|
چرا مجرم شدم!
|
|
|
|
كارآگاه
|
|
|
|
حلقه هاي شكسته
|
|
|
|
|
|
دزدان بدشانس
|
|
|
|
خاطرات قضايي
|
|
|
|
صندلي خالي
|
|
|
|
|
چرا مجرم شدم!
چون بلندپرواز بودم
يكي دوبار تازه عروس به ميوه و موادغذايي كه شوهر گرفته ايراد مي گيرد. ـ «يا بايد چيزي نخري يا بايد خوب پول خرج كني تا گوشت كيلويي چهارهزارتوماني هست چرا مي روي صف كوپن مي ايستي …» مدتي بعد تازه عروس به قول خود وارد ميدان مي شود او شوهرش را نيز مجبور مي كند تا با همكاري چندمرد اجنبي ديگر به كار خريد و فروش لوازم خانگي بپردازند…» يكسال بعد جسد مرد خانه در يكي از دره هاي شهر كشف مي شود. تحقيقات قاضي ويژه قتل منجر به دخالت زن و مرد نامحرمي در مرگ شوهرش مي شود. آخرين بازجويي زن خانه را با هم مي خوانيم: * در مرگ شوهرت دخالت داري؟ * شوهر كه چه عرض كنم. * پس چي ؟ * مردي كه توان اداره زندگي اش را نداشت مردي كه نسنجيده انتخاب كرد. * اگر انتخاب او نسنجيده بود شما چرا قبول كردي؟ * چه بايد مي كردم چندسال بايد صبرمي كردم تا كسي سراغم مي آمد. * پس خودت قبول كردي؟ * قبول كردم ولي او قول داد زندگي را كه من مي خواهم برايم تأمين كند. اگر نتوانست من وارد ميدان شوم. * تحقيقات حكايت دارد شما زندگي متوسطي داشتيد. * براي من كم بود. * قبول داري كه اشتباه كردي؟ * قبول نكنم چه كنم هم شوهرم را از دست دادم هم شدم قاتل، بدبختي بدتر از اين سراغ داريد اعدامم كنيد راحت شوم من بلندپروازي كردم.
|
|
|
|
|
كارآگاه
نقشه براي روستاييان
روز دوشنبه اواخر ارديبهشت سال۷۸ بود. من در كلانتري ۱۰۹ بهارستان رئيس مركز كنترل بودم. ساعت حدود ۱۰صبح بود. مرد ميانسال در دايره نگهباني سرگردان به اين طرف و آن طرف نگاه مي كرد، معلوم بود تاكنون به كلانتري نيامده و راه و رسم پيگيري كارش را بلد نيست. به او نزيك شدم و علت به كلانتري آمدن را پرسيدم گفت پولهايم را به سرقت برده اند. وقتي درباره جزئيات حادثه از او پرسيدم، با حالي بسيار آشفته گفت: از كشاورزان روستاهاي لرستان هستم و براي خريد ابزار و وسايل كشاورزي به تهران آمده ام. براي اينكه پول مسافرخانه ندهم شبانه از روستا حركت كردم و صبح زود به تهران رسيدم. ساعت حدود پنج، شش صبح بود كه به خيابان لاله زار و خيابان ملت رسيدم. هنوز مغازه فروشگاه وسايل كشاورزي باز نشده بود و چند نفر در مقابل مغازه در انتظار بودند. * راز يك دوستي پس از چنددقيقه يك مرد حدود ۵۰ساله و لاغراندام به من نزديك شد و گفت از يكي از روستاهاي اطراف براي خريد وسايل كشاورزي آمده و سر صحبت را با من باز كرد. براي گذراندن وقت، شروع به قدم زدن در كنار مغازه هاي اطراف كرديم. حدود ۱۵دقيقه اي از اين وضع نگذشته بود كه جوان ۲۸ساله اي چاق با سيمايي آراسته سراسيمه به ما نزديك شد و گفت: چنددقيقه پيش پول مرا در همين راسته به سرقت برده اند، شما كسي را كه با عجله از اينجا بگذرد نديده ايد؟ كه با جواب منفي ما روبرو شد. سريع از ما دور شد، اما چنددقيقه بعد دوباره برگشت و گفت: به پيرمرد همراه من مظنون است. بايد او را بازرسي بدني كنم. ابتدا پيرمرد شروع به مقاومت كرد، اما بعد از چندلحظه تسليم شد جوان شروع به بازرسي بدني پيرمرد كرد اما قبل از اين كار خواست تمام محتويات جيب لباس را بيرون بريزد. پيرمرد نيز دستمالي از جيبش درآورد و تمام محتويات خود را داخل آن ريخت. در همين حال كه پيرمرد در حال خارج كردن محتويات جيبش بود جوان با حالتي مؤدبانه از من خواست براي اينكه خيالش راحت شود و جاي هيچ شك و شبه اي نباشد محتويات جيبم را بيرون بريزم. در همين حال پيرمرد دستمالي از جيبش درآورد و به من داد. من نيز چون شكي به خودم نداشتم. از اين پيشنهاد استقبال كردم و محتويات جيبم را داخل دستمال ريختم. جوان پس از بازديد بدني من و پيرمرد از ما عذرخواهي كرد و دستمال محتويات جيبم را به من داد و سريع از ما دور شد. پيرمرد نيز دقايقي بعد از من خداحافظي كرد و رفت. زماني كه از هم جدا شديم مغازه فروش وسايل كشاورزي باز شده بود. سراسيمه وارد مغازه شدم و سفارش ابزار براي خودم و چندنفر از هم روستاييان كه پول خود را به من سپرده بودند دادم، وقتي اجناس مورد نيازم را تحويل گرفتم جهت پرداخت پول، دستمال را باز كردم. ناگهان به جاي محتويات جيبم با مشتي روزنامه «تا» شده مواجه شدم. يكباره سرم گيج رفت و بي حال روي زمين افتادم. وقتي صحبتهاي مرد را شنيدم تصور كردم يك سرقت عادي است. به همين خاطر صورتجلسه شاكي را تنظيم كرديم و قول دادم كه به اين پرونده رسيدگي كنيم. پيرمرد بيچاره هم با اين قوت قلب از كلانتري رفت. | چندروز بعد در حين رفتن به دفترم بودم كه چهره چندشهرستاني در دايره نگهباني توجه ام را جلب كرد. وقتي موضوع را پرسيدم، داستان مشابه همان پيرمرد لرستاني را برايم تعريف كردند. موضوع را با سرهنگ محمد موسي رئيس كلانتري در ميان گذاشتم. در بررسي پرونده شكايت چندهفته گذشته متوجه شديم كه هفته اي يك تا دوبار در همان ساعات اوليه صبح و در همان مكان سرقتهايي با شيوه هايي مشابه صورت مي گيرد. به همين خاطر رئيس كلانتري من، حشمت الله اقبال رئيس دايره تجسس، ستوان تميزي، ستوان بابايي و ستوان راستي را مأمور حل اين غائله كرد. بعد از هماهنگيهاي به عمل آمده هر روز صبح با پوشش روستايي به كنار فروشگاه لوازم كشاورزي مي رفتيم و منتظر سارقان مي شديم. چندروز گذشت تا اينكه ستوان راستي به پيرمرد ۵۰ساله كه طعمه ها را انتخاب مي كرد، برخورد و پيرمرد با همان نقشه با او برخورد كرد. با آموزشهايي كه به ستوان داده بوديم پيرمرد را در لحظه مناسب دستگير كرد، اما جوان بدون اينكه پليس متوجه وي شود از صحنه متواري شده بود. در بازرسي بدني از وي «دستمال طعمه» به دست آمد. * «دستمال طعمه» پيدا شد پيرمرد در بازجويي هاي نخست از هرگونه همكاري خودداري مي كرد و بازجويي از او سخت بود. نصف روز گذشت و من شروع به صحبت با او كردم و به او يادآور شدم كه در صورتي كه همدست خود را معرفي نكند بايد تمامي پولهاي شاكيان را بپردازد و جرم وي دوچندان خواهد شد. با شنيدن اين صحبتها، پيرمرد لب به اعتراف گشود و مخفيگاه شريك خود را در اختيارمان قرار دارد. به همراه پيرمرد و سه نفر از مأموران به مخفيگاه جوان رفتيم و او را كه از وضع اقتصادي خوبي برخوردار بود به همراه يك دستگاه خودروي پرايد دستگير كرديم كه باوركردني نبود. * پايان خاطره انگيز جوان وقتي با دلايل كافي و مدارك غيرقابل انكار مواجه شد راضي شد رضايت مالباختگان را جلب كند. بلافاصله با همكاري دايره تجسس خودرو پرايد را فروخت. ستوان فقيهي نيز با استفاده از سوابق كليه مالباختگان كه از روستاييان شهرستانهاي دوردست بودند، تمامي مالباختگان را به كلانتري آورد. پس از چندروز روستاييان بتدريج وارد كلانتري شدند و پولهاي خودر ا دريافت كردند. يكي از مالباختگان كه از روستاهاي تركمن صحرا آمده بود هنگام رفتن با چشمان گريان به من گفت: فكر نمي كردم روزي دستم به پولهايم برسد و برادران پليس در تهران به فكر من پيرمرد در روستايي دوردست باشند. *رئيس مركز كنترل كلانتري ۱۳۴شهرك غرب
|
|
|
|
|
حلقه هاي شكسته
فرار پزشك هندي پس از ۱۱ سال زندگي با همسر ايراني
گروه حوادث: يك زن ايراني پس از ۱۲ سال جست و جو، سرانجام رد شوهر هندي خود را در كشور عربستان پيدا كرد. شوهر اين زن ايراني كه يك پزشك هندي مهاجر به ايران بود، پس از ۱۱ سال زندگي مشترك با همسر ايراني اش، به طور ناگهاني ناپديد شده بود. فرار ناگهاني اين پزشك هندي درحالي صورت گرفته بود كه او از زن ايراني اش داراي ۴ فرزند است. زن جوان ايراني پس از ناپديد شدن شوهرش تجسسهاي گسترده اي را براي به دست آوردن نشاني از او آغاز كرده بود. وي سرانجام پس از مدتي وقتي نتوانست هيچ ردي از شوهرش در داخل ايران به دست آورد، با احتمال اينكه او به كشور خود بازگشته باشد، جست و جوهاي خود را در آن كشور ادامه داد، ولي هيچ يك از آشنايان او اطلاعي از سرنوشت پزشك ناپديد شده نداشتند. درحالي كه اين زن كاملاً از يافتن شوهرش نا اميد شده بود، در جريان جابه جايي اثاث خانه اش عكس دختر جواني را از لابه لاي لباسهاي كهنه به جا مانده از شوهرش پيدا كرد كه پشت آن به زبان عربي جمله اي نوشته شده بود. با توجه به اين سرنخ، اين زن به وزارت امور خارجه مراجعه كرده و خواستار پيگيري ماجرا از اين طريق شد. با پيگيريهاي مقامات اين وزارتخانه در كشورهاي عربي، سرانجام پس از گذشت ۱۲ سال از ماجراي ناپديد شدن دكتر هندي، محل زندگي او در شهر رياض عربستان شناسايي شد. اين پزشك هندي وقتي در برابر اين سؤال كه چرا با وجود داشتن زن و فرزند در ايران فرار كرده است، گفت: من ۱۱ سال با همسر ايراني ام زندگي كردم. فكر مي كردم اين مدت زندگي با يك زن كافي باشد، بنابراين پس از آشنايي با يك دختر عرب، به عربستان آمده و با او ازدواج كردم. با اقدامات انجام گرفته از سوي اين زن ايراني و با هماهنگي هاي مقامات ايراني در عربستان پزشك فراري ضمن پرداخت مهريه ۱۲۰ سكه اي همسر ايراني اش، موافقت خود را با طلاق او اعلام كرد.
|
|
|
|
|
خاطرات شما
هرانساني در طول زندگي اش با رويدادها وحوادث مختلف روبرو مي شود. اين رويارويي در ذهن و روح اوبه صورت لايه هايي از خاطرات ته نشين مي شود، بطوري كه آن فرد همواره آن رويداد را نه تنها به ياد دارد بلكه هر زمان كه مي خواهد از پيشامدي متفاوت و جالب ياد كند، آن را براي ديگران نقل مي كند. خاطرات تلخ و شيرين اين ويژگي رادارند كه نه تنها براي شخص بازگو كننده جالب هستند بلكه براي شنونده آن نيز جذابيت خواهند داشت. ستون «خاطرات شما» را به همين بهانه، پايه گذاري كرديم تا خاطرات شما تنها در آرشيو ذهن تان نماند و بقيه نيز بتوانند از خاطرات شيرين بهره برده و لبخندي بر لب داشته باشند و خاطرات تلخ درس عبرتي برايشان باشد. كساني كه تمايل دارند خاطرات خود را براي ما ارسال كنند به آدرس روزنامه ايران ـ گروه حوادث مطالب خود را ارسال نمايند.
|
|
|
|
|
دزدان بدشانس
جريمه چراغ قرمز
هادي خيلي سريع ماشين را روشن كرد و شروع به گاز دادن كرد. هرطور بود بايد خودش را از اين جا دور مي كرد. در سرش هزار فكر وخيال پرواز مي كرد. هزار نقشه مي كشيد. خب ماشين داشتن يك اصل بود ولي مهم اين بود كه كسي بتواند با اين ماشين كار كند وچيزي عايدش شود. يادش آمد روزهايي كه كنار دست پدر پسركي كوچك بود و بلندگو را در دست مي گرفت و شعرسبزي فروختن را مي خواند. چقدر داد مي زد: آي خانمها، آي آقايون!بيا ببر تره وريحون! براي كباب بريون! خنده اش گرفت كه در عالم كودكي چه وارد بوده است . پدرش هروقت مي خواست خوب كاسبي كند هادي را با خودش مي برد. خيلي شبها وقتي پدرش حساب وكتاب مي كرد، به زنش مي گفت: ـ ضعيفه! نمي داني اين پسر چه استعدادي دارد. نمي داني كه با چه چرب زباني وخوشمزگي شعر مي خواند. خيلي ها براي اينكه هادي را ببينند براي خريد مي آيند. ازاينكه كمك دست پدر بود خوشحال بود. اما يك بيماري همه چيز را به هم ريخته بودوپدر عمرش كفاف نداده بود. مادروانت را فروخته بود ومدتي با پولش زندگي را چرخانده بود.ازآن سالها تنها بلندگو را به يادگاري داشت. سرماشين را به طرف تربار چرخانيد. يك وانت پراز ميوه يا سبزي بار مي زد و تا شب با كمك فرهاد فسقلي زبان دارش كه مثل بچگي هاي خودش بود همه رامي فروخت وشب شروع به حساب وكتاب مي كرد. اگر اين طور يك سال كار مي كرد، اوضاعش خوب مي شد و زندگي اش ازاين همه سختي بيرون مي رفت وآسايشي را براي زن وبچه اش فراهم مي كرد. ـ آقا اين وانت را بار سبزي بزن! ـ داداش انگاري خيلي سرحالي كه نصفه شب اومدي اينجا! ـ آره ! اگر كسي دنبال روزي باشد بايد سختي بكشد. در يك چشم به هم زدن پشت وانت پر از سبزي شد. هادي دست در جيب كرد و چند اسكناس سبز شمرد وپول سبزي ها را داد. چون دشت اول صبح بود تخفيف خوبي هم گرفت. ماشين را روشن كرد وراه افتاد. باران تندي شروع به باريدن كرده بود. هادي از فكر فرهاد فسقلي اش بيرون آمد و با خودش گفت: يك امروز را خودم مي فروشم واز فردا با آن پسرك مجهز براي فروش سبزيها مي آيم. به طرف محله اي قديمي رفت. زنان اين محله ها بيشتر حال سبزي پاك كردن داشتند. زنان بالاشهري و فانتزي كه دست به گل سبزي نمي زدند. خيلي زود دور ماشينش را زنان ودختران وچند مرد پركردند. تند وتند و دسته دسته سبزي به دستشان مي داد. سبزي هايش خيلي با طراوت بود. تا غروب تقريباً پشت وانت خالي شده بود. چنددسته باقيمانده سبزي را به نيت خانه خودش كنار گذاشت. باران هنوز مي باريد. خيس آب شده بود. در رؤياهايش بود كه يكدفعه متوجه شد يك چراغ قرمز را رد كرده است با صداي سوت پليس از عالم خودش بيرون آمد. از ماشين پياده شد. ـ جناب توي فكر وخيال بودم. ـ گواهينامه! ـ جناب ما دنبال يك لقمه نان براي زن وبچه هستيم. حضرت عباسي راضي نشو… ـ آقا اين حرفها به من چه مربوط است . گواهينامه وكارت ماشين. هادي تازه يادش افتاد كه ماشينش سرقتي است. يادش آمد كه نيمه شب اين ماشين را دزديده است. ||| وقتي هادي پشت ميله هاي زندان رفت ديگر سبزيهاي پشت وانت هيچ طراوتي نداشت.
|
|
|
|
|
خاطرات قضايي
بالاترين مهريه
|
|
|
سال۱۳۸۰ بود كه دختري ۲۰ساله براي طلاق به شعبه من مراجعه كرد. اين دختر كه مدت كوتاهي از ازدواجش مي گذشت گفت: مدتي قبل پسري ۳۰ساله به خواستگاري ام آمد او به من گفت كه مهندس است و موقعيت شغلي خيلي خوبي دارد. پدرم با اين ازدواج مخالف بود و او را براي ازدواج با من مناسب نمي دانست. من اول اصراري به اين ازدواج نداشتم ولي موقعيت شغلي و تحصيلي كه خواستگارم از آن برايم تعريف كرده بود، باعث شده بود تا من در برابر او سرخم كنم و بعد از مدت كوتاهي علاقه زيادي به او پيداكنم. پدرم وقتي اصرارهاي من و خواستگارم را براي ازدواج ديد با اينكه رضايتي براي اين پيوند نداشت بالاخره راضي شد كه با اين ازدواج موافقت كند، ولي براي خواستگارم شرط گذاشت. وي افزود: پدرم از خواستگارم خواست كه مهريه اي معادل ۱۰كيلو طلا براي من در نظر بگيرد. خواستگار سمج من اين پيشنهاد را پذيرفت و من و او قبول كرديم كه با اين مهريه باهم ازدواج كنيم. اين دختر جوان در حالي كه ناراحت بود، گفت: وقتي پاي به خانه خواستگار عاشق ام گذاشتم متوجه شدم تمام حرفهايي كه به من زده دروغ است و او نه تنها تحصيلات بالايي ندارد و نه تنها شغل مناسبي ندارد، بلكه بيكار است. به او كه اعتراض كردم متوجه شدم علاوه بر دروغ هايي كه گفته آدمي غيرمنطقي هم هست و حالا از او شكايت دارم. طلاق مي خواهم و مهريه را هم خواستارم. من جوان ۳۰ساله را كه شوهرزن بود به دادگاه احضار كردم. شوهر جوان اين زن گفت به او علاقه زيادي دارد و به خاطر اينكه حتماً با او ازدواج كند، اين دروغها را گفته است. بالاخره عروس و داماد جوان حاضر شدند كه مرد مهريه زن را قسطي بپردازد و در عوض او را طلاق دهد. وقتي حكم مربوط به اين طلاق توافقي را در سال ۸۰ نوشتم، متوجه شدم در طول تجربيات قضايي من اين بالاترين مهريه اي بود كه با آن برخورد كرده بودم. * قاضي شعبه ۲۳۹ مجتمع قضايي خانواده (۱)
|
|
|
|
|
صندلي خالي
يك سال بعد از طلاق
|
|
|
بررسي مشكلات حقوقي و خانوادگي يكي از مسائل مهمي است كه اين روزها عده زيادي از هموطنان به آن مبتلا شده و يا به نوعي با آن درگير هستند. شناخت قانون و مباحث حقوقي مي تواند راهگشاي بسياري از اين معضلات خانوادگي باشد و به افراد كمك كند در سايه رسيدن به آرامش بهداشت رواني بيشتري را در محيط خانوادگي، كاري و شخصي خود فراهم آورند. دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده تهران ـ و زينب رنجبر ـ معاون دادگاههاي خانواده ـ پاسخگوي مشكلات حقوقي شما در اين بخش هستند. مشكلات خود را به صورت نامه به نام خود و يا نام مستعار به صندوق پستي ۵۳۸۸ ـ ۱۵۸۷۵ ارسال نماييد.
قدسي به اطرافش نگاه كرد، جز تنهايي و بي كسي، هيچ چيز نبود كه باعث دلخوشي اش باشد. تمام زندگي اش پر از بدبختي بود. درست از روزي كه به دنيا آمده بود، سختي گريبانش را رها نمي كرد. درست از ۱۵ سالگي كه به اصرار پدرش تن به ازدواج داده بود تا حالا كه ۳۰ ساله شده بود، هيچ لحظه اي آب خوش از گلويش پايين نرفته بود. پدرش آدمي معتاد بود. از كودكي اش به ياد داشت كه دايم كتك و فحش و نشئگي گريبان زندگي شان را رها نكرده بود. مادرش دايم دلتنگ بود، گريه مي كرد و بعد هم يك بار خودش را سر به نيست كرد. قدسي مانده بود و پدر، پدري معتاد كه از او تمام انتظارات يك زن زندگي را داشت. چند سال بعد بود كه پدرش قدسي را به يكي از دوستانش داد. مردي كه با وجود داشتن زن، او را به همسري گرفته بود. قدسي در كنار مردي كه جاي پدرش بود، زندگي اش را شروع كرده بود. مردي كه هيچ گاه نتوانسته بود در كنار او باشد. نادر زن و بچه داشت. زنش از روزي كه فهميده بود نادر زن ديگري گرفته است، سايه اش را بر آرامش قدسي و نادر انداخته بود و زندگي آنان را از آفتاب عشق محروم كرده بود. قدسي ۱۵ سال تنش لرزيده بود. ۱۵ سال اشك ريخته بود. ۱۵ سال سوخته بود. زن نادر زني حريف بود، بالاخره آخرين بار به خانه قدسي آمده بود... ـ تو بايد پايت را از زندگي نادر بيرون بكشي، وگرنه روزگارت را سياه مي كنم. خوب گوشهايت را باز كن، حق نداري حرفي به نادر بزني. فقط خودت درخواست طلاق كن. فقط خودت از اين زندگي برو. تو كه از نادر بچه اي نداري و نادر هم دلش به حال تو مي سوزد، بنابراين تا جواني ات را بيشتر از اين از دست نداده اي، تا بيشتر از اين فرصتهايت را به باد نداده اي، از اين زندگي بيرون برو. من نمي گذارم آب خوش از گلويت پايين برود. قدسي سوخته بود و ساخته بود و آخر به فكرش رسيده بود كه از اين زندگي خودش را رها كند. خودش را نجات دهد و برود. ـ نادرخان! من طلاق مي خواهم. نادر با تعجب نگاهش كرده بود. ـ چه شده؟ چطور شده بعد از ۱۵ سال به اين فكر افتادي؟ قدسي بدون اينكه حرفي بزند، تنها خواسته اش را تكرار كرده بود. اما نادر كسي نبود كه حاضر شود زن طلاق بدهد. ـ من اگر با وجود زن و بچه كه به سن و سال تو بود، حاضر شدم با تو ازدواج كنم، به خاطر اين بود كه تو را از بدبختي اي كه در خانه پدرت نصيبت مي شد، نجات بدهم. من تا زنده هستم، تو را طلاق نمي دهم و تو هم غير از من هيچ كس را حامي پيدا نمي كني. قدسي از اين حرفها دلگير شده بود. ـ تو براي من در ۱۵ سال چه كردي؟ تو چه گلي به سر من زدي كه اگر مرد ديگري بود، نمي زد؟ من نمي خواهم بيش از اين زندگي ام را به پاي تو بريزم. بچه اي كه ندارم، چون تو بچه داري، آرامش ندارم، چون تو در آن زندگي ات آرامش داري. من در اين زندگي با تو چه دارم؟ بالاخره قدسي به هزار فشار و درخواست نادر را راضي به طلاق كرده بود، ولي نادر حرف اش يكي بود. ـ براي طلاق دادنت شرط دارم. قدسي تمام شرايط را پذيرفته بود و بعد از چند ماه بالاخره طلاق رجعي گرفته بود. نادر از آن به بعد بيشتر به او توجه مي كرد، ولي قدسي انگار يك بار بزرگ روي قلبش سنگيني مي كرد. نه حق و حقوقي داشت و نه بچه و زندگي شادي، چه بايد مي كرد. بالاخره بايد كاري مي كرد، بالاخره بايد فكري به حال خودش مي كرد. از كارگري دور خانه هاي مردم شروع كرد. چند ماهي بود كه با كارگري توانسته بود تا حدي هزينه هاي زندگي اش را بپردازد، ولي اين زندگي پر از ملال بود. نادر بيمار بود. بيماري اش روز به روز بيشتر مي شد. خودش گفته بود: ـ اين همه بدبختي را به خاطر تنهايي هايي كه به تو دادم، به سرم آمده است. قدسي مرا ببخش! قدسي به زندگي برگرد! بگذار حال و روزم خوب شود، آن وقت جبران تمام اين سالها را مي كنم. توي دهن زنم مي زنم. نمي گذارم آزارت دهد. مي دانم كه تو به خاطر فشارها و بد دهني هاي او به خاطر تهديداتش از من طلاق خواستي. اين حرفها هيچ كدام از زخمهاي دل قدسي را دوا نمي كرد. قدسي زن تنهايي بود. در اين مدت ۹ ماه چند نفر سر راهش سبز شده بودند، ولي او كه دنبال شوهر نبود. از آن اولي چه خيري ديده بود كه از اين يكي بخواهد ببيند. قدسي زندگي را مي گذراند، بدون اينكه خوشحال باشد. ـ قدسي خانم! چيه؟ تو چرا اين قدر توي خودت هستي؟ مگر چه مشكلي داري؟ مگر چند سالت هست؟ هان! قصه ناراحتي هايش را گفته بود. خانم دكتر چقدر دلش به حال او سوخته بود. تازه بقچه كهنه اش را گوشه اتاق محقر انداخته بود كه صداي كوبيده شدن به در چوبي خانه بلند شد. در خانه را باز كرد. همسايه نادر بود. زني كه هر از گاهي به سراغش مي آمد و از آنچه كه اتفاق مي افتاد، خبرش مي كرد. ـ نادر مرد قدسي جون! تنش لرزيد. روي زمين نشست. ياد حرفهاي خانم دكتر افتاد. ـ فكر كنم در دادگاه چيزي به تو از ارث شوهرت برسد. به طرف دادگاه راه افتاد. شايد چيزي از اين همه سالهاي سختي به دستش مي رسيد. \ \ \ دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده (۱): \ اجرت المثل: با وضع تبصره ۶ اصلاح قانون طلاق، در صورتي كه طلاق به درخواست زوجه نباشد، با توجه به سنوات زندگي مشترك و نوع كار انجام شده از سوي دادگاه براي زوجه اجرت المثل تعيين و مرد بايد آن را به همسرش پرداخت كند. \ چرا اجرت المثل: براي آنكه طبق قوانين ايران، زن در منزل شوهر خود غير از تمكين و حسن معاشرت و همكاري در تربيت فرزند، وظيفه ديگري ندارد و براي انجام امور خانه و حتي شير دادن فرزند مستحق اجرت است. \ نحله ايام زوجيت: اگر تعيين اجرت المثل ممكن نباشد، مثلاً زن كار منزل را تبرئاً انجام داده باشد، دادگاه مبلغي را به عنوان نحله ايام زوجيت ـ بخشش ـ تعيين مي نمايد تا از سوي مرد به زن پرداخت گردد. در اينجا تعيين نحله ايام زوجيت با دادگاه است، بر خلاف اجرت المثل كه دادگاه تعيين آن را به كارشناس مربوطه ارجاع مي دهد. \ شرط ضمن عقد: زن مي تواند هنگام عقد، هر شرطي را كه مخالف مقتضاي ذات عقد نباشد، بر مرد تحميل كند، مانند حق اشتغال، حق سكونت، حق تحصيل و حتي شركت در نيمي از دارايي مرد كه پس از عقد به دست مي آيد. لازم به توضيح است كه امروزه زنان ايراني صاحب جايگاه هستند. در لباس پزشك، وكيل، قاضي و مهندس مشغول به نقش آفريني هستند، غير از اين هم نمي شود، زيرا در عصر ماهواره و موبايل و هواپيما زندگي مي كنند و تكنولوژي همه چيز را زير و رو كرده است، لذا زنان ايراني با حقوق خود به خوبي آشنا و با اعمال شرايط ضمن عقد به خوبي مي توانند آينده خود را تضمين نمايند. علاوه بر اينها، در دفترچه هاي ازدواج شرايطي مقرر شد كه با امضاي آن زن از جانب شوهر وكيل خواهد بود تا در صورت اثبات سوء معاشرت، بيماري مزمن، اعتياد، جنون، شغل خلاف شؤون، محكوميت بيش از پنج سال، ترك منزل و بچه دار نشدن بتواند خود را مطلقه نمايد. \ ارث: در طلاق رجعي، زوجين در ايام عده از هم ارث مي برند و اگر مرد مريض باشد و همسرش را طلاق داده باشد و در طول يك سال به همان مرض فوت كرده باشد و زوجه مطلقه او نيز ازدواج نكرده باشد، از همسر قبلي فوت شده ارث مي برد.
.
|
|
|
|