|
جمعه انتظار
|
|
|
|
|
|
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
|
|
|
|
|
جمعه انتظار
زلزله شهروولوله قلب
زلزله شهر، سكوت شب را مي شكند، اما، ولوله يادت، آرامش دل ها را به ارمغان مي آورد. ديوارهاي خشتي شهر، با كوچكترين لرزش مي ريزند، اما، ديوار دلي كه ياد تو در آن نيست، از خشت هم نيست! لرزش هاي شديد؛ ديوارهاي محكم را نيز فرو مي ريزند، ولي ولوله يادت ، ديوارهاي قلب را محكم تر مي كند. در و پنجره هر خانه گلي، با زلزله ويران مي شود اما، با ياد تو است كه از پنجره دل، نور مي تابد و در هدايت باز مي شود. زلزله شهر، اضطراب و ترس و لطمه وصدمه در پي دارد، اما، ولوله يادت، آرامش و امنيت و آباداني به دنبال دارد. زلزله شهر، زخمي است عميق، نشسته بر دل هاي پريش، و ولوله نام نيكويت، مرهمي است بر دل هاي داغديدگان! صداي زلزله شهر، هراس در دلها مي افكند، و ترنم ولوله نام با شكوهت، سايباني است بر سر دل ها. اميد كه با زودتر آمدنت اين ولوله جهانگير شود، و به بركت آن، همه شهرها از زلزله و بلا در امان مانند.
|
|
|
|
|
نبود شادي و نقصان شاخص هاي زندگي
|
|
|
كتاب «هواي تازه» نوشته «جرج اورول» با اين جملات شروع مي شود: «اين مسأله درست روزي به فكرم رسيد كه صاحب دندان مصنوعي شدم.» شخصيت اصلي داستان به اين ترتيب از يكنواختي زندگي، شكم بزرگ، همسري كه از آن كساني است كه به پيشواز غصه مي روند نه براي مسائلي مثل جنگ و زلزله و انقلاب، بلكه براي افزايش قيمت كره و صورتحساب گاز شكوه مي كند. به روزنامه ها نگاه مي كند و اخبارزيادي درآن پيدانمي كند جز طبق معمول خبرهاي قتل و جنايت. دختران فروشنده فروشگاهي كه او ازآن خريد مي كند، هرروز صبح ناسزا و توهين هاي مديران بخش را گوش مي كنند تا براي سراسرروز آماده شوند. «دختر فروشنده مثل دستمال دورانداخته شده، قيافه بزرگوارانه به خود مي گيرد... آن مرد سبيل سيخكي (مديربخش) شايد بيشتراز دخترك به خاطر ازدست دادن شغلش نگران باشد. حتماً خانواده اي را سرپرستي مي كند و...» بوي جنگ ازهمه جا به مشام مي رسد. مردم درباره فاشيسم صحبت مي كنند. يك بار هنگام پرواز آموزشي جنگنده هاي خودي بمبي به اشتباه رهامي شود و بمب رها شده نتيجه رضايت بخشي به جانمي گذارد چون فقط سه نفر مي ميرند! مسأله اي كه به ذهنش رسيده بود به زادگاهش برود كه ۲۰ سال بود به آنجا نرفته بود. ولي آنجا هم همه چيز تغييركرده و مدرن و كارخانه اي شده بود. نه گاوي نه قارچي و صداي بمب آنجا هم به گوش مي رسيد. و او رؤياهايش را خراب مي كند و به لندن برمي گردد. «كيلومترها خانه هاي زشت كه مردماني دلتنگ، محتاطانه درآن زندگي مي كنند و بعد لندن كه بزرگ و بزرگ تر مي شود. هشت ميليون سكنه كه نمي خواهند در زندگي خصوصي كوچكشان تغييري حاصل شود.» به خانه مي رسد و مي داند بحث و جدل تا نيمه شب ادامه خواهدداشت. اين توضيح مفصل از كتاب هواي تازه براي آن بود كه بين احوالات مردم انگليس در ابتداي جنگ جهاني دوم و وضعيت جامعه اي مثل ايران شباهت زيادي وجوددارد. جامعه ما جامعه اي است دست به گريبان با تبعات جنگ، احساس تهديد دائمي دشمن خارجي يا فرضي، وضع اقتصادي نامطلوب كه همه جايش آسمان همين رنگ است. شايد راه حل در گفته اي از بودا نهفته باشد: «اين تصور، نادرست است كه تيره روزي از شرق يا غرب مي آيد. اين حالها از دل و جان انسان مايه مي گيرد. پس نابخردي باشد اگر خود را براي راندن نگون بختي ها كه از دنياي بيرون رومي آورد آماده سازيم، اما دل و انديشه و درون خويش را بي حصار و مهار رها كنيم.» كتاب هايي كه راجع به كيفيت زندگي نگاشته شده اند داشتن هدف، رضايت ازكار، رضايت از شغل، نحوه استفاده از اوقات فراغت و تلاش براي يادگيري را به معني شاخص هاي مهم براي زندگي رضايت بخش مي دانند. ||| خانمي از هواي آلوده، ترافيك سنگين، ساعت ها ايستادن وقت تلف كردن در ايستگاههاي اتوبوس و... شكوه مي كند و اينها را مايه و پايه دلمردگي و يأس مردم مي داند. خانمي ديگر مي گويد: «اينها درست. اما آنچه مايه دلخوشي است، در درون انسان است. اگر در درونت آرامش داشته باشي، هيچ چيز در بيرون مأيوست نمي كند. بعد مي توان تمام موضوعات آزاردهنده را تغييرداد.» دوستي تعريف مي كرد يكي از بستگانش سال اول پس از ازدواج به هيچ مسافرتي نرفت. چون ماشين نداشت. در سال دوم با افزودن به ساعات كارش ديروقت به خانه مي آمد. مسافرت كه سهل است فرصت گشت و گذار دركوه و دشت را هم نداشت. كتاب خواندن و ورزش برايش به منزله سرگرمي هاي تجملي محسوب مي شد كه با پوزخند ازكنارش عبورمي كرد. بعد از چندسال وضع ماليش خوب شده بود اما بچه كوچك، مشغله كاري زياد، همسر افسرده، خستگي و بي حوصلگي و فشارخون، لب كلامش درهرمجلسي بود. شجاعي مهندس عمران مي گويد: «مشكل برخي آدمها اين است كه وقتي چيزي به دست مي آورند، فكرمي كنند حقشان است و آن را به حساب لطف خداوند نمي گذارند. درنتيجه هيچوقت به رضايت درون نمي رسند.» گرفتن شغل دوم و سوم، موعد ثبت نام اتومبيل و موبايل، گرفتن كوپن، ايستادن در صف شير ذهن و وقت بسياري را اشغال كرده ، ولي عده كمي پيدامي شوند كه پيشرفت علوم دركشورهاي ديگر و يا برپايي نمايشگاه آثار هنري و... را تعقيب كنند. افراد نمي كوشند درحرفه خود خلاقيتي نشان دهند و يا از نتيجه خلاقيت ديگران بهره و لذت ببرند. به اين ترتيب وقتي ناگهان خبري از ساخت فلان ربات و بهمان پيشرفت علمي مي رسد، گويي خبري از سياره اي ديگر است. چه رسد به اينكه اين خبر مربوط به مريخ پيما باشد كه مال از ما بهتران است. ||| وقتي تيم فوتبال مورد علاقه اش گل مي خورد، به زمين و زمان بدوبيراه مي گويد و تمام روز بي حوصله و پرخاشگر است. اين در حالي است كه برنده شدن تيم محبوب تنها به اندازه چند دقيقه برايش شادي مي آورد و بعد دوباره در لاك افسردگيش فرو مي رود. جامعه شناسي مي گويد: «تجربه هاي سخت و پياپي جنگ، زلزله و انقلابات، جوانان را خسته و جامعه را پرخاشگر كرده. بدين ترتيب آنها از شادي تهي شده اند و گناه هر مشكلي را به گردن جامعه مي اندازند. اين درحالي است كه فضاي فكري جامعه و رسانه ها و مسؤولان هم فضايي نيست كه آنها را واقعاً به شادي ترغيب كند. جامعه از افكار و سخنان منفي پرشده و بي اعتمادي و يأس از سر و رويش مي بارد. در حالي كه قرآن مجيد مي فرمايد، حال مردم دگرگون نمي شود مگر خودشان تغيير كنند.» كارمندي مي گفت: «همه جا همان شرايط ديروز و پريروز و پارسال و پيرارسال حاكم است. روزنامه ها پر شده از اخبار قتل و كلاهبرداري و تهديد هاي بين المللي و جنگ و نيز دعواهاي سياسي . حرفهاي درستي كه خريدار ندارد و انگار جامعه تكان نمي خورد و تو مي داني تمام اينها فردا و پس فردا و سال بعد و سالهاي بعد نيز ممكن است تداوم داشته باشد. انگار همه چيز دست به دست هم داده كه مردم عصيان زده و پرخاشگر شوند. برخي مسؤولان به خواست مردم رفتار نمي كنند و بدتر از آن چنين وانمود مي شود هميشه تهديدي داخلي يا بين المللي وجود دارد. به طوري كه احساس نا امني به بيماري مزمني تبديل شده است.» عصر ها كه از سر كار به خانه بر مي گردد كلافه است، محيط كارش به محيطي يكنواخت و بي انگيزه و در عين حال تنش زا تبديل شده. در تاكسي، هنگام خريد در مواجهه با مردم، رفتار برخي به نظرش غير قابل درك به نظر مي رسد. وقتي در آشپزخانه كار مي كند ناچار است صداي گريه و نفرين و مشاجرات روزانه زن همسايه طبقه بالا با پسر هايش را گوش كند. مشاجره با پسر بزرگش كه مي خواهد با دختر مورد علاقه اش ازدواج كند و او موافق نيست. با پسر وسطي كه نيمه شبي از خانه يكي از همسايه ها سر در آورده بود و قشقرقي به پا شده بود و حالا استاد خرج كردن حقوق بازنشستگي پدرش شده است و او پس از هر مشاجره كه ممكن است خودش هم همراه مادرش گريه كند، دست در جيب و سوت زنان از خانه بيرون مي زند. پسر كوچك هم كه برايش مثل ريگ در مدرسه غير انتفاعي پول خرج مي كنند به قول خودش كودن است و درس تو كله اش فرو نمي رود! روانشناسان مي گويند: «مهم نيست كه چه اندازه درگير مسائل زندگي هستيم. مهم اين است كه براي زندگيمان هدف گذاري كنيم و در اين صورت اين مسائل خود به خود كوچك و بي اهميت مي شوند. بعد هميشه بايد آماده يادگيري باشيم. نبايد فكر كنيم فارغ التحصيل شده ايم و ما را كاري به ياد گيري نيست. يا اصولاً به آموختن نياز نداريم.» اخيراً نتيجه تحقيقي در انگليس منتشر شده كه ادعا مي كند اكسير شادي بخش را كشف كرده است. راز خوشحالي چيزهايي مثل پول زياد، شغل هيجان انگيز و خانه بزرگ نيست. چون كساني كه اينها را دارند لزوماً خوشحال تراز مردمي نيستند كه تنها مي كوشند از زندگيشان لذت ببرند. يكي از كساني كه در اين تحقيق شركت داشته به بي.بي.سي گفت: «انگليسي ها در اينكه خودشان را با توجه به موضوعات منفي غمگين كنند، كارشناسند. ما تمايل داريم خودمان را با اين موضوعات كه چه چيزي اشتباه است، چه چيزي را از دست داده ايم و چه چيزي به دست نياورده ايم سرزنش كنيم. به جاي آن كه روي چيزي كه مي خواهيم به دست آوريم، تمركز كنيم. فقط بايد اززندگيتان لذت ببريد. چون زندگي چيز كوتاه زيبايي است.» يك كارشناس مركز پزشكي لندن نيز گفت: «من تعجب مي كنم از مردمي كه به جاي كاركردن مي نشينند و مي گويند آيا هوا آنها را خوشحال مي كند يا نه! ما همه مي توانيم خوشحال باشيم، اگر تصميم بگيريم كه خوشحال باشيم.» سالها جنگ، انقلابات اجتماعي و درگير شدن با مسائل توسعه به قول كارشناسان از جامعه ايران، جامعه اي ناشاد و پرخاشگر ساخته. اما واقعيت اين است كه هيچ چيز نبايد مانع از آن باشد كه از زندگيمان لذت ببريم و سپس در آرامش تمام مشكلات را از پيش پا برداريم.
|
|
|
|
|
ماجراهاي آقاي رأفت نيا
آب، نان، سربازي فروشي و...
تو تاريك روشناي صبح، پارسا رأفت نيا كف دست بر ديوار كشيد. پي كليد برق مي گشت و يك باره روشن شد اتاق. تو خواب و بيدار، طبق عادت چندين ساله اش راديو را روشن كرد و بعد راهش را كشيد سمت جايي كه معمولاً همه بعد از بيدار شدن از خواب مي روند و ماندنش آنجا چندان طول نكشيد و ناغافل پريد بيرون و گوشهايش را نزديكتر برد. درست نزديك بلندگو راديو. گوينده راديو گفت: خريد خدمت سربازي براي كساني كه داراي مدرك ليسانس به بالاتر هستند. پارسا اهميت نمي دهد و پس از ريختن چاي تو استكان لب پر چند جرعه آب خنك مي نوشد و چاي را لاجرعه بدون قند سر مي كشد و في الفور لباس مي پوشد تا دوباره روزي را مثل روزهاي ديگر شروع كند كه مي كند. در اداره مثل خيلي از روزهاي ديگر همه كارشناس شده اند؛ كارشناس مسائل اقتصادي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هر آنچه فكر كنيم و نكنيم. فضل علي حميدي گفت: قرار است براي خريد سربازي از ليسانسها ۷۵۰ هزار تومان بگيرند. رحمت حقيقي گفت: مي گويند پولي كه از ليسانسها و فوق ليسانسها و دكترها مي گيرند، مي دهند به ديپلمه ها و فوق ديپلمها. مي خواهند سربازي را حرفه اي كنند. پارسا رأفت نيا هيچ نگفت. از بالاي عينك دورشاخي اش نگاه كرد به همه كارشناسان توانا كه نظريه هاي دقيق و سنجيده مي دادند. مليحه خانم درست ۴۷ دقيقه است كه درباره سربازي جليل كه بنا بود مهندس شود و نشد، مخ پارسا را خورده است: ـ هر جوري شده، بايد پول جور كني تا يك جوري سربازي اش را بخريم. ـ آخه من فلك زده بدبخت از كجا پول بياورم؟ ـ جور كن. ـ چه طوري؟ ـ نمي دونم، مساعده بگير. ـ مساعده كدومه زن؟ از بس مساعده و پول دستي از اين و اون گرفتم، اين جوري بدبخت شده ام. پولم كجا بود. چه خاكي بر سرم كنم؟ ـ چهار سال آزگار رفت پي درس، حالا دو سال بره سربازي؟ شايد تا يك ماه ديگه سربازي خريدني نباشد... ـ شايدم باشد. ـ مگه يادت نيست چند سال پيش خريدني نبود. تو هم نخريدي. جليل بدبخت دانشگاه هم قبول شد. دلم نمي خواد ميون دوست و آشنا سرش پايين باشه. پارسا از كوره در رفت: ـ مگه جنايت كرده كه سرش پايين باشه، مگه ما نبوديم كه رفتيم سربازي؟ سرمون رو انداختيم پايين؟ ـ اون دوره فرق مي كرد. الآن همه سربازي بچه هاشون رو مي خرند. ـ مي خرن كه بخرن. لابد دارند كه مي خرند. من نون به نافم نمي رسه، اون وقت سربازي جليل رو بخرم. خريد و نخريدن سربازي هم اضافه شده بود به مواردي كه در گردونه چشم و هم چشمي گريبان خيلي ها و از قضا پارسا رأفت نيا را گرفته بود. همين كه پارسا فرياد زد: «من پارسا رأفت نيا نيستم، نكبت نيا هستم.» جليل مهندس سر و كله اش پيدا شد و سلام داد و جوابي نشنيد. آنچنان زمان سپري نشده بود كه جليل هم در بحث مداخله كرد و پس از استدلالهاي بي سر و ته مادرش لب جنباند كه بايد سربازي مرا خريد و هفتصد هزار تومان تا يك ميليون تومان پول ناچيز است. پارسا چهارمين سيگارش را با غيظ در زيرسيگاري چوبي خاموش كرد و گفت: ـ اگر سربازي نروي، ول معطل هستي. تو زندگي ات خيلي تأثير دارد، سربازي نري، بدبخت مي شوي و پس فردا نمي تواني گليمت را از آب بكشي. مليحه خانم گفت: ـ گليم از آب كشيدن مال سابق بود. اين بدبخت بيچاره چهار سال درس خونده كه بره سربازي و بعد اشاره كرد به جليل كه عين موش مرده كز كرده بود كنج اتاق و خودش هم نمي دانست چه طوري بايد نقش بازي كند تا پارسا راضي شود و پي جفت و جور كردن پول بيفتد. مليحه خانم ادامه داد: ـ مگه خواهرم آدم نيست. چطوري مي خواد سربازي احمد رو بخره. حتماً اكبرآقا پول و پله اش را جور مي كند. پارسا فرياد زد: ـ يك مرتبه ديگه اين اكبرآقا رو به رخ من بكشي، هرچي ديدي، از چشم خودت ديدي. ـ كي به رخت كشيدم؟ ـ من سربازي هيچ كس را نمي خرم. هر كي مي خواد، خودش بره بخره. پارسا جوش آورده بود. شلوارش را چلپاسه وار پوشيد و از در خانه رفت بيرون و دوباره سيگاري گيراند و در حاشيه پياده رو محو شد. | ماهها و روزها و هفته ها گذشت و پارسا كه با خريد سربازي گل پسرش جليل مهندس كنار آمده بود، به هر دري زد، بسته بود و نتوانست سربازي اش را بخرد. تقاضاي وام كرد، اما هيچ گاه پولي دريافت نكرد. مي گفت از بس سنگ پيش پايم انداخته اند، قيد وام و پول را زده ام. سفته، چك، ضامن، ضمانت و هزار جور دردسر ديگر نمي گذاشت او وامي بگيرد. سر تا پاي طلاهاي مليحه خانم دويست و شصت و نه هزار تومان مي ارزيد و طلافروشي ها هيچ كدام از اين رقم بيشتر پيشنهاد نداده بودند و مليحه خانم هم به دلش نبود كه طلاهاي نازنينش را دودستي تقديم كند. در قوم و خويشها بعضي ها به صرافت خريد سربازي فرزندانشان افتاده بودند و بحث داغ و سوزنده فاميل خريدن و نخريدن بود. مي گفتند بايد خريد و برخي مي گفتند كه مرد بايد سربازي برود و اگر نرود، ول معطل است. كم كم همين قضيه باعث دودستگي در فاميل شد و از آنجا كه جمع ندارها بيشتر بود، جنگي لفظي بين آنها در گرفت و تا مدتها هم كيشان با هم رفت و آمد داشتند. آنهايي هم كه اولاد پسر نداشتند، ميانه رو بودند و هيچگاه سعي نكردند دو طرف را با هم آشتي بدهند و چنين بود كه بحثها تا آنجا پيش رفت كه اختلافها و پشت سرگويي ها به اوج رسيد. جليل مهندس هم حرف مليحه خانم را گوش كرد و سربازي نرفت و در دلش خنديد كه چرا ديگران براي نرفتن به سربازي پول داده اند. پولي نداد و در يك شركت خصوصي شروع به كار كرد. حالا پارسا رأفت نيا دوباره در تاريك روشناي صبح از خواب بيدار مي شود و دست مي كشد به ديوار تا كليد برق را روشن كند و بعد همپاي كله پزها از خانه بيرون برود و با راننده هاي آخرين شيفت شب برگردد.
|
|
|
|