جمعه ۲۶ دي ۱۳۸۲ - ۲۴ ذيقعده ۱۴۲۴
Fri, Jan 16, 2004
گوناگون
شماره ۲۶۹۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
يك افسانه آذربايجاني مي گويد
يادداشت
اقبال
كاريكلماتور
ارتباطي هوشيارانه
ارتباط كلامي شما در زندگي چگونه است؟ آيا مي توانيد از طريق حرف زدن و يانوشتن آنچه را كه مي خواهيد به ديگران بفهمانيد؟
مي دانيد كه حرف زدن در روابط شما با ديگران بسيار تأثير مي گذارد. اگر فكر مي كنيد در حرف زدن ناتوان و يا كم توان هستيد، سعي كنيد اين مشكل را حل كنيد. مطمئن باشيد با اين كار دريچه جديدي به روي شما گشوده خواهد شد به اين سؤالات پاسخ دهيد و ببينيد آيا در اين هنر فردي كارآمد هستيد يا نه!
* قابليت ايجاد ارتباط در كمال هوشياري و قطع روابطي كه نشانه اي از هوشمندي ندارند.
* قابليت ايجاد ارتباط در كمال هوشياري و مقاومت در برابر روابطي كه نشاني از هوشمندي ندارند.
* قابليت ايجادارتباط اما محافظه كارانه و متعادل در قلمرو سازندگي و خلاقيت .
* عدم ارتباط با افرادي بالاتر يا پايين تر از سطح خود. در زمان هاي بحراني قابليت ارتباطي كمي داريد.
* قابليت ارتباط در مسائل عاطفي و رفتاري . فقط مقدار كمي از هوشياري را به اين امر اختصاص مي دهيد.
* علاقه مند به ايجاد انحراف درمفاهيم اطلاعات ارائه شده. قطع و تخريب هر گونه ارتباط هوشيارانه.
* تنها به ارتباطات شريرانه مي انديشيد. خطوط ارتباطي را قطع مي كنيد و نمي خواهيد عامل ارتباط باشيد.
* اعتنايي كم به ارتباط داريد. عامل ارتباط نيستيد.
* نسبت به هيچگونه ارتباطات آگاه نيستيد.
يك افسانه آذربايجاني مي گويد
قصه پادشاه ظالم و باغبان پير
151482.jpg
روزي، روزگاري ، باغباني بودكه باغ زيبايي داشت. در اين باغ، هر ميوه يا گلي كه مي خواستي پيدا مي كردي. شهرت اين باغ همه جا پيچيده بود. پادشاه آن ديار وقتي وصف زيبايي باغ را شنيد، وزيرش را به حضور طلبيدوگفت: «باغ به آن زيبايي، بايد مال من باشد!»
همان روز، پادشاه به كارگزارانش دستور داد تا باغبان را از آنجا بيرون كنند. باغبان كه مردي سالخورده بود وعمري براي آباداني باغ زحمت كشيده بود، به كارگزاران گفت: «تمام زندگي من اين باغ است. با فروش محصولات اين باغ است كه خرج زن و بچه هايم را درمي آورم. اگر اين باغ را از من بگيرند، زندگي ام چگونه خواهد شد؟» اما نوكران پادشاه به او گفتند كه پادشاه در مقابل اين باغ چيزي به او نخواهد داد و بايد فكر ديگري براي گذران زندگي اش بكند.
باغبان بيچاره كه دستش از همه جا كوتاه شده بود، به خانه رفت. چند روز بعد باغبان رو به همسرش كرد و گفت: «حالا كه پادشاه با قلدري باغ را از من گرفت، من هم با حيله مزدم را از او مي گيرم!»
همسرش گفت: «اي مرد! بگذار آب راحت از گلويمان پايين برود! كسي كه باغ را از تو گرفته، هيچ وقت گول تو را نخواهد خورد و روزگارت را سياه مي كند. » پيرمرد گفت: «راست مي گويي. انسان هيچ وقت نبايد دروغ بگويد و ديگران را فريب بدهد. اما اگر طرف مقابلت، شاه ظالمي باشد وزورت به او نرسد، چه چاره ديگري داري؟» پيرمرد بعداز اين حرف،كلاه و لباسش را عوض كرد. در خورجينش پاره هايي از آهن و سنگ ريخت و به راه افتاد. به قصر پادشاه كه رسيد به نگهبان قصر گفت: «برويد به پادشاه بگوييدكه صنعتگري مي خواهد شما را ببيند.» 
يكي رفت و خبر را به پادشاه رساند. او هم دستور داد پيرمرد را به حضورش بياورند. پيرمرد با ديدن پادشاه ظالم، تعظيم بلندبالايي كرد و گفت: «پادشاه به سلامت باشد، كار من صنعتگري است. مي توانم براي شما تاجي بسازم كه فقط دوستداران شما بتوانند آن را ببينند. اما دشمنانتان از ديدن آن عاجز خواهند بود. با اين كار مي توانيد دشمنان خود را بشناسيد.»
پادشاه خوشحال شد و گفت: «اي مرد! من آدمي مثل تو را در آسمانها مي جستم اما حالا در زمين يافته ام! اگر چنين تاجي بسازي، هرچه بخواهي به تو خواهم داد.»
پيرمرد گفت: «براي ساختن چنين تاجي، مقداري طلا و تعدادي لعل و مرواريد نياز دارم.»
پادشاه فورا ً خزانه دارش را خواست و به او امر كرد تا هر چه پيرمرد مي خواهد، فراهم كند. خزانه دار هم رفت و بي درنگ هر چيزي راكه صنعتگر خواسته بود، حاضر كرد.
پيرمرد گفت: «اي پادشاه، براي ساختن اين تاج، چهل روز وقت مي خواهم. » پادشاه هم در جواب گفت: «اين وقت از آن توست. اما اگر اين كار را انجام ندهي، تو را به دارخواهم آويخت.»
پيرمرد از قصر بيرون آمد و با مقداري از جواهرات آنچه كه براي زن و فرزندانش لازم بود خريد.
چهل روز گذشت و نوكران پادشاه به در خانه پيرمردآمدند و پيرمرد نيز در جواب گفت كه پادشاه مردم را خبر كند و به ميدانگاه بيايد تا بتواند دوستان و دشمنانش را بشناسد.
پادشاه نيز چنين كرد و همه مردم و كارگزاران پادشاه در ميدان شهر جمع شدند.
باغبان پير از همسر و فرزندانش خداحافظي كرد و خورجينش را به شانه انداخت و رفت. به ميدان كه رسيد، گفت:
ـ «اي مردم، من تاجي ساخته ام سحرانگيز كه فقط دوستداران پادشاه مي توانند آن را ببينند.»
بعد ازاين حرف پيرمرد به سمت پادشاه رفت و دست در خورجينش كرد و انگار كه چيزي از درون خورجينش درآورده باشد، بالاي سر پادشاه آمد و دستهايش را به آرامي پايين آورد. در دستهاي پيرمرد چيزي نبود جز هوا! پيرمرد به عقب رفت و گفت: «اي پادشاه، تاج خوش رنگ و نگارتان مبارك باد! حالا به اطرافتان نگاه كنيد تا دوستان را از دشمنان تشخيص دهيد.» وزير پادشاه شروع به تعريف و تمجيد از تاجي كه نديده بود، كرد و به همين ترتيب كارگزاران از ترس جانشان همگي از تاج تعريف و تمجيد كردند.
بعداز مدتي پادشاه دستي بر سرش كشيد تا تاج را لمس كند و آيينه اي خواست اما او تاجي بر سر خود نديد. شاه خواست به پيرمرداعتراض كند اما ترسيد كه: وقتي همه تاج را ديده اند، چطور بگويد كه او تاج را نديده است! بنابراين گفت: «حالا كه اين پيرمرد تاج به اين زيبايي به من داده است، به او پاداشي درخور او خواهم داد.»
پيرمردگفت: «اي پادشاه من همان باغباني هستم كه به زور باغ مرا از من گرفتيد. بچه هايم را گرسنه گذاشتيد.»
پادشاه خشمگين شد و گفت: اگر تو را به دار بياويزم چه؟»
پيرمرد گفت: «اگر اين كار را بكني، مطمئن باش كه مردم تو را به خاطر كشتن صنعتگري چون من، لعن و نفرين خواهندكرد.
پادشاه وقتي فهميد كه با كشتن پيرمرد راه به جايي نمي برد، چاره اي جز اين نديد كه كاري با پيرمرد نداشته باشد و به اين ترتيب پيرمرد حق خودش را از پادشاه ظالم گرفت و درواقع به اين وسيله غرور از دست رفته اش را بازگرداند و آن را براي هميشه حفظ كرد.
دايره در دايره
151485.jpg
تا صبح راه رفت .بدجوري كلافه بود. تازگي ها اعتقاداتي پيداكرده بود كه اصلاً نمي توانست آنهارا به كسي بفهماند. چون چيزهايي مي گفت كه هيچ كس نمي توانست آنها را باور كند. «اول گفت در يك دايره نشسته بودم كه ناگهان ابرها بالاي سرم جمع شدند وشروع به باريدن كردند». همه قاه قاه خنديدند وهيچ كس حرفش را باورنكرد. دو روز بعد آمد ودوباره توي قهوه خانه نشست.
اهالي بار ديگر دور هم نشسته بودند كه آمد وگفت: «توي همان دايره نشسته بودم كه ناگهان اطرافم ديواري كشيده شد وداخل اتاقك قرار گرفتم كه اتفاقاً يك پنجره هم داشت.يك شبانه روز در آن اتاقك ماندم وچه اتفاق هايي كه نيفتاد.دوباره همه قاه قاه خنديدند وهيچ كس حرفش را باورنكرد.
روز سوم دوباره به آن دايره رفت تا بلكه چيزي پيش بيايد كه همه باورش كنند. آنقدر نشست و نشست تا بلكه حرفي ، حديثي ، بالاخره همين طوري كه نمي شد.اما آنقدر آنجا نشست كه خوابش برد.در خواب ديد كه خودش رو به روي خودش نشسته ومي گويد: «مرد حسابي اين كه وضعش نشد آدم با يك فيلم كه اين طوري بالا وپايين نمي شود! تازه مگر توچكاره حسني كه مي خواهي همه حرف هايت را باور كنند؟ «خودش همين طور داشت پرچانگي مي كردكه از خواب بيدار شد. ديد كه هنوزتوي دايره است.دويد به سمت قهوه خانه وبه مردم گفت: كه روز سوم روحم از بدنم جدا شد وجلويم نشست كه چنين كن وچنان! باز هم مردم قاه قاه خنديدند. كسي آنجا بودكه گفت: «چند سال است كه اينجا زندگي مي كني؟» گفت: «۵ سال » گفت: «چند بار تا حالا بالاي آن صخره رفته اي كه همه منطقه را ببيني؟» گفت: «هيچ بار!»گفت: «پس پدر آمرزيده فردا به جاي رفتن توي آن دايره كه خودت دور خودت نكشيده اي بيا برويم بالاي آن صخره». روز چهارم مرد با مرد مو سپيد اهن واهن كنان رفتند بالاي صخره.
مرد جوان از بالاي صخره ديد كه در اطراف ده شان پر است از اين دايره ها وگاه گاهي آدم هابه تناوب دراين دايره هانشسته اند ومنتظر يك چيزي هستند.مرد جوان خيلي متأثر شد چون فكر مي كردكه اين يك ايده بكر است واين دايره فقط سرراه اوگذاشته شده است.وقتي اين صحنه را ديد، به سمت قهوه خانه دويد كه :«مردم هرچه ازآن ۳ روز گفتم، همه اش را خواب ديده بودم ودروغ گفتم. توجه اهالي قهوه خانه يكدفعه جمع شد ودورش حلقه زدند كه خواب ديدي؟ يعني چه خواب ديدي؟ مگرتوخواب مي بيني؟ مرد جوان يكه خورد وتازه دو زاريش افتاد كه چه اتفاقي افتاده است. اين جا سرزميني بود كه آدم ها در آن رؤيا نمي ديدند. خواب راتجربه نكرده بودند ونمي دانستند چگونه خود را با رؤيا مرتبط كنند.
مرد جوان از خواب هايش گفت وجمعيت هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد.
روز پنجم مرد جوان دوباره بالاي صخره رفت وديد همه دايره ها پاك شده است، دلش براي دايره خودش خيلي تنگ شد. آن جا رفت ودوباره دايره اش را دور خودش كشيد. آنقدر نشست كه خوابش برد. وقتي بيدار شد در همان دايره بود. اما دايره همان جا نبود. نه خواب مي ديد ، نه خيالبافي مي كرد.دايره در دايره هاي بزرگ و بزرگتر حل شده بود...
يادداشت
از ماست كه برماست
لي لا ميركمالي
اگر مسؤول مجموعه اي هستي، (حال آن مجموعه مي خواهد كوچك باشد يا خيلي بزرگ، فرقي براي مسؤوليت پذيري تو نمي كند. اين مجموعه مي تواند يك خانواده باشد و يا يك جامعه!) اگر مسؤوليت بعضي از انسان ها را به عهده گرفته اي، يادت باشد هر كاري با آن مجموعه انجام دهي، خيلي زود نتيجه رفتارت به سمت خودت بازخواهد گشت. ممكن است قدرت تو خيلي از اميال را در اين مجموعه سركوب كند و احتمال بازگشت اعمالت به خودت كمتر شود، اما اتفاقاً اين طوري همه چيز شكل ديگري پيدا خواهد كرد. يعني آدمها مانند تيروكماني مي شوند كه بايد محكم كشيده شوند و آن وقت ناگهاني رها مي شوند و...
اگر دروغ بگويي، دروغ را آموزش مي دهي و اگر راست، همچنين. اگر از مال و جان آنها حفاظتي نشود از مال و جانت حفاظت نمي كنند و...
مي خواهم اين را بگويم كه انسانها آينه تو خواهند شد و اين مسأله زيبايي خاص خودش را دارد وخطرات خودش را.
در هر صورت اگردردين ما گفته شده است، آنچه براي خود مي پسندي، براي ديگران هم بپسند و آنچه براي خود نمي خواهي، براي ديگران نيز مخواه. دور از حكمت نيست. اما تو كه مسؤوليت گروهي را به عهده داري، در وضعيت بسيار حساس تر به سر مي بري. اگر مي خواهي گروهت از تو الگوبرداري كنند، بايد واقعا ً خودت الگو باشي. در غير اين صورت ديگران را تحميق كرده اي و بار معنايي اين واژه يك روز به سمت خودت برخواهدگشت. اگر دوست داري ديگران تو را دوست داشته باشند، بايد تو نيز آنها را واقعا ً دوست داشته باشي...
اقبال
مهره جامانده تقدير
151488.jpg
فروردين
وقتي تصميم به انجام كاري مي گيريد، بايد كاملاً روي آن فكر كنيد. ممكن است اطلاعات و دانسته هاي شما براي انجام بدون مشكل آن كار، بسيار كم باشد.بنابراين بايد دانش خود را نسبت به آن موضوع بيشتر كنيد. پس در اين هفته سعي كنيد براي تصميمي كه گرفته ايد، ابتدا خوب فكر كرده و سپس عمل كنيد.
ارديبهشت
عاطفه هميشه در جاهايي به كمك آدم مي آيد كه فكرش رانمي كنيد. بنابراين اگر تا به حال هيچ سرمايه گذاري روي مسائل عاطفي خود نكرده ايد، بيشتر به اين قضيه فكر كنيد. وقتي كه بسيار احساس تنهايي مي كنيد، كسي هست كه شما را دوست دارد و شما اين را مي دانيد. بنابراين احساس تنهايي از شما دور خواهد شد. عاطفه و عشق يكي از اركان اصلي زندگي بشر است.
خرداد
دوره غرق كردن خود در كار بزودي فراخواهد رسيد و شما بدون آنكه تصميم جدي درباره آن بگيريد، براي مدتي خودتان را وقف كارتان خواهيد كرد. اين مي تواند براي شما دوره اي بسيار سازنده باشد.كار و فعاليت در زندگي اجتماعي شما را سرپا نگه مي دارد و خيالتان از بابت امنيتهاي مختلف اجتماعي راحت مي شود. در اين هفته كار شما يك پله محكم تر خواهد شد و اگر اكنون بيكار هستيد، كاري قابل قبول به شما پيشنهاد خواهد شد. حتماً آن را قبول كنيد.
تير
اين هفته دوره جديدي براي شما آغاز خواهد شد. تغييراتي در راه است كه شما بايد آن را با خودتان آدابته و هماهنگش كنيد. گرچه شايد اين كار كمي مشكل باشد. اما اولين تأثير اين تغييرات دور كردن راحت طلبي از وجودشماست كه بسيار مي تواند مانع بزرگي بر سر راه شما باشد. با تغييرات مثبت تغيير كنيد و برخلاف تغييرات منفي حركت كنيد.
مرداد
در اين هفته كسي راخواهيد ديد كه سالهاست او را نديده ايد! در واقع دوستي قديمي را ملاقات خواهيد كرد كه بسياري از خاطرات گذشته را براي شما زنده خواهد كرد. از ديدن اين شخص بسيار خوشحال و مسرور خواهيد شد. اما يادتان باشد كه هيچ كدام از برنامه هاي زندگي خود را تحت الشعاع اين ديدار قرار ندهيد. با اين كار هم زندگي شما سرجاي خودش است و هم زندگي دوستتان!
شهريور
آدم ها به همان چيزهايي عمل مي كنند كه به آن اعتقاد دارند. شما نيز همچنين. اما اگر نتوانيد در زندگي تان تنوع ديد داشته باشيد، هرگز نمي توانيد حرف هاي ديگران را بفهميد و انساني تك بعدي خواهيد شد. در هر صورت اگر بخواهيد با دنياي بيرون خود ارتباطي قابل قبول داشته باشيد، بايد بياموزيد كه در اين دنيا فكرهاي مختلف وجود دارد كه هر كدام از نظر خودشان كاملاً درست است!
مهر
مطمئن باشيد، خوبي هاي شما جايي پاسخ مثبت خود را خواهد داد. در اين هفته بخصوص، از خوبي كردن و مهرباني نسبت به طرف مقابلتان دريغ نكنيد. حتي اگر تا كنون در مقابل مهرباني تان پاسخي نگرفته ايد، اما بدانيد كه هر انساني ماسك خود را بالاخره يك روز مي شكند و با زيبايي هماهنگ مي شود. انسان ها در اين جهان چاره اي جز اين نخواهند داشت.
آبان
روزهاي خوبي در انتظار شماست. روزهايي كه با تلاش خودتان آنچه را مي خواهيد به دست خواهيد آوريد. به استقبال اين روزها برويد. شايدشما بايد در اين مدت تجربه هاي زيادي به دست آوريد، تا خودتان را كاملاً بشناسيد و تحت تأثير ديگران قرار نگيريد. تجربه در زندگي اين چيزها را به شما خواهد آموخت.
آذر
در اين هفته ، كمي در زندگي شخصي خود و عادات روزمره تان جست و جو كنيد. به چه چيزي عادت داريد كه در زندگي بسيار دست و پا گير شما شده است؟ اگرچه آن عادت را آنقدر دوست داشته ايد كه به آن عادت كرده ايد، اما كمي هم آينده نگر باشيد و فكر كنيد كه اين عادت چگونه در همه زندگي ريشه دوانيده است. آن را ترك يا آن را تعديل كنيد.
دي
اين هفته شما به دليل بودن در ماه خودتان، از انرژي هايي از نوع ديگر تغذيه مي شويد. اگر انرژي ها وافكار دروني خودتان مثبت باشد، مطمئن باشيد هر انرژي مثبتي را به صراحت حس مي كنيد و آن را مي گيريد. همه چيز در اين جهان بستگي به فكر شما دارد. اگر فكر شما مثبت باشد، همه چيز مثبت خواهد شد.
بهمن
وقتي نمي توانيد چيزي را تغيير دهيد، آن را رها كنيد و به سمت و سوي خودتان پيش برويد. اين بهترين كار است. اگر نمي توانيد خودتان را از شر بعضي افكار ناراحت و پريشان خلاص كنيد، از كنار آنها بگذريد و نسبت به آنها كاملاً بي تفاوت باشيد. يكي از خصايل بهمن ماهي ها اين است كه خيلي راحت مي توانند از كنار چيزي كه برايشان جذاب بوده بگذرند. از اين خصلت خود استفاده كنيد و نگذاريد افكار مزاحم در شرايط فعلي انرژي و توان شما را بگيرد.
اسفند
در اين هفته شما، حال و هواي خاصي را تجربه خواهيد كرد. آشفتگي هاي فكري شما و افكاري كه تا به حال عقبشان زده ايد، گريبانتان را مي گيرد و اوقات شما را آشفته مي كند. اما اين را بدانيد كه تنها خود خودتان هستيد كه اين آشفتگي ها را ساخته ايد وخودتان هم بايد آن را درست كنيد. اگر آشفتگي دروني خود را حل كنيد، همه چيز حل خواهد شد.
شگفتي هاي قرون وسطي
كليساي «ساليسبوري»
151494.jpg
اين كليساي مشهور در سده سيزدهم در شهر «ساليسبوري» واقع در جنوب انگلستان ساخته شد. صدها سنگتراش و نجار قرون وسطايي با مهارت حيرت انگيزي براي آفرينش اين بناي زيبا كار كرده اند.
داستان اين كليسا بر فراز تپه اي در نزديكي «استون هنج» آغاز مي گردد. ابتدا در اين مكان در زماني كه عصرآهن ناميده مي شود، اردوگاهي برپا شده بود كه بعدها محل اسكان رومي ها گرديد. در سال ۱۰۷۵ ميلادي، نورمن ها در اين محل يك دژ و يك كليساي كوچك بنا كردند. آنها اين كليسا را «ساروم» ناميدند. اما بين ساكنان دژ و كليسا سازگاري وجود نداشت. تا اين كه سرانجام هربرت پور، اسقف كليسا تصميم گرفت كليساي جديدي بر تپه اي در جنوب كه خود مالك چمنزارهاي آن بود، بسازد. درساروم قديمي آب فراواني وجود نداشت اما كليساي تازه در موقعيت بهتري واقع بود.
اسقف، پيش از آغاز بناي ساختمان درگذشت. پس از وي برادرش «ريچارد پور» اسقف شد و پاپ اجازه ساختن اين بنا را به وي داد. او تصميم گرفت كليسا رااز سنگ چيلمارك بسازد. اين سنگ از معدني به فاصله تقريبي ۲۰ كيلومتر دورتر با گاري به آنجا حمل مي شد. پي هاي اين كليسا كمي بيش از يك متر عمق دارند، چون بر روي يك پي طبيعي وسيع يعني لايه اي از سنگ ريزه هاي سنگ چخماق قراردارد.اين كليسا در سال ۱۲۵۸ ميلادي تقديس شد و جماعتي كه «ساروم جديد» خوانده مي شدند اطراف كليسا گرد آمدند و افزايش يافتند. امروزه اين مكان به نام شهر «ساليسبوري» معروف است.چهار قرن بعد كه «كريستوفر ورن» وضعيت كليسا و مناره ها را بررسي كرد، متوجه شد كه مناره ۷۵ سانتيمتر نسبت به مركز خود خميدگي دارد و براي محكم كردن آن از آهن استفاده كرد. تاكنون اين مناره هيچگونه حركتي نكرده است و درحالي كه ارتفاع آن ۱۲۳ متر است، بلندترين مناره انگلستان به شمار مي رود.
كاريكلماتور
فقط كلمات…
* آدم تنبل ، كاري را كه انجام دادنش آسان تر از انجام ندادنش باشد، به بهترين وجه انجام مي دهد.
* سيب رسيده احتياج به چيدن ندارد.
* در خودكشي ، قاتل ومقتول با هم جان مي سپارند.
* باغباني يافت نمي شود كه كليد گلخانه را به زمستان بسپارد.
 * كفني يافت نمي شود كه سفيدتر از موهايم باشد.
* اي كاش ضربان قلبم كفاف شمارش ساكنان دلم را بدهد.
* روح وجسم درآستانه در خروجي زندگي از هم خداحافظي مي كنند.
* عاشق نوزادي هستم كه در واپسين دم حياتم متولد مي شود.
* رفتن به كوي يار همان قدر آسان است كه بازگشتن از آن مشكل.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |