پنجشنبه ۲۵ دي ۱۳۸۲ - ۲۳ ذيقعده ۱۴۲۴
Thu, Jan 15, 2004
افق
شماره ۲۶۹۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
نقد كتاب «تاريخ زنده»
نوشته هيلاري كلينتون
151395.jpg
نوشته ميچيكو كاكوتاني
ترجمه: فرشيد عطايي
در زندگينامه جديد «هيلاري رادم كلينتون» با عنوان «تاريخ زنده» كه برايش بسيار سروصدا و هوچي گري راه انداخته شد، دو لايت موتيف وجود دارد.
يكي مربوط به مدل موي دائماً در حال تغيير او است كه چندين بار در كتاب با ذكر جزئيات درموردش صحبت مي شود و لايت موتيف ديگر علاقه وافر خانم كلينتون به سرزنش دشمنان است (از رقباي سياسي گرفته تا «توطئه گسترده جناح راست») بابت شكست ها و گرفتاري هاي خودش و شوهرش.
لايت موتيف اول مؤيد همان خط مشي يي است كه هميشه با شوهر خود قسمت كرده، يعني اين اعتقاد كه، به قول بيل كلينتون، شخصيت فرد«نوعي سفر است و نه مقصد» لايت موتيف دوم، هم مؤيد جو پر از تعصب سالهاي ۱۹۹۰ است و هم بي تمايلي آقا و خانم كلينتون به پذيرفتن مسؤوليت اشتباهات خود.
خانم كلينتون درا ين كتاب (كه به طور مداوم «حصاري از حريم خصوصي» به دور خود و خانواده اش مي كشد) در چند مورد از مسائل خصوصي صحبت مي كند؛ مثلاً وقتي اولين بار بيل كلينتون را در دانشگاه حقوق «ييل» ديد متوجه شد كه چه مچ دست نازك و چه انگشتان باريكي دارد؛ يا وقتي شوهرش نزد او اعتراف كرد كه «رابطه نادرستي» با مونيكا لوئينسكي داشته، او دلش مي خواست «گردن بيل را بشكند»؛ و اينكه پس از آن ماجرا «مدام تحت مشاوره زناشويي قرار مي گرفتيم تا ببينيم آيا مي توانيم ازدواج مان را از بحران نجات دهيم يا خير.»
اگر چنين افشاگري را استثنا كنيم، كتاب «تاريخ زنده» ملغمه اي است از شعارهاي كليشه اي متظاهرانه در مورد خط مشي هاي سياسي؛ در مورد وظايف رسمي اش در واشنگتن؛ و نيز دگرگوني هايي كه پشت سر گذاشت؛ يعني تبديل شدنش از يك دانشجوي فعال در زمينه ليبراليسم به يك وكيل پرقدرت و سپس «بانوي اول» [همسر رئيس جمهور] و سرآخر نيز سناتوري از نيويورك.
در مجموع، كتاب مثل يك سخنراني از پشت تريبون مي ماند و نيز مثل يك سري حكايتهاي از پيش فكر شده كه در يك گفت وگوي تلويزيوني ارائه مي شوند.
خانم كلينتون علاقه مند است به اينكه به عنوان يك شخصيت نمادين، در مورد خودش با تبختر صحبت كند: «در حالي كه بيل در مورد تغييرات اجتماعي صحبت مي كرد، من به حرفهاي او جامه عمل مي پوشاندم.» كتاب ۵۶۲ صفحه اي او از خيلي جهات، مصنوع قرن عجيبي است كه در آن به سر مي بريم: قرني كه در آن «اعتراف» تكيه كلام شخصيت هاي دولتي است و رسوايي به شهرت مي انجامد. قرني كه در آن زنان سرسخت و با استعداد مي توانند تا مقام هاي بالاي سياسي پيشرفت كنند ولي اغلب زماني به اوج محبوبيت مي رسند كه به عنوان قرباني هايي بي خطر شناخته شوند.
كتاب سعي بر اين دارد كه بسياري از تناقضات نويسنده را به روايتي مملو از بلوغ و سازش تبديل كند (تناقضاتي نظير عكس روي جلد گرفتن براي مجله vogue؛ يك شبه برنده صدهزاردلار پول شدن در بازار كالاهاي مصرفي؛ و به عنوان يك اصلاح طلب، تبديل به يك ميانه رو شدن).
اين كتاب وانمود مي كند كه به بسياري از اختلاف نظرها و رسوايي هاي مربوط به مبارزات انتخاباتي و دوره رياست جمهوري بيل كلينتون مي پردازد و ظاهراً اين كار به اين قصد انجام مي گيرد كه هيلاري كلينتون پيش از تصميم براي شركت در انتخابات رياست جمهوري بتواند چنين مسائلي را پنهان كند. با اين حال كتاب روي مشكلاتي كه دولت كلينتون در شروع متزلزل خود داشت، پاتيناژ بازي مي كند و از كنار جزئيات مربوط به مسائلي نظير «وايت واتر» و «تراول گيت» به راحتي عبور مي كند درحالي كه قسمت معتنابهي از كتاب به سفرهاي خارجي هيلاري كلينتون و سر و وضع شخصي او اختصاص داده شده است.
بعضي از مطالب او جالب اند، مثلاً آنجا كه مي گويد او و يكي از دستيارانش براي خود «با حركات دست علائمي را ردوبدل مي كرديم. مثل مربي و بازيكن، طوري كه مي فهميدم كي بايد موهايم را با دست مرتب كنم يا رژلب ام را از دندانم پاك كنم.» با اين حال بسياري از چنين مطالب او مثل مطالب صفحه پركن مجلات زنان است. ما با خواندن كتاب مي فهميم كه وقتي هيلاري در سال ۱۹۷۴ موهاي خود را فر كرد بيل از تعجب مات و مبهوت شد، ولي هرگز اين را نمي فهميم كه چرا اسناد مربوط به شركت حقوقي «رز» كه ماهها مفقود بود، ناگهان به طور مرموزي در كاخ سفيد پيدا شد و يا درموردي ديگر ما مي فهميم كه كلينتون و دخترش چلسي در سفرشان به هندوستان و پاكستان چه لباسي پوشيده بودند، ولي هرگز چيزي در مورد پوزش هاي بحث انگيز لحظه آخر پرزيدنت كلينتون دستگيرمان نمي شود.
به قضيه «جنيفر فلوورز» خيلي سرسري و گذرا پرداخته مي شود. هيلاري در مورد مقاله اي كه جنيفر فلوورز در يك روزنامه منتشر و در آن ادعا كرد كه مدت ۱۲ سال با بيل كلينتون رابطه داشته، مي نويسد كه شوهرش «به من گفته كه اين ادعا حقيقت ندارد» بعدها در افتضاح مربوط به قضيه «مونيكالوئينسكي» در ماه اوت ،۱۹۹۸ پيش از آنكه بيل كلينتون در مورد رابطه خود با آن انترن به همسر خود چيزي بگويد، مشاورشان «رابرت اس. بارنت» به هيلاري مي گويد كه «بايد اين واقعيت را بپذيري كه ممكن است اين قضيه حقيقت داشته باشد.» بنا به گفته اين مشاور، پاسخ هيلاري اين بود: «شوهرم ممكن است مرتكب اشتباه بشود ولي او هرگز به من دروغ نگفته.»
سر قضيه مونيكا لوئينسكي، هيلاري بيش تر از دست «كنت دبليو استار» عصباني بود تا شوهر خود. او مي نويسد:»و من هر چه بيشتر به اين باور مي رسيدم كه استار دارد از قدرت خود سوء استفاده مي كند هر چه بيشتر با بيل همدردي مي كردم، دست كم از نظر سياسي.»
هيلاري در اين كتاب مي گويد كسي كه تصميم گرفت اسناد مربوط به «وايت واتر» را به مطبوعات ارائه ندهد و با تشكيل «شوراي مستقل» به شدت مخالفت كرد، خود او بود و نه شوهرش. اين كتاب مؤيد اين نكته است كه بيل كلينتون بيشتر آدمي مردد و بخشنده بود، درحالي كه هيلاري بيشتر اهل مبارزه و نظم و ترتيب بود.
بيل آدمي خوشبين ولي هيلاري آدمي دلشوره اي بود. بيل آدمي پرچانه و شاداب بود كه چندين كار را همزمان انجام مي داد، ولي هيلاري آدمي بود كه روي يك كار متمركز مي شد و افكار و عقايد خود را بروز نمي داد. مخصمه مونيكا لوئينسكي موجب شد كه او هر چه بيشتر احساس تنهايي و انزوا كند؛ او مي نويسد: «نگران بودم حفاظي كه براي خودم انتخاب كرده بودم مرا از عواطف واقعي ام دور كند، و اينكه ممكن است به كاريكاتور شكننده اي تبديل بشوم كه بعضي از منتقدان مرا بدان محكوم مي كردند.»
صريح ترين بخش هاي كتاب مربوط به كودكي هيلاري و خاطراتي است كه از مادر «دموكرات» و پدر «جمهوريخواه محافظه كار» خود دارد؛ آنها نسبت به حرام كردن غذا و خطرات آن به او هشدار مي دادند؛ او مي نويسد: «از آن موقع تا به امروز، زيتون هاي خورده نشده را دوباره توي شيشه مي ريزم و حتي كوچكترين تكه هاي زياد آمده پنير را هم دور نمي ريزم.»
درفصل هاي آغازين كتاب، او در مورد بزرگ شدن در حومه شيكاگو مي نويسد و اينكه رفتن به ساندويچي «مك دونالد» براي «مناسبت هاي خاص» بود؛ جايي كه او و برادرهايش وقت خود را بيشتر به بازي هاي صفحه اي (مثل تخته نرد) و كارت بازي مي گذراندند تا تماشاي تلويزيون.
در اين قسمت هاي كتاب صميميتي هست كه در باقي كتاب نيست؛ و علي رغم تمام جذبه و هيجاني كه دارد اين نكته نيز پيداست كه يك آدم حرفه اي در زمينه انتخابات دارد تور تبليغاتي كتاب را به اولين دور يك مبارزات انتخاباتي ديگر تبديل مي كند.
كنام شيران ادبيات روسي
151392.jpg
زكسانا رابينسن / ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۳ / منبع: نيويورك تايمز
ترجمه فريده اشرفي
سن پترزبورگ، دوست داشتني و اضطراب آور، با تجديد خاطرات رؤياگونه اش از گذشته و زيبايي به يادماندني و غم انگيزش، شايد شهر نمونه نويسندگان باشد. در رودخانه هاي عريض و كانالهاي آرام و خاموش و قصرهاي اشرافي اش، در خيابانهاي باريك و گذرگاههاي تنگش، زيبايي و زشتي هنوز توأمان وجود دارند؛ اين شهر به پيشامد و نااميدي شباهت دارد. پوشكين مي گويد، اي مخلوق شخص «پتر»، تو را عاشقانه دوست دارم/ به چهره عبوس و جذاب تو عشق مي ورزم. او و ديگر نويسندگان بزرگ روس آنجا زندگي مي كردند، من به تازگي از خانه هاي چهار تن از آنان ديدن كردم.
روح پرقدرت پوشكين
الكساندر سرگئيوويچ پوشكين (۱۸۳۷ ـ ۱۷۹۹) را كه روسها حرمت فراواني براي او قائلند، به سختي مي توانيم تصور كنيم، او پدر ادبيات روس لقب گرفت، اولين رمانتيك او: داستانهاي جنجالي اش درباره عشق و دلبستگي، روح روسها را مي گدازد. شعر معروفش «سوار برنزي»، به خاطر مجسمه پتر كبير، بنيانگذار اين شهر كه در مقابل «نوا» در ميدان پتر قرار دارد، به اين نام خوانده مي شود. اين شعر همزمان با جاري شدن يكي از سيلهاي ويرانگر سن پترزبورگ شكل مي گيرد.
آپارتمان پوشكين ـ روي ديواره بسيار شيك «مويكا»، يك طبقه كامل از خانه بسيار بزرگ ـ با تمام آن مهارگسيختگي آثارش، به طرز عجيبي بورژوايي است. مبلمان چوب ماهون ظريف و عالي، پرده هاي زيبا و قالي هاي پرنقش و نگار، يك زندگي خانوادگي مرفه را در ذهن تداعي مي كند. ميز توالت آينه دار همسرش، ناتاليا، هنوز زيبايي او را كه شهره بود، به ياد دارد اما اين آپارتمان، به رغم زيبايي، خشك و بي روح است. بيشتر وسايل خانه مربوط به آن دوره خاص است، نه مربوط به يك زندگي خانوادگي. فقط در اتاق مطالعه او مي توان تمام دارايي اين نويسنده را يافت. حس قدرتمند وجودش را. كتابهاي جلد چرمي، ديوارهاي اين اتاق بزرگ و زيبا را مي پوشانند. روي ميز كار او توده دست نوشته هايش به طور مرتب جاي دارد و حاشيه آنها با طرحهاي جوهري نقاشي متحرك تزيين شده است.
چرااين اشيا، وسايلي را كه يك نويسنده در اختيار داشته، آنها را لمس كرده و استفاده نموده، تااين حد تكان دهنده اند؟ آنها اين قدرت را دارند؛ از حزني پنهاني و اسرارآميز و شور و نشاطي وافر برخوردارند. اين سر رشته هاي مادي، ما را به ذهني كه از پيش با آن آشنا شده ايم پيوند مي دهند. اتاق مطالعه پوشكين مملو از اين سررشته هاست. روي ميز تحرير يك دوات روميزي برنزي تذهيب كاري شده به چشم مي خورد؛ قايقراني آفريقايي با شلوار طلايي رنگ كه شادمانه به يك لنگر تكيه داده است. اين هديه كه از طرف يك دوست به پوشكين اهدا شده، پدر پدر بزرگ پوشكين، آبراهام هانيبال را به ذهن مي آورد كه اهل اريتره، آبسينيه، يا كامرون بود، اما مطمئناً يك برده جوان آفريقايي بوده، يك هديه به پتر كبير. تزار مردم دوست و بنده نواز او را آزاد كرد و او پدرخوانده وي شد، و هانيبال را بزرگ كرد و امكانات تحصيل او را فراهم آورد تا يك مهندس ممتاز و سرشناس شد. پوشكين به دوستش نوشت: «بخاطر آن سياه مغربي از تو ممنونم.» و آن را در بهترين جا قرار داد.
اينجا عصاهاي براق و ظريفي از مجموعه زيباي پوشكين نيز وجود دارد، و همين طور يك شمشير تشريفاتي. دوران زندگي پيچيده پوشكين هم جنبه ارتشي، و هم ادبي داشت؛ هم انقلابي (بسياري از دوستان او اعدام شدند) و هم سلطنت طلبانه بود، خود «تزار نيكلاي» پس از مرگ پوشكين ديون او را پرداخت كرد.
اينجا حس قدرتمند زندگي ناآرام و پرشور پوشكين وجود دارد، و به همان اندازه شوك مرگ ناگهاني و غم انگيز او در يك دوئل، پس از آنكه يك افسر جوان نسبت به همسرش الطاف شرم آوري نشان داد. و اينجا ماسك گچي مرگ نيز وجود دارد، بي روح و آرام، با چشمان تهي، ساكن و بي احساس و ساعت طلاي زيباي او كه در لحظه مرگش متوقف شده است.
نظم و سكوت در خانه داستايفسكي
ساختمان سنگي محقرانه اي كه فئودور ميخائيلوويچ داستايفسكي (۱۸۸۱ ـ ۱۸۲۱) در آن زندگي مي كرد در يك محله كارگري، نزديك «كوزنچني ماركت» در جنوب نفسكي پراسپكت واقع است. اين محله هنوز زنده وپرجنب و جوش است: در پياده روها، مادربزرگ ها پيازهاي پوست كاغذي و سبدهاي تخم مرغ تازه عرضه مي كنند. طبقه بالا، يك نمايشگاه عكس برپاست وعكس هايي از اين نويسنده، زيبا، با پيشاني پهن، چشمان آبي تيره و ترس آور، جدي ومصمم. اينجا، تداعي كننده هاي آثار او نيز وجود دارند ـ بطور مثال تداعي رمان «قمار باز»، يك ميز ورق بازي است، وسايل بازي وسوسه انگيز وتوطئه آميز: كارت هايي كه به شكل بادبزن چيده شده اند، مقداري پول پراكنده، ژتون هاي پوكر، نشانگري از جنس عاج و تلألو خواب آور چرخ رولت.
اين آپارتمان كوچك، به شدت خانوادگي و كمي تاريك وخفه است، باكاغذ ديواري اي پر نقش و نگار، پرده هاي تيره و مبلمان سنگين و حجيم. در اتاق پذيرايي كوچك آن يك كاناپه و صندلي هاي قرمز مخمل، يك چراغ آويز ريشه دار، يك ميز كوتاه بيضي شكل وظرف سيگارهاي دست پيچ قرار دارد. ( با اين كه داستايفسكي مبتلابه آمفيزم ـ اتساع مجاري ريه در اثر تراكم هوا ـ بود و از استعمال دخانيات منع شده بود، پيچيدن و درست كردن اين سيگارها را دوست داشت.) او از دوستان بسياري در اينجا پذيرايي كرد، و اغلب با صدايي بلند و نازك، اما مسحور كننده، از آثار خود براي آنان مي خواند.
هر شب اعضاي خانواده در اتاق غذاخوري مرتب و منظم جمع مي شدند: فئودور و آنا والدين فداكار وعاشقي بودند. آن طرف اتاق غذاخوري، اتاق آنا است ـ در حقيقت، يك راهرو ـ و در يك گوشه، ميز كنده كاري شده زيباي او. در اصل، آنا كه به عنوان تندنويس داستايفسكي استخدام شده بود، منشي و دستيار او شد و در عين حال، هم به كارهاي معمولي خانه و هم كارهاي مربوط به ادبيات رسيدگي مي كرد. داستايفسكي ديكته مي كرد، آنا يادداشت مي كرد، داستايفسكي اصلاح مي كرد. اين ميز، آثار او را با دستخط آنا در خود حفظ مي كرد. «برادران كارامازوف» همين جا به پايان رسيد.
آن طرف تر از اتاق آنا، اتاق زيباي بازي كودكان قرار دارد: صندلي ها، عروسكها، يك اسب گهواره اي و دوپرتره قاب شده از بچه ها.
بار ديگر اين اتاق مطالعه است كه نويسنده را براي ما زنده مي كند: اينجا كنام اوست، قلمرو او، صحنه شور و هيجان او. اتاق مطالعه داستايفسكي محقرانه و پاكيزه و حاكي از يك نظم و مسؤوليت است. روي ديوار يك نقاشي از رافائل و چند عكس ديگر است. يك كاناپه طويل، قفسه كتابي كه جلوي آن شيشه دارد و ميز چوبي بزرگ طلايي رنگ پوشيده با ماهوت سبز. زماني دخترش نوشت: «بايد هر چيزي در جاي خودش مي بود. كوچكترين بي نظمي پدر را ناراحت مي كرد.»
وقتي سكوت خانه را فرا مي گرفت، حدود ساعت۱۱ شب، داستايفسكي كارش را شروع مي كرد و خودش را در دنياي عميق و دروني نوشته هايش غرق مي نمود، تا زماني كه دنياي بيرون كم كم بيدار مي شد. سپس، به طرف كاناپه اش مي رفت، خود را در ملحفه و پتوها و اوركتش مي پيچيد و به خواب مي رفت. حدود ظهر، از خواب بيدار مي شد، چاي درست مي كرد، شيريني مي خريد و بعد كار شبانه اش را براي آنا ديكته مي كرد.
زندگي داستايفسكي در اين آپارتمان به نقطه اوج خود رسيد: دست از قمار كشيد، از قرض رها شد و ازدواج خوبي كرد و در اين آپارتمان هم، زماني كه قلمش افتاد و زير يك كتابخانه سنگين رفت و سعي كرد آن را بردارد، مرد. ريه هاي او دچار خونريزي شده بود و دوروز بعد از دنيا رفت. در اين اتاق نيز، يك ساعت متوقف ديگر، زمان مرگ نويسنده را نشان مي دهد.
دنياي دروني ترس آور و وسواس گونه نوشته هاي داستايفسكي در اين آپارتمان مشهود نيست ـ جز آن كاناپه كهنه و پشت بلند كه به منزله يك دروازه ورودي به دنياي ذهني نويسنده است و به يك سفر شبانه يك منطقه اي تاريكتر اشاره مي نمايد. اين كاناپه نشان مي دهد كه شبهاي او در تنهايي و سكوت مي گذشته، كه او با يك حالت بي نظم، موقت و زودگذر مي خوابيده و اين كه بطورمرتب زندگي خانوادگي را بخاطر مسأله اي جدي و حياتي تر رد مي كرده است.
گنج نابكف در خانه روسي
خانواده ولاديمير نابكف (۱۹۷۷ـ۱۸۹۹) مالك يك خانه شهري بزرگ و زيبا و همچنين املاك خارج از شهر بود، كه اين نويسنده تمام آنها را با دقتي شورانگيز وصف كرده است. اين خانه توسط پدر بزرگ نابكف خريداري شده بود، پس از تولد ولاديمير، سومين طبقه و همچنين سر در آرنووي ۱ به آن اضافه شد. نابكف در اينجا چشم به جهان گشود. دوران كودكي خود را خارج از شهر گذراند و در سن۱۱ سالگي براي رفتن به مدرسه به آنجا برگشت. پدرش يك آريستوكرات ليبرال بود كه براي اصلاحات سياسي فعاليت مي كرد؛ اين خانواده در سال ۱۹۱۷ به برلين گريخت (به جايي كه بعدها پدر او هدف تيراندازي قرارگرفته و كشته شد).
اين موزه جديد است، وسايل اندكي دارد و تنها يك طبقه را اشغال كرده است. اما اتاق ها به طرز باشكوهي متناسب و زيبا هستند و چوب كنده كاري شده چارچوب آنها سالم، پر از پيچ و خم، زيبا و يادآوري روزهاي شكوفاي ثروت افسانه اي پيش از انقلاب است. در طبقه همكف، هال اصلي قرار دارد كه زماني به وسيله خدمتكار وفادار خانه محافظت مي شد و كتابخانه، جايي كه پدر نابكف درس شمشيربازي مي داد ونشست هايش رابرگزار مي كرد و اتاق سبز نقاشي و طراحي كه مدتها بعد از كريسمس عطر درخت صنوبر و نارنگي در آن باقي مي ماند. طبقه بالا جزو موزه نيست. در طبقه دوم اتاق خواب ما در نابكف قراردارد، اتاقي كه اين نويسنده در آن متولد شد. يك قسمت مخفي در آن قاب چارچوب، جواهرات مادر نابكف را كه با آنها پسر كوچكش را سرگرم مي كرد در خود پنهان كرده بود. معلم سرخانه و بچه ها درطبقه سوم زندگي مي كردند.
تمام اينها زمان درازي است كه سپري شده، حالا اين خانه خالي است؛ خدمكتار خائني، شوروي ها را به مخفيگاه جواهرات هدايت كرد. هنوز باقيمانده وسايل نابكف اينجا هستند: عكس هاي خانوادگي اش، عينك رودماغي اش، تخته بازي اسكربل اش،۲ و به وحشت انداختن همبازي اش در معني هاي ضمني كلماتي پيچيده ـ چه كسي خود را در برابر اين غول زبان شناسي به خطر مي انداخته است؟ مجموعه پروانه هاي او به موزه هاروارد اهدا شد كه نابكف در آنجا حشره شناسي مي خواند. تك تك آن نمونه هاي ظريف و زيبا با استفاده از ميكروسكوپ برچسب زده و طبقه بندي شده و با مهارت چسبانده شده اند. مثل گنج، خانه خالي است، اما هنوز چيزهايي را در خود حفظ مي كند: بازتاب هايي از ثروت و امتياز طبقاتي، احساسات پرشور، بديع و بي نظير نويسنده، و درك عميق و اصولي او از دنيا. نابكف نوشت كه هرگز خانه اي نمي خرد چون هرگز نمي تواند نظير آنهايي را كه از دست داده است بيابد. وي هجده سال پاياني عمرش را در هتلي درشهر ژنو گذراند.
شعرهاي سوخته آناآخماتووا
از سال ۱۹۲۴ تا ،۱۹۵۲ آنا آندرييونا آخماتووا (۱۹۶۶ ـ ۱۸۸۹) در اقامتگاه خدمتكاران قصر مجلل و زيباي شرميتيف در فونتاكا ريور، در شمال نفسكي پراسپكت زندگي مي كرد. زيبايي غم انگيز آخماتووا، چشمان گود و صورت عقابي او، الهام بخش هنرمندان گرديد اما اين انديشه و قلب وي بود كه به طرفدارانش الهام مي بخشيد. شعر به يادماندني او نشانه و گواهي بر غصه و اندوه بي امان انقلاب، و دهه هاي تروري بود كه از پي آن آمد.
آخماتووا به اينجا نقل مكان كرد تا به عاشق خود، نيكلاي پونين ،۳ محقق تاريخ هنر، و همچنين همسر، دختر و مادر ناتني او بپيوندد. اين خانواده نامتعارف طي چند دهه پايدار ماند؛ در زماني كه مردم به يكديگر وابسته بودند. همسر سابق آخماتووا دستگير وتيرباران شد؛ پسرش دوبار به زندان رفت. دوستان بسياري زنداني و يا اعدام شدند. پونين دوبار دستگير شد و عاقبت در سال ۱۹۵۳ در سيبري از دنيا رفت. آثار آخماتووا توقيف شد ، درحالي كه بسياري از اشعار وي نوشته شده، به خاطر سپرده شده و سپس سوزانده مي شدند.
اين موزه در سال ۱۹۸۹ افتتاح شد. اتاقهاي كوچك ومحقر اين آپارتمان طبقه دوم همان مبلمان اوليه وآن حس قدرتمند زندگي را در خود حفظ كرده است. در آنجا يك نمايشگاه شامل عكسها، نشريات و يك پاكت سيگار با قطعه اي از شعر آخماتووا به خط «بوريس پاسترناك » در معرض ديد عموم قرار دارد. حضور خفقان آور شوروي دراينجا كاملاً محسوس است، حس هراس از مكانهاي بسته، تنهايي وترس؛ در آن آشپزخانه كوچك، با طناب كسل كننده لباسهاي شسته؛ در اتاق غذاخوري ، جايي كه مي توانيد صداي ضبط شده شاعر را بشنويد كه شعر «مجلس يادبود» تكان دهنده اش را مي خواند؛ در اتاق مطالعه كوچك پونين، كه آخماتووا سالها در آنجا با او زندگي كرد؛ و در اتاق خود آخماتووا، كه از سال ۱۹۳۹ به آن نقل مكان كرده بود، وقتي او و پوتين از هم جدا شدند.
اينجا احساس قدرتمند و مؤثر اين زن شاعر وجود دارد، دراين فضاي محقر و موقر: در ديوارهاي سبز ـ آبي كمرنگ ، روي ميز تحرير كوچك وشق و رق، در صندوق كنده كاري شده مخصوص نگهداري كاغذهاي او، در يك كاناپه كوتاه و كهنه؛ و در يك شال سفيد حاشيه دار. بيرون پنجره، درختان باغ برهنه و تيره اند وزمين از برگ درختان پوشيده شده است.
اين نويسندگان از دنيا رفته اند: آيا ما آنها را اينجا، در مكان هايي كه زندگي مي كردند ، مي يابيم؟ آيا محيط داخلي خشك وخاموش هرموزه اي حسي از زندگي را القا مي كند؛ با سروصدا و شلوغي وناپايدارش؟ اما درست است، هنوز اين موزه ها چيزي را به بازديدكنندگان خود ارائه مي كنند. دراين مكانهانظرات و افكار، كتابها وحال وهوايي كه آن بزرگان مي شناختند وجود دارد؛ چيزهايي كه زندگي آنان را احاطه كرده بود. با قدم زدن در اين اتاق ها، حتي براي يك لحظه، مانيز مي توانيم آنها را عميقاً درك كنيم.
* نويسنده: Roxana Robinson ، منتقد ونويسنده آمريكايي داستانهاي كوتاه، بيوگرافي و رمان است. وي جوايز بيشماري را از آن خود ساخته ومقاله ها و داستانهايش در نيويوركر، هارپرز، اتلنتيك ومجله هاي ديگر به چاپ رسيده است . وي در دانشگاههاي مختلف نويسندگي خلاقه تدريس مي كند و باغباني بي نظير است و در مورد باغباني وگل وگياهان مطالبي مي نويسد كه در نيويورك تايمز، هاوس اندگاردن، ترديشنال هومز و… به چاپ مي رسند.
* پانوشت :
۱ـ Art Nouveau ، شيوه نقاشي تزييني متداول در اواخر قرن نوزدهم.
۲ ـ Scrabble، نوعي بازي براي ساختن كلمات با حروف الفبا روي صفحه اي خاص.
۳ ـ Nikolai Punin وي سومين همسر آخماتووا وهنرمندي انقلابي بود.
* منبع : The New york Times


|   شناسنامه   |   آرشيو   |