پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۲ - ۳۰ ذيقعده ۱۴۲۴
Thu, Jan 22, 2004
تاريخ
شماره ۲۷۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
كتاب و كتابخواني
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
پيشوا طرح تشكيل
«ايران آزاد» را تصويب كرد
عدل الملك دادگر رئيس پيشين مجلس شوراي ملي ايران نامزد رياست «دولت ايران آزاد» شد
152238.jpg
در زمستان سال ۱۳۲۰ در جبهه هاي گسترده جنگ، ارتش سرخ و رزمندگان غير نظامي اتحاد جماهير شوروي با عمليات تدافعي شگفتي آفريدند و از سقوط مسكو جلوگيري كردند، اما تنها كارشناسان نظامي ارزش و اهميت فوق العاده دفاع موفقيت آميز را درك مي كردند، ولي مردم عادي و كساني كه اخبار جنگ را از راديوها و مطبوعات دنبال مي كردند، حتي تصور اين مسأله به ذهنشان خطور نمي كرد كه ارتش سرخ در تحركات تهاجمي نيز مانند عمليات دفاعي موفقيتي به دست آورد و با اين طرز تفكر كه عموميت داشت و با توجه به ظواهر امر ، اكثر مردم ايران كار روسيه را تمام شده مي دانستند، زيرا در تمامي جبهه ها پيروزي با نازيها بود. بدين ترتيب در تابستان سال ۱۳۲۱ نه تنها هيتلر و ستاد ارتش آلمان، بلكه تعدادي از ژنرالهاي متفقين نيز سقوط ايران را حتمي مي دانستند. مقامات سياسي آلمان در اين زمان در انتظار آن بودند كه نيروهاي «رايش سوم» با تصرف قفقاز و فتح ايران پرچم صليب شكسته را در تهران به اهتزاز درآورند.
زمامداران آلمان نازي براي چنين روزي دو برنامه مهم در دست اجرا داشتند:
۱ـ تشكيل «حزب نازي ايران» به منظور ايجاد يك تشكيلات نيرومند مردمي بر اساس ايدئولوژي نازيها. اين كار با توجه به احساسات شديدي كه مردم ايران آن روز نسبت به نازيها داشتند، به آساني دست يافتني به نظر مي رسيد، زيرا مردم در اواخر سلطنت رضاشاه هنگامي كه در خيابانها از بلندگوهاي پخش كننده اخبار خبرهاي جبهه جنگ و پيروزي آلمان اعلام مي شد، هورا مي كشيدند و سلام نازي مي دادند.
۲ـ اما مسأله دوم كه بسيار دشوار به نظر مي رسيد، ايجاد «حكومت ايران آزاد» بود كه وزارت امور خارجه آلمان نازي با تمام قوا در تدارك آن بود. مشكل بزرگ در اين زمينه، يافتن شخصيت مناسبي بود كه حيثيت ملي داشته باشد و بعد از سقوط ايران نقش مارشال پتن را داشته باشد. چنين شخصيتي مي بايست ايفا كند و در ضمن مطيع و حرف گوش كن بوده، خودسر و خودرأي نباشد و در ضمن در سياست سابقه طولاني داشته باشد و در آن تاريخ بويژه در اروپا چنين شخصيتي پيدا نمي شد. مورد نظر نازيها شخصي بود مثل فروغي. اما مقامات وزارت امور خارجه در اين زمينه هرچه بيشتر جستند، كم تر يافتند تا سرانجام قدري از توقعات خود كاستند و عدل الملك دادگر رئيس پيشين مجلس شوراي ملي را در نظر گرفتند. عدل الملك كه خود از عوامل كودتاي ۱۲۹۹ و از دوستان سيد ضيا بود كه بعد از تبعيد سيد با رضاخان ساخت و سالها رياست مجلس را بر عهده داشت، در اين تاريخ به صورت يك تبعيدي كه مورد غضب رضاشاه قرار گرفته بود، در فرانسه مي زيست و آن كشور هم در اشغال نازيها بود. اينك جريان تلاش آلمانها را براي ايجاد حكومت «ايران آزاد» از زبان عدل الملك دادگر مي شنويم:
«من در تمام ايام جنگ جهاني دوم در فرانسه اقامت داشتم و سالها قبل از آغاز جنگ بين المللي دوم از بروكسل وارد پاريس شده و پايتخت فرانسه را براي اقامت خود در نظر گرفته بودم. مدت اقامت من در بلژيك بيش از يك سال به طول نينجاميد و در طول اقامت در بروكسل از مصاحبت دوست ديرين خود آقاي سيد جلال الدين تهراني كه او قبل از من بالاجبار ايران را ترك نموده بود و در بروكسل رحل اقامت افكنده بود و در دانشگاه بروكسل به مطالعه و تدريس مشغول بود، برخوردار بودم.
روزي كه جنگ ميان فرانسه و آلمان شروع شد، سفارت ايران در پاريس داير بود و بعد از تسليم فرانسه به آلمانيها به وسيله مارشال پتن، سفارت ايران در پاريس نيز به كار خود ادامه مي داد و دو سال بعد در نتيجه اشغال خاك ايران به وسيله قواي شوروي و انگليس بالطبع سفارتخانه هاي ايران در بعضي از كشورهاي اروپايي كه به تصرف آلمان نازي درآمده بودند، مانند بلژيك و فرانسه تعطيل گرديد و از اين موقع وضع ايرانيهاي مقيم اروپا به راستي ناراحت كننده بود، براي اينكه به علت بسته بودن راهها اصلاً خبري از ايران به آنها نمي رسيد و بسياري از دانشجويان ايراني مقيم فرانسه نه تنها از والدين خود خبري نداشتند و نامه اي از آنها دريافت نمي كردند، دچار بي پولي زيادي بوده و حتي قادر به تهيه يك وعده غذا هم نبودند. اين ناراحتي بيشتر براي من كه چندين سال بود از ايران دور بودم، كاملاً محسوس بوده است و من نه تنها از ايران نامه دريافت نمي داشتم، و كوچك ترين خبري از خانواده خود نداشتم، بلكه از تهران و از خانواده من كه تا قبل از جنگ مرتباً پول برايم مي رسيد تا به مصرف مخارج زندگي برسد، حواله اي به عهده هيچ يك از بانك ها واصل نمي شد، زيرا ارتباط چه پستي و چه تلگرافي به كلي قطع بود و جنگ در اروپا با شدت هرچه تمامتر ادامه داشت و پيشروي قواي آلمان نازي در جبهه شرق آنچنان سريع بود كه هيچ كس نمي توانست آينده جنگ را پيش بيني نمايد.
پاريس كه شبها در تاريكي مطلق به سر مي برد. در زمستان ها سوخت به حداقل مي رسيد و وسايل گرم كردن اتاق ها به زحمت فراهم مي شد. اغلب خانواده هاي فرانسوي جامه سياه بر تن داشتند، براي اينكه خانواده اي نبود كه فرزندان يا همسر و برادران آنها در جنگ شهيد نشده باشند و يا اينكه به اسارت دشمن در نيامده باشند، بنابراين پاريس غير قابل زندگي، نه تنها براي پاريسي ها، بلكه براي تمام اتباع خارجي بود. كار ما در پاريس بيشتر تأمين غذاي شام و ناهار بود، ولي با چه زحمتي مواد غذايي به دست مي آمد؟ البته هر كس با گشتاپو سر و سري پيدا مي كرد، به مواد غذايي كافي دسترسي مي يافت و كساني كه روي عرق وطن پرستي دست رد به سينه اجنبي مي زدند، گرفتار گرسنگي و مشكل كمبود مواد غذايي بودند، ولي با اين جريان مي ساختند و چندان شكوه اي هم نمي كردند.
يكي از روزها كه اخبار جنگ در رأس همه اخبار جهان قرار داشت و تمام اخبار حكايت از پيروزي درخشان هيتلر و قواي آلمان داشت، صداي انگشتان دست از روي درب اتاق مسكوني من در «هتل دارمايه» پاريس برخاست و وقتي اجازه دخول دادم و درب گشوده شد، خانمي وارد اتاق گرديد كه در همان ديد نخست به هويت او پي بردم و او را شناختم. او مادموآزل (هاز) بود. او در تهران بزرگ شده بود و به زبان فارسي هم آشنايي پيدا كرده بود. او دختر آقاي هاز يكي از مهندسين قورخانه تهران بود و هاز اهل آلمان بود كه براي خدمت در قورخانه تهران به ايران آمده بود و دختر او بيست سال قبل از آن در زيبايي همانند نداشت و چشمان پرفروغ دختر و شيرين زبانيهاي او آنچنان دلها را تسخير كرده بود كه كساني مانند سردار اسعد و رجال ديگر آن روز ايران در هفته اغلب شبها در خانه هاز به سر مي بردند و اين دختر زيبا و خوش سيما و خوش بيان روشني بخش اين محفل ها بوده است. رجلي از رجال آن روز تهران نبود كه دختر سرزبان دار و زيباروي هاز را نشناسد و در همان برخورد اول شيفته او نشود. زيبا و فتان سالها بود كه با پسر دلخواه هموطن خود ازدواج نموده بود، ولي هرگز ايران را به ياد فراموشي نسپرده بود و زبان فارسي را چون در سالهاي كودكي در تهران چه در مدرسه و چه از همسالان ايراني فرا گرفته بود، فراموش ننموده بود.
152232.jpg
او آن روز پس از سال هاي دراز كه نه او ديگر مرا ديده بود و نه من از او خبري داشتم، وارد اتاق من در اين هتل شد، در حالي كه آن زيبايي و آن درخشندگي ايام جواني را نداشت و هرچند ملاحت و شيرين زباني خود را از دست نداده بود. هر دو پس از سالها در ديار غربت به يكديگر رسيده بوديم، البته او سرمست غرور بود، چون كشور او به پيروزي هاي شگرف رسيده بود و در تمام جبهه هاي جنگ سربازان كشور او به پيشروي ادامه مي دادند، ولي من در گوشه پاريس و دور از وطن و خانواده خود بدون اينكه كوچك ترين خبري از ايران و افراد خانواده خود داشته باشم، روزگار مي گذرانيدم.
خانم هاز كه مثل بلبل به فارسي صحبت مي كرد و چند روزي بود از آلمان به پاريس آمده بود و معلوم هم نبود آدرس من را از كجا به دست آورده بود، زياده از حد بشاش بود و البته خوشحالي او از مسافرت به شهري بود كه در قبضه نيروهاي كشورش بوده است و او وارد شهري شده بود كه عروس شهرهاي جهان لقب گرفته بود و قدرت كامله شهر پاريس در دست گشتاپو و فرماندهان نيروهاي آلمان نازي قرار داشت. او آن روز پس از احوالپرسي زياد و تجديد خاطرات ايام اقامت خود در ايران و ابراز احساسات نسبت به ايران و ايرانيان از من تقاضا كرد ترتيب يك مجلس ساده و مختصر ناهار را در محل اقامت خود بدهم تا دو نفر از اعضاي عاليرتبه وزارت امور خارجه آلمان كه يكي از آنها با من از نزديك آشنايي دارد، به ملاقات من بيايند. خانم هاز مي گفت منظور از ملاقات امروز، مأموريتي است كه به عهده من نهاده شده تا به اطلاع شما برسانم. «فون پاپن» سفيركبير آلمان در تركيه و «فون شولنبرگ» سفير اسبق آلمان در ايران و سفير پيشين آن كشور در مسكو و معاون فعلي وزارت امور خارجه آلمان نازي ميل وافر دارند با من ملاقات نمايند و يك روز ناهار با من صرف نمايند و هر دو نيز هم اكنون در پاريس اقامت دارند.
من با درخواست خانم هاز بلافاصله موافقت كردم، به دليل اينكه او از يك دوست ديرين صحبت كرده بود كه اين دوست در سالهاي مأموريت خود در تهران از بهترين و ورزيده ترين ديپلماتهاي خارجي به حساب مي رفت كه با اكثر رجال تهران دوستي و آشنايي داشت و محفل او گرم بود و در برخوردهاي خود با دوستان ايراني از ابراز صميميت خودداري نمي كرد. «فون شولنبرگ» سفير آلمان در ايران در سال هاي قبل از ۱۳۰۶ شمسي از باتجربه ترين ديپلماتهاي خارجي مقيم پايتخت ايران محسوب مي گرديد، چنانكه در زمان جنگ جهاني دوم و قبل از اينكه آلمان و شوروي داخل جنگ شوند، سمت سفارت كبري آلمان در مسكو را به عهده داشت و معلوم است وظيفه او در اين موقع چقدر حساس بوده و فقط ديپلمات كاركشته اي مانند او مي توانسته است كه افق تيره در مناسبات شوروي و آلمان نازي را از ميان بردارد تا جايي كه تا روز حمله قواي آلمان به مرزهاي شوروي هيچ يك از زمامداران شوروي اطمينان به آغاز جنگ بين دو كشور پيدا ننمايند.
من تصور مي كردم فون شولنبرگ كه در آن ايام مقام مهمي در وزارت امور خارجه آلمان نازي دارا بود، به خاطر ملاقات با دوست قديمي خود كه مانند من دوستان بسيار ديگري حتي در ميان رجال مصدر كار همان ايام ايران يعني سالهاي ۱۳۲۰ و ۱۳۲۱ داشته است، خانم هاز را نزد من فرستاده است و روي همين تصور بود كه با ميل و اشتياق به انجام اين ملاقات موافقت كردم و خانم هاز نيز پس از دريافت موافقت من هتل را ترك نمود تا روز و ساعت ملاقات را تعيين نمايد، ولي عصر همان روز خبر داد كه به جاي ملاقات در هتل و صرف ناهار در رستوران هتل، چه بهتر در منزل يكي از ايرانيهاي مقيم پاريس ملاقات انجام و به صرف ناهار پرداخته شود. خانم هاز از «منير اعظم دولو» اسم برد و گفت با خانم منير اعظم هم صحبت كرده ام و بنابراين پس فردا در منزل ايشان واقع در كوچه «آناتول دولافورچ» مجلس ميهماني دوستانه برپا خواهد بود كه به جز شما و من و شولنبرگ و فون پاپن، احدي حضور نخواهد داشت. خانم منير اعظم دولو كه سالها بود به اتفاق شوهر خود آصف السلطنه در پاريس اقامت داشت، دختر كامران ميرزا نايب السلطنه مي باشد. كامران ميرزا فرزند ناصرالدين شاه بوده است و خواهر خانم منير اعظم دولو همسر احمدشاه قاجار بود. من گاه و بيگاه به منزل خانم منير اعظم دولو دعوت مي شدم و در آن ايام كه قحطي در پاريس برقرار بود و غذاي مأكول بازار سياه داشت و به قيمت بسيار گزاف در بعضي از رستورانهاي درجه يك به دست مي آمد، مورد پذيرايي خانم دولو واقع شده و از دست پخت ايشان و آشپز فرانسوي خانم دولو و بخصوص صميميت ايشان برخوردار مي گرديدم و در آن روز كه خانم هاز اظهار داشت جلسه ملاقات و صرف ناهار در منزل خانم منير اعظم ترتيب خواهد يافت، فهميدم كه خانم دولو يك كار عاقلانه و بسيار بجا و بموقع كرده است و هرچند با هيچ يك از ميهمانان آلماني يعني فون پاپن و شولنبرگ آشنايي ندارد، ولي با خانم هاز كه در حقيقت واسطه بين من و ديپلماتهاي آلماني بود، آشنا بوده است و از طرف ديگر ترتيب اين ملاقات در منزل او باعث مي گرديد كه از يكي از بزرگترين گرفتاري ها خلاصي پيدا نمايد براي اين كه فرزند او هوشنگ دولو به علت سعايت يا شكايت سرلشكر آيرم به جرم وطن پرستي و كمك به ايراني هاي مقيم پاريس از طرف گشتاپو بازداشت شده بود و در زندان گشتاپو در پاريس اقامت داشت. سرلشكر آيرم رئيس نظميه كل مملكتي كه خود را به بيماري زده بود و در سال ۱۳۱۴ از ايران خارج شده بود تا آن موقع در آلمان اقامت داشت و گاهي از اوقات هم به پاريس مي آمد.
در روز موعود به منزل خانم منير اعظم دولو رفتم . ذكر اين موضوع بي مناسبت نيست كه بگويم آصف السلطنه دولو چندي قبل از اين تاريخ در بيمارستان پاريس فوت نمود. آصف السلطنه كه سال ها بود مقيم پاريس شده بود دچار بيماري نامعلوم بوده است.
به هرحال وقتي به منزل خانم منير اعظم دولو رفتم ديدم خانم دولو تدارك مفصلي ديده است و انواع غذاهاي ايراني و فرنگي را طبخ نموده تا از ميهمانان خارجي خود پذيرايي مفصلي بعمل آورد و البته خانم منيراعظم دولو براي تهيه مواد غذايي از وجود خانم هاز كمال استفاده را نمود و گرنه غيرممكن بود بتواند مرغ و جوجه و گوشت و حبوبات و سبزيجات به مقدار زياد از بازار خريداري نموده و در منزل خود طبخ نمايد و چنان كه در سطور قبل اشاره نموده در جيره بندي پاريس و محيط كمبود مواد غذايي كه در اين شهر بزرگ حكمفرما بود هركس با آلماني ها و مأمورين گشتاپو روابطي پيدا مي كرد تهيه هر مقدار مواد غذايي به آساني ميسر بود، چنان كه خانم هاز به علت اين كه تبعه آلمان بود و ديگر اين كه مأموريتي پيدا كرده و به پاريس آمده بود احتياجات خانم منير اعظم دولو خيلي زود تهيه و فراهم شد.
من وقتي به منزل خانم دولو در كوچه آناتول دولا فورچ وارد شدم هنوز ميهمانان آلماني نيامده بودند. خانم دولو در يكي از ساختمان هاي اين كوچه آپارتماني را در اشكوب سوم اجاره كرده بود. چند دقيقه بعد فون پاپن سفيركبير آلمان نازي در تركيه و فون شولنبرگ معاون وزارت امور خارجه آلمان در حالي كه خانم هاز راهنماي آنها بود وارد آپارتمان مسكوني خانم دولو شدند. شولنبرگ، ديپلمات زيرك و كاركشته آلمان را متجاوز از شانزده سال بود نديده بودم و اولين برخورد من با او بعد از شانزده سال بسيار هيجان انگيز بوده است.
شولنبرگ در همين ملاقات به ياد تهران افتاد و روزهايي را به خاطر آورد كه از محل سفارت واقع در خيابان فردوسي سوار بر اسب مي شد و در فيشرآباد كه در آن ايام جزو حومه تهران بود مشغول گردش با اسب مي گرديد و هنگام بازگشت به شهر در سر راه خود در مقابل منزل من از اسب پياده مي شد و چاي يا قهوه خود را در منزل من صرف مي كرد. منزل شهري من در آن ايام در منتهي اليه خيابان فردوسي قرار داشت براي اين كه خيابان فردوسي يا خيابان علاءالدوله آن زمان از ميدان توپخانه شروع مي گرديد و به سه راه سفارت انگليس كه حاليه خيابان چرچيل در اين نقطه از خيابان فردوسي منشعب مي شود ختم مي شد و از آن به بعد رو به شمال كوچه اي قرار داشت كه منزل من در اوائل همين كوچه واقع بود و انتهاي كوچه هم حومه شهر تهران بوده است يعني ميدان فردوسي امروز در واقع در آن ايام جزو حومه شهر بود و بياباني بيش نبود. شولنبرگ سفير آلمان در تهران در مدت مأموريت خود در ايران با بسياري از رجال آن زمان آشنا و دوست شده بود و در بين همه طبقات دوستان صميمي داشت زيرا ديپلمات گشاده رو و خوش محضر و خوش برخورد به حساب مي رفت و به ياد دارم براي شولنبرگ در چند مورد و چند بار گرفتاري هايي بوجود آمده بود و اين گرفتاري ها ناشي از عشق بي پايان او به جنس لطيف بود و كار به جايي رسيده بود كه هر زن ايراني يا فرنگي براي انجام كاري به سفارت آلمان در تهران مراجعه مي كرد شولنبرگ نه يك دل بلكه صد دل عاشق بي قرار خانم تازه از راه رسيده مي شد و البته در محيط كوچك آن روز تهران كه هنوز كشف حجاب هم نشده بود عشق شولنبرگ و شعله ور شدن آن به گوش هاي مردم مي رسيد و هر بار گرفتاري سياسي براي شولنبرگ اين ديپلمات ورزيده كه آن همه دوست در بين رجال ايران و حتي رئيس مملكت داشت توليد مي كرد و هميشه رفع گرفتاري از او به عهده من واگذار مي شد.شولنبرگ با به خاطر داشتن آن ماجراها و آن كمك ها در ايامي كه در رأس قدرت بود و به اصطلاح كبكش خروس مي خواند و اعتماد كامل هيتلر را به خود جلب ساخته بود به پاريس سفر نمود و فون پاپن ديپلمات كهنسال و ورزيده ديگر آلمان را هم با خود به پاريس آورده بود تا با من كه به كلي دست از سياست كشيده بودم ملاقات نمايد.
152235.jpg
به ياد آن ايام حرف ها زديم و تجديد خاطره نموديم. از تهران آن روز، از زندگي ايراني ها، از محبت مردم ايران سخن ها گفتيم تا به سر ميز ناهار هدايت شديم. نه قبل از صرف غذا و نه موقع تناول غذا حتي يك كلمه حرف از سياست به زبان نياورديم و هر دو ديپلمات ماهر آلماني سخن از گذشته به ميان آوردند و درست مثل اينكه جنگ روي نداده و دنيا در آتش جنگ نمي سوزد.هرچه صحبت نموديم از تاريخ بود. از تاريخ دور و از تاريخ نزديك. خانم منير اعظم دولو در تهيه غذاهاي ايراني و فرنگي آنچنان دست بالا زده بود كه همه نوع غذاي مأكول ايراني را با عدم وسيله در پاريس تهيه كرده بود و به خصوص كباب جوجه كه تهيه نموده بود براي فن پاپن غذاي درجه يك و بي نظير بود.
ديپلمات هاي آلمان كه در خانه يك ايراني و در محيط ايراني حضور يافته بودند به صرف غذاهاي ايراني اكتفا كردند و لب به غذاهاي فرنگي كه به حد وفور در روي سفره حاضر بود نزدند و غذا آن چنان باب طبع آنها بود كه سه ربع ساعت صرف غذا ادامه داشت.بعد از صرف غذا بود كه خانم منيراعظم دولو مسأله زنداني شدن فرزند خود «هوشنگ دولو» را مطرح كرد و ماجرا را براي ديپلمات هاي آلماني حكايت نمود و خيلي زود از تقاضاي خود نتيجه گرفت براي اين كه فون پاپن كاغذ و قلم را به دست گرفت و شرحي به عنوان فرماندهي قواي آلمان نازي مقيم پاريس نوشت و استخلاص فوري هوشنگ دولو را خواستار شد و نامه فون پاپن از همان جا براي سرفرماندهي فرستاده شد و يك ساعت بعد هوشنگ دولو درحالي كه در معيت دو نفر از سربازان آلماني بود وارد آپارتمان مسكوني خانم منير اعظم گرديد و با حضور فون پاپن و شولنبرگ تحويل مادر خود گرديد.پس از صرف قهوه، ديپلمات هاي آلمان نازي از من تقاضا نمودند به اتفاق به اطاق مجاور برويم و مختصري به طور خصوصي مذاكره كنيم.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |