دوشنبه ۲۲ دي ۱۳۸۲ - ۲۰ ذيقعده ۱۴۲۴
Mon, Jan 12, 2004
ويژه ۵
شماره ۲۶۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
معماي پليسي
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ مهدي بليغ ( قسمت دوم)
معماي پليسي
اختلاس!
151029.jpg
ساعت ۱۲ظهر بود، پيرزن وقتي از پله هاي طبقه سوم آپارتمان پايين آمد در پاگرد طبقه دوم با ديدن در نيمه باز خانه «احمدخان» تعجب كرد، قرار بود اين زن و شوهر پيرآن روز پس از هشت سال به ديدن پسرشان در فرانسه بروند.
چندضربه اي به در زد وقتي هيچ صدايي نشنيد با صدازدن «مريم خانوم» وارد خانه شد همه جا به هم ريخته بود به گونه اي كه تصور مي شد دزد آمده است از راهروي بين هال و اتاق پذيرايي گذشت.
با بلندشدن جيغ پيرزن، چندمرد و زن همسايه از خانه ها بيرون ريختند، فرياد «آنها را كشتند…» هنوز شنيده مي شد و همسايه ها خود را به طبقه دوم رساندند.
ساعت ۱۲ و ۳۰ دقيقه بود كه خودروي بازپرس ويژه قتل در برابر ساختمان چهار طبقه «زمرد» در تهرانپارس توقف كرد، بازپرس شمس در حاليكه باراني بلندي پوشيده بود و چتر سياهرنگي به دست داشت از آن پياده شد، جمعيت زيادي جلوي در آپارتمان حلقه زده بودند.
به دستور بازپرس، نوار حصاري دو در ورودي ساختمان كشيده شد سپس او آرام به داخل آن رفت در طبقه دوم ساكنان مجتمع روي پله ها نشسته بودند، هر طبقه دو واحد ۱۳۰متري بود كه درهاي ورودي آن روبروي هم قرارداشت.
صحنه كاملاً نشان مي داد دزدي صورت گرفته است ، وقتي وارد اتاق پذيرايي شد صحنه اي را كه مي ديد نمي توانست باوركند زن و شوهر پير بطرز فجيعي سلاخي شده بودند.
يك ساطورخون آلود دقيقاً در كنار سفره پهن شده در وسط اتاق پذيرايي كه نان و پنير و چايي داخل آن ديده مي شد افتاده بود و قطرات خون به همه جاي اتاق پاشيده شده بود به گونه اي كه مبل هاي اعياني غرق خون بودند.
در اتاق خواب، تنها گاوصندوق به هم ريخته و جابه جا شده بود، رختخواب مرتب بود، بازپرس در آشپزخانه متوجه به هم ريختگي كابينت ها شد كه مي توانست نشان دهد قاتلان براي پيداكردن چاقو و ساطور به آنجا رفته اند.
وقتي بازپرس شمس خواست محل جنايت را ترك كند باز به جسد «احمدخان» و «مريم خانوم» نگاه كرد آنها لباس راحتي بسيار شيكي به تن داشتند و با طناب بسته شده بودند و آثار بريدگي و فشار در مچ دست پيرزن مشخص مي كرد كه قاتلان النگوهاي او را به زور از دستش بيرون كشيده اند.
در بيرون از خانه «احمدخان» بازپرس پيرزن همسايه را ديد كه داشت با مأمور كلانتري حرف مي زد به سمت او رفت و خواست به چند سؤال جواب دهد:
* از كي آنها را نديدي؟
ـ غروب ديروز، مريم خانوم به خانه ما آمد و گفت: ساعت ۱۰صبح امروز به فرانسه مي روند، همه كارهايشان تمام شده بود و بليت هواپيما گرفته بودند، از وقتي شنيده بودند پسرشان صاحب بچه شده است بيتابي مي كردند به نزد او بروند، انگار قسمت نبود.
* كسي را نديدي به خانه آنها بيايد؟
ـ من كسي را نديدم، ديشب از مريم خانوم شنيدم معاون، منشي و سه تن از كاركنان شركت براي شب نشيني به خانه آنها مي آيند من حتي صداي خنده هاي آنها را وقتي در راهرو از پله ها بالا مي آمدند شنيدم اما چون زود مي خوابم متوجه رفتن آنها نشدم.
بازپرس شمس از اين پيرزن جدا شد، اطلاعات خوبي به دست آورده بود كه ديده ها يا شنيده هاي ديگر همسايه ها خصوصاً خانواده اي كه واحد روبرويي خانه «احمدخان»در طبقه دوم زندگي مي كنند مي توانست سرنخ اصلي را در اختيار وي قراردهد.
وقتي در بازشد مرد همسايه در حاليكه سرش را از تأثر به اطراف تكان مي داد روبروي بازپرس ايستاد.
* شما آخرين بار كي «احمدخان» و زنش را ديده ايد؟
ـ من برخورد زيادي با آنها نداشتم فاصله سني ما با اين زن و شوهر زياد بود گاهي در راه پله ها اگر باهم روبرو مي شديم سلام و احوالپرسي مي كرديم.
* شب گذشته صدايي نشنيدي كه مشكوك باشد؟
ـ سرو صداي ميهمانشان مي آمد و چراغ خانه شان روشن بود چون بالاي درهاي ورودي خانه ما و آنها شيشه اي است نورخانه آنها كاملاً ديده مي شد حدود ساعت يك صبح بود كه چراغ خاموش شد اما قبل از آن ما صدايي كه نشان دهد ميهمانان از خانه خارج شده باشند نشنيديم.
* يعني شب آنجا مانده بودند؟
ـ نمي دانم ممكن است رعايت همسايه ها را كرده اند و آرام ساختمان را ترك كرده اند، در آن ساعت ما در اتاق هاي خوابمان بوديم و تنها متوجه خاموش شدن چراغ شديم.
*اين زن و شوهر رفت و آمد زيادي داشتند؟
ـ بله، مي شود گفت بيشترين رفت و آمد به خانه «احمدخان» مي شد انگار ميهمان نواز خوبي بودند اما قسمت ما نشد به آنها سري بزنيم.
بازپرس شمس تاكنون تنها رد ميهمانان شب قتل را به دست آورده بود. و قتي توانست آدرس شركت «احمدخان» را به دست آورد سوار خودرو شد و به سمت كريمخان رفت.
شركت در يك ساختمان چهار طبقه قرار داشت و تابلوي بزرگ آن از دور ديده مي شد، بازپرس وقتي داخل رفت ابتدا خود را معرفي كرد و بعد با گفتن اينكه بخاطر به قتل رسيدن «احمدخان» و همسرش مي خواهد از كاركنان شركت بازجويي كند صداي جيغ بلندي شنيد و ديد منشي شركت روي صندلي غش كرده است.
معاون شركت دست و پايش را گم كرده بود، ميهمانان شب قتل خانه مقتولان همه رنگ پريده بودند. تحقيقات بازپرس نشان داده بود كه آنها همگي صبح جنايت دير به سركار آمده اند، اسناد و مدارك نيز مقداري دستخورده بود و به نظر مي رسيد كاسه اي زير نيم كاسه است.
همه اين پنج ميهمان حتي وقتي جداگانه تحت بازجويي قرار گرفتند ادعايي مشابه را مطرح كردند. آنها گفتند كه ميهماني شبانه كاملاً رسمي بود و «احمدخان» كه مديرعامل شركت بود آنان را دعوت كرده بود.
«جواد» معاون شركت كه مي توانست بيشترين انگيزه را داشته باشد وقتي بازپرس شمس به او گفت كه بررسي ها نشان داده است در شركت اختلاس ميلياردي صورت گرفته است به لكنت افتاد:
ـ ما هيچ دخالتي در قتل نداشتيم اختلاس هم به پيشنهاد همه كاركنان بود يعني همين گروه پنج نفري تصميم به اين كار گرفتيم، «احمدخان» ديگر پير شده بود و...
* وقتي ديديد او مي داند نقشه قتلش را كشيديد؟
ـ او نفهميده بود، اختلاس خيلي ماهرانه بود و مطمئن بوديم نخواهد فهميد لزومي نداشت آنها را بكشيم.
* چند ساعت خانه «احمدخان» ميهمان بوديد؟
ـ غروب بود، ميهماني كاملاً رسمي بود. وقتي از خانه شان خارج شديم حدود ساعت ۱۲ و ۳۰ دقيقه شب بود. براي رعايت حال همسايه ها بي سر و صدا از پله ها پايين رفتيم و ساختمان را ترك كرديم و خبري از قتل نداريم.
* آنها نگران نبودند؟
ـ اصلاً خيلي هم خوشحال بودند.
اين پنج ميهمان با وجود اينكه مي توانستند انگيزه كاملي در ارتكاب جنايت داشته باشند هر گونه اطلاع از قتل را منكر شدند اما بازپرس شمس با صدور قرار آنها را بازداشت كرد.
شش ماه از ماجراي اين قتل گذشته بود. در اين مدت بازپرس شمس همه بستگان نزديك و دور «آحمدخان» را تحت تحقيق گرفته بود. همه اصرار داشتند تا عامل اصلي قتل از بين مظنونان شناسايي و اعلام شود. بازپرس يك موضوع را نمي توانست ناديده بگيرد و اينكه چگونه قتل مقداري فراتر از سرقت يا اختلاف كاري بود. نوعي تنفر در اين جنايت ديده مي شد و به معاون شركت و كارمندان آن نمي خورد كه بتوانند به اين طرز مرتكب قتل شوند و زن و شوهر پير را سلاخي كنند.
چندين بار برگه هاي بازجويي را خواند. باز هيچ سرنخي غير از اينكه پنج ميهمان در قتل دست داشته باشند وجود نداشت. تصاوير صحنه قتل نيز ردپايي از قاتل به دست نمي داد و هنوز هيچ اعترافي به قتل در پرونده وجود نداشت.
بازپرس شمس با يك معماي پيچيده روبرو شده بود كه با يستي آن را حل مي كرد، پرونده قرمزرنگ اين قتل هميشه جلوي چشمش بود و هر وقت بي كار بود بي اختيار ياد روز جنايت مي افتاد تا اين كه يك بار وقتي پسر «احمدخان» از فرانسه آمده بود و نزد وي رفته بود ياد موضوعي افتاد كه هزارباري از كنار آن بي اعتنا گذر كرده بود و هيچ توجهي به آن نداشت.
پرونده را باعجله برداشت و به ورق زدن آن پرداخت دنبال يك آشنا مي گشت كه بتواند جرأت سلاخي كردن زن و شوهر پير را داشته باشد وقتي چشمش روي يكي از برگه ها خيره شد توانست معما را حل كند برداردزاده «مريم خانوم» يك قصاب بود و در برگه بازجويي با دستخط ابتدايي شغل خود را نوشته بود.
«منصور» وقتي شنيد قاتل است حيرتزده به بازپرس شمس خيره شدو خواست منكر شود و قتل را به گردن كاركنان شركت بيندازد اما وقتي تنها يك دليل را از زبان بازپرس شنيد و پي برد او به هيچ كس غير از يك مورد قصاب مظنون نيست لب به اعتراف گشود.
ـ صبح زود بود كه من از بندر عباس به تهران رسيدم، وضعيت مالي ام خيلي بد بود چند ماهي مي شد از ترس بدهي هايم به جنوب فرار كرده بودم و مي خواستم با التماس از «احمدخان» و عمه ام بخواهم به من پول بدهند.
وقتي به خانه شان رفتم تازه از خواب بيدار شده بودند. آنها با خوشرويي با من برخورد كردند. اما وقتي درخواست من را شنيدند با بهانه هايي شانه خالي كردند. وقتي بي توجهي آنان را ديدم در يك تصميم آني ابتدا براي برداشتن پارچ آب به آشپزخانه رفتم بعد در كشوها با پيدا كردن يك ساطور و طناب به اتاق پذيرايي برگشتم.
ابتدا دست و پايشان را بستم، با تهديد «احمدخان» را وادار به بازكردن گاوصندوق كردم وقتي پول و جواهرات را برداشتم چاره اي جز قتل نداشتم وقتي اولين ضربه را زدم احساس بدي پيدا كردم آنها با داشتن ثروت خيلي زياد از دادن قرض به من امتناع مي كردند خيلي از رفتارشان متنفر بودم و آنها را سلاخي كردم.
مروري بر پرونده هاي قديمي ـ مهدي بليغ ( قسمت دوم)
مهدي بليغ ؛ آرسن لوپن ايران
151026.jpg
درنخستين بخش از پرونده مهدي بليغ خوانديد كه او پس از هم قسم شدن با دوتن از دوستانش براي تشكيل يك باند سرقت در دام پليس افتاد و مطلع شد كه آنان اقدام به فريب همسرش كرده اند. او دريك فرصت مناسب از زندان گريخت و زندگي پنهاني اش را آغازكرد.
دراين زمان او توانست مهدي نظري يكي از دو همدستش را به زيرزمين اجاره اي اش كشانده و او را به قتل برساند. مهدي بليغ دوباره دستگيرشد، اما اين بار نيز اززندان فراركرد و به عراق رفت. درعراق درحالي كه با يك دختر عراقي ازدواج كرده بود، دستگيرشد و زماني كه با قايق به سوي ايران آورده مي شد خود را به آب زد و ازميان شليك رگبارهاي پليس جان سالم به دربرد. بعد از اين فرار به لبنان رفت ولي در لبنان يك ايراني او را شناسايي كرد. محاكمات مهدي بليغ كه به آرسن لوپن ايران شهرت يافته بود در ديوانعالي جنايي آغازشد و به دفاع از خود پرداخت. و اينك ادامه پرونده.

\ دفاعيات در دادگاه
وكيل مدافع بليغ در دادگاه، در دفاع از موكلش مي گويد: براي رسيدگي به اين پرونده چند فرضيه را مي توان درنظرگرفت. اول اينكه اصلاً جنازه به مهدي نظري تعلق نداشته است.
فرض بعدي اينكه جسد، جسدنظري باشد ولي قتل توسط فردديگري انجام گرفته است. سومين فرضيه اين است كه يك نفر درجاي ديگري اين جنايت را انجام داده و جنازه را به اين خانه منتقل كرده است و دادگاه مدرك مستدل و محكمي براي اثبات هيچيك از اين موارد را دردست نداشته و ندارد. بعد از اين دفاعيات وكيل مدافع مهدي بليغ لايحه دفاعيه اش را درچند صفحه تنظيم كرده و به رئيس دادگاه تقديم كرد و جلسه براي شور و اخذ تصميم تعطيل شد.
\ حكم دادگاه
عقربه هاي ساعت وقتي ۱۳و۳۰ دقيقه را نشان دادند صداي منشي دادگاه و اعلام او حكايت از اين داشت كه رئيس دادگاه و اعضاي هيأت منصفه در دادگاه حاضر شده اند، همه حاضران ازجا بلندشده و قيام كردند و به اين صورت بود كه دادگاه رسميت يافت تا رأي نهايي درمورد مهدي بليغ قرائت شود.
براساس اين نظر و تشخيص، مهدي بليغ به مدت ۱۰ سال بايد در زندان مي ماند تا مجازات كارهايي را كه كرده بود، ببيند.
\ درزندان چه مي گذرد؟
ازآن روز دادگاه تعيين كرده است تا مهدي بليغ زندگي آرام و يكنواخت و عادي را در زندان طي كند، ولي شخصيت ماجراجو و بي قرار مهدي بليغ به اين روند نه تنها عادت ندارد بلكه نمي تواند عادت كند. نام مهدي بليغ كه به «آرسن لوپن وطن» شهرت يافته است بارها و بارها در روزنامه ها تكرارمي شود. بليغ اين بار به اتهام دردست داشتن ۴۴بسته هروئين در زندان محاكمه مي شود.
\ حمله به سلول آرسن لوپن
مأموران زندان يك روز به سلول او هجوم مي برند. آنان پس از يك تفتيش دقيق مي توانند ۴۴بسته هروئين پيداكنند. اما بليغ منكر آنها مي شود و مي گويد: من هيچ اطلاعي از وجود هروئين ها نداشتم و نمي دانم چه كسي و چطور آنها را به سلول من منتقل كرده اند و دادگاه ديگري براي مهدي بليغ تشكيل مي شود و او را درمورد اين ۴۴بسته هروئين محاكمه مي كنند. اما مهدي بليغ با تسلط كامل و درنهايت خونسردي در برابر هيأت منصفه و قاضي مي ايستد و مي گويد:
ـ من براي اينكه در دادگاه حاضر شوم. وضو گرفته ام تا حقيقت را بگويم. در پيشگاه دادگاه اعتراف مي كنم كه آن جنايت يعني قتل مهدي نظري را من مرتك شده ام. ولي هيچ سرقتي را كه درآن آزار و اذيتي باشد انجام نداده ام. باوركنيد كه من حقيقت را مي گويم.
وي سپس ادامه مي دهد: درمورد هروئين ها هم بايد بگويم كه روح من از وجود آنان بي خبر است. شما خودتان قضاوت كنيد وقتي كه چندماه يكبار حتي اجازه ملاقات و ديدار با برادرم را ندارم چطورمي توانم از بيرون هروئين تهيه كنم و بعد هم آن را درزندان توزيع كنم؟
«بليغ» بعد از اين دستمالي از جيبش درمي آورد و عرق هايي را كه روي پيشاني اش نشسته است پاك مي كند و بعد از كمي مكث مي گويد: از نخستين محاكمه من تا الآن به اتهامات متعدد و زيادي مثل نزاع و سرقت به ۱۰سال زندان محكوم شده ام. هنوز هم سرنوشت من نا معلوم است. پس وقتي قتل را به عهده مي گيرم چرا بايد يك جرم كوچك را انكاركنم؟
من درطول سالهايي كه درحبس به سرمي بردم همراه با زندانيان معتادبوده ام و با آنان روزها و ساعت هاي زيادي را صحبت كرده ام هميشه قصدداشته و دارم تا آنان را از بلاي خانمانسوز اعتياد نجات دهم و مطمئن هستم منافع آنان دراين راه به خطر مي افتد و مي دانم كساني كه مي دانند من قصد مبارزه با اعتياد را داشته ام اين تله را براي من گذاشته اند و قصددارند تا با اين كار كلك مرا بكنند. باوركنيد كه براي من پرونده سازي شده است.
\ محاكمه در دادگاه جنايي
بليغ بعد از آن محاكمه با اعتراف صريح به قتل دوستش مهدي نظري به شعبه سوم دادگاه جنايي منتقل مي شود تا به جرم قتل دوستش مهدي نظري محاكمه شود.
محاكمه آغازمي شود و دادسراي تهران دو كيفرخواست جداگانه عليه بليغ صادرمي كند. ابتدا هردوكيفرخواست قرائت مي شود و بعد حكم ديوانعالي كشور خوانده مي شود كه رأي قبلي شعبه جنايي مركز را مردود دانسته است. دادستان دركيفرخواست خود از دادگاه اعدام مهدي بليغ را تقاضا كرده است. محمدباقر طالقاني ـ رئيس دادگاه ـ پس از آنكه كيفرخواست خوانده مي شود متهم را به جايگاه مخصوص مي خواند و مي گويد:
* خودت را معرفي كن.
بليغ نگاهي به اطراف سالن دادگاه مي اندازد و مي گويد:
ـ مشخصات من همان است كه قبلاً هم بود. آيا بايد چيزي اضافه كنم؟
رئيس دادگاه با لحني آمرانه مي گويد:
* آنچه از شما پرسيده مي شود را بايد جواب دهيد اين روال دادگاه است.
آنچه دركيفرخواست درمورد قتل مهدي بليغ آمده اين است كه مهدي بليغ با تصميم قبلي ازمهدي نظري دعوت مي كند تا به منزلش برود و سپس او را با دارويي بي هوش مي كند و دستهايش را با سيم مي بندد و جريان برق را از آن عبورمي دهد كه درنتيجه آن مهدي نظري به قتل مي رسد.
دادستان براساس ماده ۱۷۰قانون مجازات عمومي براي بليغ تقاضاي مجازات اعدام را كرده است. آنگاه رئيس دادگاه خطاب به بليغ مي گويد:
* تو به اتهام چهارموردخلاف محاكمه مي شود. اول قتل مهدي نظري، دوم ايراد ضرب به سروان عدل افسرشهرباني، اتهام سوم ايراد جرح به ضيايي مأمور دولت درهنگام انجام وظيفه و آخرين مورد هم ضرب به يپرم خان ارمني است. حالا براي دادگاه بگو آيا موارد اتهام را قبول داري.
بليغ براي لحظاتي چشمانش را مي بندد و بعد با خونسردي مي گويد: من بايد اين نكته را اول توضيح بدهم كه بنابر وضعيت خاصي كه دارم مطمئن باشيد دروغ نمي گويم و ازمرگ نيز نمي ترسم و هراسي ندارم و علاقه اي هم به ادامه حيات ندارم. بنابراين مطمئن باشيد كه دروغ نمي گويم.
مهدي بليغ بعد از چند دقيقه سكوت ادامه مي دهد: درمورد ايراد ضرب به سروان عدل چيزي را به ياد نمي آورم. چون اين موضوع به حدود ۱۲سال قبل مربوط است. براي اتهام ضرب به ضيايي هم حرفي ندارم و آن را مي پذيرم و رأي دادگاه را قبول دارم زيرا من بودم كه او را زدم، يپرم ارمني را هم فراموش كرده ام و نمي دانم كه چه بود و چه نبود. اما قتل مهدي نظري را انكارمي كنم و قبول ندارم.
رئيس دادگاه پس ازاين حرف بليغ نگاهي به او مي اندازد و درحالي كه نامه اي را به او و حضارنشان مي دهد مي گويد:
* شما درمكاتباتي كه با برادرتان داشته ايد، نوشته ايد چون مهدي نظري براي نجات شما از زندان كاري نكرده است درمكتب رفاقت رفوزه است.
بليغ بلافاصله مي گويد: ممكن است اين طور باشد ولي اين معني را نمي دهد كه بايد او را كشت.
رئيس دادگاه مي پرسد:
* آيا قبول داري كه جسد مقتول يعني مهدي نظري شريك و همدست سابق ات درمنزل شما كشف شده است.
بليغ پاسخ مي دهد: بله! و من همان اندازه دراين مورد مي دانم كه يك فرد بي طرف ديگر از اين قضيه مي داند. حتي من از شما خيلي كمتر دراين مورد مي دانم. فقط شنيده ام كه يك جسد درخانه استيجاري من كشف شده است. همين و بس! سپس رئيس دادگاه درحالي كه نامه را درميان پرونده قرارمي دهد، سؤال مي كند:
* يعني مي گوييد جسدي درخانه شما پيداشده ودرآنجا كسي به قتل رسيده است و شما او را نكشته ايد؟
متهم فكرمي كند. چند لحظه اي مكث مي كند چندچين به پيشاني اش مي اندازد و با انگشت سبابه اش به آرامي روي ميز جايگاه متهمان مي زند و مي گويد: جنازه به مهدي نظري تعلق ندارد.
سپس نگاهي به تماشاگران حاضر درجلسه دادگاه مي كند و مي گويد: دادگاه مي گويد چون نظري روز دوشنبه به قتل رسيده و من هم در تقويم خودم روي آن روز را سه علامت ضربدر گذاشته ام پس من مرتكب قتل شده ام.
بليغ كمي آب در ليوان مي ريزد. آن را به آرامي مي نوشد و خطاب به رئيس دادگاه مي گويد: اين دليل اصلاً موجه و قابل قبول نيست. ضمن آنكه هرفردي حتي مقامات صلاحيت دار نيز ممكن است اشتباه كنند. دكتر طباطبايي پس از معاينه جسد تشخيص داد كه يك ماه از تاريخ قتل مي گذرد. اين جا اوست كه اشتباه كرده است. زيرا به جاي يك سال نوشته است يك ماه!
صداي مهدي بليغ اوج مي گيرد و مي گويد: دقت كنيد! جسد به حدي متلاشي شده كه قابل شناسايي نبود و باتوجه به شرايط منطقه شميران كه زمين هاي آن اغلب سنگي و خشك است نمي توانسته كه فقط يك ماه از دفن جسدگذشته باشد. حتي دو طبيب دانشگاهي نيز به مشورت آمده اند و آنها اظهارنظرمي كنند اين مقدار پوسيدگي به حدود يك سال زمان نيازدارد. دركيفرخواست عنوان شده مقتول توسط جريان برق به قتل رسيده است ولي بايد دانست كه براساس اصول پزشكي جريان برق موجب انجماد خون در بدن مي شود و اين به دوام بيشتر جسد كمك مي كند.
* ادامه دارد
پاورقي خارجي دختر موطلايي
• بقيه از صفحه ويژه ۷

دخترك در حالي كه دستهاي عصبي اش، بي اختيار، پرزهاي پالتو را مي كندند. گفتم:
ـ هري بهت لطف كرد، اين طور نيست؟
ـ شايد كرده باشد.
ـ تو هم به هري لطفي كرده بودي؟
ـ مثلاً چي؟
ـ مثلاً اينكه دخل برادرش را آورده باشي.
ـ پاك قاطي كرديد، حضرت آقا. من خيلي به عمو نيك علاقه داشتم.
ـ پس چرا بعد از اينكه كشته شد فرار كردي؟
گفت: «ترسم برداشته بود. هر دختر ديگري هم كه جاي من بود همين جور مي شد. خواب بودم وقتي صداي شليك را شنيدم از خواب پريدم اما يك كم طول دادم تا حواسم را جمع كنم و لباسم را بپوشم. موقعي كه از پنجره اتاق بيرون رانگاه كردم، هري بايك يارويي برگشته بود. «به صورتم خيره شد. «اون يارو شما بوديد؟»
سر تكان دادم كه آره.
ـ حدس زدم. آنجا كه ديدمتون فكر كردم پليس جماعت هستيد. چشمم به نيك افتاد كه دراز به دراز روي زمين ولو شده بود و سرتاپاپش خوني بود و با يك حساب دو دو تا چهار تا فهميدم دردسر پيش آمده. اگر مي ماندم، ديگر خلاصي نداشتم و دردسر روي دردسر مي آمد. واسه همين هم فلنگ را بستم. كار خوبي نبود، چون نيك، خير و صلاح من را مي خواست، اما راه چاره عاقلانه ديگري به ذهنم نرسيد. بايد به آينده شغلي ام فكر مي كردم.
ـ «كدام آينده شغلي؟»
ـ مي خواهم آرتيست سينما بشوم. عمو نيك قول داده بودمرا بفرستد يك مدرسه هنري درست و حسابي تا درسش را بخوانم.
ـ اگر هر چي مي داني نگويي، عوض مدرسه هنري بايد بروي كنج هلفدوني درس بخواني. كي به نيك شليك كرد؟
هراس را در صدايش احساس كردم: «نمي دانم، بهتون كه گفتم. توي اتاق بودم، هيچي نديدم.»
ـ چرا هري پالتويت را برايت آورد؟
ـ نمي خواست پايم به اين قضيه كشيده بشود. ناسلامتي، پدرمه.
ادامه دارد

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   بين الملل   |   گفت و گو   | 
|   سلامتي   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   |   قيمت سكه و طلا   | 
|   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |