پنجشنبه ۲۵ دي ۱۳۸۲ - ۲۳ ذيقعده ۱۴۲۴
Thu, Jan 15, 2004
گفت و گو
شماره ۲۶۹۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
مصاحبه اي با «ميلان كوندرا» نويسنده بزرگ چك
رمان نويسي خيال پردازي صرف نيست
151413.jpg
\ برگرفته از: نيويورك تايمز
\ مترجم: وصال روحاني

«ميلان كوندرا»ي چكي بدون شك يكي از بزرگترين نويسندگان معاصر است و كتابهايش طي ۴۰ سال اخير در تدوين و اعتلاي آنچه خودش به كرات فرهنگ اروپايي و بهتر بگوييم فرهنگ و پروسه رمان نويسي در اروپا خوانده، نقش عمده اي را ايفا كرده است و امروز هم شمار هواداران او و كارهايش چه در ميان نسل جوانتر و چه در ميان همدوره اي هاي او بسيار است و خيلي ها او را از معدود نويسندگاني مي دانند كه جهان بيني اش مبتني بر اطلاعات عميق سياسي و اجتماعي بوده و به تبع آن از عالم خيال كه جهان زيست طبيعي ساير رمان نويسان عالم است، بسيار فراتر مي رفته است و خود او نيز بر اين نكته تأكيد مي ورزد كه رمان نويسي، بسيار فراتر و مهمتر از خيال پردازي صرف است.
ميلان كوندرا در اول آوريل سال ۱۹۲۹ در شهر برنو در كشور چكسلواكي به دنيا آمد. پدرش لودويك كوندرا استاد موسيقي و پيانيستي مجرب بود و به همين سبب عشق به موزيك نيز در او ريشه دواند، اما وي به آرامي به سمت هنر سينما و سپس عالم ادبيات كشيده شد و به قول خودش از ۳۰ سالگي به بعد صرفاً يك نويسنده شد كه تمام نا آرامي هاي سياسي بلوك شرق در دهه هاي ۱۹۴۰ تا ۱۹۷۰ او را پخته تر و صاحب بينش ويژه اي كرده كه هميشه در كارهاي ادبي وي محسوس و جاري بوده است.
البته كوندرا از ۱۹۷۵ به بعد در فرانسه ساكن بوده و سفرهاي گاه به گاهش به كشور زادگاهش، كوتاه و فقط براي تجديد ديدار با دوستان قديمي بوده است.
نويسنده كتابهاي پرطرفداري مثل «شوخي» (محصول ۱۹۶۷)، «عشقهاي مسخره» (۱۹۶۳)، «زندگي در جاي ديگري است» (۱۹۷۹)، «ميهماني خداحافظي (۱۹۷۹)، «كندي» (۱۹۹۵)، «هويت» (۱۹۹۸) و «البته بار هستي» (۱۹۸۵) هيچگاه سعي نداشته است به قصه نويسي صرف و خلق رؤيا اكتفا كند. برعكس دنياي خلق شده توسط او در كارهايش، اغلب جهاني مستقل، قوي و مبتني بر آدم هاي هدفمند است كه آدمهايش از ديدگاههاي انساني و فلسفي دائماً تحت سؤال و در تستهايي دشوار قرار مي گيرند و ايده هاي خود را به ندرت مي فروشند. شايد او يك فيلسوف نباشد، اما از نزديك ترين موارد و معدود نمونه هايي است كه يك نويسنده در عصر جاري توانسته است همانند يك فيلسوف عمل كند.
ببينيم خودش (در مصاحبه پيش رو) چه مي گويد.
\ آقاي كوندرا، در صحبتهايتان بارها به نويسنده هايي مثل همينگوي، فالكنر، موسيل و دوس پاسوس اشاره كرده ايد. آيا از آنها تأثير پذيرفته ايد؟
* تأثير؟ نه، من از چيزهاي ديگري حرف زده ام. من در همان دنيايي بزرگ شده ام كه آنها شده اند. خودشان و كارشان را تحسين مي كنم، اما از آنها الهام نگرفته ام. دنياي من، دنيايي نبوده است كه سقف آن با كارهاي پروست و يا جويس آذين شده باشد. همينگوي و كارهايش را هميشه پسنديده ام، اما من از او هم تأثير نپذيرفته ام و اين نويسنده ها هم كه نام و وصف شان را آوردم، از يكديگر متأثر نشده اند. آنها حتي از هم خوششان نمي آمد! بروش از موسيل بدش مي آمد و دائماً از او انتقاد مي كرد و موسيل هر جا مي نشست، بد بروش را مي گفت. گومبروويچ هيچگاه از كافكا خوشش نمي آمد و هرگز در اظهاراتش به بروش يا موسيل اشاره نمي كرد و شايد هم اين نويسنده ها گومبروويچ را چندان نمي شناختند. اگر همه اينها مي دانستند كه من در يكي از داستانهايم آنها را گرد هم آورده و خيال كرده ام كه جملگي پشت يك ميز نشسته اند و با يكديگر تبادل افكار مي كنند، قاعدتاً خوششان نمي آمد و خيلي هم عصباني مي شدند. من آن گردهمايي را در ذهنم تجسم كردم تا شايد هم داستان مورد نظرم و چيزهايي را كه مي خواهم بگويم، فراهم آورم. حال شما مي توانيد آن را يك سقف محافظ براي من تصور كنيد و گمان ببريد كه من از اينها بيشتر از ساير هنرمندان خوششم مي آمده است.
\ هنوز و بخصوص پس از تضعيف شديد كمونيسم در اروپا و بدل شدن آن به يك سوسياليسم موهوم و تجزيه شدن شوروي و يوگسلاوي، هنوز مركز اروپا را «دنياي اسلاو» و فرهنگ آن را «فرهنگ اسلاو» مي نامند. آيا شما اين را قبول داريد؟
* خب، نمي توان اتحاد زبانهاي اسلاو و فرهنگهاي برخاسته و مشترك موجود در كشورهاي موسوم به اسلاو را ناديده گرفت و اين مسأله را به كلي انكار كرد، اما اين كه گفته شود نوعي «فرهنگ اسلاو مشترك و متحد» وجود دارد، صحيح نيست. ما چيزي به نام فرهنگ اسلاو نداريم. شما به كتابهاي من نيز نگاه كنيد و هرگز چنين ادعا و حسي را در آن نمي يابيد. اگر هم چنين چيزي در جايي گفته شده، بدانيد كه مي شود روي آن بحث كرد و ثابت شده نيست. من برعكس به چيزي اعتقاد دارم كه مي توان آن را فرهنگ اروپاي ميانه ناميد. در اين فرهنگ، نمادها و نشانه هاي آلماني، اسلاو و مجاري حاكم و بارز است. چنين پديده و فرهنگي را راحت تر مي توان حس كرد و وجود آن را در كارهاي ادبي رؤيت نمود. با اين حال شما يك رمان را با بافت و فضاي كلي اش بخوانيد و در پي كشف اين مسائل و نكات در آن نباشيد. ارزش يك رمان وابسته به اين نيست كه در آن يك فرهنگ خاص حاكم باشد يا نباشد، بلكه اجزاي تشكيل دهنده قصه مهم است. به هرحال هر قصه اي از يك فرهنگ بر مي خيزد و شما بايد ببينيد كه آن قصه، ارزش گفتن را داشته است يا نه. من هميشه گفته ام كه فرهنگ رمان نويسي در اروپا مهم ترين فرهنگ موجود است، مهم نيست كه از كدام كشورها نشأت گرفته است و آن چه اهميت دارد، ريشه و سابقه داشتن كار نويسندگي رمان در اين قاره است كه به خودي خود يك فرهنگ ديرپا و با ارزش را در قاره سبز ايجاد كرده است.
\ شما نه فقط حالا، بلكه در همه صحبتهايتان درباره اهميت رمان نويسي در اروپا سخن رانده ايد. آيا اين بدان معناست كه اهميتي براي رمان آمريكايي و كارهاي فرهنگي ـ نوشتاري در آن كشور قايل نيستند؟
* جواب دادن به اين سؤال، سخت است و من بايد بسياري از ابهامها را رفع كنم. اگر بگويم رمانهاي غربي، حتماً بسياري به اين نتيجه خواهند رسيد كه من رمانهاي بزرگ روسي و شرق اروپايي را ناديده گرفته ام. در عين حال اگر جايي از الفاظ رمانهاي جهاني استفاده كنم، لابد همه خواهند گفت كه در درجه اول به رمانهاي اروپايي، جايي كه در آن زيسته و بزرگ شده ام، نظر داشته ام. با اين حال، از استفاده از واژه هاي رمانهاي اروپايي ابايي نداشته ام، چون بيشترين تأثير را بر نوع نگرش و كارهاي من، همين فرهنگ مكتوب و قصه نويسي مبتني بر فرهنگ عميق داشته است. منظورم اصلاً خط كشي جغرافيايي نيست، بلكه به تأثيرگذاري فرهنگي و روحي اشاره مي كنم. فرهنگ اروپا بسيار غني تر بوده و هست و اين را بايد پذيرفت. آمريكا كشور مهاجران است و جالب تر اين كه شماري از هنرمندترين مردمان آمريكا، كساني بوده اند كه يا خودشان و يا اجدادشان به اين كشور مهاجرت كرده اند و اگر فرهنگ شان غني و قديمي است، به اين سبب است كه اصلاً آمريكايي نيست و در قاره سبز شكل گرفته و رشد يافته است، شما در يك كشور ۲۰۰ ساله چقدر فرهنگ مي توانيد بيابيد؟ با اين حال، وقتي من به فرهنگ رمان نويسي و ادبيات در اروپا اشاره مي كنم، ياد كردن از فرهنگي است كه بر دوشهاي امثال سروانتس و فلوبر و بالزاك استوار بوده است. حتماً تأييد مي كنيد كه مثلاً در سال ۱۸۰۰ يا ۱۸۵۰ چيزي به اسم فرهنگ غني نوشتاري نمي توانسته در آمريكا كه در تسخير بومي هايش بوده است، وجود داشته باشد.
\ در بين نويسندگان معاصر هيچ كس به اندازه شما به اين فرهنگ رمان نويسي و آنچه خودتان فرهنگ اروپايي مي ناميد، معتقد نبوده است. با اين حال ما به شدت تعجب مي كنيم كه در تمام خطابه هايتان و يا كتابها و مقالات تان در اين ارتباط هيچ گاه به زنان اشاره نداشته ايد و نديده و نشنيده ايم كه يك نويسنده زن را مثال بياوريد. چرا؟ آيا شما منكر ارزشهاي تاريخي خواهران برونته يا جين استين هستيد؟
* من به جنس و بافت رمانها كار دارم نه به جنسيت فردي كه آنها را نوشته است. هر رمان خوبي، در درجه اول «خوب» است و خوب بودنش اصلاً وابسته به آن نيست كه نويسنده اش مرد بوده يا زن. در يك كتاب خوب شما بايد هم كاراكترهاي جذاب مرد بيابيد و هم شخصيت هاي مناسب زن و بايد ديدي كه به شما ارائه مي دهند، هم مردانه باشد و هم زنانه و نه اين كه يك جزو و قشر را عمده كنند و ديگري را بكوبند و من مساوات را بيشتر در كارهاي نويسندگان مرد ديده ام. اصلاً منكر ارزش نويسندگان زن نيستم و خودم بسياري از آنها را خوانده ام اما شما نبايد در زمان خواندن يك رمان و كتاب دائماً حس كنيد كه نويسنده اش مرد بوده است يا زن. روزي كه حس كرديد، بدانيد كه آن كتاب معيوب است. رمان بايد جهان نگرانه باشد و به شما فرهنگ و بينشي را بدهد كه قبلاً خودتان نداشته ايد. اما در كارهاي برخي نويسنده هاي زن، شما دائماً زن بودن آنها را حس مي كنيد و اين، بدل به يك حس غالب مي شود و دائماً مجبور مي شويد كه داستان و دنيا را از ديد يك زن بنگريد و اين يعني يك ايراد. من عين اين ايرادها را به رمان هاي مردانه نيز مي گيرم. يعني اگر يك رمان نوشته شده توسط يك نويسنده مرد نيز وجه غالب اش مردانه باشد و شما دائماً جنسيت نويسنده را حس كرديد، كار ايراد خواهدداشت و اصلاً به جهان نگري مورد نظر دست نخواهيد يافت. چقدر خوب مي شد اگر تمام نويسنده هاچه مرد و چه زن در موقع نوشتن كارهايشان جنسيت خود و ايده هايي را كه مستقيماً برخاسته از آن است، ناديده مي گرفتند و آزاد و رها از اين تعلق ها مي نوشتند.
\ اما آقاي كوندرا، خود شما در كارهايتان به كرات از آنچه كه تجربه و فرهنگ چكي است، ياد كرده ايد و دائماً از آن تأثير پذيرفته ايد. حتي خيلي ها شك دارند شما روزي قادر باشيد چيزي بنويسيد كه از اين پيشينه فرهنگي ـ تاريخي خاص تهي و كاملاً رها و آزاد باشد. راستي شما كه سالها در پاريس زندگي كرده ايد و با فرهنگ فرانسوي ها بسيار هماهنگ هستيد، چرا هيچگاه از فرهنگ اين كشور به طرزي وسيع دركارهايتان سود نجسته ايد؟
* شما بايد يك سري حقايق را در اين ارتباط در نظر بگيريد و بر آن اساس حكم بدهيد. من تا ۴۵سالگي ام در آنچه چكسلواكي خوانده مي شد و بعداً به دو قسمت چك و اسلواكي تقسيم شد، مي زيستم و چطور مي توانستم از آن تأثيرنپذيرم؟ كار نويسندگي من نيز از حدود سي سالگي ام شروع شد و بديهي است كه فرهنگ چكي مورد اشاره تان در جاي جاي كارهاي من، موجود و جاري باشد، با اين حال قسمت اعظم فرهنگ كاري و شغلي من در اروپاي غربي و بويژه فرانسه شكل گرفته و برخلاف آنچه گفتيد، نشانه ها و آثار آن را مي توانيد در بسياري از نوشته هاي من حس كنيد. ولي من نمي توانم، تمام وكمال يك نويسنده فرانسوي باشم و اگر باشم، مصنوعي خواهدشد.
\ هنر رمان نويسي شما، بيشتر يك هنرفردي و وابسته به شخص خودتان است. با اين كه جهان نگري مورد اشاره تان نيز در آن بسيار مستتر است اما در درجه اول به فرهنگ خاص خودتان و آن چه تئوري شخصي رمان نويسي تان توصيف كرده ايد، ارتباط پيدا مي كند. آيا با اين اوصاف كارهاي شما بيش از حد «شخصي» نيست؟
* من اين تئوري را نمي پذيرم. هركار فرهنگي، در درجه اول محصول نگرش هاي فردي نويسنده آن است و اين فقط منحصر به من نمي شود. اما من هرگز نخواسته ام در رمان هايم نظر شخصي و يا هر ايده خاصي را به ديگران تحميل كنم و تبليغ كننده باورهاي خود باشم، برعكس بارها نشسته ام و به حرف هاي ساير كساني كه اهل فن هستند، گوش فرا داده و از آنها چيزها ياد گرفته ام. من حتي به هنرهاي ديگر مثل موسيقي توجه عميقي را مبذول داشته ام و يا به كارهاي اوليويه مسيان در زمينه فرهنگ ريتميك زباني در اروپا پرداخته و آنها را مطالعه كرده ام. شايد عناوين بعضي از كتاب هايم طوري بوده كه باور مورد اشاره شما را ايجاد كرده باشد. روزي ارون اشر كه ناشر كتاب هاي من در آمريكا است به من پيشنهاد كرد كه براي يكي از كتاب هايم عنوان «مرد فكر مي كند، خدا حاكم است» را برگزينم و من نپذيرفتم. امروز مي بينم كه شايد او راست گفته باشد. با اين حال از نظر هنر و ارزش «يك رمان بايد از درون تمام تجربيات و اتفاقات به تصوير كشيده شده، طي آن برخيزد و نه از يك رويداد مفرد و يا از چيزي كه نويسنده كتاب لزوماً از آن بيشتر خوشش مي آمده است. وقتي ،۲۷ ۲۸ سال بيشتر نداشتم، كتابي درباره يك رمان نويس چكي به نام ولاديسلاو وانكورا نوشتم كه به كارهايش بسيار علاقه مند بودم. امروز چنين كاري را نمي كنم زيرا مي خواهم از همان فرد گرايي كه گفتيد، برحذر باشم و داستانم مجموعه اي از روابط انسان ها باشد و نه فقط منادي جهان نگري شخصي خودم و يا يك فرد ديگر.
\ آقاي كوندرا، آيا خودتان يك نوع تحول و تكامل را در روند تفكرتان در خصوص فرهنگ اروپا و يا دنياي ادبيات و يا فردگرايي هاي موجود در اين زمينه طي دهه هاي اخير حس مي كنيد؟ آيا به نظر شما نوع نگرش و نگارش شما تأثيري بزرگ برنسل شما و مردمان اين عصر و هم دوره اي هاي شما گذاشته است؟ به ما بگوييد آيا به اعتقاد خودتان تغيير بزرگي در باورهايتان نسبت به جهان و كارفرهنگي طي مثلاً ۱۰سال اخير شكل گرفته است؟
* شايد. حس مي كنم كه در برخي باورهايم تغييرات بزرگي ايجاد شده است. تا ۳۰سالگي ام، چيزهاي زياد و متنوعي را مي نوشتم و حتي موزيك و يا شعر و نمايشنامه را هم شامل مي شد. در بسياري از زمينه ها كار مي كردم و شايد به دنبال پيدا كردن راه اصلي ام بودم. اما در سال ۱۹۶۳ كه كتاب «عشق هاي مسخره» را نوشتم، جاي پاي اصلي ام و آنچه را كه مي خواستم باشم، يافتم. از همان زمان يك رمان نويس شدم. كسي كه مي خواهد دنيا را آنگونه بشكافد كه حقيقتاً هست و فقط خيال پردازي صرف نكند. اما از آن زمان به بعد در اين باور ريشه اي و بنيادين تغييري ايجاد نشده و فقط وارياسون هايي روي آن پياده شده است. دنيا در اين ۲۰سال خيلي تغيير كرده است و بديهي است كه اين تغييرات در كتاب هاي من نيز به تصوير كشيده شده باشد. اما آنچه باور اصلي من ناميده مي شود، تقريباً هماني است كه ۲۰سال پيش بود. شما نمي توانيد خودتان را عوض كنيد.
\ برخي از كارهاي شما به فيلم هاي سينمايي برگردانده شده اند. مثل «بارهستي». آيا از آنها راضي بوده ايد؟
* سينما الزام ها و اهرم هاي خاص خودش را دارد و هر نويسنده اي كه انتظار داشته باشد كارهايش بدون در نظرگرفتن اين فرآيندها ساخته مي شود، آدمي پرت و دورافتاده از حقايق روز است. اگر از اين ديدگاه به قضيه نگاه كنيم، گله زيادي ندارم. آنها كتاب هاي مرا به گونه اي به فيلم برگردانده اند كه اعتقاد داشته اند سينما بايد به آن روش باشد و چارچوب سينمايي مورد اعتقادشان را در آن رعايت كرده اند. با اين حال گله اي كه من دارم، حذف و تعديل هاي بسيار در برخي قصه هاي من است. اين كه يك يا چندبخش را به كلي حذف و در عوض چند سوژه و آدم را از درون قصه درآورند و عمده كنند، محوكننده تمام ايده هايي است كه نويسنده در زمان نگارش اثر ادبي اش داشته و يك تحريف مستقيم و بزرگ است. من سينمايي كردن و بصري ساختن يك كتاب را با تمام ادوات موجود آن مي پذيرم اما عوض كردن آن و متن قصه را قبول ندارم. آن چه اينك در دنياي سينما جريان دارد، متأسفانه مورد دوم است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |