پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۲ - ۳۰ ذيقعده ۱۴۲۴
Thu, Jan 22, 2004
خوانندگان
شماره ۲۷۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
كتاب و كتابخواني
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
گزيده نامه ها
اصل مطلب
چرا
گزيده نامه ها
رسانه ها در برابر زبان مظلوم پارسي
احمد حريري مدرس سابق مركز تربيت معلم مراغه در نامه اي به صفحه خوانندگان نوشته:
سالها پيش در «راديو ايران» برنامه اي بود به عنوان «در مكتب استاد» كه ابتدا شادروان سعيد نفيسي و پس از چندي شادروان دكتر ضياءالدين سجادي به سؤالات مجري برنامه و ساير شنوندگان در مورد درست نويسي پاسخ مي دادند.
از جمله جوابهايي كه به پرسشها داده مي شد، موارد زير يادآوري مي شود.
۱ ـ كلمات غير عربي تنوين نمي پذيرند، پس نمي توان گفت: گاهاً، زباناً، خواهشاً، ناچاراً، دوماً، تلفناً.
۲ ـ كلمات غيرعربي با «ات» جمع بسته نمي شوند: پس گفتن و نوشتن فرمايشات، سفارشات، پيشنهادات، گزارشات و درونيات! صحيح نيست.
۳ ـ كلمات فارسي كه به «هاي غيرملفوظ» ختم مي شوند، نبايد صفت مؤنث به خود بگيرند پس نبايد گفت: دهه مباركه، آستانه اشرفيه، شناسنامه صادره، نامه وارده.
متأسفانه اكنون «صدا و سيما» كه خود را پاسدار زبان فارسي مي دانند و ساير رسانه هاي گروهي كه الگوي نوشتاري و گفتاري مردم به شمارمي روند، موارد فوق را رعايت نمي كنند و «فارسي را پاس نمي دارند.»
از چندي پيش اصطلاح «در رابطه با» و تكيه كلام «درواقع» آنقدر از زبان گويندگان و مسؤولان نهادهاي كشوري شنيده مي شود كه شنونده را خسته مي كند و اصل مطلب را تحت الشعاع قرار مي دهد. چنانكه اگر به جاي تكرارتكيه كلام «درواقع» با كمي تأني كلمه مناسب با موضوع مورد بحث انتخاب و برزبان آورده شود، در شنونده تأثير مطلوبتري خواهدداشت.
استاد سخن سعدي در ديباچه گلستان هميشه شادابش آورده است:
طايفه اي از حكماي هند در فضايل بوذرجمهر سخن مي گفتند، به آخر جز اين عيبش ندانستند كه در سخن گفتن بطيء است، يعني درنگ بسيار مي كند و مستمع بسي منتظر بايد بودن تا وي تقرير سخني كند. بوذرجمهر بشنيد و گفت: انديشه كردن كه چه گويم، به از پشيماني خوردن كه چرا گفتم.
مزن بي تأمل به گفتار دم
نكو گوي گر ديرگويي چه غم
بينديش وانگه برآور نفس
وزان پيش بس كن كه گويند بس
اصل مطلب
يك تا هفت همه پوچ
152241.jpg
يكي از خوانندگان در نامه اي به روزنامه، داستان به دنيا آمدن فرزندش را در شهر تهران شرح داده است. در اين نوشته، ما به جاي نام بيمارستان شماره گذاشته ايم:
«روز جمعه ،۱۳۸۲‎/۴‎/۲۷ ساعت حدود ۱۲ بود كه متوجه بروز علائم زايمان در همسرم شدم. حدود ۲ ساعت صبر كرديم اما اثري از درد زايمان ديده نشد با پزشكي متخصص در امور تماس گرفتيم. سريعاً توسط خودروي يكي ازدوستان خانمم را به بيمارستان يك كه تحت نظر پزشك آنجا به نام (ف ـ ف) بود رسانديم و ضمن گرفتن ويزيت توسط پزشك متخصص زنان واقع در بخش اورژانس به نام دكتر(م) دستور داده شد سريعاً بستري شود. از خانم دكتر، سراغ دكتر متخصص خانمم دكتر (ف ـ ف) را جويا شديم اما گفتند در بيمارستان نيستند.
لحظه به لحظه بر نگراني ما افزوده مي شد. از خانم دكتر كشيك خواستم هرچه سريعتر خانمم را بستري كنند اما گفتند بچه شما نارس است و ما اينجا امكانات مراقبت هاي ويژه و دستگاه اسپيراتور خالي نداريم.
پرونده بيمارستان يك را نشان دادم هرچه اصرار كردم و گفتم كه ايشان از اول دوران بارداري تاكنون تحت نظر پزشك اين بيمارستان قرارداشته و بايستي در همين بيمارستان وضع حمل كند. اما جواب دكترهاي كشيك بخش اورژانس زايمان همين بود (ما امكانات و دستگاه خالي نداريم) وبايد به بيمارستان ديگري منتقل شود.
اصرار و پافشاري من بر بستري شدن ثمري نداشت. مجبور شدم براي سلامتي خانمم و بچه اي كه برايش هشت ماه رنج هاي فراواني متحمل شده بوديم او را به بيمارستان ديگري انتقال دهم. در حال بيرون رفتن از بيمارستان به ما گفتند كه بايد امضا و اثر انگشت بدهيد و بنويسيد كه با رضايت خودتان خانمت را بيرون مي بريد ولي من زير برگه نوشتم به ما گفته اند امكانات و دستگاه نداريم و بدون رضايت بيرون مي برم.
بيمارستان دو واقع در ستارخان نزديكترين گزينه بود و ايشان را به آنجا انتقال داديم. اين درحالي بود كه ناراحتي همسرم به شدت افزوده مي شد و او و بچه در معرض عفونت قرارگرفته بودند.
در بيمارستان دو گفتند كه به بيمارستان نزديكتر آنجا يعني سه مراجعه كنيم.
دو ساعت از مراجعه به بيمارستان يك گذشته بود. به بيمارستان سه مراجعه كرديم. در آنجا ويزيت انجام شد و پس از معاينات طاقت فرسا و تشكيل پرونده، پس از چند ساعت منتظر ماندن در آنجا هم گفتند ما امكانات نگهداري بچه را نداريم.
پس از جرو بحث فراوان با متخصص زنان آن بيمارستان و مسؤول شيفت آنجا، گفتم كه حاضر نيستم خانمم را از اينجا بيرون ببرم اما گفتند بي فايده است و ده روز هم اينجا بمانيد ما امكانات نداريم.
با بيمارستان چهار بخش زايمان تماس گرفتم ولي دكتري كه خود را معرفي نكرد، گفت: دستگاه نداريم.
از شدت خستگي و عصبانيت و در حالي كه تمام درهاي بيمارستانها به روي ما بسته بود، ديوانه شده بودم.
پرونده را از زير دست خانم دكتر ... درآوردم. مي خواستم خانمم را از بيمارستان بيرون ببرم اما پليس را خبر كردند و گفتند مدارك محرمانه بيمارستان را دزديده ام ولي من پافشاري كردم و گفتم اين اسناد پزشكي معالجات بيمار من است و اين مدارك نشان مي دهد كه ما در بيمارستان كشورمان بدون هيچ دليلي تحويل نگرفته اند. با عصبانيت به طرف پليس رفتم و از وي سراغ رئيس بيمارستان را گرفتم اما از رئيس بيمارستان خبري نبود. ضمن چنددقيقه بگو مگو با پليس و نگهبانان، پرونده را خارج كردم. گويي آنها مي دانستند كه در آينده چه اتفاقي خواهد افتاد. اگر در بيمارستان لحظه اي ديگر در را باز نكرده بودند، ممكن بود دست به هر اقدامي بزنم.
ازبيمارستان خارج شديم. وسط خيابان همسرم حالش به هم خورد. ديگر ناي راه رفتن نداشت. او را كنار خيابان گذاشتم و با يكي از دوستانم كه دكتر فوق تخصص بود تماس گرفتم و در جريان امر قرار دادم. از من خواست وي را سريع به بيمارستان پنج ببرم و با آنجا تماس خواهدگرفت.
به بيمارستان پنج رفتيم، آنجا نيز از امكانات و دستگاه موردنظر خبري نبود.
يادم افتاد كه ايشان در بيمارستان شش كار مي كند و مي توانم با كمك وي و پرداخت مبلغي قابل توجه جان همسرم را نجات دهم. حاضر بودم دارو ندارم را بدهم. با دكتر تماس گرفتم و با وي درخصوص انتقال بيمارم به بيمارستان مشورت كردم، از من خواست او را به بيمارستان شش ببريم.
هنگام خارج شدن از بيمارستان پنج از ما خواستند اثر انگشت بگيرند و مي خواستند بنويسم كه با رضايت خودم خانمم را بيرون مي برم اما من فقط يك جمله نوشتم (برخلاف ميل باطني ام و به ناچار مريضم را از بيمارستان خارج مي كنم.)
به كنار خيابان آمدم، همسرم از هوش رفت. بيمارستاني چندطبقه و با ابهت بالاي سرمان سايه انداخته بود اما از امكاناتش براي نجات يك شهروند هيچ خبري نبود. به او نگاهي انداختم و از اينكه نمي توانستم براي نجات او و بچه اش كاري بكنم خجالت مي كشيدم.
بعد از چند دقيقه به هوش آمد، ديگر قيد بچه را زده بودم و فقط به فكر نجات همسرم بودم. از شدت درد به خود مي پيچيد و من هم در شهري به اين بزرگي نمي دانستم ديگر به كجا پناه ببرم.
به كنار خيابان آمدم و جلوي يك تاكسي را گرفتم و بيمار را به بيمارستان هفت انتقال دادم.
آنجا گويي جاي ديگري بود، ساكت و آرام. آنجا ما را به بهترين وجه ممكن تحويل گرفتند.
با بخش زايمان تماس گرفتند و همسرم را به آنجا انتقال دادند. پس از معاينه، دكترهاي آنجا به شدت به طرفم آمدند و بر سر من داد و فرياد راه انداختند (حق با آنها بود چون فكر مي كردند من هيچ كاري براي نجات مريض انجام نداده ام) متخصصين زايمان آنجا پس از ملاحظه دفترچه خانمم دريافتند كه به چند مركز مراجعه كرده ايم. (پرونده بيمارستانها را رو كردم) پس از ملاحظه دفترچه بيمه و پرونده بيمارستان يك متوجه شدند كه خانم دكتر كه متخصص معالج همسرم در بيمارستان يك است در آن بيمارستان (هفت) نيز مشغول به كار است و معلوم شد در زماني كه به بيمارستان يك مراجعه كرده ايم ايشان در همانجا حضور داشته اند و به ما گفته شده نيست. متخصص بيمارستان هفت با خانم دكتر (ف ـ ف) در بيمارستان يك تماس گرفتند و ضمن جر و بحث با او گفتند كه اين موضوع را به من خبر نداده اند و گفتند شايد از نگهبانان سؤال كرده اند، اما مهر روي دفترچه و برگه ويزيت گوياي واقعيت ديگري بود. به آنها گفتم كه از بيمارستان يك شكايت مي كنم. آنجا همين جمله را به (خانم دكتر مذكور در بيمارستان يك) انتقال دادند.
در بيمارستان هفت به ما گفتند كه هزينه آنجا بسيار بالاست و چنانچه در آنجا وضع حمل نمايد و بچه را درون دستگاه بگذارند، بيش از دو ميليون خرج دارد و من هم به ناچار قبول كردم.
يك ساعت بعد خانم دكتر از بيمارستان يك تماس گرفتند و گفتند يك دستگاه اسپيراتور خالي شده! با سفارش دكترهاي بيمارستان هفت وي را به بيمارستان يك انتقال داديم. ۸ ساعت و نيم از اولين مراجعه ما به بيمارستان يك گذشته بود، وقتي به آنجا رسيديم، يكسره به قسمت اورژانس زايمان زنان رفتيم و همان خانم دكتر كه ما را دنبال نخودسياه فرستاده بود، به ما گفت چرا دوباره آمديد، مگر من نگفتم امكانات نداريم، ولي اين بار قضيه فرق مي كرد، چون آنها فهميده بودند كارت بيمه... داريم. زنگ تلفن به صدا درآمد و خانم دكتر (ف ـ ف) سفارش كرد كه ما را به قسمت زنان و زايمان راهنمايي كنند و درحالي كه آبي داخل كيسه رحم نمانده بود، وي را بستري كردند.
حدود ساعت ۴ صبح پس از انتظار فراوان بچه به دنيا آمد و او را در داخل دستگاه نگهداري نوزادان تحت مراقبتهاي ويژه قرار دادند. صبح به بخش مراقبتهاي ويژه مراجعه كردم. كادر تخصصي ما را بالاي سر بچه برد. بچه را ديدم، چشمها را بستم و اسم وي را كشوان (نام كردي) گذاشتم.
چرا
يك عمر دير رسيديم
مهرداد ابوالحسني از تهران در نامه خود براي صفحه خوانندگان نوشته است: «واقعاً چرا قبل از بحرانها نمي توانيم مديريت بحران را ايجاد كنيم؟ چرا هميشه نوشدارو بعد از مرگ سهراب فرا مي رسد؟ چرا به اين دير رسيدنها عادت كرده ايم؟
آيا اختصاص بودجه براي بازسازي راحت تر از اختصاص اين مبالغ قبل از فاجعه است؟ آيا كسي از گسل كرمان و بم و جاهاي ديگر خبر نداشت؟ قطعاً نمي توان گفت كه كسي خبر نداشته. پس چرا اقدامي براي ايمن سازي خانه ها، بيمارستانها، مدارس، خوابگاهها و مراكز دولتي صورت نگرفته است؟ مي توان شهرها و روستاهايي را كه در نزديكي گسلها و شكستگيهاي زمين يا در معرض سيلابهاي ويرانگر يا تندبادها قرار دارند بررسي و قبل از وقوع فاجعه و بحران، مديريت بحران را تشكيل داد و اعتبارات را بعد از ايجاد مصيبت و فاجعه با چشم گريان وزانوي غم در بغل گرفتن و سياه پوش كردن شهرها، براي دفن و كفن و ساخت و ساز بر نعش مردگان هزينه نكنيم؟ مديران كشور بايد بدانند كه جان انسانها شريف و با ارزش است و براي حفظ آن بايد كوشيد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |