|
وضعيت پست مدرن با روايت ليوتار
|
|
|
حسينعلي نوذري ليوتار مانند بسياري از روشنفكران فرانسه گرايش هاي نظري مختلفي را پشت سر نهاد. از پديدارشناسي و اگزيستانسياليسم سارتري و مرلوپونتي گرفته تا ماركسيسم نو و درنهايت وارد حوزه اي شد كه از آن با عنوان گفتمان نظري پست مدرن ياد مي شود. بخش اساسي گفتمان نظري ليوتار، مبتني بر نفي فراروايت هاست. زمينه شكل گيري انديشه هاي او از ساختارگرايي آغاز مي شود و پس از آن به انديشه هاي پساساختارگرا و ديدگاه هاي ساختارشكنانه روي مي آورد. اما پيش از ورود به اين حوزه موضع گيري راديكال، بنيادگرايانه و انقلابي در ارتباط با مسائل و رخدادهاي عيني را درپيش مي گيرد. او هنگام پيوستن به جريان هاي سوسياليستي و ماركسيستي ارتدوكس، شكل تروتسكيستي آن را سرلوحه خود قرار مي دهد كه درنهايت پيوستن او به گروه «توحش» نشان دهنده دغدغه هاي عملي و سياسي او است. اما اين وضعيت چندان ادامه نمي يابد و پس از واقعه مه ۱۹۶۸ به دليل انتقادهايي كه به كمونيسم وارد مي كند، از اين گروه طرد مي شود. اين طرد شدن او نقطه عطفي در انديشه ليوتار به حساب مي آيد و او، اين نقطه تحول را در كتاب «وضعيت پست مدرن» در قالب مفهوم يا مقوله مشروعيت بخشي و اقتداريابي به گونه گزاره هاي فلسفي مطرح مي كند. ليوتار در كتاب «وضعيت پست مدرن» بسياري از مفاهيمي را كه اساس و اركان گفتمان كلاسيك و گفتمان مدرن بر آن بنا شده اند، به مبارزه مي خواند و چشم انداز وافق تازه اي را ارائه مي دهد. گرچه در برابر بسياري از مفاهيم و گرايش هايي كه در اين كتاب نقد مي شود، هيچ بديلي عرضه نمي گردد اما گشودن چشم ها بر افق هاي تازه، تلنگر بسيار محكمي است كه بسياري از افكار و اذهان را نسبت به مشروعيت باورهايي كه به آن خو كرده بودند، دچار ترديد مي كند. وضعيت جوامع امروزي بيانگر حالتي است كه هر نوع گفتمان مسلط و گفتمان كلان، ظرفيت اعتبار بخشي و اقتداربخشي خود را از دست داده است و انسان در اين وضعيت ديگر نمي تواند به هيچ يك از جريان هايي كه تاكنون به عنوان امر محتوم و قطعي به شمار مي آورند، دل ببندد. او اين معنا را تحت عنوان فراروايت ها يا روايت هاي كلان تبيين كرد. فراروايت ها يا روايت هاي كلان، نتيجه و حاصل فرآيندهايي است كه انسان به ويژه پس از دوران روشنفكري آنها را تجربه كرده و پشت سر نهاده است. در اين راستا ليوتار به دو روايت اساسي يا دو فراروايت اشاره مي كند و مي گويد درست است كه اين دو فراروايت در قرن هجدهم و نوزدهم شكلي مدون، آكادميك، تحليلگرانه و روشنگرانه به خود گرفتند اما اين گونه نيست كه اموري مختص و منحصر و محدود به اين دوران باشند. قدمت اين فراروايت ها و روايت هاي كلان به تاريخ بشر مي رسد. اين مسأله همان مسأله اي است كه بعدها ژاك دريدا، ژوليا كريستوا و ديگر شالوده شكننان از آن استفاده كردند. اين بحث ليوتار در حقيقت آبشخور اصلي و منشأ كارهاي بعدي پست مدرنيست ها به خصوص در توسلشان به روش شالوده شكني مي شود. ليوتار دو روايت كلان سياسي و علمي را مشرف بر تمام حركات و اعمال و كنش هاي زباني و غيرزباني مي دانست. براي درك معناي روايت كلان علمي و روايت كلان سياسي لازم است به مبدأيي كه او آنها را از آنجا اقتباس كرده است اشاره كنيم. اين منشأ، چيزي نيست جز مفهوم بازي هاي زباني اي كه ويتگنشتاين مطرح كرده بود. تفاوت اساسي فلسفه مدرن و فلسفه كلاسيك در جايگاهي است كه هر يك براي عنصر زبان قائل مي شوند. ويتگنشتاين معتقد است تمام كاربردهايي كه زبان دارد، منحصر و محدود به كاربردهاي مستقيم نيست، بلكه زبان اين توانايي را دارد كه قالب ها و اشكال خود را تغيير دهد. همين امر موجب مي شود ما از واژه ها و اصطلاحات و تعابيري كه در عرصه زبان به كار مي بنديم، انتظار معناي واحدي نداشته باشيم. ويتگنشتاين از اين فرآيند با عنوان بازي زباني ياد مي كند. ليوتار معتقد است زبان علم، زبان فلسفه و زبان روايت، چيزي جز بازي هاي زباني نيستند. علم چيزي نيست جز اشكال و فرم هاي مختلفي كه دانشمندان يافته هاي خود را در آن بيان مي كنند و هيچ منع اقتداربخشي كه دال بر معناي ثابت اين فرمول ها باشد، وجود ندارد و اين مسأله يك امري قراردادي است. پس معاني و مضامين و بارهايي كه بر واژه ها تحميل مي شود، اموري عارضي، انتقالي و اعتباري هستند. اين قراردادها ناشي از قواعدي است كه بين طرفين بازي منعقد مي شود. در بازي هاي زباني سخنگو به قابليت هاي واژگان آشنايي دارد و مي تواند معاني اين را كه در ذهن خود دارد بر آن واژه ها تحميل كند. عمده ترين اين بازي ها، بازي روايت هاي سياسي و روايت هاي علمي است. منشأ روايت هاي سياسي به انقلاب كبير فرانسه باز مي گردد. در اين روايت كلان، سه شعار اصلي آزادي، برابري و عدالت مطرح بود. اين سه شعار، در جاي خود به مثابه روايت هاي كلان به شمار مي روند و اين روايت هاي كلان خود در درون فراروايت ديگري به نام روايت سياسي قرار مي گيرند كه غايت آن رهايي و آزادي انسان هاست. نتيجه روايت كلان آزادي، برابري و عدالت چيزي جز فروپاشي يك نظام سياسي و برآمدن نظام هاي سياسي ديگر نيست. ريشه روايت كلان علم به برداشت ها و قرائت هاي همگي از دانش برمي گردد. اما نمي توان خاستگاه آن را به هگل محدود كرد. هرچند هگل وحدت تمامي دانش ها را مطرح نمود اما پيش از او، ديگران نيز به اين مسأله اشاره كردند. هگل تنها به آن شكل مدوني بخشيد و اظهار داشت علم در قالب عقل ابزاري و عقل معطوف به سعادت و عقل معطوف به رفاه از طريق يك مجراي اصلي مي تواند به آرمان هاي خود جامه عمل بپوشاند و آن مجرا چيزي جز مجراي علم تجربي و تكنولوژي نيست. براي اين كه اين معنا تحقق يابد، به بستري تسريع كننده و فعليت بخش نياز دارد تا بتواند اين مفاهيم نظري را به مفاهيمي عيني تبديل كند. آن بستر، انقلاب صنعتي است. انقلاب صنعتي است كه زمينه هاي رشد و شكوفايي معنايي را كه هگل و ديگران به آن نظر داشتند، تحقق مي بخشد. يعني امكان استفاده از آنچه جامد و غيرقابل انعطاف است به مايع و امري منعطف تحقق مي بخشد. بشر همواره دغدغه اين را داشته است كه بر گذر زمان فائق آيد. اما تنها راه موجود براي اين مسأله آن است كه حضور خود را در زمان ثبت كند. انسان از طريق هنر، تفكر و انديشه سعي مي كند به عرصه ناميرايي دست يابد تا حضور و جايگاه خود را نشان دهد. در اين بستر، تكنولوژي براي ماندگاري به انسان كمك مي كند. به تعبير ليوتار تكنولوژي به رغم تمام امكاناتي كه دراختيار بشر قرار مي دهد، در نهايت به وقايع مي انجامد، وقايعي چون آشويتس و داخائو. به اعتقاد او غايت تلاش براي استفاده از تكنولوژي براي رفاه و سعادت به ناكجاآباد ختم مي شود. ليوتار معتقد است دوران ايدئولوژي هايي كه خود را حاكم بر انسان ها مي دانند، به پايان رسيده است و از اين ايدئولوژي ها نمي توان انتظار حكمي را داشت كه به حقيقت بينجامد و يا انسان ها را به مقصدشان هدايت كند. بنابراين در وضعيت پسامدرن ما به بي اعتمادي به روايت هاي كلان، مي رسيم. به يمن دستاوردهاي تكنولوژيكي، جوامع پساصنعتي كه بستر پست مدرن به حساب مي آيند، وارد مرحله اي شدند كه ويژگي آن سيطره همه جانبه ايدئولوژي اطلاعات است. اين حركت، بسياري از روايت هاي كلان گذشته را به حاشيه رانده است. اين تكنولوژي اطلاعاتي از طريق رسانه ها به تغذيه سوژه هاي انساني مي پردازند. در اين شرايط اطلاعات، نقش تعيين كننده اي را در سرنوشت انسان ها و روابط و مناسبات ميان كشورها ايفا مي كنند. عصر آينده، عصري است كه جنگ براي گسترش قلمرو و تملك اراضي صورت نمي گيرد بلكه به خاطر كسب اطلاعات بيشتر جنگ ايجاد مي شود و طرفي برنده محسوب مي گردد كه اطلاعات بيشتري دراختيار داشته باشد. اين اطلاعات، جنبه سيال دارند و مانند واژه ها، معاني و حالات مختلفي به خود مي گيرند. ويژگي اطلاعات اين است كه براي ورود منتظر باز شدن دريچه اي نيستند، بلكه سرزده وارد مي شوند و خود را تحميل مي كنند. به خصوص به واسطه حضور پديده شالوده شكنانه اي به نام اينترنت، ديگر كسي ياراي مقابله با اين وضعيت سيال و تحديدكننده را ندارد. ليوتار از اين معنا، به عنوان روايت كلاني ياد مي كند كه بديلي براي آن وجود ندارد. اين درحالي است كه ليوتار تمام روايت هاي كلان را نفي مي كند. پس ماهيت سيال اطلاعات ايجاب مي كند همگان از آن بهره مند شوند. بنابراين كاري كه سوژه ها بايد انجام دهند، اين است كه بتوانند اشكال و قالب هاي متفاوتي را فراهم كنند تا به راحتي پذيراي اين اطلاعات باشند. ديدگاه ليوتار در ادبيات متأثر از معناي گلوسنتريزم (كلام محوري) و مفهوم تقابل هاي دوتايي يا دوگانه است. ادبيات اعم از شعر يا رمان، هدف و غايتي براي خود قائل است و از ابتدا سعي مي كند تا خواننده را در بستري براي رسيدن به آن غايت قرار دهد. پيشاپيش براي آن غايت از سوي نويسنده يا مؤلف مجموعه معاني و مفاهيمي متصور مي شود. اين امر به اين مسأله مي انجام كه خود به خود خواننده ادبيات، خود را در چارچوب معنايي كه نويسنده آن را ترسيم كرده، محصور و مقيد مي يابد. اما با توجه به سيال بودن مفاهيم و معاني و با توجه به اين كه ما اثر را در نگاه پسامدرن از صورت خود خارج مي كنيم و به صورت لايه لايه مي بينيم كه در هر لايه اي، معاني مختلفي وجود دارد و از آنجا كه وقتي اثر به متن تبديل شود، ديگر چيزي با نام خالق يا نويسنده معنايي ندارد، پس مخاطب لازم نيست در برخورد با يك اثر، تابع معاني واحدي باشد كه از سوي نويسنده در نظر گرفته شده است. وجه ديگر، تقابل دوگانه است كه بخش اعظم ادبيات بيان كننده نوعي سخن محوري، واژه محوري و نطق محوري است. اين واژه محوري در عين حال مؤيد حضور هميشگي و مسلط مؤلف در مركز است و حضور هر شخص ثالث ديگري را به حاشيه مي راند. از سوي ديگر لوگوس با فلس (نرينگي) در هم آميخته مي شود و از پيوند آنها مفهوم فلوگوسنتريزم يا نرواژ محوري ابداع شده است يعني كلام محوري اي كه نرينه سالار است. پس شعر مدرن و ادبيات مدرن حالت فلوگوسنتريزم را دارد. در اين «نوراژ محوري» زن، سياه، روح و ... جايي در مركز ندارند و حضور تنها و تنها از آن مرد، طبيعت، جسم و ... است و اين حضور هم حضوري مردسالارانه است و آنچه به حاشيه رانده مي شود، ديگر صدايي از آن شنيده نمي شود. تنها با شالوده شكني است كه مي توان نرواژ محوري را از بين برد. در اين ميان كاري كه بايد صورت بگيرد اين است كه مركز را متعدد كرد تا تمام كساني كه به خاطر حضور و سلطه نرواژ محوري به حاشيه رانده شده بودند، امكان عرض اندام را داشته باشند. پس او حضور و مركز را نفي نمي كند و تنها حضور غالب و مسلط و مركز واحد را نفي مي كند و آنها را به شكل پلوراليته مطرح مي كند. پس، اين پروژه را در ادبيات سياسي خود بر گرايشي با عنوان جنبش هاي اجتماعي جديد تحميل مي كند. اين جنبش ها متشكل از وقايع و روايت هاي خرد هستند و به طور بالقوه قابليت چالش با مركز واحد را دارند اما هيچ مرزي اينجا وجود ندارد. او با استناد به اين مفاهيم، گستره وسيعي براي ادبيات پست مدرن ايجاد مي كند.
|