دوشنبه ۲۲ دي ۱۳۸۲ - ۲۰ ذيقعده ۱۴۲۴
Mon, Jan 12, 2004
ويژه ۷
شماره ۲۶۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۷ (ك.م)
پاورقي خارجي
بازتاب آيين شهسواري در ادبيات پليسي
تاريخچه ادبيات پليسي ـ ۷ (ك.م)
شكوفايي داستان كوتاه پليسي
دكتر جان تارندايك (آفريده ريچارد آئوستين فريمن) نخستين كارآگاه خيالي بود كه در كاوشگريهايش از دانش پزشكي قانوني بهره برد، و پيرمرد كنج كافه (مخلوق بارونس اموسكا اورچي) را، كه با الهام از داستان معماي ماري روژه اثر ادگار آلن پو پديد آمد، مي توان نخستين «كارآگاه صندلي راحتي» Armchair detective در تاريخ ادبيات معمايي دانست. هر دوي اين پرسوناژها در دوران شكوفايي داستان كوتاه پليسي تولد يافتند. در ادامه، به بررسي ويژگيهاي اين دو شخصيت داستاني و ديگر آثار آفرينندگان شان مي پردازيم.
ريچارد آئوستين فريمن (۱۸۶۲ـ۱۹۴۳)
آئوستين فريمن، پليس مشهور انگليسي كه جز در اين ژانر در هيچ گونه ادبي ديگر طبع آزمايي نكرد، در ۱۸۸۷ به عضويت كالج سلطنتي جراحي درآمد و سپس براي خدمت به مستعمرات انگلستان در آفريقا رفت. چهار سال بعد، به علت بيماري ناچار شد به وطن بازگردد، و براي جبران كمبود درآمدش به فكر نويسندگي افتاد. در ايامي كه به عنوان پزشك كشيك در زندان هالاوي انجام وظيفه مي كرد، با مشاركت جي جي پيتكين و با نام مستعار كليفورد آشدائون، ماجراهاي رامني پرينگل (۱۹۰۲) را نوشت و منتشر كرد. قهرمان اين مجموعه داستان خلافكاري دوست داشتني و جذاب است. اين زوج ادبي در ۱۹۰۴ داستانهايي درباره يك جراح كارآگاه به نام ويلكينسون نوشتند. در اثر الهامي ناگهاني، پرسوناژ تارندايك در ذهنش شكل گرفت و به گفته خودش «در يك آن، مسير آفرينش آتي من و شخصيت قهرمان داستانهايم رقم خورد». در ۱۹۰۷ هنگامي كه فريمن چهل و پنج ساله بود، با چاپ رمان اثر شست قرمز، تارندايك با ابهت تمام پا به ميدان گذاشت و با استقبال خوانندگان و منتقدان روبرو شد.
هوارد هيكرافت درباره اش چنين نوشت: «بي شك يكي از شاهكارهاي اين ژانر پديد آمد و ادبيات پليسي به نقطه اوج بلندتر رسيد. «فريمن، در كل، بيست و دو رمان وچهل داستان كوتاه نوشت كه شخصيت اصلي شان دكتر جان تارندايك است؛ به عقيده صاحبنظران ، داستانهاي كوتاه، از رمانها بالاترند.
تارندايك ـ با الهام از آلفرد سواين تايلور ، نگارنده رساله اصول نظري و عملي پزشكي قانوني (۱۸۶۵) و پدر علم پزشكي قانوني خلق شد ـ نخستين وبرترين پزشك قانوني داستانهاي معمايي قلمداد مي شود. اين مرد دانشي گسترده و استعدادهاي گوناگون و متعدد دارد و معلوماتش زمينه هاي مختلفي را شامل مي شود: از مصر شناسي وباستانشناسي و چشم پزشكي گرفته تا جرم شناسي وگياهشناسي. همكاران متهورش عبارتند از دستيار ونگارنده ماجراهايش، كريستوفر جرويس (معادل دكتر واتسون در داستانهاي شرلوك هولمز) و سرپيشخدمت همه فن حريفش ، ناتانيئل پولتون.
از گذشته وزندگي خصوصي تارندايك مطلب زيادي نمي دانيم جز اينكه در ۴ جولاي ۱۸۷۰ متولد شد، در دانشكده پزشكي بيمارستان سنت مارگرت تحصيل كرد و بعدها در همانجا به تدريس پزشكي قانوني پرداخت ، و تمام عمر مجرد ماند.
فريمن نخستين نويسنده اي بود كه اطلاعات علمي صحيح و دقيق را به روايتهاي پليسي راه داد وبقدري نسبت به آنچه مي نوشت وسواس داشت كه در لابراتوار خصوصي اش همه آزمايشهايي را كه تارندايك در كاوشگريهايش براي كشف حقيقت به آنها متوسل مي شد، شخصاً انجام مي داد و پس از اطمينان خاطر از صحت واعتبارشان آنها را در داستانهايش مي گنجاند و توصيف مي كرد؛ مثلاً ، آزمايش خون، مو و الياف با اشعه ايكس. دكتر تارندايك استانداردهايي را معين كرد كه مدتها بعد رسميت يافتند و در تحقيقات پلسي اعمال شدند. در بسياري مؤسسات آموزشي حقوقي و همين طور دوره هاي تعليمي اداره پليس فرانسه، مطالعه رمانهاي تارندايك را اجباري كردند. در نخستين رمان فريمن، اثر شست قرمز، تارندايك با قالب گرفتن از رد پا، توانست معما را گره گشايي كند، و در داستان كوتاه «لنگ سالخورده» (در مجموعه داستان آواز استخوان ۱۹۱۲،) و رمان چشم گربه (۱۹۲۳) همين روش را به كار بست. اولين داستانهاي كوتاه تارندايك از ۱۹۰۸ تا ۱۹۰۹ در مجله پيرسون چاپ شدند و همان سال تحت عنوان پرونده هاي جان تارندايك به صورت كتاب به بازار آمدند.
در ۱۹۱۰ فريمن، با نگارش «پرونده اسكار برودسكي» ، ساختار روايي كاملاً نويني را در عرصه ادبيات پليسي آفريد: «داستان معمايي وارونه» كه در آن ، از همان ابتدا، معماي جنايت براي خواننده فاش مي شود. نويسنده در اين باره چنين توضيح مي دهد: «خواننده همه چيز را مي داند و كارآگاه از چيزي خبر ندارد، و توجه بر اهميت غيرقابل انتظار جزئيات و رويدادهاي پيش پا افتاده متمركز مي گردد». در داستان معمايي وارونه، فريمن ، همواره روايت قسمت اول ماجرا به سوم شخص مفرد است و مابقي داستان را از زبان جرويس مي خوانيم. نخستين مجموعه اين گونه داستانها تحت عنوان آواز استخوان منتشر شد. رمانهاي سايه گرگ (۱۹۲۵) و غفلت آقاي پاترمك (۱۹۳۰) نيز به همين شيوه نگاشته شده اند. نويسندگان بسياري اين ساختار جديد را از آئوستين فريمن به عاريت گرفتند. سريال تلويزيوني «ستوان كلومبو» يكي از آشناترين نمونه هاي داستان معمايي وارونه است.
طي دهه ۱۹۲۰ ، داستانهاي كوتاه تارندايك، يكي پس از ديگري، در سه كتاب منتشر شدند: آرشيو دكتر تارندايك (۱۹۲۳) ، قفل مرموز (۱۹۲۵) و صندوقچه جادويي (۱۹۲۷) . مجموعه كامل ماجراهاي دكتر تارندايك تحت عنوان پرونده هاي مشهور دكتر تارندايك (۱۹۲۹) به چاپ رسيد. از دهه ۱۹۳۰ تا پايان عمر، آئوستين فريمن ديگر هيچ داستان كوتاهي منتشر نكرد و فقط رمان نوشت. برجسته ترين آثاري كه در اين ايام خلق كرد عبارتند از: دكتر نارندايك مداخله مي كند (۱۹۳۳) ، راز پنرز (۱۹۳۶) ، ميمون سنگي (۱۹۳۸) و معماي خيابان جاكوب (۱۹۴۲) ، كه آخرين ماجراي دكتر تارندايك است و در ايامي نگاشته شد كه هواپيماهاي آلماني لندن را بمباران مي كردند.
داستانهاي تارندايك از نظر پيرنگ و بداعت درمعما پردازي باجي به ماجراهاي شرلوك هولمز نمي دهند، ولي با وجود اين و عليرغم مقبوليت گسترده شان در زمان انتشار نتوانستند مانند آثار پليسي كانن دايل پايدار بمانند، زيرا آئوستين فريمن قريحه قصه پردازي آفريننده هولمز را فاقد بود و نثرش اغلب خشك و بيروح جلوه مي كند و آنچنان كه بايد به دل نمي نشيند. يكي از منتقداني كه نظر چندان مساعدي نسبت به اين نويسنده نداشت،درباره نثرش چنين گفته است: «وقتي آدم داستانهاي فريمن را مي خواند انگار يونچه خشك را بجود».
در پايان سخن، جا دارد اشاره اي هم به پرسوناژ فراموش ناشدني ناتانائيل پولتون بكنيم كه، به عقيده پي.ام. استون، «يكي از مجذوب كننده ترين ، خوش ساخت ترين و باور پذيرترين شخصيتهايي است كه در قلمرو ادبيات پليسي مي توانيم بيابيم».
بارونس اموسكا اورچي (۱۸۶۵ ـ ۱۹۴۷)
شهرت اين بانوي نويسنده انگليسي مجاري تبار در ادبيات پليسي، در وهله اول، مرهون ماجراهاي «پيرمرد كنج كافه» است. او را مي توان نخستين پليسي نويسي دانست كه، بانگارش مجموعه اي از داستانهاي كوتاه با پرسوناژي واحد، ژانر فرعي «كارآگاه صندلي راحتي» را تثبيت كرد. «پيرمرد كنج كافه» نمونه تمام عيار «كارآگاه صندلي راحتي» است، يعني كارآگاهي آماتور كه برايش حل معماهاي جنايي صرفاً جنبه تمريني فكري را دارد، و طبعاً روش كاوشگري اش نيز نمي تواند مانند كساني باشد كه در محل واقعه حضور مي يابند و بر پايه نشانه هاي مادي و شواهد عيني سرنخها را پيدا مي كنند. يگانه ابزار اين گونه كاوشگران استدلال و استنتاج منطقي است. پرسوناژ داستانهاي بارونس اورچي در يكي از كافه هاي لندن مي نشيند و، در ضمني كه شير مي نوشد و گره هاي رشته ريسماني را مي گشايد، از معماهاي جنايي پيچيده و مبهوت كننده اي كه دحتري روزنامه نگار به نام پولي بارتون، با تفصيل و جزئيات كامل، برايش شرح مي دهد پرده بر مي دارد و به حقيقت ماجرا پي مي برد. اگرچه عمده اطلاعاتش از طريق مطالب روزنامه ها كسب مي شود ولي در چند مورد هم قدم رنجه مي كند و تا محل واقعه مي رود. با اين تفصيل ، نبايد او را كاملاً بي تحرك به شمار آورد.
اموسكا اورچي سي و هشت داستان كوتاه از ماجراهاي «پيرمرد كنج كافه» نوشت كه در سه مجموعه منتشر شدند: پرونده دوشيزه اليوت (۱۹۰۵) ، پيرمرد كنج كافه (۱۹۰۹) و گره هاي گشوده شده (۱۹۲۵) .
اورچي هرگز نام پيرمرد را فاش نمي كند، اما در داستان «مرگ مرموز خيابان پرسي» تلويحاً اين نكته را القا مي كند كه او شخصي است به نام بيل اوون و احتمالاً عمه اش را به قتل رسانده است. در همين داسان، پيرمرد درباره قاتلي كه به دام نيفتاد مي گويد:«او يكي از زيرك ترين مردان زمانه اش بود» و در ارتكاب اين جنايت «بقدر ديپلمات هاي كار كشته روسي تيزهوشي نشان داد».
بارونس اورچي، درليدي مولي عضو اسكاتلنديارد (۱۹۱۰) ، كارآگاهي مؤنث خلق كرد كه رئيس «بخش زنان اسكاتلنديارد» است. اين بانوي اشرافزاده سرسختانه مي كوشد تا بيگناهي شوهرش را به اثبات برساند و حيثيت بربادرفته اش را بازگرداند، و در اين راه از كمكهاي بي دريغ نديمه اش (راوي ماجرا) نيز برخوردار است. ليدي مولي دو مازارين پيشگام كارآگاهان فمينيست معاصر است كه براي حل معماها و پرده برداشتن از رازهاي نهان، بيشتر بر جسارت و تيزهوشي تكيه مي كنند تا بر منطق و فراست و شم پليسي .
ادامه دارد
پاورقي خارجي
معماي دختر موطلايي
نويسنده: راس مك دانالد ترجمه: كام
آنچه گذشت: ليوآرچر، كارآگاه خصوصي، از طرف نيك نمو، پرورش دهنده ثروتمند ليمو، به خدمت گرفته مي شود تا شش روز محافظ او باشد. وقتي به منزل نمو مي رسد، او آخرين نفسها را مي كشد. دختري موطلايي كه در زمان جنايت همراه نيك نمو بوده است از منزل او مي گريزد. هري، برادر نيك، به آرچر رشوه مي دهد كه درباره دختر جوان به مأموران پليس چيزي نگويد. آرچر، ظاهراً مي پذيرد، اما چون به هري مشكوك است او را تا منزلش تعقيب مي كند و خانه اش را زير نظر مي گيرد. همسر هري، كه سابقاً مأمور پليس بوده است، با اسلحه به سراغ آرچر مي آيد تا بفهمد او چه قصدي دارد. اينك ادامه ماجرا:
ـ هفت تيرم را پس بدهيد و هفت تير خودتان را كنار بگذاريد. اسلحه كه زير گوشم باشد، زبانم بند مي آيد.
مردد بود، زني عبوس و مضطرب و تحت فشار. از خودم پرسيدم در اثر كدام شوخي سرنوشت يا چه عامل روحي با يك خلافكار عروسي كرده بود و جز عشق علتي به عقلم نرسيد. فقط عشق مي توانست به زن جرأت اين را بدهد كه در خياباني تاريك به مقابله با هفت تيربندي ناشناس برود. خانم نمو صورتي اسبي و چروكيده داشت و اصلاً خوشگل نبود، اما نمي شد شهامتش را انكار كرد.
هفت تيرم را پس داد. دسته اش را با سرانگشتانم نوازش كردم و گذاشتمش توي جيبم. يك عده پسربچه سياهپوست از آن سر خيابان رد شدند و عمداً جيغ كشيدند و سوت زدند.
به سمتم خم شد؛ تقريباً هم قد بوديم. صدايش مثل وزوزي زوركي از بين دندانهايش بيرون مي آمد:
ـ هري در مرگ برادرش دخالتي نداشته. اگر بهش مشكوك شديد، حتماً مغزتان معيوبه.
ـ از كجا آنقدر مطمئنيد، خانم نمو؟
«اين كارها از هري برنمي آد، همين و بس. خوب مي شناسمش، حتي مي توانم فكرش را هم بخوانم. اگر عرضه اين كار را هم داشت، كه ندارد، باز جرأت نمي كرد نيك را بكشد. نيك برادر بزرگش بود، مايه افتخار خانواده، تنها كسي كه بين يك مشت فلك زده توانسته بود در زندگي به جايي برسد.» لحنش تحقيرآميز و صدايش خشدار شد. «هر كاري مي كردم و هر چي مي گفتم فايده نداشت وهري تا آخرش نيك را مي پرستيد.»
ـ اين جور محبتهاي برادرانه عين شمشير دولبه اند. از اين گذشته، مرگ نيك واسه هري خيلي منفعت داشت.
ـ حتي يك سنت هم گيرش نمياد. هيچ پولي عايدش نمي شود.
ـ مگه وارث نيك نيست؟
ـ تا وقتي من زنش هستم، از ارث خبري نيست. نمي گذارم حتي يك سنت هم از پولهاي كثافت نيك را به جيب بزند. روشن شد؟
ـ واسه من بعله. ولي قضيه براي هري هم روشن شده؟
ـ تا حالا هزاربار اين موضوع را به گوشش خواندم، لابد بايد فهميده باشد كه شوخي نمي كنم. از اين گذشته، اصلاً سوءظن شما مسخره است. محال بود هري دست روي برادر نازنينش بلند كند يا نازكتر از گل به او بگويد، تا چه برسد به اينكه او را بكشد.
ـ شايد خودش اين كار را نكرده. احتمالاً يك نفر به كمكش آمده و دخل نيك را آورده تا شوهرتان زودتر به ارث برسد. حتم دارم هري از كسي حمايت مي كند و نمي خواهد پايش به اين قضيه كشيده شود.
ـ از كي؟
ـ بعد از اينكه به خانه مقتول رسيديم، يك دختر موطلايي از آنجا فرار كرد. ماشينش كروكي آلبالويي رنگ بود. هري مي شناختش.
ـ گفتيد يك ماشين كروكي آلبالويي رنگ؟
ـ بعله. برايتان آشناست؟
ـ نه. گمان نكنم. بايد يكي از آشناهاي نيك باشد.
ـ چرا هري مي خواهدكارهاي دختره را لاپوشاني كند؟
ـ منظورتان از كارهايش را لاپوشاني كند چيه؟
ـ دوشيزه خانم پالتوي پوستش را جا گذاشت. هري قايمش كرد و به من رشوه داد كه به پليسها چيزي نگويم.
ـ هري همچي كاري كرد؟
ـ مگر اينكه من خيالاتي شده باشم.
ـ بعيد نيست مخ تان تكان خورده باشد. اگر فكر كرديد هري به اين دختره پول داده كه نيك را نفله كند، يا اينكه...
ـ خودم مي دانم. لازم نيست بگوييد. خل شدم.
خانم نمو دست استخواني اش را ملايم بر بازويم گذاشت. «در هر صورت، دست از سر هري برداريد. همين جوري اش هم با كلي مكافات مهارش مي كنم. از شوهر اولم هم بدتره. اولي دائم الخمر بود. شايد باورتان نشود، ولي حقيقت دارد.» نگاهي به خانه روشن آن دست خيابان انداخت و من نصف لبخند تلخش را ديدم. «نمي دانم چرا بعضي از زنها، مثل من، هميشه الاغهاي لنگ را انتخاب مي كنند.»
ـ راستش، من هم نمي دانم، خانم نمو. بسيار خب، ديگر كاري به كار هري ندارم. اما قصدم اين نبود. وقتي زن به خانه اش برگشت، به قدر پانصد ششصدمتر از آنجا دور شدم و كنار در يك خشكشويي كمينگاه جديدي پيدا كردم. اين بار ديگر سيگار نكشيدم. حتي از جايم تكان هم نخوردم، فقط گهگاه نگاهي به ساعتم مي انداختم.
حدود يازده شب، چراغهاي منزل نمو، كه از پشت پرده كركره نورشان به بيرون مي تابيد، خاموش شدند. كمي مانده به نيمه شب، هري بي سر و صدا در اصلي را باز كرد و يواشكي قدم به خيابان گذاشت. نگاهي به اطراف انداخت. به راه افتاد. از فاصله چندمتري ام گذشت و دزدانه و با شتاب دور شد، در حالي كه مردد و سردرگم به نظر مي رسيد.
خيلي با احتياط و بي آنكه به او نزديك شوم،تا محلات پايين شهر تعقيبش كردم. وارد گاراژي شبانه روزي شد، كه آدم را ياد غاري نوراني مي انداخت، و ديگر نديدمش. چند دقيقه بعد بيرون آمد، در حاليكه پشت فرمان شورولتي قديمي و قراضه، مال سالهاي قبل از جنگ، نشسته بود.
اسكناسهاي من هم دل نگهبان گاراژ را نرم كردند. يك بيوك قبل از جنگ نصيبم شد كه هنوز مي توانست تا هفتاد كيلومتر در ساعت سرعت بگيرد. همين كه به بزرگراه رسيديم، نشان داد چند مرده حلاج است. به موقع به جاده خصوصي ملك نمو رسيدم و چراغ هاي ماشين هري را ديدم، كه به عمارت تاريك انتهاي درختزار نزديك مي شد.
چراغهاي اتومبيلم را خاموش كردم و در حاشيه جاده، به فاصله صدمتري ملك نمو، درست مقابل آن، نگه داشتم. چند دقيقه بعد، شورولت دوباره پيدا شد. هنوز جز هري سرنشيني نداشت. با چراغهاي خاموش، كور كورانه، تا بزرگراه دنبالش رفتم. سپس به سمت حومه شهر سرازير شديم.
وسط راه بين متل ومحوطه رستوران و سينماي مخصوص اتومبيلها، به جاده اي فرعي پيچيد تكه تابلويي نئون در ابتدايش خودنمايي مي كرد و اين كلمات با حروف درشت در تاريكي بر آن مي درخشيد: توقفگاه خانه هاي سيار. خانه هاي سيار كنار بستر نهري خشك پشت هم قطار شده بودند. شورولت جلوي يكي از آنها كه از پنجره اش نور مي تابيد توقف كرد. هري، با بقچه اي خالدار زير بغل، از ماشين بيرون آمد. در خانه سيار را كوبيد.
سر پيچ بعدي، دور زدم و اين بار مدت بيشتري انتظار كشيدم. شورولت از زير تابلوي نئون گذشت و به طرف بزرگراه پيچيد. تعقيبش نكردم.
اتومبيلم را همانجا گذاشتم و قدم زنان در حاشيه نهر به سمت خانه سيار روشن رفتم. پنجره هايش پرده داشتند. ماشين كروكي آلبالويي رنگ كمي دورتر پارك شده بود. تقه اي به در آلومينيومي زدم.
صداي دختري از داخل به گوشم رسيد:« هري؟ تويي هري»
جويده جويده حرفهاي نامفهومي به زبان آوردم. در باز شد، و دختر موبور را جلوي رويم ديدم. خيلي جوان بود.
ـ چه خبره؟
سعي كرد در را ببندد. نگذاشتم.
ـ از اينجا برويد. دست از سرم برداريد. جيغ مي زنم.
ـ اشكالي ندارد. جيغ بزن.
دهانش را باز كرد. صدايي بيرون نيامد. دهانش را دوباره بست.
ـ شما كي هستيد؟ پليس جماعت؟
ـ باهاشون ارتباط نزديك دارم. الآن هم بهتره بروي كنار و راه را بازكني.
ـ خيلي خب، بفرماييد! لعنت بر پدر هر چي مزاحمه! من چيزي را قايم نمي كنم.
ـ خودم مي بينم.
از كنارش گذشتم و وارد شدم. اتاق كوچك انباشته از لباسهاي زنانه بود، ابريشم و كشمير و پارچه پشمي و نايلوني نازك، بعضي هايشان روي زمين ولو بودند و بعضي ها آويزان بودند تا خشك شوند.

• بقيه در صفحه ويژه ۵
بازتاب آيين شهسواري در ادبيات پليسي
رمان سياه
151038.jpg
عرصه ادبيات پليسي هرگز از شهسواران سرگردان خالي نماند. سام اسپيد و فيليپ مارلو از دل «رمان سياه» آمريكايي سربرآوردند و سنتي را بنيان نهادند كه در ميان نويسندگان پس از آنان پيروان فراوان يافت، كه در راه تحول و دگرگوني اش تلاشهايي تأثيرگذار و چشمگير كردند و در عين پايبندي به برخي اصول بنيادين، قالبهاي روايي نويني آفريدند، به مضاميني تازه روي آوردند و بر پس زمينه هاي اجتماعي متفاوتي ماجراهاي رمانهايشان را شكل بخشيدند. اگر در آثار دشيل همت و ريموند چندلر با پديده هايي نظير گانگستريسم، بحران اقتصادي و ديگر ويژگي هاي جامعه آمريكايي قبل از جنگ جهاني دوم مواجهيم، رمانهاي ادامه دهندگان راهشان جامعه اي را توصيف كرده اند كه بازتابنده وقايعي نظير مبارزه در راه تثبيت حقوق مدني، جنگ ويتنام، افتضاح واترگيت، نابودي طبيعت و آلودگي محيط زيست و … است.
ليو آرچر و ترويس مك گي شاخص ترين كارآگاهان (كاوشگران) شهسوار منش دهه هاي پنجاه تا هفتاد به شمار مي آيند كه هر كدام در بيش از يك دوجين رمان نقش شخصيت اصلي را داشتند و اشتباهي فاحش خواهد بود اگر آنها را صرفاً تداوم موجوديت پرسوناژهاي آفريده دشيل همت و چندلر بدانيم، زيرا زاييده خلاقيتي راستين اند و خصلتها و شگردهاي كاوشگري يگانه شان به آنها فرديتي بديع و اصيل مي بخشد.ساده انديشي و سطحي نگري است كه تصور كنيم راس مك دانالد و جان دي. مك دانالد از حد الگوبرداري و تقليد فراتر نرفتند. در ادامه، به آثار اين دو نويسنده برجسته مي پردازيم و از جنبه هاي مختلف به بررسي شخصيتهاي شهسوارمنشي مبادرت مي ورزيم كه به بركت تخيل پربارشان هستي گرفتند.
شهسوار كاوشگر روانها
راس مك دانالد در ۱۹۷۴ گفت: «هرگز كودكي مان را نمي بخشيم. آنچه باعث زايش رمان نويس مي شود ناتواني انسانهاست براي آنكه كودكي شان رافراموش كنند.»
كليد راهيابي به دنياي داستاني راس مك دانالد آشنايي با سرگذشت اوست.
كنت ميلار (۱۹۱۵ـ۱۹۸۳) نويسنده كانادايي / آمريكايي كه داستانهايش را با نام مستعار راس مك دانالد منتشر كرد، به شكلي فراگير، در كنار دشيل همت و ريموند چندلر، از جمله رمان نويساني قلمداد مي شود كه «رمان سياه» آمريكايي را تا حد ادبيات والا ارتقا بخشيدند. او در لوس گاتوس كاليفرنيا به دنيا آمد و ايام كودكي اش را، همراه مادر تهيدستش، دركانادا، به بركت سخاوت و صدقه خويشاوندان گذراند. وقتي فقط سه سال داشت، پدرش در پي خيالپردازيهاي جنون آميزش كه تا زمان مرگش در ۱۹۳۲ رهايش نكردند، زن و فرزندش را به امان خدا گذاشته و رفته بود. ميلار، بعدها به ياد آورد كه تا شانزده سالگي در پنجاه اتاق مختلف زندگي كرده بود. در شش سالگي، مدتي بسيار كوتاه را در يك يتيم خانه گذراند كه خاطره اش براي هميشه درذهنش ماند. درعوض، سختي هاي اين دوران تخيلش را برانگيختند: اليور توييست جزو نخستين آثار محبوبش بود و طفوليت مشقت بار چارلز ديكنز همواره مايه دلگرمي و الهامش مي شد. او همچنين ديكنز را به مثابه نويسنده اي دموكرات كه نزد منتقدان منزلت داشت و عوام هم آثارش را مي خواندند و مي فهميدند و مي پسنديدند، الگوي خويش قرار داد. ميلار، در ايام بزرگسالي و بلوغ فكري، رمان گتسبي بزرگ (اين اثر روايت مي كند چگونه جي گتسبي، مردي ثروتمند و خودساخته، در دام رؤياهاي كاذبش، كه زاييده و پرورده جامعه اي فريبكارند، مي افتد و سرانجامش به تباهي مي كشد)، اثر اسكات فيتز جرالد، را مدام ـ و تقريباً تا آخر عمر ـ هر سال مي خواند، و بارها در داستانهايش شخصيتهايي گتسبي گونه آفريد. ارثيه اي كه از پدرش به او رسيد اين امكان را فراهم ساخت تا در دانشگاه ميشيگان ، در ادبيات اروپايي ، تحصيلاتش را به پايان برساند و در همين ايام با مارگرت اليس استرام ازدواج كرد. همسرش يكي از برجسته ترين چهره هاي ادبيات پليسي است كه نام مارگرت ميلار را براي انتشار آثارش برگزيد. به تشويق استادش دابليو. ايچ آئودن، شاعر بلندپايه انگليسي كه شيفته داستانهاي معمايي و جنايي بود و به دنبال موفقيت سريع و آني مارگرت ميلار در اين ژانر، در ظرف فقط يك ماه، اولين رمانش را نگاشت. در ،۱۹۴۶ پس از ترخيص از نيروي دريايي، همراه همسرش در كاليفرنيا مستقر شد و به صورت تمام وقت خود را وقف نويسندگي كرد. تراژدي خانوادگي قريحه هنري اش را برانگيخت و مصائب بعدي زندگي، خلاقيتش را قوام و غنا بخشيد. بازداشت دخترش به جرم رانندگي انتحاري برايش ضربه اي سخت و تكان دهنده و كوبنده بود. از طرف ديگر «اختلالهاي رواني ادواري» فوق العاده شديد ناشي از مشقات گذشته اش باعث شدند يكباره در ۱۹۵۶ دچار بحران روحي خطرناكي شود و مدت يك سال تحت مداواي روانپزشك قرارگيرد.
راس مك دانالد يكي از فرهيخته ترين نويسندگان داستانهاي كارآگاهي آمريكا بود كه به كسب دكتراي ادبيات هم نائل آمد. چهار رمان اولش (قهرمانشان ليوآرچر نبود) نوآوري چنداني نداشتند و از شخصيت ادبي مستقل و مبتكر و سبكي منحصر به فرد و يگانه خبر نمي دادند، بلكه بيشتر به منزله بزرگداشت دشيل همت و گراهام گرين بودند؛ بخصوص بهترين شان، شهر آبي (۱۹۴۷) ـ ماجراي مرد جواني كه پدرش به قتل رسيده است و براي يافتن قاتل او در يكي از شهرهاي غربي ايالات متحده دست به كاوشگري مي زند ـ از بسياري جهات رمان خرمن خونين دشيل همت را تداعي مي كند. البته در اين آثار رگه هايي از شخصيت پردازي مستحكم و باصلابت و تيزبيني جامعه شناسانه را، كه در نوشته هاي بعدي اش به شكلي متكامل و سنجيده متجلي مي شوند، مي يابيم.
از آنجايي كه همسرش به اسم مارگرت ميلار به شهرت رسيده بود، نخستين آثارش را با نام مستعار جان مك دانالد منتشر كرد ـ براي بزرگداشت خاطره پدرش جان مك دانالد ميلار ـ پس از اعتراض جان دي مك دانالد به اين تشابه اسمي، رمانهاي بعدي اش را، ابتدا به نام جان راس مك دانالد و از ۱۹۵۶ راس مك دانالد به چاپ رساند. در ،۱۹۴۹ پرسوناژ ليو آرچر براي نخستين بار در هدف متحرك ظاهر شد و از آن پس در تمام رمانهايش نقش شخصيت اصلي ماجرا را در انحصار خود گرفت. مضامين اصلي آثار راس مك دانالد در داستانهاي ليو آرچر تبلور يافته اند و اعتبار اين نويسنده مرهون همانهاست. او، تقريباً از همان آغاز با ستايش منتقدان عرصه ادبيات معمايي و جنايي مواجه شد، بخصوص دوست ديرينش آنتوني بوشه، يكي از نام آورترين منتقدان ادبيات پليسي، هرگز حمايتش را از او دريغ نكرد و در تثبيت جايگاه ادبي اش از هيچ تلاشي فرونگذارد. در ،۱۹۶۷ براساس هدف متحرك، فيلم هارپر، با شركت پل نيومن، ساخته شد كه برايش ثروت را هم به ارمغان آورد. راس مك دانالد موفق شد برجسته ترين جوايز ادبيات پليسي را كسب كند كه از آن جمله اند: «جايزه استاد اعظم نويسندگان داستانهاي معمايي آمريكا»، «دشنه طلايي انجمن نويسندگان جنايي انگلستان»، «جايزه انجمن نويسندگان داستانهاي كارآگاهي آمريكا به پاس يك عمر خلاقيت» و «جايزه انجمن فرهنگ عاميانه به خاطر ارزش والاي مجموعه آثار» اما شايد بزرگترين افتخاري كه نصيبش شد نقدي بود كه در ،۱۹۶۹ به قلم ائودورا ولتي، در صفحه اول نيويورك تايمز بوك ريويو، به چاپ رسيد و در آن كليت آثارش را چنين توصيف كرده بود: «برترين مجموعه رمانهاي كارآگاهي كه تاكنون به قلم يك آمريكايي نوشته شده است.»
در بسياري از كتابهاي راس مك دانالد، خشونت نهفته در پس كاوشگريها به بي قيديها و پليدي هاي نسلهاي پيشين برمي گردد. در خوابگردها (۱۹۵۸) و پرونده گلتون (۱۹۵۹)، آشكار مي شود كه آشوب و پريشاني حاكم بر زندگي هاي خانوادگي و ضايعات عاطفي كنوني علتي ندارد جز خيانتي كه والدين در حق فرزندان رواداشته اند و تلويحاً اين معنا را مي رساند كه ويرانگرترين نوع خشونت را فرد نسبت به خود اعمال مي كند. با خواندن اين آثار، بي اختيار زندگاني شخص راس مك دانالد در خاطرمان زنده مي شود و به ياد مي آوريم كه گفته بود «روايت كارآگاهي بهترين شگردي است كه نويسنده به كار مي بندد تا به مقوله هايي عاطفي بپردازد كه به گونه اي ديگر نمي توان با آنها كنار بيايد.» به عنوان نمونه، در پرونده گلتون روايت ايام جواني اش را، از ديدگاهي فرويدي و برپايه «عقده اوديپ» بازمي نويسد: مرد جواني كه در كودكي از ملك خانوادگي اش ربوده شده و در فقر و فلاكت رشد كرده است، سرانجام جايگاه اجتماعي واقعي اش را بازمي يابد. در دهه شصت، به صورتهاي گوناگون، مضمون كودكان از نظر روحي آزارديده را كه از خود مي گريزند و عاقبت به آشتي دروني مي رسند، به قالب روايت ريخت و رمانهايي پركشش و منقلب كننده نگاشت. پيرنگ معمولاً بسيارپيچيده اين آثار شرح وقايعي است كه اغلب در حومه هاي جنوبي كاليفرنيا مي گذرند و ضمن توصيف محلات پست، همدلي نويسنده را با بزرگسالان سردرگم و نوجوانان خشمگيني بيان مي كنند كه «سرخوردگي هاي اخلاقي هستي شان را زهرآلود كرده اند» و در اين ميان مقصران اصلي والدين هستند كه رؤياهايشان به طرزي چاره ناپذير بر باد رفته اند و به تلخكامي انجاميده اند. انگيزه نهفته در پس اين روايتها ـ هر چه باشد ـ دروازه ها را بر روايت كارآگاهي روانشناسانه عميق تر و بهتري گشود. به طور همزمان، بوم شناسي و تخريب محيط زيست كه براي نخستين بار در استخر مرگبار (۱۹۵۰) به آن پرداخته بود، در رمانهاي مرد مدفون(۱۹۷۱) و زيباي خفته (۱۹۷۳) به مضمون اصلي بدل شد.
ليوآرچر، كارآگاه خصوصي آفريده راس مك دانالد و پرسوناژ اصلي بيشتر رمانهايش (كه به اول شخص مفرد روايت مي شوند)، ميراث دار شايسته شخصيتهاي مخلوق دشيل همت و ريموند چندلر است. در خميرمايه او، خشونت توأم با توداري و كلبي مسلكي سام اسپيد و اخلاق گرايي رمانتيك مارلو جاي خود را به نوعي همدلي روحي و كاوشگري عميق روانها سپرده است. آرچر معماي جنايتها را با استفاده از شواهد عيني، نظير لكه هاي خون، تارهاي مو و ردپاها، حل نمي كند بلكه پاسخ را در زندگاني تباه شده خانواده قرباني مي جويد و مي يابد. در ديدگاه راس مك دانالد، هيچ چيز سهل و سرراست نيست. در نخستين حضور داستاني آرچر، اين مطلب را، از زبان او، چنين توضيح مي دهد: «شرارت را نمي شود به اين سادگي درك كرد. در وجود همه نشاني از آن هست، فقط بستگي به عوامل مختلف دارد تا خود را نشان دهد و بر اعمال آدمها تأثير بگذارد، مثلاً محيط، موقعيتها، فشار مالي، بداقبالي و رفقاي ناباب.» ليو آرچر كارآگاه خصوصي متفاوتي است. درروي دورافتاده دلار (۱۹۶۵)، يكي از شخصيتهاي رمان درباره اش مي گويد: «حسابش با مابقي جداست» و اين تمايز تدريجاً شدت مي گيرد و در روند تحول اين پرسوناژ، در رمانهايي كه از پس يكديگر مي آيند، با وضوح بيشتري آشكار مي گردد. اولين رمانهاي آرچر انباشته از خشونت و درگيري و تيراندازي اند و او بسان مردي ستيزه جو و جان سخت توصيف شده است كه در دنيايي بي ترحم، دليرانه مبارزه مي كند تا دوام بياورد و قاعده بازي را هم از قبل پذيرفته است. در رمان در جست وجوي قرباني (۱۹۵۴) ، يك نفر متوجه مي شود كه او زخمي شده است و آرچر جواب مي دهد: «خيالي نيست! زنده مي مانم. » ابراز نظرهاي هرازگاهي اين شهسوار كاوشگر روانها رابطه اش با عالم و هستي را مشخص مي كنند. او در محيطي مي پلكد كه روايت خودفريبيها و اخلاقيات باسمه اي و خوش رنگ و لعاب باب دادوستد را در زرورق پوشانده اند. نسلهاي پيشين سرخوردگيها و ناكاميهايشان را پنهان و شقاوتهايشان را مدفون كرده اند، اما نه آنقدر ماهرانه و عميق كه ازنظر نكته بين و ذهن ژرف انديش آرچر مخفي بماند. بزرگسالان مرافعه جو و خردسالان متوهم و سردرگم نشانه هاي بارز و رازگشاي آشفتگي، اغتشاش و هرج و مرج اجتماعي هستند كه آرچر بيشتر حكم كانون اخلاقي بي تحرك و آرام آن را دارد تا آنكه عامل كنش باشد و به مثابه مرد عمل پاي به ميدان بگذارد. راس مك دانالد، شخصاً، پرونده گلتون را رماني محوري و اساسي قلمداد مي كند كه در آن كاوشگري عمدتاً جنبه اي روانكاوانه مي يابد. اگرچه آرچر نقش روانكاو را ايفا نمي كند، ليكن پيرنگها و همين طور موقعيتها و مكانها حضور كارآگاهي را مي طلبند كه بيشتر اهل سخن باشد تا درگيري و زدوخورد و كشمكشهاي جسماني. شهسوارمنشي آرچر ماهيتي معنوي دارد، مقصودش از بازجويي اين نيست كه زهره چشم بگيرد و كسي را به هول و هراس بيندازد بلكه مي خواهد شرايط مناسبي را فراهم سازد تا مجرمان يا بازيگران ماجرا، اسرار و رازهايي را كه در سينه دارند بيرون بريزند و بارشان را سبك كنند. در اين روند، آرچر فقط واسطه و نظاره گر است؛ در زيباي خفته، نتيجه مشاهداتش را چنين بيان مي كند: «هر شاهد، به سبك و سياق خودش، حقيقت را مي چسبد. » اين نوآوري مستلزم وجود كارآگاهي است كه بيشتر از كارآگاهان سنتي «رمان سياه» آمريكايي از خصلتهاي ملاطفت آميز انساني بهره برده باشد، بي آنكه نرم دل جلوه كند و برچسب بزدلي و بي عرضگي بخورد. پايان سخن آنكه، در نيشخند عاجگون (۱۹۵۲) ـ و چند رمان ديگر ـ آرچر محمل تمايزهاي اخلاقي است كه به زبان زمانه ما سخن مي گويد: «قضيه فقط به آدمهايي كه كشتيد محدودنمي شه. مهمتر از آن مفهوم انسانيته كه سلاخي اش كرديد و آتشش زديد و خواستيد بسوزونيدش و خاكسترش رابه باد بدهيد. مفهوم انسانيت واسه شما غيرقابل تحمله.»
ادامه بحث را در هفته آينده بخوانيد

|   صفحه اول   |   سياسي   |   اخبار ايران   |   اجتماعي   |   گزارش روز   |   بين الملل   |   گفت و گو   | 
|   سلامتي   |   سرزمين مادري   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ويژه   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   |   اقتصادي   |   قيمت سكه و طلا   | 
|   حوادث   |   ورزشي   |   صفحه آخر   |   افق   |   اوقات شرعي   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |