ، به گونه اي فريبكارانه دريانوردها را درستكارترين وبهترين افراد مي داند ومي گويداگر دختر بود ترجيح مي داد با يك ملوان خوش تيپ بي مغز ازدواج كند تا با يك مرد زشت متفكر. سپس تا محل اقامت داگني با او همراه مي شود وبا اين ادعا كه صادقانه حرف مي زند (ولي خواننده مي فهمد كه همين صداقت دارد يك شيادي را پنهان مي كند) مي گويد ماجراي آن شب در هتل برنامه اي طرح ريزي شده بود تا بتواند نزد او محبوبيت كسب كند. اين مرد شياد ودرعين حال ساده لوح، تمام مردم دنيا را احمق مي پندارد ، درحالي كه درهمان زمان كه فكر مي كند به هدفش رسيده است ، داگني اين حرفها را موجب خواري وتحقير خود مي داند واز او بدش مي آيد.
حرفهاي بعدي ناگل درباره ديدن شبح مردي كوتوله وساطع شدن نور از او و نزول فرشتگان زيبا، كور وآوازخوان ، و جسد متلاشي شده دختر كور درعين حال كه «وهم» مسلم وازهم گسيخته ناگل هستند، وسيله اند براي نفوذ به دل داگني . به عبارت ديگر خود اين حرفها از منظري روانكاوي، از جانب ناخودآگاه ناگل به خود آگاه او تحميل مي شوند؛ حتي ما نمي فهميم حرف هاي ناگل ارادي اند يا غيرارادي. اعمال بعدي ناگل ، از جمله خريد يك صندلي شكسته از «مارتاگود» تخم مرغ فروش به بهاي دويست كرون ، نيت صادقانه كمك به مارتا ودرعين حال مجذوبيتش نسبت به چشمان آتشين اين زن ( بسيار شريف ، صادق، مهربان وبه اصطلاح ناگل مجسمه عطوفت) وآزار دادن معاون دادستاني براي كتي كه به كوتوله قول داده بود ومسأله عاطفي ناگل نيست، و رفتن به خياطي وسفارش كت براي كوتوله و در همان با شفقت به مارتا فكر كردن وشيوه ارسال پول از طريق پست براي او ، و همزمان خشمگين شدنش از مارتا كه چرا پول را در قبال صندلي قبول نكرده است ، ما را با موجودي جنون سر روبرو مي كند. چندي بعد در حالت مستي به عشق ديوانه وارش نسبت به داگني اعتراف مي كند ولي مي گويد به خاطر داشتن نامزد، به عشق او پاسخ نخواهد گفت. بعد حرفهاي ضدونقيض مي گويد: «… متأسفم اما ذهنم مدام پرسه مي زند نه فقط به اين دليل كه اين قدرمست كرده ام بلكه به اين دليل كه مي دانم اساساً ايرادي در من هست… من فيلسوفي ام كه هرگز ياد نگرفته فكر كند». (ص ۱۵۳)
اما وقتي داگني درباره مدالش پرسش مي كند، ناگل به جاي بيان واقعيت امر مي گويد آن را به منظور خودنماي خريده است. داگني كه حس مي كند او دروغ گفته است، مي گويد هر وقت با تو ديدار مي كنم آشفته تر و گيج تر مي شوم. تو اساس اعتقادات مرا به هم مي ريزي. ناگل در جواب مي گويد: «خودم قبول دارم. من تجسم تناقضم، و خودم هم سر در نمي آورم» (ص ۱۶۳) و خواننده از خود مي پرسد: به راستي منظور اين مرد چيست كه يك جا كه ضرورت ندارد، در راست گويي اغراق مي كند و جاي ديگر بدون هيچ چشمداشتي دروغ مي گويد؛ حتي به قيمت نزول شأن خود؟ هرچه باشد، يك چيز مسلم است: او همان قدر قانع، متواضع، درستكار و مهربان و شفيق است كه زياده خواه، متكبر، خلافكار، فريبكار و بي رحم . در او همه چيز در حال سيلان وتلاطم است. خودگويي هاي طولاني و تب آلودش كه ما را ياد راسكلنيكف و مكبث مي اندازد، به خوبي اين تب زدگي را به تصوير مي كشاند. تأكيد نويسنده بر رفتار و حرف هاي متناقض ناگل ، با توجه به اين كه اصرار دارد از اسراري سخن بگويد كه حاكم بر هستي و نفس انسان ها است، يادآور نظرات سورن كي يركه گور فيلسوف اگزيستانسياليست دانماركي است. او نيز از آفاقي و انفسي بودن حرف مي زد. آفاقي بودن به اين معنا كه ساختن و تفسير كردن جهان با اتكاي به عقل و انديشه و ذهن محض، وانفسي بودن يعني اتكا به نفس و درون انساني و ارتباط حقيقي و واقعي انسان با كل هستي و ادراك آن، آن چنان كه هست. كي يركه گور مقوله ايمان به خدا و مسيح را مقولاتي انفسي مي دانست كه مستلزم پارادوكس (تناقض) هستند. با اين تفسير، تصور مي شود كه رويكرد ناگل به هستي نيز رويكردي وجودگرايانه از نوع كي يركه گوري آن است؛ زيرا او نيز جهان ساخته ذهن آدميان را دخمه اي مي داند كه هيچ دستاورد مفيدي براي بشر نداشته است. ديدگاه آفاقي ناگل به جهان در نظر او درباره بي اعتباري علم و تأييد اعتقاد آدميان به امور اشياي اسرارآميز نيز آشكار مي شود واعتقادش به انفسي بودن در اين امر نمايان مي شود كه خود را تجلي خداوند، آينه حق و حقيقت و سرشار از عدالت الهي مي پندارد و نيز در اين اعتقاد كه مذهب را به عنوان يك واقعيت معرفي مي كند. او پيوسته به ارتباط و يگانگي خود با طبيعت اشاره مي كند و مدعي مي شود كه موسيقي باطني آنها را كه بيانگراسرار هستي است مي شنود. سخنان آشكارا متناقض او، كه هم خودش و هم داگني به آنهااشاره مي كنند، حاكي از حالت انفسي اوست؛ حالتي كه به نحوي مرموز نه تنها اسرار هستي بلكه اسرار باطني و نهفته آدميان را نيز براي او آشكار مي كند. آشفتگي ، اضطراب و پريشان گويي ناگل در حقيقت سرنوشت كساني را به نمايش مي گذارد كه قادر به انطباق حالت نفساني خود با حالت آفاقي جهان پيرامون شان نيستند. پايان بندي جالب داستان، در واقع به نحوي گريز از اين جهان آفاقي را بازنمايي مي كند.
در مورد ترجمه فقط مي توان گفت استادانه است ومتني براي آموزش ترجمه به مترجمان تازه كار!
ويترين نشريات
جديدترين شماره مجله فيلم و گفت و گوي اختصاصي با
لارس فن ترير
150846.jpg
سيصد و دهمين شماره مجله فيلم منتشر شد. در اين شماره علاوه بر گفت و گوي اختصاصي رامين جهانبگلو، استاد فلسفه در دانشگاه سوربن، با لارس فن ترير، فيلمساز شهير دانماركي كه آخرين فيلمش «داگ ويل» با استقبال خوب منتقدان مواجه شد، مطالبي ديگر نظير پرونده قسمت سوم ماتريكس، چند نقد درباره بيل را بكش تازه ترين فيلم كوئنتين تارانتينو و مصاحبه اي با او، گفت و گو با مارتين اسكورسيزي درباره دار و دسته هاي نيويوركي كه به تازگي در سينماهاي ايران به نمايش درآمده و... به چاپ رسيده است. سايه خيال اين شماره هم به سينماي هكتور بابنكو اختصاص يافته است. از جمله مطالب بخش ايراني اين شماره نيز گفت و گوي احمد اميني و فرزاد مؤتمن درباره فيلم شبهاي روشن، نقدهايي در مورد فيلمهايي نظير خورشيد مصر، دختر ايروني، رقص در غبار و... هستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |