يكشنبه ۲۱ دي ۱۳۸۲ - ۱۹ ذيقعده ۱۴۲۴
Sun, Jan 11, 2004
گزارش روز
شماره ۲۶۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
جوان
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
ضميمه ۱
ضميمه ۲
آرشيو
پس از امداد و نجات مصدومان زلزله، استراتژي اسكان اهميت مي يابد
موازي كاري ها وناهماهنگي ها تكذيب مي شود!
150924.jpg
اميدتوشه
خاك سردي مي آورد، جنازه كه آرام گرفت و چشمها را كه خاك فرو گرفت دل بازمانده ديگر گر نمي گيرد. يعني خاك داغش را سرد مي كند. نقطه اي خيره مي ماند، ساعتها. گاهي مرگ را نفي مي كند و گاه خودش را. كارشناسان مي گويند پس از اين مرحله ممكن است فرد آسيب ديده دچار عصبانيت هايي هم شود. داد بزند، اعتراض كند.
اينها را ما از حاشيه بحران مي بينيم و مي نويسيم مرد آن است كه در بطن بحران منطقي حرف بزند و برخودش مسلط باشد و مفيد واقع شود وقتي صداي رنجموره مادري كه همه كسان خود را زير آوار خانه و كاشانه اش مي بيند، حرف زدن معني ندارد و بايد كاري كرد دستها بيل مي شدند تا مگرصدايي به زندگي پيوند بخورد، بحران هميشه برخورد آني را مي طلبد.
نظام يك كشور مثل بدن است و وقتي اتفاقي مي افتد هر عضوي بايد وظيفه خودش را انجام بدهد پس با اين حساب چرا ما در بحرانها دچار گيجي مي شويم... سيل مي آيد... زلزله مي آيد...
اكنون كه خاك داغ ما را سرد مي كند، نبايد صرفاً به تقدير از امدادرساني بسنده كنيم كه البته امري ضروري است ما نگاه انتقادي را به نيت مرور و حذف بخش هاي كاذب در امدادرساني توصيه مي كنيم، شما گزارش را بخوانيد اگر همنوا بوديد بگوييد چه كنيم كه عقلمان از احساسمان جلوتر باشد!
سالها اين نكته كمتر مورد قبول واقع مي شد كه وزارت «جهادسازندگي» دستگاه عريض و طويلي است كه عمده فعاليت هايش «موازي كاري» است. اقدامات آن وزارتخانه در حوزه راه روستايي با وزارت راه و ترابري تداخل داشت و رسيدگي به اوضاع دامداري و مراتع، دخالت در كار وزارت كشاورزي قلمداد مي شد و يا اگر مي خواستند براي روستاييان مسكن سازي كنند، صداي وزارت مسكن درمي آمد كه چرا در حوزه كاري ما اختلال ايجاد مي كنيد؟
تا اينكه اين دستگاه موازي كار، در وزارت كشاورزي ادغام شد و از بسياري اقدامات موازي و اتلاف سرمايه، نيروي كار و بهره وري جلوگيري شد. اما به نظر مي رسد بايد تجربه «وزارت جهادسازندگي» را براي دستگاهها و نهادهاي اجتماعي نيز تجويز كرد.
يك مثال:
چند هفته قبل بحث جدي رسانه اي درگرفت كه قرار بود از پس آن وضعيت و سرنوشت افراد بي خانمان موسوم به «كارتن خواب» مشخص شود. تقريباً هيچ دستگاه اجتماعي و شهري خود را در خصوص اين افراد مسؤول نمي دانست. اما زلزله بم، فاجعه اي كه تمام دستگاهها و نهادهاي خدمات رسان حتي دستگاههاي نظامي را بسيج كرد، صحنه موازي كاري و اقدامات شبيه به هم نبوده است؟
دستهاي بيل!
ابراهيم ساكن كرمان است، اما خواهر و برادرهايش همگي در بم زندگي مي كردند. او چندساعت پس از حادثه به بم مي رسد و به جست وجوي اعضاي خانواده اش در زير آوار سرگرم مي شود. او امروز در تهران است و هر شب كنارتخت خواهرزاده اش، تنها يادگار به جا مانده از خواهرش حاضر است.پس ازگذشت يك هفته از حادثه و كاهش عكس العمل هاي احساسات گرايانه، مي توان از مسائلي پرسيد كه مردم آسيب ديده در زلزله علاقه دارند در خصوص آن صحبت كنند، «امدادرساني در منطقه»
«ساعات اول همه آنقدر شوكه بودند كه با دست خالي آوارها را زير و رو مي كردند و كسي به فكر استفاده از كمك امدادگران نبود، اما هر چه زمان مي گذشت، احساس نياز به كمك گرفتن از ديگران قوت گرفت.» كمي به تخت خواهرزاده اش كه خوابيده است، نگاه مي كند و انگار از يادآوري آن چندروز سراسر گريه و تلاش بيهوده چندان راضي نيست: «آنهايي هم كه براي كمك آمده بودند، خودشان هم گيج شده بودند و اصلاً هماهنگ نبودند... خدا وكيلي نبايد ازحق گذشت كه خيلي كمك كردند، اما اگر كارشان را مرتب تر انجام مي دادند شايد خيلي هاي ديگر الآن زنده بودند.»
اشكهايش اجازه نمي دهد از او توضيح بيشتري بخواهم. شايد اشاره اش به صداي خواهرزاده ديگرش است كه ساعتها از زير آوار شنيده مي شد و او هر چه به تنهايي تلاش كرده بود، آن صدا را نجات دهد، موفق نشده بود.
مادري كه در كنار تخت پسر ۱۴ساله اش نشسته است، از بسياري از دستگاههاي حاضر در منطقه انتقاد مي كند. حتي عكاسان و خبرنگاران حاضر در بم. هر چند درك احساسات مادري كه از پنج فرزندش حالا فقط يكي را در كنار خود دارد كار آساني نيست، اما دليل ناراحتي اش از «امدادگران» هر چه باشد نياز به تلاش چنداني براي فهم اش ندارد و با ذكر يك نمونه مي توان فهميد كه از چه مي نالد: «يك بيل و كلنگ مگر چقدر ارزش دارد؟... خدا پدر بعضي هاشان را بيامرزد، اما بعضي از اين... فكر مي كردند، دارند لطف مي كنند كه به ما نان و آب مي دهند.» رو به من مي كند ومي پرسد: «مگر همين آب و كنسروها را مردم نفرستاده بودند؟» مي خواهم برايش توضيح دهم كه در شرايط بحراني ضريب اشتباهات انساني بالا مي رود و... اما او اجازه نمي دهد، از كسي دفاع كنم: «خوب شد كه آمدم تهران و ديدم مردم چقدر كمك مي كنند و مهربان هستند وگرنه فكر مي كردم، همه مثل... هستند كه از ما طلبكار بودند.»
هرگونه ناهماهنگي تكذيب مي شود!
اندكي پس از وقوع حادثه ستاد بحران در وزارت كشور تشكيل شد و هنگامي كه آمار اوليه تخريب و تلفات به ستاد در تهران رسيد، احتياج به يك بسيج ملي و همياري همه جانبه ضرورت پيدا كرد. هرچند سعي شد در تمامي اقدامات عنصر سرعت در خدمات رساني به بازماندگان و آسيب ديده ها در درجه اول اولويت قرار گيرد. اما بسياري از كساني كه در سه روز نخست پس از حادثه در منطقه حاضر بودند، با قدرداني از همه آنهايي كه در هر لباسي به ياري شان شتافته بودند، معتقدند اگر كمي هماهنگ تر و دقيق تر عمل مي شد، خيلي ها از زير آوار زنده بيرون مي آمدند.
دستگاههاي نظامي چون ارتش، سپاه پاسداران، نيروي مقاومت بسيج، در ساعات اوليه حادثه در منطقه حاضر بودند و با توجه به توان حمل و نقل هوايي شان مسؤوليت مهمي بر دوش گرفتند. از سازمانهاي اجتماعي، هلال احمر، انتقال خون، سازمان حوادث غيرمترقبه، بهزيستي، كميته امداد امام و وزارتخانه هاي بهداشت، كشور، راه و ترابري، بيشتر از ساير قسمتهاي دولتي دست اندركار خدمات رساني به زلزله زدگان شدند.
هماهنگي و يكپارچه سازي اين خدمات، وظيفه اي بود كه به عهده ستاد بحران وزارت كشور گذاشته شد. اما به نظر مي رسد وضعيت ويژه منطقه آسيب ديده و شرايط نابسامان بازماندگان حادثه اثربخشي خدمات را تحت الشعاع خود قرار داده بود. اوج اين ناهماهنگي ها را بايد در سرگردان بودن امدادگران بين المللي در فرودگاه بم مشاهده كرد. در حالي كه هنوز اميد به يافتن مجروحان در زير آوارها از بين نرفته بود، امدادگران خارجي به همراه سگهاي رديابشان در فرودگاه و متعجب از شرايطشان دور خود مي چرخيدند.
خبرهايي كه نشانه اي از ناهماهنگي در ميان اقدامات امدادي داشتند به سرعت تكذيب مي شوند و موازي كاري به شدت رد مي شود. اما آسيب ديدگاني كه خود در منطقه حاضر بودند و شاهد اين اقدامات، نظر ديگري دارند.
صادق بيت الهي جوان ۲۲ساله اي است كه از زنده بودن اقوام مادري اش در بم نااميد شده است. او كه ساكن كرمان است، پس از نجات پسرخاله و دختر دايي اش و انتقال آنها به تهران و شيراز، اكنون در بيمارستان حضرت رسول اكرم(ص) بر بالين يادگار خاله اش حاضر شده است. او در مورد نحوه امدادرساني مي گويد: «در روز اول كه همه خودشان دست به كار بودند و آوارها را جست وجو مي كردند، اما از روز دوم سربازان به كمك آمدند، اما خب چون آنها قبلاً چنين كارهايي نكرده بودند و وسايل هم كم بود، تأثير زيادي نداشت »او انگار چيزي يادش آمده باشد، ادامه داد: «من از همه آنهايي كه در بم بودند و هستند، تشكر مي كنم اما خواهش مي كنم با كساني كه همه زندگيشان را از دست دادند، بهتر برخورد كنند چون روحيه آنها خيلي ضعيف است و بعضي از برخوردها را نمي شود ناديده گرفت. » اصرار من براي شنيدن اين نارسايي ها از زبان او ناكام مي ماند، اما يك عكاس مطبوعاتي كه چند روزي را در بم به سر برده است، از برخي حركات نسنجيده مي گويدو تأكيدمي كند: «هرچندكه همه تلاش مي كردند بيشتر و مؤثر كار كنند، اما گاه اشتباه يك نفر به پاي يك نهاد يا مجموعه نوشته مي شود.»
او بدون آنكه نامي از نهاد خاصي ببرد مي گويد: «مثلاً من شاهد بودم، وقتي مي خواستند نان يا كنسرو ميانشان پخش كنند با حالت زننده اي پرتاب مي كردند و از احترام و تكريم خبري نبود. هرچند كه خيلي ها با احترام و مهرباني وظايفشان را انجام مي دادند.»
اين عكاس مطبوعاتي كه در مجموعه شهيد كشوري تهران محل استقرار موقت آسيب ديدگان حادثه بم مشغول عكس گرفتن است به نارسايي هايي اشاره مي كند كه خود شاهدش بوده است: «شب دوم و سوم خيلي ها نه پتويي داشتند و نه از چادر خبري بود، اما در فرودگاه خيلي از اين اقلام بدون هيچ استفاده اي مانده بود و يا وقت نكرده بودند، آن را پخش كنند.
يا برخي خانواده ها هر كدام چندين پتو و چادر گرفته بودند و بعضي ها اصلاً چنين اقلامي را دريافت نكرده بودند.»
ادامه دارد
عبور از پل فيروزه
زندگي كارواني
ايراني چون بر سر چهارراه زندگي مي كرده است، گويي همواره منتظر تحول و خبري است. امروز را به انتظار فردا به سر مي برده، و آن را به اميد فرداي بهتر تحمل مي كرده است. پيوسته چشم به راه پيك زندگي داشته است كه از راه برسد، سواري كه از ميان گرد بيرون آيد.
اينكه ايران توانسته است تا به امروز بر سر پا بماند و تاريخ مستمر خود را لنگان لنگان به جلو بكشاند، خود داستاني دارد كه بايد رمزهايش را جاي ديگر به دقت شكافت. واقعيت آن است كه همه حوادث كم و بيش سختي كه بر او گذشته، تاريخ او را منقطع نكرده است؛ گرچه گاه تا نزديك به اضمحلال رسيده است. در مجموع مي توان گفت كه ملت ايران شبيه به آن بوته هاي صحرايي چون قيچ و گز بوده است كه زندگي در شدايد را مي آموزند و ريشه خود را محكم مي كنند، و با كم آبي و سموم و داغي و سردي خو مي گيرند، و چون بادهاي تند بوزد و يا شن هاي انبوه روي آورد، سر خود را خم مي كنند و از نو پس از رفع خطر، برمي افرازند، و عادت كرده اند كه ذخيره حياتي اي در خود داشته باشند كه در خشكسالي و عسرت آن را به كار گيرند. مردم ايران كه بر «كاروانگاه» زندگي مي كرده اند جز اين راهي نداشته اند كه زندگي «كارواني» را بياموزند. يا مي بايست بر ديگران حكومت بكنند و اطراف خود را امن نگاه دارند، چون در دوره هخامنشي و ساساني، و يا مي بايست راه مماشات را درپيش گيرند. از قديم گفته اند «دستي را كه نتوان بريد بايد بوسيد» و ايراني همين كار را مي كرده است.
دكترمحمدعلي اسلامي ندوشن، اديب ـ ۱۳۵۸


|   شناسنامه   |   آرشيو   |