جمعه ۲۶ دي ۱۳۸۲ - ۲۴ ذيقعده ۱۴۲۴
Fri, Jan 16, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۶۹۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
هفت آسمان
هفت آسمان
انسان گرايي مشاركتي (۳)
مهردادناظري
يكي از ويژگيهاي جوامع جديد گسترش و رشد فرهنگ از خود بيگانگي است. اريك فروم معتقد است افراد در جوامع مدرن امروزي نيروي خود را صرف ساختن اشيا مي كنند. اشيايي كه به شكل كالا در اختيار ما قرار مي گيرد و به نوعي بر نظام فكري ما غلبه و برتري دارد. او با اشاره به جوهره نظريات ماركس اعلام مي دارد كه آدمي قواي خويش را در فرآيند تاريخ رشد و تكامل مي بخشد و بنابراين بايد آن چيزي بشود كه مي تواند باشد ولي هنوز نيست. طبق تعاليم ماركس، انسان در جامعه صنعتي امروزي به اوج از خود بيگانگي رسيده است. كسي كه كار مي كند در حين توليد، رابطه خود را با فعاليتي كه انجام مي دهد به عنوان چيزي ادراك مي نمايد كه از آن او نيست. در همان حال كه آدمي از خويشتن بيگانه مي شود، محصول كار او به شيئي تبديل مي شود كه بر او چيرگي مي يابد. وجود كارگر براي فرآيند توليد است نه وجود فرآيند توليد براي كارگر. به موجب برداشت ماركس وفروم هدف از زندگي دستيابي به سعادت، نيكبختي،شعف و شادي، عشق و ... است و هر عاملي كه بخواهد ما را از رسيدن به اين آرمانهاي بزرگ بشري منع كند، با شكست مواجه خواهد شد. بر همين مبنا در سالهاي پاياني قرن بيستم شكست انواع ايسم هاي بشري را مي بينيم. فروپاشي سيستم شوروي نشان داد آنچه داراي ارزش واعتبار است، مقام شامخ انسان است و چون در آن سيستم انسانها و شخصيتشان مورد ظلم و سركوب قرار مي گرفت تداوم روشهاي سنتي ممكن نبود و فروپاشي صورت گرفت اينكه هم كمونيستها و هم طرفداران سرمايه داري مخالف با سوسياليسم، انديشه ماركس را از هيأت حقيقي آن بيرون آوردند و از شكل انداختند وبه چيزي درست معكوس آن روي آوردند نمونه اي است جالب ولي نه بي همتا از توان آدمي براي كجروي و زير پاگذاشتن عقل. ماركس و فروم به نفي شخصيت انسان اعتقاد نداشتندو نظامي مبتني بر ارزشهاي انساني خود را خواهان بودند.
ماركس در اين باره اشاره زيبايي دارد:« فرض كنيد رابطه انسان با دنيا رابطه اي انساني باشد. در اين صورت فقط عشق مي تواند در ازاي عشق مبادله شود واعتماد در مقابل اعتماد و ... اگر بخواهيد در مردمان نفوذ كنيد بايد براستي در ديگران اثري تشويق كننده و برانگيزاننده بگذاريد. بايد يكايك مناسباتتان با انسان وجهان تجلي خاصي باشد متناظر با آنچه اراده مي كنيد و متناظر با زندگي فردي و حقيقي خودتان.
اگر عشقي بورزيد و متقابلا ً عشقي برنينگيزيد به عبارت ديگر، اگر نتوانيد با نمود خود به عنوان عاشق، محبوب واقع شويد عشقتان درمانده و ناتوان مي شود و به مثابه بدبختي است. رؤيايي كه ماركس در سر مي پرورانيد انسان را موجودي مولد و آزاد و مستقل و سرشار از عشق نشان مي داد.
فروم نيز كه در اين زمينه از ماركس تأثير پذيرفته معتقد است سرچشمه نظام هستي بر مبناي عشق سرشته شده پس براي حركت به سوي خوشبختي، درك مفهوم عشق اصيل لازم و ضروريست. اين نگرش را اگر در قالب مقايسه تطبيقي با اديان الهي مطالعه كنيم، ملاحظه مي كنيم در اديان الهي نيز مقصود اصلي لايتناهي بودن انسان است كه در فرآيند به سوي خدا رفتن تابي نهايت مفهوم مي يابد. انسان از اين رو عزيز است كه بخشي از وجودش را از خداوند به امانت گرفته است لذا تمام مخلوقات براي تعالي او آفريده شده اند.
لذا اگر نظري به جوامع سرمايه داري امروز بيفكنيم نمونه هايي از گسترش ديوانسالاري و حاكميت آن را بررفتار افراد احساس مي كنيم در شيوه هاي توليد فعلي گروههاي كارگران به مهره هاي ماشيني مبدل شده اند كه در جهت حفظ سيستم و بهره وري آن پيش مي روند.
فروم معتقد است وقتي اداره مردم به شيوه هاي ديوانسالاري صورت گرفت، دموكراسي نيز مبدل به تشريفات و شعار مي شود و قدرت مشاركت مردم شكل صوري و ظاهري مي يابد. به هر جهت فروم پديده ديوانسالاري را يكي از جلوه هاي فرهنگ از خود بيگانه معرفي مي كند. در دنياي امروز تمام سازمانها و نهادهاي بزرگ ودستگاههاي دولتي براساس ديوانسالاري اداره مي شوند. هرچه سازمانها و ادارات گسترده تر و وسيع تر باشندرابطه ديوانسالاران با مردم بيگانه تر و شيء انگارانه تر خواهدشد. اما در نظام فكري فروم محور ايثار كردن ومحورورزي است. به زعم وي درحين عشق ورزيدن و نثار كردن خود را مي يابيم، خود را كشف مي كنيم، هم او هم خود را كشف مي كنيم و انسان را كشف مي كنيم. كشف انسان با تمام ويژگيها واستعدادهايش محور مكتب عشق فروم را تشكيل مي دهد.
درك وحدت انسان با هستي از نظرگاه يك انديشمند غربي بسيار قابل توجه و تأمل است. اين نشان مي دهد معماي بن بست انسان غربي توسط فروم مطرح شده است اما متأسفانه در فرهنگ سرمايه داري امروز اولويت كسب منفعت اقتصادي همه چيز را تحت الشعاع قرار داده است. در انتها به جملاتي زيبا از پاراسلسوس اشاره مي كنم كه جوهره نظريات فروم را در بر دارد:« آن كه هيچ نمي داند، به چيزي عشق نمي ورزد. آنكه از هيچ كاري برنمي آيد، هيچ نمي فهمد. آنكه هيچ نمي فهمد، بي ارزش است. ولي آنكه مي فهمد،بي گمان عشق مي ورزد، مشاهده مي كند، مي بيند و ... هر چه بيشتر دانش آدمي در چيزي ذاتي باشد، عشق بدان بزرگتر است ... هر كه فكر كند همه ميوه ها در همان وقت مي رسند كه توت فرنگي از انگور چيزي نمي داند.
تام كلنسي، پرفروش ترين نويسنده آمريكايي
151476.jpg
تام كلنسي (متولد ۱۹۴۷ ميلادي)، رمان نويس معاصر آمريكايي به استاد رمانها و داستانهاي تكنوتريلر (Techno Thriller) مشهوراست. هرچند اينگونه داستاني به وسيله نويسندگان انگليسي ابداع شد و به سرعت رونق و محبوبيت پيداكرد.
اما تام كلنسي توانست در آمريكا خود را به آنها برساند و حتي از آنها پيشي نيز بگيرد و كتاب «خرس و اژدها»ي او بود كه توانست به حكمروايي مجموعه كتابهاي هري پاتر، نوشته جي.كي.رولينگ در صدركتابهاي پرفروش غرب، پس از چند هفته پايان دهد.كلنسي در شهر بالتيمور ايالت مريلند آمريكا به دنيا آمد و ازكالج لويولا بالتيمور و در رشته زبان انگليسي فارغ التحصيل شد.
موفقيت دركار بيمه باعث شد، به آرزويش جامه عمل بپوشاند و به كار نويسندگي بپردازد.
كلنسي با شنيدن ماجراي واقعي فرمانده يكي از كشتيهاي جنگي اتحاد جماهيرشوروي كه قصد پناهندگي به آمريكا را داشت، نخستين رمانش را به نام «شكار اكتبر سرخ» (۱۹۸۴) نوشت كه با سرعت به كتابي پرفروش تبديل شد و مورداستقبال مقامات رسمي دولت آمريكا و پنتاگون قرارگرفت.
او در دومين رمانش به نام «آغاز طوفان سرخ» (۱۹۸۴) به بررسي تخيلي جنگ جهاني سوم و فن آوري نظامي آن پرداخت.
او سپس كتابهاي زيادي به چاپ رساند، ازجمله: «بازي ميهن پرستان» (۱۹۸۷)، كاردينال كرملين (۱۹۸۸)، خطر آشكار (۱۹۸۹) مجموعه تمام ترسها (۱۹۹۱)، بدون ترحم (۱۹۹۳)، مركز عمليات تام كلنسي (۱۹۹۵) دستورات ويژه رياست جمهوري (۱۹۹۶)، رنگين كمان شش (۱۹۹۸) و خرس و اژدها (۲۰۰۰).همچنين مجموعه «مركزعمليات» را با همكاري استيو پيترنيك و مجموعه Net Force يا نيروي ويژه اينترنت را به همراه جف روين به چاپ رسانده است.كلنسي ازكودكي عاشق نظامي گري و جنگ افزار و فن آوري نظامي بوده است و همين امر سبب شده او با مطالعه شخصي اطلاعات و دانش زيادي دراين زمينه گردآوري كند.
كتابهاي غيرداستاني او درزمينه زيردرياييها و ديگر جنگ افزارها و همچنين طرحهاي نظامي او نيز موفقيتهاي زيادي برايش به ارمغان آورده است، به نحوي كه اكنون مقامهاي ارشد نظامي آمريكا به او اجازه مي دهند به مراكز نظامي، زيردرياييها و پايگاههاي ويژه و نيمه سري ارتش رفت وآمد كند و به بعضي مطالب محرمانه درزمينه فن آوري نظامي دسترسي داشته باشد.
شايد همين دسترسي به منابع متنوع و دست اول باعث شده تام كلنسي از اغلب نويسندگان كتابهاي جاسوسي، سياسي، نظامي و اجتماعي جلوتر باشد.درضمن او مالك يكي از بزرگترين شركتهاي نرم افزاري توليد بازيهاي رايانه اي جهان است. اين بازيهاي رايانه اي بسيار پيچيده از ماهيتي سياسي، نظامي، جاسوسي و جنگي برخوردارند و نزد جوانان غربي محبوبيت زيادي دارند.درآمد سالانه كلنسي ازمحل فروش كتاب و حقوق مربوط به فيلمها بالغ بر چندده ميليون دلار مي شود. شايد همين امنيت خاطر مالي سبب خلق آثار قوي او شده است.
او براي خلق هراثر ابتدا به تحقيق و تفحص و كسب اطلاعات دقيق مي پردازد، به همين دليل داستانهايش اغلب بسيارواقعي به نظرمي رسند.
منتقدان غربي كتابهاي داستاني او را تحت نام تكنوتريلر طبقه بندي و نامگذاري كرده اند. تكنوتريلرها به داستانهايي دلهره آور و هيجان انگيز با محوريت مسائل سياسي، جاسوسي، نظامي گري و جنگي اطلاق مي شود.تام كلنسي خود را بشدت تحت تأثير فردريك فورسايت، نويسنده برجسته انگليسي مي داند، بويژه كتاب «روزشغال»، كلنسي معتقداست فورسايت توانسته با ارائه تعريف جديد از داستانهاي تريلر (Thriller)، به اين گونه ادبي جايگاه ارزشمندي ببخشد. او علاوه بر پژوهش هميشگي درخصوص فن آوريهاي نظامي به مطالعه انواع رمانها، داستانهاي علمي ـ تخيلي، تاريخ و تحقيقات علمي نيز مي پردازد.
كلنسي معتقداست موفقيت هرنويسنده اي دراصل مديون خوانندگاني است كه آثار آن نويسنده را مي خوانند. بنابراين درجامعه و فرهنگ غرب، خوانندگان نيز موفقيت آثار را تعيين مي كنند. نه فقط تبليغات و نقد منتقدان و نظر نويسندگان و هنرمندان ديگر. او ميزان فروش هركتاب را ملاك خوبي براي درك موفقيت آثار خود مي داند.
توصيه او به نويسندگان جوان اين است كه قلم به دست بگيرند و بنويسند. توصيه دوم او اين است كه به نوشتن ادامه دهند و خسته نشوند.او معتقداست بهترين مشوق هر نويسنده براي نوشتن، خود نويسنده است، نه اطرافيانش و مي گويد: «براي آنكه نويسنده باشيد، بايد بنويسيد. پس ازهمين لحظه شروع كنيد.»
ترجمه كتابهاي «خطرآشكار» و «شبكه بي رحم» اين نويسنده توسط نشر پيكان به چاپ رسيده است.
تأليف و تنظيم: محمدقصاع
انگار شال همه را برد
151479.jpg
«بعضي كتاب ها به ناحق فراموش مي شوند، ولي هيچ كتابي به ناحق در خاطره ها نمي ماند.» اين جمله دبليو. اچ. اودن را هيچ گاه فراموش نكرده ام و اين جمله لئوناردو داوينچي كه «دردها انسان را نجيب و شريف مي كنند» را روي تكه كاغذي نوشته ام و زير شيشه ميز كارم گذاشته ام و از پنجره كه به بيرون نگاه مي كنم رشت را مي بينم در هاله اي از بخار و مه و بي اختيار ياد اين كلام پوشكين مي افتم: «خدايا، روسيه چه اندوهبار است.» و همه اين يادداشت ها را وقتي مي نويسم كه صفحه ۹۳ كتاب شال بامو را مي خوانم. آنجا كه «دختر همسايه كه نمي خواست به تنهايي به حمام برود، كنيزش را دنبال پروين مي فرستاد و كودك در كنار فروغ الملوك در كالسكه اي روباز مي نشست و صداي پاي اسبان روي سنگفرش كوچه هاي تودرتوي رشت، در ذهنش حك مي شد...»
فريده لاشايي نويسنده اين كتاب را هرگز نديده ام اما صورتش را از همان عكس معروف مريم زندي در ذهنم قاب كرده ام. همان كه زني با قامتي استخواني، درحالي كه كمي قوز كرده دستش را روي ميز كوچكي يله كرده است و با چشماني نافذ به لنز دوربين روبرو خيره شده، با لبخندي كمرنگ اما صميمي. نقاشي هايش را هم كمتر ديده ايم، جز تك و توكي پراكنده در بولتني يا آرشيو دوستي نقاش.
اين كه نسل امروز به مهاجرت رفته ها را كمتر به ياد مي آورد و يا آرام آرام از ياد مي برد، عجيب نيست. چرا بايد اصلاً در ياد داشته باشد اگر در كنارشان نمانده اند. «در ياد فرزندتان مي مانيد اگر همراهش بوده باشيد و همراهي اش كرده باشيد.» اين را در كتابي از آيدين آغداشلو خوانده ام. كاش طاقت و تحمل آن را داشتند و مي ماندند و در چشم همشهريانشان سلام مي كردند... كاش...
رشت شهر فراموش شده اي است، با مردماني كه بيش از آنكه بمانند و دوستش بدارند، مهاجرت كرده اند و تنها در هنگامه پيري خاطرات كوچه هاي تودرتو و هميشه باراني اش را در لابلاي خاطراتشان به ياد آورده اند. شهر من نقاشان بزرگي دارد شايد بيش از هرجاي ديگر ايران. از حبيب محمدي تا ضياپور محصص ها، بريراني، آغداشلو، لاشايي و ... اما از اين همه هيچ كدام شهر مرا نقاشي نكرده اند. درها و پنجره هايش را، كتيبه و پلاك هاي فيروزه اي بي نظيرش را، سنگفرش و باغ هاي محتشم و سبزه ميدانش را، اين همه كه بي شك تخيل شگرف آنان در خود پرورانده است. آسمان باراني اين شهر سال هاست كه تنها نظاره گر مهاجرت فرزندان خود است و وظيفه اي براي خود قائل نيستم اگر به ياد نياورم بسياري از نام هاي ديگر را... بگذريم!
در ستون كوچكي از كتاب هفته خبر چاپ شال بامو را خواندم. نام كتاب را پي در پي در ذهنم مرور كردم. شال بامو، شال بامو ... و ياد مردان و زنان غريب ديارم افتادم، آنجا كه به رغم ديگر مردمان ايران كه دست تمنا به سوي آسمان مي گشايند تا ابرهاي سخاوتمندش را بر آنان بباراند، مردمان ديار من روبه آسمان، آفتاب گم كرده را مي جويند كه گويي در مسير تابش خود اين گوشه از جهان را فراموش كرده است.
پدر بزرگ مي گفت: «شب ها وقتي شغال ها دست جمعي زوزه بكشند، فردايش روزي آفتابي و خوش است.» قاطعيت كلام پدر بزرگ آنقدر خلل ناپذير بود كه نمي شد در آن شك كرد. و اين گونه بود كه آواي شغال براي مردمان سرزمين من شگون داشت.
و من زير آسمان رشت اولين كسي بودم كه شال بامو را با ولع خواندم و دست به دست چرخاندم. بالاخره يك نفر پيدا شده بود كه گوشه هايي از اين شهر را ثبت كند و اين براي من كه همواره هويت فراموش شده اين شهر را جست وجو كرده ام، مثل يافتن نقشه اي قديمي بود كه مي شد با آن در هواي گذشته اين سرزمين قدم زد و نفس كشيد. هرگز باور نكرده ام كه شهر من با اين همه نويسندگان بنامش، تاريخي مكتوب ندارد و چه حس غريبي است و قتي نتواني چهره هاي نياكان خود را به ياد آوري.
«مي دويديم كه به موقع به اتوبوس برسيم و قبل از آن هم سري به بازار هاي رشت بزنيم و رشته خشكار بخريم. با نامادري كه ساليان سال بودنديده بودمش، مي دويديم. رفته بودم سراغشان. تو كوچه پس كوچه هاي گل آلود. از آن كوچه هاي باريك تو در تو كه در آبي رنگ و رو رفته اي تو را به خانه اي راه مي دهد كه تويش يك حوض كوچك خزه گرفته در كنار يك چاه آب با دلوي قر شده و طنابي پوسيده لم داده. با دو سه تا درخت كه حتماً يكي از آنها انجير است.»۱ شهري را در ذهنم نقاشي مي كنم كه در هاي همه خانه هايش آبي است. نه آبي كه همه تصور مي كنند، يك آبي فيروزه اي منحصر به فرد، با ترك هايي كه رطوبت باران بر جان چوب ها نشانده. اين آبي اهورايي از كجا مي آمد، شايد از حسرت مردماني كه آسمان هميشه ابري سرزمين شان آنها را واداشته تا خود را به رنگ آبي درهاي خانه هاي شان تسلي دهند و شگفتا كه اين آبي شگرف در تمام كلمات اين كتاب هم گسترده است. از حوض آبي وسط حياط، تا پيش بند آبي ربابه، تا چشمان آبي ميرزا، تا در آبي خانه ها، تا جلد آبي كتاب شال با مو... و درختان انجير ... آن انجيرهاي مقدس و وحشي كه قديمي تر ها به آن «ديوانه انجير» مي گفتند. درختاني كه با ولع بسيار مدام ميوه مي دهند اما بي حضور آفتاب زندگي بخش هميشه كال مي ماندند و مي ريخت ميوه هاي شان و چندي بعد بي هيچ شكوفه اي دوباره ميوه مي دادند. درختاني كه چون طينت ديوانگان دربند آن نبودند كه در كجا مي رويند. سقف هايي سفالي را به ياد مي آورم كه بر بالاي آن درختچه هاي انجير روييده! نمي دانم چه كسي مي تواند تصور كند شهري را كه بر سقف خانه هايش درخت روييده است.
شال بامو را كه ورق مي زنم، سرتيپ پور دارد نت مي نويسد و ترانه. گمان ندارم پيش از مردمان سرزمين من كسي در تمامي ايران والس هاي روسي را با آن ريتم تند و نشاط انگيزش رقصيده باشد. و گوشه اي دورتر، مادر بزرگ كه باز آسمان ابري رشت دلش را فشرده، جواني اش را زمزمه مي كند:
دوباره آسمان ديل پورابو
سيا ابرانا جير عالم كورا بو
و عاشور پور است كه در هشتاد سالگي ترانه هايش دم گرفته:
اوي جينگه جينگه جان
و بانو شمس كه زيبايي زنان رشتي را با ملاحت صدايشان يكجا دارد: من بيجار كاري، نوكونم ماري، نوكونم ماري، او هوي مار، اوهوي مار من خانه كاري، نوكونم ماري، نوكونم ماري، اوهوي مار، اوهوي مار
شال بامو را ورق مي زنم...
آنجا كه بولشويك ها و قزاق ها رشت را چكمه كوب غارت مي كنند و آن چريك ياغي، با چشمان سبز و گيسوان ژوليده اش از فرازكوههاي ديلمان، رقص مرگ يارغارش را بالاي دار درميدان قرق كارگزار، گريه مي كند.
آنجا كه عينك نقره اي دكتر حشمت از چشمانش فرومي افتد و دختركي ژوليده مو آن را برمي دارد تا به نيامده اي بسپارد كه سال هاي بعد قرار است صفحه ۳۰ كتاب شال بامو را بنويسد.
و من سالهايي دورتر آن را بخوانم، مني كه هرگز قصه ميرزا و يارانش را اززبان زني نشنيده بودم. «ميرزا آن گونه بود كه گيلاني ها دوست مي داشتند، بلندبالا و چهارشانه و سپيدرو و زاغ، با گيسواني درهم و بلند كه تا روي شانه ها مي رسيد...» و برمي خيزم و سرم را از پنجره اتاقم بيرون مي كنم و روبه جنگل هاي كسما فريادمي كشم:
چقدر جنگلا خوسي، مردم واسي، خسته نوبوسي
مي جان جاناناي، ترگمه ميرزاكوچي خاناي
شال بامو را ورق مي زنم...
آدم هاي اين كتاب را فراموش نخواهم كرد و باران هايش را. اين را به خودم قول داده ام. آدم هايي را كه تا ديروز فقط درصدسال تنهايي ماركز و رئاليسم جادويي اش خيال مي كردم، در شهر من زيسته بودند. آن زني را فراموش نخواهم كرد كه ايمانش او را وامي دارد تا در«نيمه شبي زمستاني، با آن كه تب و لرز داشت، يخ حوض را شكست و تن به آب داد تا غسل كند و براي مناجات سحر پاك و مطهرگردد.» و يا «شبي كه باران مي باريد و داماد، پسرحاكم لشت نشا پس از كوشش ساليان و پشتكار بي امان براي به دست آوردن دل عروسي كه سوار بر اسب در باغ پدري مي تاخت و لباس هايش سوغات پاريس و بروكسل بود..» و باران مي باريدو مي باريد و مي بارد و مي بارد و دروغ مي گويد هركسي كه كودكي اش با ترانه «بازباران... با ترانه...» نياميخته باشد «باگوهرهاي فراوان... مي خورد بر بام خانه، توي جنگل هاي گيلان...» گيلان، گيلان، رشت، رشت و عجيب است كه خالق اين ترانه هم مثل ديگر پرنده هاي مهاجر شهر من رخت برمي بندد (تا در دوردستي به نام لندن رو به خاكستري افق ها درازبكشد و بميرد و چقدر زمان ديراست براي پرنده هاي مهاجر شهرمن...
شال بامو را دوست دارم و آن را در رديف كتابهاي محبوبم در قفسه كتابخانه ام مي گذارم چرا كه «نخواسته چهره مطلوبي ازخودش جعل كند».
شال بامو را دوست دارم كه قصه تاريخ است، تاريخ آدم هايي كه ماندند و رفتند و بازگشتند و گم شدند و فراموش شدند و يا نشدند و گريه كردند و خنديدند و عاشق شدند و رنج بردند و قدم زدند روي اين جاده نمناك...
شال بامو را دوست دارم اگرچه راوي اش كوچه هاي مونيخ و پاريس را بهتر ازكوچه هاي فومن و رشت مي شناسد و حالا مدت هاست مثل توريست ها به شهر خودش سرمي زند و گاهي هم مثل سفرنامه نويسان تاريخ كهن از شهرش يادمي كند و دوستش نمي دارم اگر شهرش را نقاشي نكرده باشد.
شال بامو را دوست دارم و بازي رنگ هايش را و زيرآسمان بي آفتاب گيلان به تماشايش مي نشينم؛ انزلي را كه زرداخرايي است و درياي اش كه گلي زنده، رشت را كه آجري مكدر است و درهايش كه آبي فيروزه اي، لاهيجان را كه يشمي براق است و خانه هايش كه قهوه اي سوخته...
شال بامو را دوست دارم و عطر آدم هايي را كه بوي برنج تازه و دوشاب و آغوز مي دهند، با ولعي عميق فرو مي كشم. مرداني را كه عاشق زنان بور و زاغ با بيني كوچك مي شوند ستايش مي كنم.
به دختران سبزه اش با موهاي كوتاه و شلوار پفدارشان عاشق مي شوم. نام امين الملك و امين الدوله و امين السلطان را بي آنكه به «امين» بودنشان فكركنم با عصاي آبنوس و عينك زربيني شان ازبرمي كنم.شال بامو را دوست دارم به خاطر سه نسل از آدم هايش كه سه شب را با آنها زندگي كرده ام، به خاطر ربابه اش كه هنوز دركوچه هاي آجري رشت نفس مي كشد. به خاطر پروين قصه اش كه مثل مادرم عزيزش مي دارم.شال بامو را دوست دارم و شايد نسخه اي امضاشده از آن را براي همسرم ببرم كه ساعت ها مرا دراتاقم تنها گذاشته تا اين يادداشت ها را بنويسم...
شال بامو را دوست دارم و سال هايي دورتر آن را به پسرم كه تازه به دنيا آمده است خواهم داد تا بخواند و چهارده طريقه شنيدن بارانش را به خاطر بسپارد...
«اگرچه آن همه در آفتاب بندرانزلي با خانه هاي روشن اخرايي و شن هاي نرم ابريشمي اش، دود شدند، انگار شال همه را برد. شايد هم خيالي بود خوش چون صداي فهيمه خانم، به هنگام ريزش باران روي سفال هاي سرخ رشت.»
رشت ـ زمستان ۸۲
هادي ميرزانژاد موحد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |