پنجشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۲ - ۳۰ ذيقعده ۱۴۲۴
Thu, Jan 22, 2004
جوان
شماره ۲۷۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
تاريخ
جوان
چشم انداز
كتاب و كتابخواني
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
يك روزكار ساختماني براي كسب تجربه
ده كار مهم پيش از مرگ
اگر به شما مي گفتند هفته آينده قرار است عمرتان به پايان برسد و كارتان در اين دنيا تمام شود، فكر مي كنيد در اين يك هفته باقيمانده چه كارهايي انجام مي داديد؟ بدون شك جوابهاي بيشماري به اين سؤال وجود دارد، اما آنچه جوانان كشورهاي مختلف دنيا ـ با اعتقادات و گرايشهاي گوناگون فكري و مذهبي ـ گفته اند، چيزي است كه در ستون ده امروز قرار است راجع به آن صحبت كنيم. بد نيست هنگامي كه اين ده را مي خوانيد، به جوابي كه خود شما ممكن است به اين سؤال بدهيد هم فكر كنيد؛ هيچ تضميني وجود ندارد كه ما هم بيشتر از هفته آينده زنده باشيم...
۱۰) مهمترين اثري كه گرفتاريهاي زندگي روزمره بر زندگي افراد مي گذارد، اين است كه كمتر به آنها اجازه مي دهد وقت شان را در كنار خانواده، فرزندان و دوستانشان بگذرانند. طبيعي است يكي از ده موردي كه همه دوست دارند در اين موقعيت انجام دهند، اين است كه وقت بيشتري را با عزيزانشان بگذرانند.
۹) مسافرت و ديدن جاهايي كه يك عمر آرزوي ديدنشان را داشته ايد هم مي تواند يكي از كارهايي باشد كه مي توان بدون در نظر گرفتن هزينه هاي آن و آنچه در آينده ممكن است اتفاق بيفتد، از آن لذت برد.
۸) آيا تا به حال اتفاق افتاده به خاطر بعضي ملاحظات اجتماعي و شخصي خشم تان را نسبت به كسي ابراز نكنيد، آنچه واقعاً در درونتان احساس مي كنيد را پنهان كنيد و بعد خودتان از اين كار ناراحت شويد؟ اگر چيزي به پايان عمرتان باقي نمانده باشد، شايد خيلي از اين ملاحظات بي مورد باشند. در اين شرايط مي توانيد حرف دل تان را همانطور كه هست، به ديگران بزنيد.
۷) عده ديگري گفته اند در اين موقعيت سعي خواهند كرد خودخواهي هايشان را كنار بگذارند و بدون دريغ به ديگران كمك كنند.
۶) شما كسي را سراغ داريد كه در سرش رؤيايي را نپروراند؟ يكي از كارهايي كه خيلي ها در اين شرايط ممكن است انجام دهند، اين است كه در حد امكان مطابق رؤياهايشان زندگي كنند... فكر كنيد اگر به لحاظ فكري و رواني آنقدر آمادگي داشتيم كه هميشه اين كار را بكنيم، دنيا چقدر زيباتر مي شد؟
۵) اما در اين ميان عده زيادي هم گفته اند كه دلشان مي خواهد هر طور شده، پولدار شوند و هرچه دارند را در مدت يك هفته خرج كنند، به افراد نيازمند كمك كنند، بخشي از آن را در راه ولخرجي هايشان مصرف كنند و بخشي را نيز براي بازماندگانشان باقي بگذارند.
۴) فكر مي كنيد در حال حاضر مي توانيد از تمام قدرتي كه در اختيارتان قرار دارد، استفاده كنيد؟ به احتمال زياد، جواب شما منفي است. يكي از چيزهايي كه همه دوست دارند انجام دهند، اين است كه از قدرت شان نهايت استفاده را ببرند.
۳) خيلي ها دوست دارند توانايي هايشان را به ديگران ثابت كنند و براي كساني كه در طول عمرشان نتوانسته اند اين كار را انجام دهند، يكي از كارهايي است كه دوست دارند قبل از رفتن از اين دنيا انجام دهند.
۲) بعضي از چيزهايي كه در زندگي افراد وجود دارد، در بسياري موارد به دليل ملاحظات شخصي ابراز نمي شوند. گفتن اين موارد مي تواند آرامش خاصي به همراه داشته باشد و به همين دليل است كه انجام چنين كاري در مقام دوم قرار گرفته است.
۱) بدون شك انجام دادن بسياري از كارها در زندگي به خاطر خطرات جاني كه در پي خواهند داشت، فراموش مي شوند. انجام دادن اين كارها زماني كه بدانيد مدت زمان چنداني از عمر شما باقي نمانده، ديگر نگراني نخواهد داشت و مي تواند به حد نهايت لذت بخش باشد...
يك روزكار ساختماني براي كسب تجربه
مي بينم كه نابود شدي!
152244.jpg
مسعود صدادوست
براي هر كسي در هر موقعيتي كسب تجربه جديد شايد هيجان زيادي داشته باشد. مدتهاي زيادي بود كه به دنبال كاركردن در يك كارگاه ساختماني بودم. تا اينكه مدتي پيش به لطف يكي از دوستانم موفق به انجام اين كار شدم. آنچه را كه مي خوانيم تمام خاطراتي است كه از آن روز در ذهن من مانده است.
روبرويم يك اسكلت فلزي بلند قرار دارد، قرار است تيرچه هاي بتوني اين اسكلت را آماده كنيم. لباس عوض مي كنم و لباس كارگري را مي پوشم.
نگاهها در يك آن عوض مي شود، نگاهها تحقير آميزند. «اول از همه تيرچه هاي آماده ديروز را جابه جا كنيد». اين را سركارگر مي گويد. انرژي زيادي دارم، فكر مي كنم بلند كردن اين تيرچه ها كار راحتي است، اما من، رحيم و ميلاد ۳ نفري به زور آنها را جابه جا مي كنيم. حدوداً بايد ۴۰ تيرچه را جابه جا كنيم و روي هم بچينيم.
رحيم بچه اردبيل است، ۱۹ سال بيشتر ندارد، اما دستانش سنش را بالاتر از اين حرفها نشان مي دهد. لهجه غليظي هم دارد: «بايد به آقام كمك كنم، الآن خرج زندگي بالاست.»
رفته رفته تعداد تيرچه ها كه بالا مي رود چيدن آنها هم سخت تر مي شود، قرار دادن يك تيرچه ۱۰۰ كيلويي در يك ارتفاع ۱‎/۵ متري كار سختي است.
ميلاد كارش را با مهارت بيشتري انجام مي دهد، ۲۳ سال سن دارد، بچه همين تهران است و دانشجوي معماري دانشگاه آزاد!
«بعضي وقتها مي آيم سر اين كار، هم كار ياد مي گيرم هم پول در مي آورم. اما اين ها را با ور نمي كنم. نمي دانم چرا احساس مي كنم دارد چيزي را پنهان مي كند. اينها را مي گويد و سيگاري روشن مي كند، پشت بند او رحيم هم سيگاري آتش مي زند.
ساعت را نگاه مي كنم، زمان هم به كندي مي گذرد. بعد از اين همه كار تازه يك ساعت گذشته و كلي كار هم مانده است.
يكي از همسايه ها چند كاسه آش داده به پسر كوچكش تا برايمان بياورد، پسر مي گويد: «مامانم گفت اينها را بدم به كارگر روبرويي ها.»
انگار دنيا روي سرم خراب شد. موجي از تحقير را احساس مي كنم. ميلاد مي گويد: «مي بينم كه نابود شدي.» لبخند تلخي مي زنم. مي آيد كنار مي ايستد و مي گويد: «بايد به اين حرفها عادت كني.»
«بچه ها بياييد آش بخوريد.» اين را رحيم با همان لهجه شيرينش مي گويد. چند قاشقي آش مي خورم، اما ول مي كنم و تاخوردن بقيه بچه ها تمام شود، بيرون براي خودم قدم مي زنم.
بعد از چند دقيقه بچه ها بيرون مي آيند: «تو برو ماسه پر كن بيا.» اين را ميلاد مي گويد، در عرض نيم ساعت حدود ۴۰ فرقون ماسه را پر و خالي مي كنم.
«اگه كارت تموم شده با رحيم سيمان ها را بياوريد». باز هم ميلاد رياست مي كند و من ترجيح مي دهم بيشتر با رحيم گپ بزنم.
«يك برادرم دارم با ۳ تاخواهر.» مي گويد چند وقت ديگر عروسي خواهر سوميش است: «مي خوام كار كنم از اون لباسهايي كه تو ميدون ونك ديدم براي عروسي خواهرم بخرم.» غربت در چشمانش موج مي زند: «دلم بيشتر از همه براي مادرم تنگ شده.» گرم صحبت هستيم كه حدوداً ۲۰ تا كيسه ۵۰ كيلويي سيمان را جابه جا مي كنيم. در همين فاصله ميلاد آرماتورها را جوش داده و براي همه مان چاي ريخته است: «بچه ها بياييد چايي بخوريد، خستگي تان در مي رود» مي نشينم و با ميلاد و رحيم ۳ نفري در حين چاي خوردن حرف هم مي زنيم.
وقت استراحت تمام مي شود و بايد بتون درست كنيم. بايد ذره ذره سيمان و ماسه را داخل يك بشكه بريزيم، آب را هم به آنها اضافه كنم و بعد با بيل به جانشان بيفتم. «اينطوري نميشه، بايد از ته هم بزني.» ميلاد مثل يك خبره همه موارد را موبه مو توضيح مي دهد. من بتون آماده مي كنم و ميلاد و رحيم آن را داخل قالب ها مي ريزند. «بتون درست كردن كار سختي است، يك لحظه معطل كردن باعث سفت شدن سيمان مي شود.» رحيم با اين حرفش حساسيت كار را برايم روشن مي كند.
تقريباً ۳۰ تا تيرچه آماده كرده ايم كه وقت نهار مي شود. نهار را ميهمان ميلاد هستيم: «غذا را خودم پختم.» اينقدر گرسنه ام كه مي خواهم با حرص و ولع بخورم ولي چند قاشقي مي خورم و كنار مي كشم، اما ميلاد و رحيم با اشتها مشغول خوردن هستند.
ترجيح مي دهم گوشه اي بنشينم و اطراف را نگاه كنم، طرز نگاه ها آزارم مي دهد، ترجيح مي دهم به جمع بچه ها بازگردم. ترجيح مي دهم كار زودتر آغاز شود تا هرچه سريعتر از زير اين نگاه هاي سنگين خلاص شوم: «يكي، دو ساعت ديگر هم كار كنيد، بعدش كار را تعطيل مي كنيم.» اين حرف ميلاد براي من كلي روحيه است، اما اين لحظات آخر، براي من كه حتي يك اپسيلون انرژي هم ندارم تبديل به كابوس شده است، اگر مزه شيرين پولي كه از اين راه به دست مي آورم نبود همين حالا كار را رها مي كردم. اما يواش يواش اين ۲ ساعت هم مي گذرد. «بيا مرتضي اين ۴ هزار تا هم مال تو.» ۴ هزار تومان ماحصل ۸ ساعت كار سنگين و فشرده، پايان يك روز لعنتي و كسب يك تجربه جديد. مطمئن هستم فردا به سراغ اين كار نمي روم. آن را به عنوان يك تجربه در دفتر خاطراتم مي نويسم. اما تازه مي فهمم كه چه رنجي دارد كار كردن، به اين شكل...
راستي چند روز بعد تازه فهميدم كه ميلاد دانشجوي معماري نيست. او اصلاً دانشجو نيست. اما هميشه دوست داشته درس بخواند، اما هميشه آنچه مي خواهي نمي شود.
اسم تو هر اسمي كه هست
فريبرزFariborz
* فريبرز يعني دارنده قامت باشكوه.
اگر به دنبال فريبرز مي گرديد، به شما اطمينان مي دهيم او را در جاهاي شلوغ و پر سر و صدا پيدا نخواهيد كرد. از آنجا كه ثبات و آرامش ذهني براي فريبرز دو آرزوي تقريباً دست نيافتني به حساب مي آيند، براي جبران آن دوست دارد اغلب اوقات به يك محل آرام و ساكت پناه ببرد. بخصوص وقتي كه از لحاظ فكري دچار آشفتگي مي شود، تنها چيزي كه مي تواند در بهبود شرايط به او كمك كند، رفتن به دامن طبيعت است. او به ورزشهاي صحرايي علاقه خاصي دارد و از اين طريق سعي مي كند انرژي عصبي دروني اش را مصرف كند.
شايد يكي از مهم ترين دلايل آشفتگي هاي ذهني فريبرز، آرمانها و ايده آلهاي بلند او باشد. او بسيار حساس است و به مسائل عميق زندگي اهميت مي دهد. در عين حال شديداً به مطالعه، تحقيق و تفكر علاقه مند است و به همين جهت ايده آلها و اصول او بسيار آرماني هستند. او شخصاً هرگز از اين اصول و آرمانها تخطي نمي كند و از ديگران نيز انتظار دارد مطابق با همين اصول رفتار كنند كه البته اين انتظار به ندرت برآورده مي شود. در نتيجه فريبرز وقتي با تفاوتهاي دنياي واقعي روبرو مي شود، نا اميد شده و گوشه گير مي شود تا در دنياي آرمانهايش تنها باشد. ديگران نيز در اين وضعيت سعي مي كنند از او فاصله بگيرند و بدين ترتيب فاصله بين او و اطرافيانش به تدريج زياد مي شود كه براي فريبرز تجربه ناخوشايندي خواهد بود.
براي فريبرز تحمل محدوديت بسيار سخت و دشوار است. براي او مفهوم زندگي با آزادي برابر است و به هيچ كس اجازه نمي دهد به هيچ طريقي آزاديهايش را محدود كند. فريبرز دوست دارد آزاد باشد تا همه چيز را تجربه كند، ولي چنانچه موضوعي برايش جذابيت خاصي داشته باشد و كنجكاوي اش نسبت به آن تحريك شود، در آن مورد از انجام هيچ كاري كوتاهي نمي كند. براي او مهم نيست اين موضوع چقدر تازه و ناشناخته باشد، اما مشكل اصلي اين است كه كارهاي يكنواخت و كسل كننده مي توانند كنجكاوي و علاقه فريبرز را تحت تأثير قرار دهند و او را نسبت به ادامه كار دلسرد كنند. به همين دليل فريبرز كارهاي زيادي را نيمه تمام رها مي كند تا كنجكاوي اش را در زمينه هاي تازه ارضا كند، چون وقتي فكري به ذهن فريبرز برسد، به سختي مي تواند آن را كنار بگذارد و به چيز ديگري فكر كند. ناتواني در كنترل افكار يكي از نقطه ضعفهاي فريبرز است كه باعث مي شود خلق و خوي او به طور ناگهاني تغيير كند، بدون اين كه هيچ دليل بيروني خاصي براي اين تغيير وجود داشته باشد. همه چيز به ذهن هميشه مشغول فريبرز و افكارش مربوط مي شود.
و اما نكته آخر: اگر شما شاهد اتفاقات و حوادث ناخوشايندي بوده ايد كه متناوباً در زندگي فريبرز مي افتند، حتماً به دليل آنها هم زياد فكر كرده ايد، اما واقعيت اين است كه تنها و تنها يك دليل براي همه آنها وجود دارد و آن هم تصميم گيريهاي آني فريبرز است. او به سرعت تصميم مي گيرد و به ندرت به انگيزه هاي آني اش فكر مي كند. عجيب نيست كه اين تصميمهاي بدون تفكر اتفاقات ناخوشايندي در پيش داشته باشند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |