|
كرسي زنان (۸)
دونا هاراوي Donna Haraway فيلسوف فمينيست علم
|
|
|
مجيد اكبري درآمد: دونا هاراوي به سال ۱۹۴۴ در شهر دنور به دنيا آمد و در مدرسه كاتوليكي درس خواند. سپس به كمك بورس يك بنياد علمي دانشجوي رشته جانورشناسي و فلسفه در كالج كلرادو شد و در سال ۱۹۶۶ دوره كارشناسي را تمام كرد. براي مدت يك سال نيز به دانشگاه پاريس رفت تا مطالعات فلسفي درباره نگره شكفتگي (evolution theory) را دنبال كند. پس از آن به دانشگاه ييل آمد و دوره دكتراي تخصصي خو درا در رشته زيست شناسي در آنجا با موفقيت به پايان رساند. او تز دكتراي ميان رشته اي خودرا درباره كاركردهاي استعاره در شكل دهي به پژوهش در زيست شناسي هستي يافته سده بيستم نوشت. از آن زمان در دانشگاه هاوايي و جانز هاپكينز درس داده است، همچنين از سال ۱۹۸۰ در دانشگاه سانتا كروز هم تدريس مي كند و هم اكنون نيز رتبه پروفسور در گروه علمي تاريخ آگاهي در دانشگاه كاليفرنيا را دارد. در اين دانشگاه او انديشه فمينيستي و مطالعات علمي را درس مي دهد، افزون بر اينها، هاراوي عضو وابسته مطالعات زنان، انسان شناسي و مطالعات زيست محيطي در دانشگاه سانتا كروز نيز مي باشد. خانم پروفسور دونا هاراوي چندين كتاب و مقاله نيز نوشته كه برخي از مقاله هايش سبب شهرت او گرديده اند. كتابهايي همچون: بلورها، بافته ها و دامنه ها: استعاره هاي سازواره گرايي در زيست شناسي هستي يافته سده بيستم (۱۹۷۶)؛ بينشهاي ابتدايي: جنسيت، نژاد و طبيعت در جهان علم نوين (۱۹۸۹)؛ ميمون هاي نخستين، آدمكها و زنان: بازنوآوري طبيعت (۱۹۹۱)؛ اي ميلي به شاهدي باوقار در هزاره دوم (۱۹۹۶)؛ دونا هاراوي، چه شبيه گلبرگ! (۱۹۹۷)؛ بيانيه گونه هاي همنشين: سگها، مردم و دگرباشي پر اهميت (۲۰۰۳) و مقاله هاي بسيار مهم و اثرگذاري همچون: خواب مطايبه گون يك زبان مشترك براي زنان در (جهان سرشار از قطعات الكترونيكي) مدارات يكپارچه (۱۹۸۰) ـ كه در اصل ويراست نخست مقاله اي است كه سپس ويراست پاياني آن با نام «اعلاميه آدمك» در كتاب ميمون هاي نخستين، آدمكها و زنان به چاپ رسيد ـ؛ بازتوليد آينده (۱۹۹۲)؛ وعده هاي هيولاها: علم سياست بازسازنده براي ديگران ناشايست (۱۹۹۲)؛ آيينه مجازي در نظم نوين جهان (۱۹۹۸)؛ زنان در اينترنت: آفريدن فرهنگهاي نو در فضاي فرمانيك (۱۹۹۹) و ...؛ بيشتر نوشته هاي او به ديگر زبان هاي اروپايي نيز ترجمه شده اند. خانم پروفسور هاراوي با نگارش «اعلاميه آدمك» در محيط هاي دانشگاهي و پژوهشي بيش از پيش شناخته شد؛ اين مقاله تحليلي فمينيستي و سوسياليستي از جايگاه زنان در وضعيت هاي فن آورانه و پيشرفته زندگي پسامدرن در جهان اول است. جزوهاي بنيادين تحليل فمينيستي و سوسياليستي، يعني مفهوم هايي مثل نژاد، جنسيت و طبقه، همواره در فرايند دگرديسي هستند. ابزارهاي تحليل براي هاراوي، يعني رويكردهاي ماركسيستي، روانكاوانه، فمينيستي و انسان شناسانه به همان اندازه كه او آنها را به كار مي برد برايش مشكل ساز نيز هستند. براي مثال او درباره ماركسيسم چنين مي گويد: (۱) در «انسان باوري» ماركسيستي، ما تنها فاعل شناخت را از طريق نيروي كار مي شناسيم؛ و اين مفهوم بر معناي غربي اش متكي است. (۲) ماركسيسم ناهمگوني ريشه اي، انكارناپذير و چندصدايي را در گفتار و كردار ضداستعماري آشكار مي سازد...؛ او به همين گونه به نقد رويكردهاي ديگر مي پردازد؛ (ولي نگارنده قصد ندارد كه نقد او را در اين باره به تمامي بنويسد.) در اين نوشتار مي كوشم تا جايي كه ممكن است ديدگاه او را در اين مقاله طولاني ولي بسيار با اهميت درباره فلسفه فمينيستي علم شرح دهم. پرفسور هاراوي يك فرانگره (metatheory=) درباره علم و دين طرح مي كند. رهيافت او به جاي روگرداني پسامدرن از «يك روايت حقيقي»، و از همگاني سازي كلان روايت هاي چيره به سوي مسلم ترين روايت از همه چيز مي غلتد. به گمان برخي، او بي آنكه چنين نيتي داشته باشد به سمت يگانه سازي پروژه علم كشيده مي شود؛ خواستي كه از نيمه دوم سده بيستم در فلسفه علم يا فلسفه هاي علم رقيب با شدت هرچه تمام تر پيگيري مي شد. حتي مي توان افزود كه او در اين امر يگانگي علم و دين را نيز مي جويد. به نگر مي آيد كه اين شيوه استدلال پسامدرن در را به روي دين همچون جزيي سنجشگرانه در هر شناخت شناسي از طبيعت و فرهنگ مي گشايد؛ (تا آن اندازه كه فيلسوفي مدرسي چون سنت توماس آكويناس نيز از اين درهم آميختن دين و علم به وجد خواهدآمد، اما به دليل پيچيدگي تأويل هايي كه نيازمند آن هستيم بي گمان به خطا خواهدافتاد!؟) به هر رو، در اينجا براي شناخت ديدگاه هاراوي، نخست سه رهيافت فمينيستي در نقد علم را كه او در مقاله اش آورده به كوتاهي يادآوري مي نماييم، سپس به ديدگاهش نيز اشاره اي گذرا مي كنيم. ۱ـ تجربه باوري فمينيستي: اين رهيافت مشكل را به شكل تبعيض برضد زنان و بازنمايي آنان در شاخه هاي گوناگون علمي مي يابد. روش شناسي علم بايد آن گونه دگرگون شود تا بتواند گرايش هاي جنسي را بيازمايد و آنان را از آموزش و پژوهش، و نهادهاي آموزشي بزدايد همانگونه كه پيش تر از تعريف، گزينش و بنيادگذاري موضوع هاي پژوهشي كنار گذاشته بود. با اين همه، برخي از فيلسوفان فمينيست علم بر اين باورند كه اين كنش تأييدكننده بهينه سازي نهادهاي علمي تنها مي تواند آرامش گاه مختصري براي ذهن هاي زنان فلسفه دان و سياست آموخته به همراه آورد؛ اما چگونه مي توان هسته شناخت شناسانه پيش فرض هاي علم را به اين امر اختصاص داد، درحالي كه تجربه باوري نمي تواند خطاي خودش را در عمل واقعي علم تشخيص بدهد؟ فمينيسم به همراه تجربه باوري كهن، تحليلي كافي يا تصحيح كننده براي مشكل تبعيض جنسي در علوم اجتماعي و علوم بيوفيزيكي فراهم نمي سازد. در گفتار سنتي درباره روش شناسي علمي، فرض تجربه باورانه اين است كه هويت اجتماعي مشاهدهگر به برنامه پژوهشي هيچ ربطي ندارد. با اين همه، به اين مي انجامد كه، زني كه اروپايي و داراي امتياز در جامعه اش است، در وضعيتي غيرمفيد و ناهمگون در دريافت حقيقت هايي معين درباره ماهيت انسان و ماهيت طبيعت قرار دارد. از اين رو، فمينيسمي كه خود تجربه باوري را به پرسش نمي گيرد روزگار سختي براي فهم اين امر دارد كه چسان به علم نگريسته مي شود كه ظرفيت آشكارسازي نرينه گرايي (androcentrism=) را ندارد، يا تبيين كند كه در عمل چرا سياسي سازي فمينيستي از روش شناسي غير سياسي، عيني گرايي علمي را بهبود مي بخشد. آيا گرايش نهفته پدرسالارانه اي در تجربه باوري علمي سنتي است؟ و به واسطه اين نهفتگي، ممكن است يك نژادپرستي و طبقه گرايي پنهان در روال هاي سنتي خردورزي علمي آشكار شود. عمل تاريخي واقعي علم، با وجود ظاهرسازي فزاينده بسياري از دانشمندان، نمونه هاي نگران كننده اي از همدستي و گناه كاري در تبعيض جنسي، نژادپرستي و طبقه گرايي را نشان مي دهد. اين تاريخ تيره علم به شناساندن جداسازي ريشه اي شناخت شناسانه فراتري ميان فمينيست ها و ديگران مي پردازد. بدين سان درحالي كه بسياري از فيلسوفان فمينيست علم از بخت هاي روزافزون زنان و ديگر گروه هاي كنار گذاشته شده در آموزش و پژوهش علمي و نهادهاي علمي پشتيباني مي كند، شمار اندكي يك كنش تأييد كننده را چيزي مي يابند كه به خودي خود يك باز سازي كافي باشد. گفتارهاي فمينيستي درباره علم به گونه اي چشمگير با دل سپردگي هاي فمينيستي معاصر به سنت هاي ديني همانند است. رهيافت تجربه باوري فمينيستي با آن كوشش هاي بازسازنده ي فمينيستي در سنت ها و نهادهاي ديني هم راستا است كه بازنمايي روز افزون و سهم خواهي برابر نگرانه تري از قدرت معنوي و دنيايي را مي جويند، اما به پرسش گرفتن بنيادين از خود سنت را نمي خواهند. با اين همه، بسياري از فمينيست ها، خيلي فراتر از اين ها با به پرسش گرفتن سنت هاي تأويل گرانه و معنوي، كنشي تأييد كننده در دين را در خواست مي كنند. ۲ـ ايستگاه شناخت شناسي: ايستگاه فمينيستي شناخت شناسانه تحليل جنسيت و قدرت اجتماعي را آغاز گاه خود مي گيرد. هواداران اين نهش بر اين باوراند كه جاي گرفتن درون يك طبقه جنسي خاص يا گروه اجتماعي محروم به خودي خود فايده اي شناخت شناسانه در حقيقت تأويلي فرامي آورد كه يا در مورد موضوع هاي سياسي ـ اجتماعي و باورهاي ديني است يا تأويل پديدارهاي اجتماعي و بيوفيزيكي؛ برون ذاتي ستمديدگان در فرايندي از ساختن يك بازسازي رهايي بخش از علم، جامعه و دين امتيازي ويژه مي يابد. مثالي از ايستگاه فمينيستي شناخت شناسي رهبرد فمينيستي نگره موضوع ـ رابطه فرويدي است. نگره فمينيستي موضوع ـ رابطه ابزار سنجشي قدرتمندي براي فهم تبعيض جنسي فراهم مي آورد و درماني براي زن گريزي به دست مي دهد. اين نگره بيان مي دارد، به دليل اينكه تجربه هاي كامروايي و ناكامي در دوران كودكي بسيار يادآور مراقبت هاي زنانه هستند، مردان و زنان تمايل مي يابند تا همراه با گونه اي ضد و نقيضي نا آگاه و عميق درباره بدن زنانه همچون چيزي از كامروايي و ناكامي پرشور رشد كنند. گاهي وقت ها اين احساس هاي روان شناسانه ژرف به شكل ستايش بدن زنانه بيان مي شود، براي مثال اين موضوع در آگهي ها و هنر به خوبي به چشم مي خورد. اما روي ديگر و سياه است ستايش بدن زنانه گستردگي چشمگير خشونت جنسي بر ضد زنان در جامعه غربي مي باشد. شيداوارگي و نفرت از زنانگي دو روي پديدار يكساني هستند كه از مسؤوليت پذيري هاي نابرابر جنسي براي پرورش كودكان سربر مي آورند. چاره زن گريزي سهم دهي برابر نگرانه تري به وظيفه هاي والدين در فرزندآوري، به ويژه، در دوره نخست كودكي است، به طوري كه مردان و زنان، موضوع هاي ارتباطي مردانه و زنانه، در ضد و نقيضي گريزناپذير كامروايي و ناكامي اي كه كودكان تجربه مي كنند، برابرنگرانه تر سهيم شوند. ازآنجايي كه دختران رشدمي كنند تا زن باشند و بنابراين تمايل دارند با الگوهاي مادرانه و مراقبت هاي زنانه ديگر معرفي شوند، احتمال بيشتري دارد كه اين حقيقت را درباره زن گريزي در پدرسالاري درك و البته تجربه كنند. با اين حال، پسران كمتري درهمان حال كه كامروايي هايشان را گسترش مي دهند خودشان را از مادرشان و مراقبت هاي زنان جدا مي سازند. ازاين رو به اندازه اي كه رشدمي كنند خودشان را در تقابل با زنان تعريف مي كنند. رشد پسران كه هم با آرزوي عميقي براي بازگشت به زنان و هم خشمي بر ضدزنان همراه است از اين جداسازي ضروري زيستي ـ اجتماعي سربرمي آورد. بنابراين احتمال دارد مردان بيرون از خشم ناآگاهشان عمل كنند و به موضوع هاي زنانه علاقه نشان بدهند. اين نگاه كوتاه به نگره فمينيستي موضوع رابطه كمك مي كند تا روشن سازيم كه چگونه زنان ممكن است فايده اي شناخت شناسانه فراتر از مردان داشته باشند. دست كم تا آنجايي لحاظ مي شود كه نمودهاي تبعيض جنسي در علم و دين را مي فهميم. همين طور در بحث از نسبت سرور ـ برده هگل و ارزيابي ماركس از آن، كساني كه جايگاههاي قدرت را در پايگان اجتماعي مي گيرند، احتمال كمتري دارد، ماهيت واقعي اين نسبت هاي اجتماعي را بفهمند. حتي با وجود اينكه ساختمان علوم بيوفيزيكي كردوكارهايي به شدت اجتماعي، اقتصادي و سياسي هستند به وسيله اين ناهم سنگي هاي جنسي ژرفانه اثر مي پذيرند. درگفتار ديني، ايستگاه فمينيستي شناخت شناسي به چشم انداز زنان، در تأويل متن و تاريخ، ساخت فلسفه ديني و دريافت الهي از ماهيت خدا امتياز ويژه اي مي دهد. الهيات آزادي باور (Liberation theology) مثالي آشكار از ايستگاه شناخت شناسي از چشم انداز تهي دستان است كه درباره دين به كار مي برند. ۳ـ پسامدرنيسم فمينيستي: پسامدرنيسم فمينيستي انديشه اي را به چالش مي كشد كه مي پذيرد ايستگاهي فمينيستي وجوددارد كه به سادگي مي تواند به پرسش هاي شناخت شناسانه امتياز ويژه بدهد. زنانگي ذاتي داده شده وجودندارد. به جاي آن زندگي ها و تجربه هاي چندگانه زنان وجوددارند. همچنين به خودي خود ضرورتي ندارد كه آناني كه هويت گروههايشان آنها را، براي مثال همه زنان را، درميان كساني كه به لحاظ اجتماعي ناتوان شده اند، جاي مي دهد. درحقيقت واقعيت را بهتر تأويل خواهند كرد. براستي، پژوهش براي يك كلان نگره از ستمگري، چيزي شبيه ماركسيسم يا نگره فمينيستي موضوع ـ رابطه، گونه اي تقليد از سنت شناخت شناسانه چيره علم نوين است. به جاي ايجاد نگارشي نو از رهبرد شناخت شناسانه كه پنهاني تبعيض جنسي گرا، نژادپرست و كلاسيك است، يك تجربه باروي از حقيقت مطلق و نگره هاي امتيازداده شده اي كه بي كم و كاست پرورده شده اند، پسامدرنيسم فمينيستي مي كوشد همه كلان نگره ها و فراروايت گري ها را از بنيان سست سازد. هواداران پسامدرنيسم فمينيستي مي گويند كه همين پيش فرض هاي شناخت شناسانه به واسطه ايستگاه شناخت شناسي در رديفي از طبقه هاي شناخت شناسانه دوگانه باور همه گير مهم مي شوند. تجربه باوري علمي سنتي همه ادعاهاي دانش را به شكل رديفي از گروه هاي يا اين/ يا آن صورت بندي مي كند: ذهن/ عين تن/ روان انسان/ غيرانسان جاندار/ بي جان كلي/ جزئي هنجار/ ناهنجار نر/ ماده و… پسامدرنيسم فمينيستي بيان مي دارد كه ايستگاه شناخت شناسي ها به هم ريختگي خردورزي علمي را از طريق وارونگي اين گروه هاي دوگانه گرا تكرار مي كند؛ تا آنجا كه به نام سست كردن ساختار ستمگر جامعه نو، آنها تنها ستمگري هاي نويني را ايجاد مي كنند كه جاي آنها را مي گيرد. خانم پروفسور دوناهاراوي گرچه هر دو رهيافت نخست و دوم را نقد مي كند، ولي نقد اصلي خود را به رهيافت دوم وارد مي سازد و در پايان رهيافت سوم را برمي گزيند، به هر رو، بايد به اين نكته نيز اشاره كرده كه ديدگاه او به شكل كامل از رهيافت سوم نيز پيروي نمي كند.
|