جمعه ۳ بهمن ۱۳۸۲ - ۱ ذيحجه ۱۴۲۴
Fri, Jan 23, 2004
گزارش روز
شماره ۲۷۰۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
سينما تئاتر
نو بانگ
اوقات شرعي
آرشيو
جمعه انتظار
اينجا تهران ، سنه هزاروسيصد وهشتادودو
جمعه انتظار
پناه آوارگان
توهمين نزديكي هايي، اگر بخوانيمت!
نه آن دوردستها، اگر بخواهيمت!
تو استغاثه پيران را از زير آوارها نيز مي شنوي،
تو مي تواني اضطراب را از دل هاي لرزان يتيمكان ببري،
تو فريادرس زنان كودك از دست داده اي!
در زير وبم روزگار، اشك تو بر مظلوميت مظلومان جاري است.
ترحم تو بر كشتگاني كه تو را امام خود مي دانستند، بيشتر است،
قلبت براي آنها كه زير آوارمانده اند مي تپد،
دلت براي كودكان معصومي كه در ظاهر و باطن زخم خورده اند مي شكنند؛
چرا كه تو براي همه عالميان، رحمتي!
به تپش قلب بازماندگاني كه دوستي تو قلب آنها را فراگرفته، قلب تو مي تپد!
آنها كه با دوستي تو زيستند چه سعادتمند رفتند حتي اگر زير خاك، ساعت ها با مرگ، دست و پنجه نرم كردند!
محبت تو شمعي روشن و فروزان براي آنها است درتاريكي آوارها و چراغي فراراه همه، در تاريكي هاي گور تا نفخه صور!
و دست هاي مهربانت، سايباني بر سر هر سرمازده بي خانمان!
و سايه بلندت سايه سار هر داغدار آواره زيرآوار مانده!
با درخشش ظهورت، غم ها به شادي بدل شود و دلها به سرور منقلب شود.
پس: بشتاب! بشتاب! بشتاب!
اينجا تهران ، سنه هزاروسيصد وهشتادودو
هنوز آدرس را اشتباه مي گيرند
152364.jpg
شيرين سعيدي
باران بي مقدمه و ناگهاني همه مردم را غافلگير كرد. خيلي به زير سقف ها يا داخل مغازه ها پناه بردند تا باران بند بيايد و يا حداقل كمتر بشود.
آب تا وسط خيابان رسيده بود حتي نمي شد براي تاكسي ايستاد. خيلي پايين تر از سر چهار راه ايستادم:
| مستقيم.
و با كمال تعجب ماشين نيمه خالي ايستاد. سوار شدم. راننده بي آنكه مرا نگاه كند خطاب به زن جوان بچه به بغل گفت:
ـ خواهر من به خاطر هر چيزي كه بچه رو دكتر نمي برن. همين دود و آلودگي بيشتر بچه رو مريض مي كنه. اگر از مادرت هم مي پرسيدي، بهت مي گفت كه اين بچه چيزيش نيست.
هيچ مرضي بدتر از چشم زخم نيست. چشم آدم بخيل. بچه اي كه چهل روزش نشده رو نمي يارن بيرون. معلومه كه مريض مي شه.
آقاي مسني كه كنار دست من نشسته بود عصايش را جابه جا مي كرد و بي مقدمه گفت:
ـ حرف شما صحيح. ولي از يه مادر توقع نداشته باش ببينه بچه اش گريه مي كنه و ساكت باشه.
ـ بله. حق با شماس . من هم به خاطر همين بردمش دكتر.
ـ خواهر من، دست آخر دكتر چي گفت؛ مگه بهتون نگفته بچه فقط خيلي نفخ مي كنه. دليل ديگه هم نداره. حالا هم شكر خدا بچه ات كه سالمه. نذركن يه پولي. چه مي دونم دويست تومن ، يا هر چقدر كه مي توني نذر كن بده به مستحق يا سيد اولاد پيغمبر براش دعا كند. ان شاءالله كه هميشه سالم و سلامت باشه.
ـ حالا مستحق از كجا پيدا كنم.
ـ مستحق كه زياده، ولي من يه پيرمرد سيدي مي شناسم. پيرمرد، صد و بيست و پنج سالشه از دو پا هم فلجه. پول مي گيره و برات دعامي كنه.
قبلاً هم خادم يك امامزاده بوده. بهش ميگن سيدرضي.
ـ حالا كجا هست؟
ـ كميل . خيابان سينا. نزديك خونه خواهرمه. اين پير مرد دو بار در روز مياد آنجا، مي خواهيد من براتون مي برم. اسم بچه تون چيه. بگم به اسمش دعا كنه.
زن اسم بچه را گفت و اسكناس تاخورده سبزي به طرف مرد دراز كرد. پسر بچه محصل و بقيه هم هركدام مبلغي به طرف راننده دراز كردند.
ـ خدا عمرتون بده.
ـ پرسيدم:
\ آدرسش كجاس. مي شه آدرسشو بديد.
ـ كميل، سينا، ...
به خاطر يك دروغ كوچك
بيشتر از ده دفعه خيابان و فرعي هايش را پياده رفتم و برگشتم. ولي انگار اين نشاني اصلاً در اين خيابان وجودنداشت.اين شماره و كوچه روي كره خاكي نبود كه نبود.براي چندمين بار ازجلوي مغازه ها يكي يكي گذشتم. پيرمردي با ريش سفيد بلند و يك كلاه بيضي شكل كرم رنگ كه قلابدوزي هاي رويش توري شده و عباي شتري رنگ و تبر زين و گيوه مي گذرد. زيرعبايش يك بقچه بود.نفهميدم به چه كار مي آيد. فقط ديدم پيرمرد موقع نشستن بقچه را زيرش گذاشت و رويش نشست. عبايش را هم تا كرد و روي زانوهايش گذاشت. خنديد:
ـ توچرا خسته شدي؟ تو كه اول راهي. اصلاً اينجا چه كارمي كني. دخترجان چرا اينجايي؟
| به خاطر يه دروغ كوچك يا شايد هم حواس پرتي يه نفر ديگه اينجام. يه كم سرگردون شدم. فقط همين.
ـ آدما خيلي وقتا از روي عمد دروغ نمي گن. از روي عادته. مثل نيش عقرب.
| آخه دليلي هم نداشت كه آدرس اشتباه بده.
ـ تو دليلي نداشتي ولي مطمئن باش اون بنده خدا دليل داشته.
| شما هم اينجا زندگي مي كنيد. يعني توي اين محل؟
ـ نه. ولي بيشتر وقتم رو اينجا مي گذرونم. همه بهم مي گن. درويش علي.
| شما چرا اينجاييد؟
ـ چون اينجارو دوست دارم. يك زماني هم اينجا زندگي مي كردم. حسن و حسين منم اينجا توي همين خيابون بازي مي كردن.
| حالا كجان؟
ـ شهيد شدن. هردوتاشون. يكي شون تو بمبارونا. يكي شون تو جبهه.
واگن مترو
واگن مترو از هميشه خلوت تر است. همه نشسته اند؛ غير از سه يا چهار نفري كه جلوي در خروجي ايستاده اند و منتظر پياده شدن. بعد از ورود به ايستگاه درها باز مي شوند. دختر بچه اي با يك دست كيفش را نگه داشته بود و بادست ديگر پسربچه اي را مي كشيد. پسرك با ترس ميله كنار در را چسبيد. قطار راه افتاد و دختر در كيفش را باز كرد و دسته پاكت فال را به دست پسرك داد.زيپ كتش را هم باز كرد و يك بسته آدامس بيرون آورد و شروع كرد:
ـ خانم آدامس، فال نمي خواين... تو برو اون طرف فالتو بفروش قرار نيست كه من كار تو را انجام بدم. پسرك تلوتلو خوران به سمت ديگر رفت.
ـ بيا اينجا يه فال بده. چنده؟
ـ صد تومن...
ـ بيا پولشو بگير، خودم بردارم...
قيافه اش به بچه محصل مي خورد. بي توجه به غرولند زن كنار دستي اش فال را خريد و باز كرد.
دختر كنار دستي من مي گويد: اونا مجبورن براي نون شبشون فال و آدامس بفروشن. من جايي رو سراغ دارم كه فقط دلم مي خواد شما برويد و آنجا را ببينيد. اونا ديگه براي نون شب خودشون فال نمي فروشن... اصلاً بايد ديد. چون فقط ديدنيه.
\ شما خودتون اونجا رو ديديد؟
ـ بله. نزديك خونه يكي از اقوام ماست.
آدرس را از دختر جوان گرفتم. باورم نمي شد در محله هايي كه بالاي شهر به حساب مي آيد، جايي هم اين طوري پيدا شود.
نشاني پيچ در پيچ و سردرگمي بود. ولي بالاخره پيدايش كردم. زير زميني با حدود بيست و پنج ـ شش پله در ساختماني خيلي شيك و مرتب كه هنوز بعضي از طبقاتش خالي بود.
مكان سالن بزرگي بود كه بخشي از آن به عنوان آرايشگاه و بخش ديگرش سالن زيبايي و تناسب اندام بود. البته اتاقهايي هم انتهاي سالن بود كه بعداً فهميدم به چه كاري مي آيد. براي ورود حتماً بايد از اتاق وارد مي شدي. اتاقي كه دورديف صندلي روبروي هم داشت.
روي يكي از صندلي ها نزديك در نشستم و منتظر شدم ببينم بالاخره اينجا كجاست؟!
ـ به قيافه ات نمياد شوهرت سرت هوو آورده باشه...
هر چي نگاه كردم كسي را نديدم. مطمئن شدم كه طرف صحبت زن ـ كه همه خانم. ش صدايش مي كردند ـ من هستم.
\ نه. من براي ...
ـ خب پس براي بخت گشايي اومدي. بايد اين طرف بشيني روي اين صندلي ها.
تازه فهميدم براي چه صندلي هاي يك طرف از طرف ديگر شلوغ تر است.
ـ ببينم معرف داشتي؟
\ نه
ـ آهاپس به هواي آرايشگاه اومدي. ببين قيمتهاي آرايشگاه مقطوعه و اگر مشتري باشي سي درصد هم تخفيف داره.
بعد يكي از آگهي هاي روي ميز را دستم داد. قيمتهاي نجومي و عجيب وغريب به اضافه كف بيني و فال قهوه با وقت قبلي!
ـ خب اسم و شماره تلفن خودت رو بده. سن واقعي ات چندساله همه رو توي فرم پركن.
فرم هم ورق A4 نيم شده اي بود كه درآن تمام مشخصات ظاهري و حتي شغل و درصورت بيكاربودن شغل پدرومادر را هم خواسته بودند!
ـ براي شما وقت مي زنم هفته آينده يك قطعه عكس ترجيحاً رنگي هم با خودتون بياريد.
\ عكس براي چي؟
* براي روي فرمتون، خيلي وقتها اينجا خانوما به ما مراجعه مي كنن و براي كس و كارشون سراغ دختر خوب مي گيرن. شايد اين جوري بختت هم وابشه، حالا بيا رو وزنه ببينم.
\ وزنه؟ وزنه براي چي؟
* ببينم چقدر اضافه وزن داري. خوبه دو سه كيلو بيشترنيست. فكركنم با يه بسته قرص مشكلت حل بشه. اون طوري نيگا نكن. به خاطر همين دوسه كيلو ممكنه يه مورد خوب رو ازدست بدي. الآن قلمي ها روبورسن! سه جلسه بايد بيايي.
\ سه جلسه براي چي؟
* يك جلسه مياي براي بخت گشايي، ساعت ۹صبح اينجايي. كارت تا ظهر هم تموم نمي شه . جاي ديگه قرارنذار. دوجلسه بعد هم براي ماساژ و جمعاً بايد دويست و چهل وپنج تومن تا جلسه سوم بدي. هردفعه يه مقدارش رو هم بياري. پنجاه تومن هم يه بسته قرص لاغري برات درمياد.هفته ديگه ۹صبح اينجاباش.
بي توجه به اينكه شايد سؤال ديگه اي هم داشته باشم، سراغ نفربعدي رفت. زن مسني همراه دخترجواني روي صندلي هاي اين طرف ـ بخت گشايي ـ نشسته بود.
ـ كارش حرف نداره، زهرا سريكسال نشد شوهركرد.
* مامان من از اون سردنيا اومدم چندروز تو و بابارو ببينم. بعد تو من رو ورداشتي آوردي اينجا كه بختم واشه و شوهركنم.
\ بالاخره كه چي نمي خواي شوهركني؟
* مي خوام ولي اگه اينا اين قدر كارشون درست بود، چرا خودشون محل كارشون رو اجاره كردن. يه كاري مي كردن كه صاحب ملك بشن. اصلاً اين راهش نيست.
\ حالا تو صبركن. بريم ببينيم چي مي شه.
درعرض نيم ساعت يا چهل و پنج دقيقه اي كه آنجا بودم، چيزهاي عجيب و غريبي ديدم كه فكركردم اينجا همان تهران خودمان در سنه يك هزار و سيصدوهشتاد و دو هست يا نه؟!
يكي از آخرين نفرات زن جواني بود كه همراه مادر و بچه كوچكش داخل شدند.
* صبركن دختر. نفسم بالا نمياد. بذار يه دقيقه بشينم. من نمي دونم اينجا چه خبره. تو منو آوردي موهامو كوتاه كنم، خودت فال بگيري يا... خدا عاقبت ما رو به خيركنه. يك دفعه بچه هم مي انداختند خيالمان راحت مي شد(!)
* مامان صداتو بلند نكن، مي شنون. زشته.
* زشت اونه كه با ليسانس و هزار دك و پز هنوز هم مثل «خانم جان» من فكرمي كنه. پس اون درسي كه خوندي به چه درد مي خوره. فرق تو با من بي سواد چيه.
پيرزن يك ريز حرف مي زد و دختر سعي مي كرد صداي مادرش بلندنشود. اما جالب بود كه سعي نمي كرد از پله ها بالا برود حداقل آن روز ازخير فال گرفتن و... بگذرد و روز بعد مراجعه كند. و اين داستان تا كجا ادامه داشت خدا مي داند. تا آخر روز چندنفر مثل اين آدمها به آنجا مراجعه مي كردند، نمي دانم. اما «طريقه»، «راه» و «نوع» تبليغ اين جماعت براي «كاسبي» ديدني بود.
خرافه تامرز حماقت
بيرون امامزاده كوچه كج و معوج تر از آن است كه بخواهي حتي پنج قدم بعد را پيش بيني كني. پيرمرد خميده اي كنارديوارنيمه ريخته روبه روي امامزاده نشسته است و با عينك ذره بيني ضخيمي كتاب مي خواند. سردسته چپق بندزده اش از خورجين كناردستش بيرون زده. بوي تند تنباكو ازچندقدمي پيرمرد به مشامت مي رسد. دلم مي خواهد بدانم اين مرد با اين سرما و زمين سرد اينجا چه مي كند. از قيافه اش هم پيدابود اهل حرف زدن نيست.
گفت وگوي زن و مردي گوش هاي مرا تيزمي كند. زن مي گويد:
ـ به خدا فكركنم خودشه.
ـ همون پيرمرده كه مژده مي گفت؟
ـ آره بيابريم پيشش. مي خوام ببينم اونقدر كه به مژده راست گفته به ما هم راست مي گه.
ـ اصلاً دروغ بگه يا راست چه فرقي مي كنه؟ اون از اولش هم خودش مي دونست كه بايد از شوهرش جدابشه. چون ديگه اون زندگي به دردش نمي خوره.
ـ آره ولي حرفايي كه بهش زده، مطمئنش كرد.
ـ از چي مطمئنش كرد. از اينكه شوهرش مردخوبي نيست و بايد طلاق بگيره. مگه اين همه مشاوره توي اين شهر به اين بزرگي كجان كه بايد به حرف اين جور آدما گوش بده.
بيشتر از اين وقت نداشتم كه بايستم و به حرفهاي زن و مرد جوان گوش بدهم يا از آنها سؤال كنم ازكجا آمده اند و يا اصلاً چرا درمورد پيرمرد صحبت مي كنند. ولي ازخودم پرسيدم در آغاز قرن بيست و يكم هنوز چندنفر مثل «مژده» پيدامي شوند و چند نفر مثل اين مردجوان؟!
زمان مادربزرگها ـ شايد هم با كمي اختلاف و چندسال كم و زياد ـ زماني كه هنوز طب امروزي اين همه فراگير نبود، هنوز بسياري ازمردم به همان روشهاي قديمي و گاهي آميخته با خرافات روي مي آوردند. گرچه بسياري از اين روشها در قرن حاضر منسوخ و ازيادرفته ولي با آمدن بيماريها و مشكلات جديد روزافزون زندگي بازهم بعضي از افراد به همان راهها متوسل مي شوند. راههايي كه بيشتر وسيله اي است براي سوءاستفاده از عواطف و اعتقادات مردم و سركيسه كردن آنها.
دوستي مي گفت: سادات به عنوان فرزندان و اولاد پيغمبر درنزد ما ايراني ها بسيار عزيز و محترم بوده و هستند. زماني كه من خيلي جوان بودم مجبورشدم به دليل بيماري سياتيك مدتي را درخانه بستري شوم. استراحت مطلق. مادربزرگي داشتم كه زن باصفا و مهرباني بود و من برايش خيلي عزيز بودم. از اينكه مجبور بودم درخانه استراحت كنم خيلي ناراحت بود. به هر دري مي زد تا بلكه من بهتر شوم يا حداقل كمتر درد بكشم. همسايه اي داشتيم سيدبود و سيده خانم صدايش مي كردند.
يك روز همين طور كه از پنجره توي حياط را نگاه مي كردم، ديدم پشت درختها ته حياط دونفر در رفت وآمدند مادربزرگم را شناختم ولي نفهميدم نفردوم چه كسي بود.
چند دقيقه بعد ديدم مادر بزرگم با يك ليوان توي اتاق آمد و گفت: بيا پسرجان شربت آوردم. شربتي با رنگ عجيب و يك لكه كف غليظ و پرملاط با حبابهاي به هم پيوسته. ليوان را كه توي نور گرفتم دلم از ذرات معلق داخل شربت آشوب شد.
شربت و ليوان و سيني را يكراست پرت كردم وسط باغچه و شروع به داد و بيداد كردم. گويا مادربزرگم به دليل نگراني اش براي من و نااميدشدن ازداروو درمان امروزي به فكر چاره افتاده بود و از سيده خانم خواسته بود مقداري از آب دهانش را درون شربت بيندازد و... و به همين خاطر است كه خرافات گاه انسان را تا مرز حماقت و ديوانگي پيش مي برد.
حرف آخر
درطول تهيه اين گزارش ازمردم، خواننده ها و حتي همكارها، نظرات و خاطرات جالبي شنيدم. اما همه درباره يك موضوع هم نظر و هم رأي بودند كه درباره كمك، نوع دوستي، احساس ارتباط و همبستگي، هميشه ايراني حرف را مي زند. خواسته ها و حس هركسي دراين دنيا گم نمي شود و نمونه جالبي را با سند و مدرك ارائه كردند:
درنزديكي تهران زيارتگاهي هست بسيار عزيز و با شأن و شوكت كه همه روزه بسياري از مسلمانان به ديدنش مي رويم حتي نذرمي كنيم و جواب هم مي گيريم. اين زيارتگاه بين ما خيلي عزيز است. اما مدارك وسندهايي وجوددارد كه ثابت مي كند اين زيارتگاه مربوط به زرتشتيان است و اين مكان براي آنها هم بسيارمقدس است. پس تقدس و اينكه جاذبه قلبي اين تقدس است كه ما را به آنجا مي كشاند كه گفته مي شود: «مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه!»
چندروز بعد ازهمه اين حرف و حديثها، قبل از اينكه چشممان به آفتاب روز روشن شود؛ زلزله سهمگيني شهر بم را تكان داد و پس لرزه هاي آن تمام كشور را.
ازتمام گوشه و كنار اين مملكت از فقيرترين يا غني ترين فرد با حسي غريب به كمك «مردم بم» شتافتند.
همه، از بچه فال فروشي كه به جز يك بيست و پنج توماني و چند فال بيشتر نداشته تا كارخانه داري كه از سهمهاي بورسش گذشت و آنها را به زلزله زده هاي بم داد. جلوي يكي از امامزاده هاي داخل شهر صندوق كمك به زلزله زدگان صف طويلي بود.
زن مسني كه همه اهل محل او را «سيدخانم» صدامي كردند، بي توجه به صف مردم جلو آمد با هن و هن و نفس تنگي، بريده بريده گفت:
ـ ننه من پاي وايستادن ندارم. بيا اين ده هزارتومن رو هم بگير، مي خوام برم.
ـ شما كه همين الآن يه هفت هزارتومن آوردي.
نه، اون مال ختم انعام بود مادر، صاحب خرج گفت رضايت داره براي زلزله زده ها پولش خرج بشه. ولي اين پول مال سفره س. سفره حضرت ابوالفضل. صاحب اين سفره هم رضايت داشته...
پيرزن ديگه صبرنكرد و لنگ لنگان و با عجله شروع به رفتن كرد.
از پيرزن پرسيدم:
\ مگه مي شه پول اين جور مراسم رو هم...
* بله مي شه به عنوان كمك داد. اين ثوابش هم بيشتره. اصل سفره و ختم انعام و اين جور چيزا براي اينه كه صاحب خرج درحقيقت بايد اطعام كند. يعني قديما اين طور بوده.
نيگا به حالا نكن كه سفره حضرت ابوالفضل مي ندازن بعد براي چشم و هم چشمي چندجور غذا و ميوه هاي گران قيمت وسط سفره مي ذارن. اصلش اطعام مردمه. هركسي كه از درخونه تو بياد شما بايد از اون سفره غذا بهش بدي وگرنه بركتش مي ره. هم از سفره، هم از خونت.
\ اگه يه روز بفهميد اين پولها به دست كسي كه بايد برسد، نرسيده چه مي كنيد؟
* محاله نرسه. ولي اگر هم نرسه اين ديگه پاگير كسي مي شه كه نبرده و نرسونده ولي مطمئن باش مي رسه. دلتو قرص كن. راه دور نمي ره...
حرف «سيدخانم» درچنين شرايطي خيلي مصداق داشت. در شرايطي كه حتي صف اهداي خون از صف نانوايي بلندتر بود و كسي به فكر اين نبود كه چه چيزي كجاست و به كجا مي رود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |