|
توهم فرماليست هاي ايراني
در گفت وگو با حسن اصغري نويسنده كيوان باژن
|
|
|
حسن اصغري متولد ۱۳۲۶ در بندر انزلي، از نويسندگاني است كه به دور از هياهوهايي كه در عرصه شهر و داستان به وجود آمده، به كار خود مشغول است. «خسته ها» ، «ميراث خان زاده» ، «گرگ و ميش» ، «بركه مانداب» ، «نقش باغ نگارستان» و... در كارنامه ادبي او ديده مي شود. با او در مورد لزوم بررسي جامعه شناختي ادبيات داستاني ايران گفت وگويي داشته ايم كه در پي مي آيد:
| در شرايط كنوني كه نويسندگان نسل سوم ما به سمت فرم، خيز برداشته و كساني حتي پا را فراتر گذاشته و هرچيزي غير از فرم وساخت اثر را فاقد بررسي مي بينند، شما ارتباط بين چنين عنصري را كه جنبه كاملاً فردي دارد، با شرايط اجتماعي چگونه ارزيابي مي كنيد؟ * كار خلاقه نويسندگان نسل سوم تا حدودي با كار خلاقه نويسندگان نسل اول و دوم فرق دارد. البته اين تفاوت بنا به شرايط و ضروريات زماني وتاريخي پديد آمده و به داستان نويسان نسل سوم و حتي چهارم تحميل شده است. نويسندگان، فرزند زمان و شرايط تاريخي هستند و اصولاً نمي توانند از شرايط تاريخي بگريزند. هيچ داستان نويسي نمي تواند ادعا كند كه بيرون از شرايط و زمانه خويش ايستاده است. نويسنده امروز تنها مي تواند ادعا كند كه آثار او از جان مايه تك معنايي و قطعيت موضوعي و مضموني فاصله گرفته است. اين ادعا البته با يستي در داستان خودش را نشان بدهد و گرنه در حد يك ادعاي توخالي است. عده اي با طرح اين گونه ادعاها در واقع مي خواهند فقر ساختاري و فقر انديشه اي كارشان را لاپوشاني كنند. آثار داستاني ارزشمند و ماندگار همواره با ابعاد گوناگون قابل بررسي وتفسيراند. از اين رو فقط آثار فقير و بي مايه اندكه غيرقابل بررسي گوشه اي مي مانند. البته آثار داستاني باشكوه و ماندگار، چه مربوط به گذشته و چه اكنون، همواره از تك معنايي و قطعيت يگانه و محتوم گريخته اند وهيچ گاه در چارچوب تفسير يك بعدي و نشان دادن قطعيت محتوم و ناگزير قرار نمي گيرند. شيوه داستان نويسي در ابعاد گوناگونش در طول چند قرن در حال تحول و دگرگوني بوده است. اين تحول و دگرگوني هم در محتوا رخ مي دهد و هم در فرم. زيرا كه اساساً اين دو غيرقابل تفكيك هستند. بي شك نگاه نويسندگان امروز به زندگي اجتماعي و انسان ها با نگاه نويسندگان نسل هاي گذشته متفاوت است. اين تفاوت نگاه، خواه ناخواه در آثار نويسندگان نيز بازتاب مي يابد. وقتي مي گوييم نگاه، معناي اش اين است كه بازتاب اين نگاه هم در فرم آثار داستاني نمود دارد وهم در محتواي آن. من اعتقادي بر تفكيك فرم و محتوا ندارم. مگر اينكه نويسنده اي بخواهد با زبان انتزاعي بازي كند و نامش را بگذارد«فرم» تازه ونو. معنا گريزي و اجتماع گريزي و سياست گريزي و مردم گريزي، هيچ گاه آثار نويسندگان را ارتقا نداده است. گريز از عرصه هاي فوق الذكر، همواره باعث فقر و ستروني آثار داستاني شده اند. | وقتي صحبت از ارتباط بين فرديت نويسنده وخود انگيختگي جمعي، يعني آگاهي نسبي مردم، مي شود، در واقع به نوعي مخاطب را در نظر گرفته ايم، لزوم چنين ارتباطي براي ادبيات داستاني ما ، حس مي شود؟ * آثار داستاني كه بازتاب دهنده زندگي اجتماعي و زندگي فردي انسان هاي زمانه باشند، بي شك مي توانند با خواننده ارتباط برقرار كنند. مخاطب دنبال چيزي در استان است كه حداقل بخش كوچكي از زندگي فردي او را نيز در خويش منعكس كرده باشد. يا دنبال چيزي است كه او در زندگي مشاهده كرده يا در آرمانش به آن نرسيده است. حتي تخيلي ترين و فراواقعي ترين داستان ها هم به گونه اي انعكاس آرمانها وآرزوهاي دست نيافته انسان است. البته نويسنده نبايستي با سليقه و سطح توقع نازل و روزمره خواننده خودش را هم آهنگ كند. ايجاد ارتباط با مخاطب معناي اش اين نيست كه نويسنده بكوشد و آثارش با سطح نگاه و توقع خواننده هم آوا بشود. كارنويسنده اين است كه سطح نگاه و توقع خواننده را ارتقا بدهد. نويسنده قدرتمند، گاه مي تواند با آثارش نگاه مخاطب را دگرگون كند يا تغيير بدهد. از طرفي من ، هم چنان بر آشنا زدايي و در هم شكستن عادات ذهني مخاطب اعتقاد دارم. نويسنده توانا همواره در خلق آثارش دست به آشنازدايي مي زند. آشنا زدايي مي كند تا بتواند نگاه مخاطب را نسبت به عادات كليشه شده، تغيير بدهد. نگاه را تغيير بدهد تا مخاطب، بتواند پيرامونش را نوع ديگري ببيند. ما همواره به يك نوع نگاه كردن عادت كرده ايم و آن عادت هم اندك اندك براي ما تبديل به «كليشه» شده است كه ديگر هيچ تأثيري در ما ايجاد نمي كند. باور دارم كار نويسنده توانا اين است كه با خلق آثاري شكننده در اين كليشه ها زلزله افكند و آنها را در هم بشكند. | به اين ترتيب، نويسنده كه با اين نگاه، يعني نگاه جامعه شناختي، خود زاييده شرايط اقتصادي و اجتماعي است،به عبارتي، از همين مردم تغذيه كرده تا به آگاهي برسد، تا چه اندازه مي تواند وبايد مخاطب را در نظر داشته باشد؟ * هيچ نويسنده اي بدون مخاطب زنده نيست. به نظر من نويسنده بي مخاطب يعني هيچ. وقتي نويسنده اي قلم به دست مي گيرد، بي شك آگاه است كه دارد براي مردم عام يا گروهي خاص مي نويسد. برخي آثار داستاني در آغاز براي گروهي خاص نوشته شدند اما اندك اندك جايگاهي عام يافتند و مخاطب شان از مرز گروه هاي نخبه گذشته و با اقبال عمومي مواجه شدند. به نظر من، زمان داور بزرگي است. آثار ارزشمند هنري كه انديشه اي چند بعدي و چند معنايي در خويش دارند و انعكاس دهنده زندگي اجتماعي و فردي زمانه خويش اند، اگر در كوتاه مدت نتوانند با مخاطب عام ارتباط برقرار كنند، در درازمدت بر آن دست خواهند يافت. | البته دعوا بر سر ارتباط فرم و محتوا نيست. اين موضوع نخ نما، ديگر جذابيتي ندارد، بلكه مي خواهيم بدانيم اصولاً مي توان به پديده ادبيات و خلق آفرينش ادبي به عنوان پديده اي جمعي و اجتماعي نگاه كرد؟ * آثار هنري در آغاز به دست يك فرد وبا نگاه ويژه يكي خلق مي شود؛ اما اين ظاهر قضيه است باطن قضيه اين است كه حتي خلق آثار هنري فردي نيست. هزاران نگاه و ميراث گذشته در طول قرن ها وهزاره ها جمع شده است تا يك اثر برجسته هنري پديد آيد. هرواژه و هرجمله نويسنده، ميراث جمعي را در خود نهفته دارد. سپس نمي توان ادعا كرد كه آثار خلاقه را يك فرد مي آفريند. به نظر من هر اثر برجسته ادبي ميراث دار گذشته اي است كه توسط هزاران نفر آرام آرام فراهم شده و در يك مقطع پديد آمده است. پس چگونه است كه نويسنده اي چون گلشيري مي گفت: من «شازده احتجاب» را براي همان صدنفر كه آن را مي خوانند نوشته ام ونويسندگان بعد از او چون «ابوتراب خسروي» و... هم، اين روند را ادامه مي دهند؟ هوشنگ گلشيري نويسنده اي است كه به نظر من هميشه براي مردم مي نوشت. آثار داستاني ومقالات او گواه سخن من است. داستان هاي «نمازخانه كوچك من» و «شازده احتجاب» آثاري ماندگار هستند كه جان مايه هاي اجتماعي دارند. اتفاقاً برخي از دستان هاي «نمازخانه كوچك من» و رمان« شازده احتجاب» رنگ تند سياسي دارند كه با نگاه و شيوه نو خلق شده اند. برخي حرف ها ومصاحبه هاي گلشيري را نبايد جدي گرفت. او بارها شفاهي به من گفت كه به دنبال مخاطبان گسترده و فراگير است و دلش مي خواهد توده هاي مردم به سوي آثار نو بيايند و آثار عامه پسند و مبتذل را رها كنند. | به قول لوكاچ ادبيات «اساساً با جهان بيني سروكار دارد و جهان بيني هم امري فردي نيست بلكه جمعي است» ، تكوين اين جهان بيني در نوع خلاقيت نويسنده چه روندي دارد؟ * هيچ انساني فاقد جهان بيني نيست. چه آدم عامي و بي سواد و چه آدم روشنفكر و تحصيلكرده، جهان بيني ويژه خويش را دارند. البته جهان بيني ها متفاوت اند. انسان ها در شرايط زماني و تاريخي و در محيط خاص، با پديده هاي اجتماعي و فردي مواجه مي شوند و سنت ها و باورها و اسطوره ها را مي آموزند و بر اساس اكتسابات و آموخته ها ومشاهدات به جهان بيني خاص مي رسند. چون زندگي اجتماعي و فردي انسان ها دايم در حال تحول و دگرگوني است، به ناگزير جهان بيني ها هم دائم در حال تغيير وتحول است. هيچ انساني نمي تواند ادعا كند كه جهان بيني او در طول سي يا بيست يا ده سال تغيير نكرده است والبته اين تغييرات در برخي افراد بسيار كند است و در برخي افراد بسيار تند و سريع است. جهان بيني نويسندگان و انديشمندان عموماً در حال تحول ودگرگوني شده است. انسان هاي خلاق و انديشمند، با خوانده ها و مشاهدات و ديده ها دم به دم نگاهش تغيير مي كند واين تغيير در جهان بيني او نيز تأثير مي گذارد. داستان نويسي هم در همين عرصه حركت مي كند. به نظر من هر اثر خلاقه نويسنده به نوعي جهان نگري و جهان بيني او را بازتاب مي دهد. اگر در آثار گوناگون يك نويسنده، تفاوت يا تغييري در جهان نگري اش ديده مي شود، بايد آن را به حساب تغيير و تحول نگاه او گذاشت. | آقاي اصغري با توجه به اين بحث ها كه به نظر مي رسد كليد بسياري از عملكردهاست، اجازه بدهيد كمي در مورد ذهنيت شما و عينيت بخشيدن آن، صحبت كنيم. شما در كارهايتان بخصوص «نقش باغ نگارستان» براي به وجود آوردن چنين ارتباط هايي، به گفت وگوي اشخاص در شرايط خاص شان و وصف اين شرايط به عنوان خواستگاه عملكردشان توجه داريد. لزوم چنين روندي را چگونه حس كرديد؟ * گفت وگو در داستان نقشي اساسي و بنيادي در پيشبرد روايت و شخصيت سازي و موقعيت سازي دارد. بي شك من هم مثل ساير نويسندگان از آثار گذشتگان چه ايراني و چه خارجي تأثير گرفته ام. شايد كثرت گفت وگو ها در داستان ها هم به نوعي هم تأثير از پيشنيان باشد و هم ضرورت فضا و موضوع و جان مايه داستان ها، چنين شگردي را بر متن تحميل كرده باشند. من از داستان هاي چوبك و ساعدي و احمد محمود و همينگوي تأثير گرفته ام. گفت وگو در داستانهاي همينگوي وچخوف و موپاسان نقش شالوده اي دارند؛ اما داستان نويسان امروز مي كوشند از گفت وگوها دوري گزينند و بيشتر روايت كنند يا با تصوير نشان بدهند. در آثار داستاني «ساراماگو» گفت وگوها نقش شالوده اي ندارند و راوي بيشتر روايتگر يا تصويرگراست. | از طرفي عنصر بسيار مهمي كه مي تواند در ارتباط بين خلاقيت نويسنده و آگاهي نسبي مردم ، تأثير بسزايي داشته باشد، استفاده از فولكلور و ادبيات عامه يا اصطلاحات رايج در گويش هاي خلق ماست، در آخرين اثرتان نيز چنين رويكردي به نحو چشم گيري ارزش كتاب را دو چندان كرده است، اساساً فولكلور در داستان چه جايگاهي دارد؟ * در آثار صادق هدايت وچوبك و ساعدي و احمد محمود تكيه كلام و آداب و رسوم و به طور كلي فرهنگ كوچه و بازار مردم انعكاس يافته است. اين نويسندگان در دل و قلب كوچه و بازار بودند و فرهنگ توده ها را كسب مي كردند و در آثارشان بازتاب مي دادند. بازتاب فرهنگ كوچه وبازار در آثار اين نويسندگان بر معناي جمع آوري و انعكاس بي روح فرهنگ توده ها نبوده است. انعكاس فرهنگ توده ها به نوعي بازتاب زندگي اجتماعي و نگاه مردم كوچه و بازار به زندگي را نشان مي دهد. من در داستان هاي اوليه ام مثل مجموعه داستان «خسته ها» كه در ۱۳۵۵ چاپ شده است به حد افراط از فرهنگ كوچه مردم تهران بهره گرفته ام. در كتاب «نقش باغ نگارستان» داستان هايي كه حال وهواي منطقه شمال كشور را در خويش دارند، ناگزير از فرهنگ كوچه مردم گيلان استفاده كرده ام تا واقعيت زندگي آن خطه ملموس تر نشان داده شود.
|