شنبه ۲۷ دي ۱۳۸۲ - ۲۵ ذيقعده ۱۴۲۴
Sat, Jan 17, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۰۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
ضميمه ۱
ضميمه ۲
آرشيو
كرسي زنان (۹)
جوديث باتلر Judith Butler
شالوده شكني جنسيت
مجيد اكبري
151557.jpg
درآمد: خانم جوديث باتلر در سال ۱۹۵۶ به دنيا آمد. او هم اكنون پروفسور ادبيات و نگره بيان در دانشگاه كاليفرنيا است. پروفسور باتلر در زمينه هاي قدرت، جنسيت (Gender=)، جنس خواهي (Sexuality=) و هويت به پژوهش پرداخته است. برخي از كتابهاي او از اين قرار هستند: فاعلان ميل: ژرف انديشي هاي هگلي در فرانسه سده بيستم (۱۹۸۷)؛ مخمصه جنسيت: فمينيسم و براندازي هويت (۱۹۹۰)؛ فمينيستها امر سياسي را نگرپردازي مي كنند (كاري مشترك با ج. و. اسكات ۱۹۹۲)؛ بدن هايي كه مهم هستند (۱۹۹۳)؛ ستيزهاي فمينيستي (كاري گروهي ۱۹۹۵)؛ سخن برانگيختني: يك سياست اجرايي (۱۹۹۷)؛ زندگي رواني قدرت (۱۹۹۷)؛ نگره چپ سياسي چيست؟ (كار گروهي ۱۹۹۹)؛ او مقاله هاي بسياري نيز براي نشريه ها و يا كتابهاي ديگران نوشته است.
• گروه انديشه

نام جوديث باتلر با نگارش كتاب مخمصه جنسيت بر سر زبانها افتاد. او تا پيش از نگارش اين كتاب، چندين مقاله نيز نوشته بود، ولي تنها پس از نگارش انديشه هاي اصلي خود در اين كتاب بود كه نگاهها را به سوي خود كشاند. در اين نوشته بسيار اثرگذار، او ما را به نگريستن به زنان و جنسيت از چشم اندازي نو فرا مي خواند. اين نگرش نوين، در برابر ديدگاهي است كه به دوگانگي ثابت جنسيت مردانه / زنانه باور دارد. باتلر بيان مي دارد كه جنسيت بايد چيزي شناور و دگرگوني پذير فهميده شود. شيوه اي كه ما در زمانهاي گوناگون و موقعيتهاي جوراجور رفتار مي كنيم، ترجيح دارد بر آن كسي كه هستيم. او پيشنهاد مي كند كه شيوه اي را كه درباره جنسيت مي انديشيم، شالوده شكني كنيم و به سوي انديشه تازه اي از برابري حركت كنيم كه آدميان را به واسطه جنسيت زنانه يا مردانه محدود نمي سازد. جوديث باتلر همچون فمينيستهاي پيشين به دنبال دست يافتن به برابري بيشتر ميان زنان و مردان است، اما بر چيزهاي ديگري پافشاري مي كند. او مي گويد، فمينيسم از يك سو، با كوشش براي قرار دادن زنان در يك گروه با خصوصيتها و علاقه مندي هاي مشترك خطاي بزرگي انجام داده است و از سوي ديگر، در گذشته زنان را تنها كنشگراني براي نمايندگي سياسي فهميده است. در برابر، او بر اين باور است كه ما نمي توانيم زنان را گروهي همگن و يكدست ببينيم، چرا كه هر زن يك شخص يگانه است. از آنجايي كه تفاوتهاي جدا كننده زيادي ميان زنان وجود دارد، مثل طبقه، نژاد و قوميت، بنابراين، آنان يك گروه يكپارچه نيستند. اعتبار اين ديدگاه با نگاه به كارگران زن به زنجير كشيده شده در كشورهاي جهان سوم و زنان با درآمد بالا در شهري مثل نيويورك، بيش از پيش تأييد مي شود. فمينيستهاي پيش از او، براستي در تعريف «زن» مشكل داشتند. براي مثال، سيمون دوبوار، در آغاز كتابش جنس دوم مي پرسد، زن چيست؟ او تبيين قديمي «زن يك زهدان است» را قانع كننده نمي يابد، بلكه مي بيند كه در سرتاسر تاريخ زنان ـ در نسبت با مرد ـ همچون «ديگري» فهميده شده اند. دوبوار مي گويد: «بنابراين انسانيت مردانه است و مرد، زن را نه در خود زن، بلكه تا آن اندازه كه با مرد نسبت دارد، تعريف مي كند. باتلر استدلال مي كند كه زنان نبايستي از ديد جنسشان تعريف شوند. براي مثال، اگر ما زنان را كساني بدانيم كه قادر هستند زايمان كنند، اين تعريف بي درنگ شمار زيادي از زنان كه نازا هستند يا نمي خواهند بچه دار شوند را از اين طبقه بيرون مي گذارد. همچنين او مي گويد: «كودكان و دختربچه هايي هستند كه نمي توانند باردار شوند، زنان پيري وجود دارند كه توانايي بارداري ندارند... آنچه كه اين پرسش انجام مي دهد، كوشش براي رساندن مسأله مركز بازتوليد به جنسي سازي بدن است، اما من مطمئن نيستم كه آن، چيزي است كه در آغاز يا به طور كامل در جنسي سازي بدن بارز است.» در نتيجه خانم پروفسور باتلر بر اين ادعا است: از آنجايي كه زنان اين اندازه ناهمگون هستند، نمي تواينم ديگر آنان را همچون گروهي يكپارچه تعريف كنيم. «هر شخص از زنان ديگر در واژگاني پايا و مانا فهميده نمي شود.» در نتيجه، نياز به شيوه اي نو در نگريستن به جنسيت داريم؛ «پيامد اينگونه نپذيرفتن معناي جنسيت لزوم بازانديشي ريشه اي درباره طبقه هاي هويت را درون يك بافت نسبتهاي نامتقارن بنيادي جنسي پيش مي كشد.»
او مي گويد، فمينيستها به اين دليل مي خواستند زنان را در يك گروه يكپارچه هويت ببخشند كه در پي برابري بودند؛ اگر مردان و زنان به طور بنيادين ناهمگون و جدا فهميده مي شوند، پس برابري حقيقي ناممكن است. از اين رو باتلر جايگاه ناهمساني نسبت به فمينيستهاي ديگري كه بر تفاوت ميان جنسها تأكيد مي كنند، اختيار كرده است. براي مثال آنا فيليپس، يك فمينيست آزاديخواه، در كتابش مردم سالاري و تفاوت بر اين پاي مي فشارد كه نيازهاي زنان بسيار ناهمسان با خواسته هاي مردان است و بي تشخيص اين واقعيت و عمل بر مبناي آن، برابري حقيقي و مردم سالاري نمي تواند هيچ گاه به دست آيد. پروفسور باتلر نيز بيان مي دارد كه روشهاي برخي فمينيستهاي تندرو درباره مردان كه آنان را «دشمن» مي نامد، به جاي كمك به حركت به سوي برابري مشكل را پيچيده تر مي سازد. برخي فمينيستهاي تندرو نسبت به مردان بسيار بدگمان هستند و آنان را همچون ابزارهاي تجاوز به زنان قلمداد مي كند. براي نمونه، آندرا دوركين، بر اين باور است كه همه مردان خشونت ورز هستند: «مردان شيفته مرگ آفريني هستند... بخصوص قاتلان را خيلي دوست دارند. در هنر اين كار را بزرگ مي دارند و در زندگي آن را مرتكب مي شوند.» به همين سان، مطالعه ديانا راسل درباره وابستگي ميان پونوگرافي و تجاوز جنسي به اين نتيجه انجاميد كه «بيشتر مردان دست كم پيش تمايلي براي تجاوز جنسي به زنان دارند.» در برابر اينان، جوديث باتلر دليل مي آورد كه چنين نگرشهايي خودنابودساز هستند، زيرا كه شكاف ميان مردان و زنان را بيشتر نيز مي كنند: «كوشش براي تعريف دشمن در شكلي يگانه، گفتار معكوسي است كه به جاي پيش نهادن گونه اي ديگر از واژگان، ناسنجيده راهبرد تجاوزگر را تقليد مي كند.»
خانم باتلر در پشتيباني از اين ديدگاه كه زنان ناهمسان هستند و از اين رو يك گروه يكپارچه را شكل نمي دهند، به اين انديشه كه فمينيسم بايد بكوشد هدفهايش را به وسيله رفتاري همانند يك جنبش يا حزب سياسي به انجام رساند، حمله ور مي شود. يكي از شرايط هر حزب سياسي اين است كه بايد يك دست ظاهر شود و آرمانها و هدفهاي مشتركي داشته باشد، اما اگر يك گونه زن نداريم، پس نمي تواند فمينيسم يگانه اي وجود داشته باشد: «به واسطه سازگاري با نياز به سياست نمايندگي كه فمينيسم نمونه پايداري را ابراز مي كند، فمينيسم خود را به روي هزينه تاخت و تاز فراوان بدنمايندگي كردن باز مي گذارد.»
باتلر بر اين باور است كه بدون انتظار اجباري براي يگانگي، تك تك فردها يا گروههاي كوچك ممكن است پيشرفتهايي داشته باشند و موفقيتهايي در مقياس خردتر به دست آورند. اين به يقين حقيقت دارد كه فمينيسم ريشه هاي فكري گوناگوني دارد، همچون ماركسيست، آزاديخواه و تندرو، از اين رو نمي توان با آن مثل يك جنبش يكپارچه رفتار كرد. با اين همه، نبود يگانگي مي تواند جلو پيشرفتهايي همچون به دست آوردن حق رأي برابر با مردان در سال ۱۹۲۸ را بگيرد. يكي از دليلهاي وجود پيشرفت كمتر براي كسب برابري پس از آن زمان اين بود كه جنبش دچار چنددستگي و شكاف شد. برخي كسان همچون الينور راثبن Eleanor Rathbone و ورا بريتين Vera Brittain مي خواستند با تمركز بر روي ويژگي مادري و وابستگي اقتصادي در ازدواج اين دو موضوع را از ميان بردارند. اين گروه كم و بيش فمينيستهاي رفاه گرا ناميده مي شوند. با اين همه، فمينيستهاي آزاديخواه مي خواستند حقوق برابر براي زنان را به جاي خانواده در قلمرو كار استوار كنند. اين تقسيم ها به معناي آن بود كه جنبش اعتمادپذيري را از دست داد و پيشرفت كمتري در دهه ۳۰ ، ۴۰ و ۵۰ ميلادي به دست آورد. پروفسور باتلر با مشكل ديگري نيز كلنجار مي رود كه آن را با پيوند جنس ـ جنسيت ـ ميل sex - gender -desire مي نامد. انديشه عرفي يا قراردادگرايانه بيان مي دارد كه جنس هر شخص (نر / ماده) جنسيت او (مردانه / زنانه) را به وجود مي آورد كه ميل او به سوي جنس مخالف را سبب مي شود. از ديد فرويد، يكي انگاري هاي معيني در صورت دهي به خود جنسي شده اوليه هستند و برخي ديگر ثانويه؛ براي مثال، رابطه ها با مادر اوليه و رابطه ها با برادر و خواهر ثانويه هستند. نخست يكي انگاري هاي اوليه رخ مي دهند و ثانويه ها از آنان پيروي مي كنند. بدين معني كه اين يكي انگاري هاي اوليه / ثانويه زماني هستند؛ بدون جايگزيني زماني (نخست اين رخ مي دهد، سپس آن ديگري رخ مي دهد)، شما نمي توانيد بگوييد كه كدام شناسايي ها مهم تر از ديگري هستند؛ كداميك ذاتي و كداميك فرعي هستند. از اين رو، تبيين فرويدي براي طريقي كه ما هويت جنسي مان را به دست مي آوريم به شكل خطي / زماني است. همه تأثيرها در رديفي از نظم ها روي مي دهد. درنتيجه اين امر، تنها دو رابطه ممكن هستند. شما با يكي جنس را تعيين مي كنيد و به ديگري ميل نشان مي دهيد. فرويد كشش همجنس خواهي را با اين ادعا تبيين مي كند كه براي مثال، زماني كه يك زن به زن ديگري تمايل نشان مي دهد، در ژرفا او به واقع با مردان همسان مي شود و اين دليل آن است كه زن ديگري تمايل نشان مي دهد. با اين همه، باتلر اين تبيين انعطاف ناپذير را رد مي كند چرا كه هيچ جايي براي دگرگوني، براي تأثيرهاي جايگزين در مورد مردمان ديگر در وضعيت هاي گوناگون، باقي نمي گذارد. او به اين نتيجه مي رسد كه جنسيت ما وجه مركزي هويت مان نيست، بلكه در عوض كرداري است آنگونه كه ما در زمان هاي گوناگون رفتار مي كنيم. جنسيت مان (مردانگي يا زنانگي) به جاي عاملي زيست شناختي يك دست يابي است. به بيان ديگر، جنسيت يك كردار است؛ چيزي است كه شما به عوض كليت كسي كه شما هستيد در زمان هاي خاص انجام مي دهيد. او در شرح اين ديدگاه به ترانه اي از فرانكلين باز مي گردد، «تو مرا وادار مي كني مثل يك زن طبيعي احساس كنم» در اين آواز فرانكلين مي تواند بخواند «تو مرا وادار مي كني مثل يك زن طبيعي احساس كنم» بي آنكه اين امر به ضرورت آشكار فرض مي شود. به عبارت ديگر، به ضرورت، يك زن در همه حال، بيشتر از مردي كه مردانه احساس مي كند، زنانه احساس نمي كند. او مي گويد بهتر است ما درباره جنسيت به جاي چيزي ثابت همچون چيزي شناور و آزاد بينديشيم: «زماني كه حالت ساخت يافته جنسيت به گونه اي ريشه اي آزاد از جنس نگرپردازي مي شود، خود جنسيت ساخته اي شناور و آزاد مي شود، با اين دستاورد كه مرد و مردانه ممكن است به سادگي به همان اندازه كه يك بدن ماده را نشان مي دهند بر يك بدن نر دلالت كنند، و زن و زنانه يك بدن نر را به سادگي يك بدن ماده نشان بدهند.» جوديث باتلر كتاب مخمصه جنسيت را شيوه اي از چالش با مفهوم هاي سنتي هويت هاي جنسي مي داند. استعاره اصلي او براي اين هدف پوشاك زن نما است. هنرمنداني كه پوشاك جنس مخالف را مي پوشند انديشه هاي هنجارهاي جنسي را ويران مي كنند، با «طبقه هاي سازنده اي كه در پي نگهداري جنسيت در جايگاهش به واسطه نگرشي همچون پندارهاي كاركردي هويت هستند» به چالش برمي خيزند.
هرچند باتلر هيچ مثال مشخصي از اين كه چطور مردم مي توانند اين نقش هاي جنسي را ويران كنند به دست نمي دهد، اما اغلب مدونا شخص نمونه اي است كه اين نقش هاي سنتي جنسي را به هيچ مي گيرد. درباره او مي گويد: «او آن اندازه كه شنوندگانش با محدوديت هاي جنسي كنترل مي شوند محدود نمي گردد... او قادر است قدرتش را چونان ستاره اي هنري به كار گيرد و جنس خواهي ها و خيال پردازي هايي را اظهار كند كه زنان ديگر به هنگام انجام چنين چيزهايي به شدت سرزنش خواهند شد.» بايد افزود كه از زمان نگارش كتاب مخمصه جنسيت تاكنون هنرمندان فراواني چه زن و چه مرد يافت شده اند كه پوشاك و آرايشي دگرجنس نما به كار مي برند. درنتيجه رهبرد باتلر هرچه بيشتر به زندگي روزمره جامعه آمريكا نزديكتر مي شود (نسبت به زماني كه نخستين بار اين رهبرد به بيان آمد.)
او بيان مي دارد، شيوه اي كه ما نقش هاي جنسي را درمي يابيم متكي بر همان ريشه نابرابري جنس ها است. استدلالش اين است كه اگر ما شيوه نگاه جامعه به نقش هاي جنسي را شالوده شكني كنيم، ممكن است تغييرهايي در فرهنگ سياسي رهنمون شويم و بدين ترتيب موقعيت زنان بسياري را بهبود ببخشيم. به بيان ديگر، اگر پس از اين نقش هاي عرف پسند براي هر يك از جنسيت ها وجود نداشته باشد، براي يك زن غيرعادي نخواهد بود سركار باشد و مرد در خانه بماند و از بچه مراقبت كند. به مرور، جامعه پدرسالاري كه وجود دارد در جهت برابري حقيقي تغيير خواهد كرد: «اگر بيش از اين، هويت ها ثابت نباشد و اينگونه مقدمه قياس منطقي انديشه سياسي قرار نگيرد، و سياست پس از اين آنها را مجموعه اي از كردارهاي برآمده از منفعت هاي ادعا شده اي بفهمد كه به گروهي از مردم حاضر و آماده تعلق دارد، به يقين پيكربندي جديدي از سياست از ويرانه هاي كهن سربرخواهد آورد.» خانم باتلر بخش ها و قطعه هايي از انديشه فرويد را به كار مي برد بدين منظور كه به جنسيت در شكل پسامدرن آن بينديشد و جنسيت را همچون طبقه اي ذاتي به پرسش بگيرد. سپس او رويكرد فمينيست هاي نگرپرداز پساساختارگرا را يادآور مي شود، يعني كساني كه با گفتن اين كه زنانه يك موضوع نيست، به طور كامل نمادين نيست، اين كه «زن» در حاشيه، در بدن است، و بنابراين آزادي بيشتري نسبت به مرد براي انجام كار دارد، مفهوم موضوعي چون مرد / مردانه را متزلزل ساختند. او به روان كاوي همچون «كلان روايتي» درباره «زن» مي نگرد كه طبقه يكپارچه اي را شكل مي بخشد. روان كاوي داستاني است درباره آغازها و پايان ها كه برخي جنبه ها را دربر دارد و برخي ديگر را كنار مي زند. اين داستان با يك بي ناهمساني جنس ها مي آغازد، داستاني كه به واسطه زورآوري جدايي و آفرينش تفاوت پايان مي يابد. اين روايت «به شيوه فرهنگي خاصي معناي غلطي از مشروعيت و كليت هويت جنسي، و در برخي موردها، به شيوه فرهنگي نگارش تجاوزگرانه اي از آن به دست مي دهد.»
سپس او اين انديشه را بيان مي دارد كه مفهوم ناخودآگاه هر ايده انسجام يا يگانگي را شك برانگيز مي سازد، ـ آيا چيزي كه درباره آن گفت وگو مي كنيم يك لغزش زبان است، يا هر روايت / داستاني ـ دربردارنده «كلان روايت» روان كاوي است؟!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |