دوشنبه ۲۲ دي ۱۳۸۲ - ۲۰ ذيقعده ۱۴۲۴
Mon, Jan 12, 2004
ويژه ۳
شماره ۲۶۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
خوشبخت
چرا مجرم شدم!
كارآگاه
صندلي خالي
ميز محاكمه
دزدان بدشانس
خوشبخت
حقيقت شيرين
مرد خوشحال بود. زن هم دست كمي از اونداشت. سفره كوچك و ساده عقد را طوري نگاه مي كردند كه انگار حسرت سالها انتظار را يكجا با خودمي خواستند بگذارند و در پي يك خوشبختي بروند.
اسماعيل لبخندي زد وسرش را بالا گرفت. عروس سعي كرد سرش را زير بيندازد وخجالت و شرم را در ميان اين همه آدم براي خودش نگه دارد.
اين چهارمين باري بودكه پس ازسه شكست سر سفره عقد نشسته بود. شايد اين بار خوشبخت مي شد. به ياد خاطرات تلخ ازدواجهاي گذشته اش افتاد. احمد معتاد بود از ازدواج اولش جز شكست واشك چيزي به ياد نداشت، حيدر هر وقت دلش مي خواست سركوفت اش مي زد كه اگر زن خوبي بودي با شوهر اولت مي ساختي وشوهر سومش رضا هميشه نيش زبان مي زد زني كه چند شوهر كند، نه مادر خوبي است و نه همسر خوبي.
با زخم زبانها و كتك ها ساخته بود به اصرار پدرش سر سفره عقد نشسته بود و اطمينان حجت كرده بود كه اگر اين مرد هم آزارش دهد، ديگر دور زندگي مشترك خط قرمز خواهد كشيد. دلش مي خواست تنها نباشد، دلش مي خواست باور كند كه سه بار قبل بدشانسي آورده است و مي تواند مثل همه زنان خوشبخت شود و مادر باشد.
اسماعيل هم وضعيت اش خيلي فرق نمي كرد در تمام سرش چيزي مي چرخيد. اين زن شايد با آن قبلي ها فرق كند.
حميرا كه حالا زن چهارمش مي شد، با آن سه تاي قبلي فرق داشت. ياداولين باري افتاده كه سر سفره عقد نشسته بود. بيچاره سيما نازا بود همين مشكل حسابي اعصابش را به هم ريخته بود و باعث سوء ظن اش شده بود. وقتي كبري سر سفره عقدشان نشسته بود و پس از شكست اول هزار قول به اوداده بود. حالا كه همسرت شده ام بايد دور همه را خط بكشي و گرنه تحمل ندارم با مردي زندگي كنم كه قبلاً زندگي مشترك با زني ديگر داشته است.
فريبا دختري افتاده حال بود. اين سومين زنش بود بعد از دو طلاق، بعد از دو شكست و جدايي، فريبا قبلاً ازدواج نكرده بود و هيچ مشكلي هم با ازدواجهاي ناموفق گذشته اش نداشت . اما يك هفته بعد از ازدواج با فريبا فهميده بود كه چه كلاه گشادي به سرش رفته است.
فريبا سابقه پنج شكست در زندگي مشترك را پنهان از او يدك مي كشيد، فريبا را به خاطر فريب كاري وپنهان كاري اش طلاق داده بود.
دور هر چه زن بود را خط كشيده بود ولي عمويش ول كن نبود.
اولين جمله اي كه از زبان حميرا شنيده بود اين بود:
ـ من هرچه كشيده ام از فريب و دروغ بوده است. من قبلاً سه بار ازدواج ناموفق كرده ام و حالا هم به اصرار پدرم دارم با شما حرف مي زنم.
اسماعيل تمام حقيقت و خوبي را در وجود اين زن ديده بود و بعد هم با گفتن حقيقت مي خواست با او پيمان ببندد.
خوشحال بود كه خودش و زنش هر دو سه بار شكست را چشيده اند و حالا آماده اند كه با يك احساس مشترك با هم زندگي كنند.
چرا مجرم شدم!
«به خاطر خواهرانم»
هر يك از آنها آرام كناري نشسته اند كسي گريه نمي كند وقتي سؤال مي كني چه شد ميلي به پاسخ دادن نشان نمي دهد. مادر خانواده سكوت را شكسته پاسخ مي دهد «پدرشان بعد از مدتها از خارج برگشته بود. بين دختران و پدر جر و بحث شد. وقتي او سيلي به صورت يكي از دختران نواخت پسرم وارد شد و …
ساعاتي بعد از، متهم خود را به بازپرس معرفي مي كند.
بخشهايي از دفاعيات او را مي خوانيم:
* چرا در دعواي پدر و خواهرانت دخالت كردي؟
ـ نگوييد پدر بگوييد…
* مي خواهي بگويي پدرت نيست.
ـ بله كه نيست من و خواهرانم ده سال است او را نديده ايم.
* چرا پدرت را زدي؟
ـ حقش بود.
* در اين ده سال پدرت كجا بود؟
ـ نمي دانم دنبال…
* به هر حال حق زدن پدرت را نداشتي.
ـ چرا نداشتم آقا او سالها بود كه ما را كشته بود.
پدري كه سالها زن و فرزندان خود را رها كرده برود خارج. او نمي تواند بگويد پدر ماست!
مدتي است براي خواهرانم خواستگار مي آيد هر وقت ماجراي پدر را مي فهمند كنار مي كشند اين بار هم خواهرانم مي گفتند كه تكليف ما را روشن كن بعد هر جا مي خواهي برو اما او به جاي پاسخ منطقي سيلي به صورت خواهرم زد.
كارآگاه
يك آشنا در آگاهي
چند سال پيش بود، من مسؤوليت شعبه گشت اداره آگاهي را برعهده داشتم. يك روز در اتاقم نشسته بودم كه يكي از مأموران به من گفت: زني در تماس تلفني اصرار دارد با مسؤول شعبه گشت حرف بزند.
وقتي گوشي تلفن را برداشتم صداي زني را شنيدم كه با بغض حرف مي زد او از پليس گلايه مند بود، خودروي رنوي اين زن را به سرقت برده بودند، در آن شرايط در برابر اعتراضات احساسي او كه طبيعي نيز به نظر مي رسيد چيزي نگفتم و خواستم علت تماس با من را شفاف بيان كند.
اين زن گفت: «خودروي رنوي من را به سرقت برده اند و يك ماهي مي شود كه خبري از آن نيست و پليس هيچ اقدامي براي كشف آن نمي كند.»
به او توضيح دادم خودرويي كه دزديده مي شود به سادگي كشف نمي شود و مأموران پليس همه سعي خود را انجام مي دهند و در روز خودروهاي زيادي كشف مي شود، دزدان زيادي دستگير مي شوند و خيلي از مالباختگان به خودروي خود مي رسند اما اينكه انتظار داريد حتماً خودروي رنوي شما كشف شود غيرمنطقي است.
زن جوان بدون اعتنا به توضيحات من گفت: «اگر من يك آشنا در اداره آگاهي داشتم مشكلاتم حل مي شد و به رنوي خودم مي رسيدم همه جا بايستي پارتي بازي شود اگر آشنا نداشته باشي كلاهت پس معركه است و به هيچ چيز نمي رسي!»
وقتي متوجه بدبيني اين زن به پليس شدم و پي به زاويه ديد او بردم براي اينكه از ناراحتي او بكاهم گفتم: «اگر اينگونه تصور مي كنيد ايرادي ندارد من از همين الآن آشناي شما در اداره آگاهي هستم و تصور كنيد من مي توانم كاري انجام دهم، چه مي خواهيد!»
او با ناباوري گفت: «اگر راست مي گوييد خودروي رنوي من را پيدا كنيد.»
وقتي اين را شنيدم براي دلگرمي اين زن درحالي كه تصور مي كردم اقدامم نتيجه اي فوري نداشته باشد از او شماره خودرو اش را گرفتم و درحالي كه گوشي تلفن به دستم بود با بي سيم به واحدهاي گشت پليس شماره خودروي رنو را اعلام كردم و خواستم در صورت مواجه شدن با چنين خودرويي آن را متوقف كنند.
خيلي تشكر كرد و تلفن تماس داد تا در صورت كشف خودرو، او رادر جريان قرار دهم.
چند دقيقه اي از قطع تماس تلفني نگذشته بود، هنوز فكرم مشغول طرز فكر اين زن بود كه يكي از گشت هاي سيار پليس از بي سيم خواست شماره خودروي رنو شفاف اعلام شود و خود شماره خودرويي را اعلام كرد كه دقيقاً شماره خودروي رنو بود.
وقتي اين شماره مورد تأييد قرار گرفت، مأمور گشت اعلام كرد كه خودروي رنو را رها شده در يكي از كوچه هاي فرعي مركز شهر كشف كرده است.
خيلي جالب بود از سويي خوشحال شدم كه با پيدا شدن خودروي رنو مالباخته راضي خواهد شد و از سويي حيران ماندم از اينكه اگر صاحب خودروي رنو بشنود با اين سرعت خودرواش كشف شده است آيا اعتقادش درخصوص آشنا داشتن در اداره آگاهي به اثبات نخواهد رسيد.
بالاخره بايستي كشف خودرو به اطلاع اين زن مي رسيد، وقتي پشت گوشي تلفن به او گفتم كه خودروي رنوي او كشف شده است با ابراز خوشحالي گفت: «ديديد اگر آشنا داشته باشي مشكلاتت حل خواهد شد.»
خواستم توجيهي بيان كنم اما ديدم هرچه بگويم فايده چنداني ندارد و اين زن با توجه به اين اتفاق ممكن نيست از عقيده اش عقب نشيني كند.
وقتي خودروي رنوي وي را تحويلش داديم به ياد ماجراي يكي از همكارانمان در اداره آگاهي افتادم كه خودروي شخصي اش را چندين سال پيش دزديده بودند و هنوز هيچ اثري از آن دردست نبود و موفق به كشف اين خودرو نشده بوديم.
*رئيس شعبه گشت پليس آگاهي تهران
صندلي خالي
بچه ها بايد تصميم بگيرند
151020.jpg
بررسي مشكلات حقوقي و خانوادگي يكي از مسائل مهمي است كه اين روزها عده زيادي از هموطنان به آن مبتلا شده و يا به نوعي با آن درگير هستند. شناخت قانون و مباحث حقوقي مي تواند راهگشاي بسياري از اين معضلات خانوادگي باشد و به افراد كمك كند در سايه رسيدن به آرامش بهداشت رواني بيشتري را در محيط خانوادگي، كاري و شخصي خود فراهم آورند. دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده تهران ـ و زينب رنجبر ـ معاون دادگاههاي خانواده ـ پاسخگوي مشكلات حقوقي شما در اين بخش هستند.
مشكلات خود را به صورت نامه به نام خود و يا نام مستعار به صندوق پستي ۵۳۸۸ ـ ۱۵۸۷۵ ارسال نماييد.


پرستو از ترس به كوچه نگاه انداخت. تا كي بايد اينگونه زندگي مي كرد؟ خودش هم نمي دانست.
آرام از در خانه خارج شد و با شتاب طول كوچه را پيمود. آنقدر سريع راه مي رفت كه نزديك بود يكي دوبار زمين بيفتد. درست ۸سال بود كه زندگي اش مخفيانه شده بود.
دستي به چين وچروك صورتش كشيد و سوار اتوبوس شد. درميان جمعيت خودش را رها كرد هم از مردم مي ترسيد وهم به آنان پناه مي برد. حالا چشم هايش شروع به چرخيدن كردند، دنبال كسي بود كه او را تعقيب كند، وقتي متوجه هيچ چيز مشكوكي نشد روي اولين صندلي خالي خودش را رها كرد و نفس عميقي كشيد.
اتوبوس به آرامي جلو مي رفت. وقت زيادي داشت تا به محل كارش برسد. بخار دهانش شيشه پنجره اتوبوس را كدر كرده بود. با انگشت بخار پنجره را پاك كرد و چشمش به زن و شوهري افتاد كه در خودرويي سواري درحال حرف زدن وخنديدن بودند.
|||
ـ پرستو! تو را به خدا تو بگو تعطيلات را كجا برويم؟
پرستو لبخندي به حسين زد.
ـ هرچي تو بگي ؟
ـ ولي من مي خواهم تو را خوشحال كنم.
پرستو خنديده بود.
ـ همين كه در كنار تو هستم خوشحالم.
سه سال زندگي تا آمدن علي به همان شيريني گذشته بود، اما وقتي علي به دنيا آمده بود ، حسين كارش را از دست داده بود. از آن به بعد خوشبختي از زندگي شان كم كم فاصله گرفته بود. پرستو چندبار خواسته بود به سركار برود ولي حسين قبول نكرده بود. وقتي علي سه ساله شده بود، نرگس هم به آنان لبخند زده بود، اما حالا در هياهوي زندگي آنان ديگر عشق وصفا وجود نداشت.
پرستو چندبار شوهرش را تعقيب كرده بود. حسين به محل كارش نمي رفت. پرستو از دست بي حالي ها وعصبانيت هاي شوهرش خسته شده بود.
ـ آخر چرا با ما بدرفتاري مي كني؟ چرا سر كارت نمي روي؟ مگر نمي داني با چه بدبختي برادرم سفارش ات را كرده است تا كاركني ولقمه ناني براي بچه هايت بياوري.
سيلي محكمي كه چهره اش خورده بود ، پاسخ كوتاهي بود كه حسين به او داده بود.
اين آخرين بار نبود. ديگر در خانه حسين به جاي مهر ونوازش به جاي لقمه نان سيلي وكتك و فرياد بود.
ـ داداش ! چرا حسين اينطوري شده؟
ـ حسين معتاد شده، ديگر به صلاح تو نيست كه اينطور ادامه بدهي. تا دوتا بچه ات سه تانشده، فكري به حال خودت بكن.
پرستو بعداز چندماه كشمكش و دوندگي در دادگاه بالاخره توانسته بود بچه هايش را بگيرد و ازحسين جدا شود. حسين هيچ علاقه اي به نگهداري بچه ها نداشت هرچه بود بچه ها در زندگي او مزاحم بودند.
پرستو كار در يك شركت را شروع كرده بود. ۱۰سال بود كه آنها را به نيش كشيده بود. حسين دراين سالها هيچ سراغي از او و بچه ها نگرفته بود. بچه ها نمي دانستند پدرشان كيست؟ او هم دوست نداشت نشاني از پدر به بچه ها بدهد. اين طور زندگي اش آرام تر بود.
علي حالا ۱۴ سال داشت. پسري بود كه بد وخوب را از هم مي فهميد. چهار سال ديگر اگر رنج مي كشيد، چهار سال ديگر از ناراحتي هايش را تحمل مي كرد ديگر علي براي او عصاي دست مي شد. نرگس با اينكه دختركي كوچك بود اما آنقدر غمخوار او بود كه در كنار او احساس مي كرد خوشبخت است. سالها به هركسي كه جلوي پايش سبز شده بود جواب نه داده بود، به عشق علي ونرگس. خب حتماً بچه ها هم مي فهميدند كه او چقدر به آنان علاقه دارد و فداكاري كرده است.
ـ ايستگاه آخر!
صداي راننده او را به خود آورد. از اتوبوس پياده شد وبه سوي شركت رفت. هر روز پياده اين مسير را طي مي كرد تا به محل كارش برسد.
خسته بود. تمام حواسش به اين بود كه كسي او را نبيند. درست سه ماه بود كه حسين سروكله اش پيدا شده بود. پيغام داده بود كه مي خواهد بچه هايش را ببيند، گفته بود كه مي خواهد آنان را پيش خودش نگه دارد. پرستو تمام وجودش لرزيده بود. شبانه خانه اش را تغيير داده بود. از آنشب به بعد تمام هوش و حواسش به اين بود كه مخفي زندگي كند. حسين چهره بچه ها را نديده بود وآنها را نمي شناخت.
به خانه كه رسيد نفس راحتي كشيد. بچه ها در حال درس خواندن بودند. مادر با ديدن بچه ها لبخند زد.
ـ اگر شما نبوديد من چه مي كردم؟
سفره شام را فوراً چيد. هرشب همين طور بود. با تمام خستگي بايد براي آينده بچه ها تلاش مي كرد.
در آشپزخانه سرگرم بود. از فردا بايد ساعت رفت وآمدش را تغيير مي داد. يادش آمد كه فردا ۵ دي ماه است ، روزي كه به ازدواج با حسين درآمده بود. چه روز شيريني وچه خاطرات تلخي!
به اتاق برگشت. سرش به شدت درد مي كرد. گونه هايش مي سوخت ، انگار مريض شده بود. نبايد به بچه ها حرفي مي زد.
علي ونرگس صبح كوله هايشان را برداشته و به مدرسه رفتند. تواني براي رفتن به محل كار نداشت . مرخصي مي گرفت. خيلي آرام پلك هايش سنگين شد. تا ظهر خيلي مانده بود. حتماً بايد براي بچه ها غذايي تازه درست مي كرد.
صداي زنگ پرستو را از خواب پراند. چشم باز كرد. خودش را گم كرده بود. ساعت نزديك ۱۲ ظهر بود. به سوي در رفت شايد بچه ها بودند. مردي پشت در بود.
ـ شما؟
ـ پستچي! نامه داريد!
دفتر را كه امضا كرد، هنوز گيج بود. پاكت را باز كرد. احضاريه حسين از دادگاه بود. چطور آدرسش را پيدا كرده بودند؟ وحشت تمام وجودش را پركرد اگر علي ونرگس را از او مي گرفتند چه بايد مي كرد؟ چطور بايد تنهايي به اين زندگي سخت ادامه مي داد؟ يعني هيچ قانوني نبود تا بتواند در كنار بچه هايش زندگي كند؟ نمي دانست!
دكتر حسين حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده :
شرايط حضانت درتوانايي عملي، عقل، شايستگي اخلاقي ، عدم ابتلا به بيماري هاي واگير، داشتن اسلام و عدم ازدواج است.
ضمانت اجراي قانوني حضانت:
* عدم تسليم طفل به كسي كه حضانت برعهده اوست سه تا ۶ماه حبس و تا سه ميليون ريال جريمه.
* عدم مواظبت از طفل يا انحطاط اخلاقي مانند اعتياد، اشتهار به فساد، تكرار ضرب وتكدي گري موجب سقوط حضانت ومستوجب مسؤوليت مدني است.
* ممانعت از استرداد طفل، ممانعت كننده حبس، تا عمل استرداد انجام شود.
* منع ملاقات طفل با طرف ديگر تا ۲ بار ، جزاي نقدي وبراي بار سوم موجب سلب حضانت مي گردد.
* در صورت امتناع از پذيرش حضانت دادگاه طرف مقابل را الزام و اگر الزام ميسر نشد حضانت به شخص ثالث واگذار وبا هزينه پدر ومادر اداره خواهد شد.
* فاسد بودن مادر مانع ملاقات فرزند نخواهد شد زيرا ملاقات فرزند حق فطري وطبيعي يك مادر است.
* تعيين زمان وميزان ملاقات در صورت عدم توافق طرفين با دادگاه است.
* در صورت بالارفتن هزينه زندگي مادري كه حضانت طفل برعهده اوست مي تواند از دادگاه تقاضاي افزايش نفقه را بنمايد.
* حضانت بعداز سن بلوغ
با رسيدن فرزندان به سن بلوغ (پسر ۱۵ سال و دختر ۹ سال تمام) دادگاههاخود را فارغ از رسيدگي در خصوص حضانت دانسته وفرزندان حق انتخاب ادامه زندگي در نزد يكي از والدين را خواهند داشت كه در هرصورت تأمين مخارج زندگي با پدر خواهد بود.
ميز محاكمه
وقتي دختري پسرشد
يك روز متهمي را آوردند كه جرمش ولگردي بود. آن روز خبرنگار روزنامه ياس هم اينجا در دادگاه بود. متهم كه دختركي ريزنقش بود شروع به حرف زدن كرد. او به گونه اي از مشكلات و سختي هايي كه كشيده بود حرف مي زد كه من و خبرنگار را تحت تأثير قرارداده بود.
او كه خودش را ليلا معرفي كرده بود، گفت: پدرومادرم معتاد هستند و من به تهران آمده ام و در اينجا براي اينكه مورد تعدي و آزار قرارنگيرم بالاي درختي مي خوابم ولي مدتي است كه پول ندارم و دچار سوءتغذيه شده ام.
از اينكه مي ديدم كسي اينگونه به فكر حفظ خود است و دوست ندارد كه آلوده شود احساس مسؤوليت زيادي مي كردم. با خودم عهدكردم كه او را كمك كنم. با كانون، بهزيستي و چندمحل ديگر تماس گرفتم قرارشد تمهيداتي براي او درنظرگرفته شود.
ازطرف ديگر چون او ازهوش و استعدادزيادي برخوردار بود و علاقه زيادي به درس خواندن داشت، او را به كانون فرستادم و خواستم تا از او مصاحبه روانشناسي و معاينه انجام شود.
همان شب از كانون به خانه ام تلفن زده شد. گوشي تلفن را برداشتم يكي ازمددكاران كانون گفت: آقاي مظفري! دخترشما پسرشده است.
از شنيدن اين حرف يكه خوردم. ولي بعد يكدفعه شروع به خنديدن كردم. آنقدر خنديدم كه ميهماناني كه در خانه ام بودند، تعجب كردند.
روزبعد او به دادگاه آمد و من بعد از بررسي سوابق او متوجه شدم او چندبار سابقه دستگيري داشته است و حتي يكبار به عنوان دختر و بخاطر رابطه نامشروع شلاق هم خورده است.
همان روز پسرنوجوان به من گفت: از لحظه اي كه همه فهميدند من پسرهستم و دخترنيستم احساس آرامش پيداكرده ام.
اين خاطره براي من كه سابقه ۲۲سال برخورد با اطفال را داشتم خيلي جالب بود.
اينكه يك بچه ۱۲ساله بتواند مرا گول بزند، سابقه نداشت.
اين خاطره باعث شد كه من در برخورد با افراد توجه خاص و بيشتري بكنم و درنهايت هم پسردخترنما را به ادامه تحصيل و آموزش دركانون محكوم كردم.
دزدان بدشانس
اثردزد در محل
امير با خودش هزار طور فكر كرد و آخرسر به اين نتيجه رسيد كه راهي جز دزدي ندارد. عباس برادر ناتني اش بود. خيلي هم خاطرش را مي خواست ولي به چه علت وقتي پدرشان يكي بود بايد بعداز مرگ مادر او يك ريالي هم به او ارث نرسد ولي مادر عباس آنقدر وضعش خوب باشد كه چندميليون تومان به عباس برسد وزندگي اش ازاين رو به آن رو شود.
امير هرچه بيشتر فكر مي كرد بيشتر مأيوس مي شد. مادر امير زن دوم بود و مادر عباس همسر اول پدرش. اين درست كه مادر او كارگر آن خانه بود وبعدها دل پدر را به دست آورده بود ولي زحمات مادر بود كه باعث شده بود آنها بتوانند هرچه كه مي خواهند به دست آورند. اگر مادر او در خانه كار نمي كرد كه مادر عباس نمي توانست خارج از خانه شغلي داشته باشد ودرآمدي به چنگ آورد.
ياد روزي افتاد كه مادرش از غصه گريه كرده بود.
ـ پدرت بين من و زن اولش فرق مي گذارد.
دلش به حال مادرش سوخت. مادر عباس با اينكه او را دوست داشت ولي دلش مي خواست خودش خانم خانه باشد. شغل پدربزرگ عباس و وضع مالي اش هم دراين ميان بي تأثير نبود . امير خيلي زور زده بود تا ديپلمي گرفته بود و با اعتبار پدر توانسته بود در شركتي دست خودش را بند كند.
تصميم اش را گرفت بايد انتقام مادرش را مي گرفت. سالگرد مادرش نزديك بود. به طرف خانه برادرش رفت. مي دانست جز مهسا دختر ۶ساله برادرش كسي درخانه نيست مهسا از ديدن مردي با صورت بسته ترسيد!
ـ تو آقا دزده اي؟!
ـ نه من آقا گرگم بدو برو مثل حبه انگور قايم شو.
مهسا خودش رادر اتاقي قايم كرده بود و او جواهرات و پولهاي نقد را خيلي زود برداشته ورفته بود.
در مراسم عزاداري ، امير سر خاك مادرش نشسته بود و اشك مي ريخت. دلش مي خواست مادرش زنده مي شد تا با آنچه او از خانه برادر برداشته بود زندگي راحتي را داشته باشند.
عباس جلوي برادر نشسته بود. عباس هميشه به مادر امير احترام گذاشته بود و او را خاله صدا كرده بود. امير مي دانست كه مادرش عباس را خيلي دوست داشت . امير در عالم برادري درحق اش بدي نكرده بود.
مراسم تمام شد. ميهمانان كم كم پراكنده شدند. عباس گفت: داداش بيابا هم بريم. امير زن وبچه اش را به دست برادر زنش سپرد. سوارماشين برادر شد و راه افتاد.
ـ داداش حالت چطوره؟
ـ بد نيستم! زياد از نظر روحي خوب نيستم.
عباس رفتارش مثل بقيه نبود. امير هم سعي داشت طوري رفتار نكند كه او مشكوك شود.
عباس جلوي كلانتري نگه داشت.
بيا يك دقيقه برويم تو من كار دارم.
امير ناچار همراه عباس راه افتاد. و داخل كلانتري شد.
ـ جناب سرهنگ من مطمئن هستم دزد خانه ام برادرم است.
ـ جناب سرهنگ اين برادر با من ناتني است ، حالا هم دارد تهمت مي زند.
وقتي عباس با لبخندي تلخ لنگه دستكش چرمي برادرش را روي ميز گذاشت، امير متوجه شد لنگه دستكش اش را كه عباس از تركيه برايش سوغات آورده بود هنگام دزدي در خانه او جا گذاشته است .
خاطرات شما
هرانساني در طول زندگي اش با رويدادها وحوادث مختلف روبرو مي شود. اين رويارويي در ذهن و روح اوبه صورت لايه هايي از خاطرات ته نشين مي شود، بطوري كه آن فرد همواره آن رويداد را نه تنها به ياد دارد بلكه هر زمان كه مي خواهد از پيشامدي متفاوت و جالب ياد كند، آن را براي ديگران نقل مي كند.
خاطرات تلخ و شيرين اين ويژگي رادارند كه نه تنها براي شخص بازگو كننده جالب هستند بلكه براي شنونده آن نيز جذابيت خواهند داشت.
ستون «خاطرات شما» را به همين بهانه، پايه گذاري كرديم تا خاطرات شما تنها در آرشيو ذهن تان نماند و بقيه نيز بتوانند از خاطرات شيرين بهره برده و لبخندي بر لب داشته باشند و خاطرات تلخ درس عبرتي برايشان باشد.
كساني كه تمايل دارند خاطرات خود را براي ما ارسال كنند به آدرس روزنامه ايران ـ گروه حوادث مطالب خود را ارسال نمايند.

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   بين الملل   |   گفت و گو   | 
|   سلامتي   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   |   قيمت سكه و طلا   | 
|   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |