جمعه ۳ بهمن ۱۳۸۲ - ۱ ذيحجه ۱۴۲۴
Fri, Jan 23, 2004
گوناگون
شماره ۲۷۰۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
تصوير
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
گوناگون
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
سينما تئاتر
نو بانگ
اوقات شرعي
آرشيو
يادداشت
تست
سفر
اقبال
شگفتي هاي قرون وسطي
يادداشت
به آسمان نگاه كن
لي لاميركمالي
عجب زمستاني است! عين بهار. انگار بهار شده و خوب توي بهار گاه گاهي هم باران مي آيد ديگر! از برف چيزي نمي گويم. چون عمر برف آن قدر نبودكه حس زمستان بدهد. آفتاب هر روز مي درخشد. عين بهار! باور كنيد اصلا ً نمي خواهم سرم را از آسمان پايين بياورم و به زمين نگاه كنم. نه، آخر آسمان خوب است و زمين پر است از وحشت. وقتي به آسمان نگاه مي كنم، انگار خود خود زندگي جريان دارد. اما وقتي به زمين نگاه مي كنم اتفاقاً خود خود خود زندگي است. همان چيزي است كه ما هستيم. همان چيزي كه ما درست كرده ايم. اما نمي گويم كه روي اين زمين لعنت شده هيچ چيز پيدا نمي شود. گل هست، درخت، دريا و... گل كه توي آسمان پيدا نمي شود. اگر گل را از روي زمين بچيني، بايد به كي هديه اش بدهي؟ كسي از آسمان پيدا نمي شود كه گل را از دست تو بگيرد. بايد گل را به كسي از اهالي زمين هديه بدهي. وقتي گل را به كسي از اهالي همين زمين هديه مي دهي، به خصوص اگر «عشق » باعث هديه كردن اين گل باشد، حسي به تو دست مي دهد كه انگار توي آسمان كسي به كسي اين گل را هديه داده.
داشتم مي گفتم: «زمين پر از وحشت است.»
حالا چي كار كنيم؟ وحشت كنيم يا نه، خود را به بي تفاوتي بزنيم و وحشت را نديده بگيريم؟ اگر وحشت كنيم زندگي يادمان مي رودو اگر وحشت را نديده بگيريم، جايي گريبانمان را مي گيرد. شايد بهترين راه آن است كه وحشتهايمان را تقسيم بندي كنيم. از آنچه بايد فاصله بگيريم، بگيريم و وحشتي را كه بايد تجربه اش كنيم، تجربه كنيم. اما من يك راه ديگر هم بلدم و آن راه به آسمان نگاه كردن است. وقتي خواستيم وحشتي به وجود بياوريم براي ديگران و يا هرگاه وحشتي بر ما مستولي مي شود به آسمان نگاه مي كنيم. حتي اگر آسمان ابري باشد هم باز آسمان است و زيباست. به همه شما مي گويم كه به آسمان نگاه كنيد.
هركجا هستم، باشم، آسمان مال من است...
دوازده خوان هركول
152442.jpg
از اول تا خوان سوم
«هركول» يكي از اسطوره هاي بزرگ يوناني است كه نيمه خدا و نيمه انسان است.
«هركول» به نيكي و شجاعت درميان ديگر اسطوره هاي يوناني مشهور است. اوبسيار نيرومند نيز بوده است. دوازده خوان هركول يكي ديگر از تلاشهاي بزرگ هركول براي از ميان بردن سياهي و تيرگي است.
خوان اول:
شيري درشت اندام در «آرگوليد» در جنگلي بزرگ كه آن را جنگل «نمد» مي خواندند به سر مي برد كه گاه وبي گاه بر گله هاي چهارپايان آن حوالي مي تاخت وآنها را مي دريد و فرو مي بلعيد. «اورسيته» به «هركول» فرمان داد كه آن سرزمين را از لوث وجود آن غول هراس انگيز پاك كند.
هركول تركشي پر از تيروكماني به دست گرفت و در جست وجوي آن حيوان درنده برآمد و بزودي او را پيدا كرد و تيرهاي پياپي بر او افكند، ليكن شيرپوستي رويين داشت و تير در او كارگر نمي افتاد. هرتيري بر او مي خورد مي شكست و بر زمين مي افتاد. پس هركول گرزي گران برگرفت و به شير حمله برد و ضربتي كشنده بر سرش فرود آورد. ليكن از اين كار نتيجه اي نگرفت كه با دد درنده كه برمي جست و غريوهايي هراس انگيز برمي كشيد پنجه درپنجه افكند و تن به تن بجنگد. پيكاري دشوار درگرفت و پس از چند دقيقه شير نمد با چشماني از حدقه و زباني از دهان بيرون آمده بي جان برزمين افتاد. هركول با ناخن هاي خود پوست آن شير را كه پشمي حنايي رنگ داشت و هيچ تيري در آن كارگر نمي افتاد، بركند و آن را چون زرهي رويين برتن كرد.
خوان دوم:
«اورسيته» كه از نخستين زورآزمايي و هنرنمايي هركول خشنود نگشته بود و از داشتن برادري چنان نيرومند و پرتوان دربيم و هراس افتاده بود. اين بار به هركول فرمان داد كه از كاخ او بيرون رود و پيش از انجام دادن رشته اي از كارهاي خطرناك كه برعهده اش مي نهد بدانجا بازنگردد.
هركول نخست مي بايست اژدهايي را كه در سرزمين آرگوس در ژرفناي مرداب هاي «لرن» مي زيست، از ميان بردارد. اژدها سرهاي بسيار داشت و هرگاه همه آنها به يك بار انداخته نمي شد، به جاي هر يك از آنها كه انداخته مي شد، چند سر ديگر پديد مي آمد. هركول دريافت كه به تنهايي از عهده نابودكردن اژدها برنمي آيد، از اين رو از «ايولاس» ياري خواست. «ايولاس» جاي هر سري از مار را كه هركول برمي انداخت، مي سوزاند و بدين گونه از سبزشدن دوباره آن جلو مي گرفت. خوني كه از سرهاي بريده اژدها بر زمين مي ريخت زهري كشنده بود. هركول تيرهاي خود رادر آن فرو كرد و آنها را زهرآگين ساخت. زخم آن تيرها به هيچ دارو و مرهمي درمان نمي پذيرفت. اين زهر چنانكه خواهد آمد و خواهيم ديد سبب مرگ خود هركول نيز گشت.
خوان سوم:
اكنون بياييد به «آركاردي» برويم تا در آنجا گرازي كلون جثه را كه مايه بيم وهراس گله ها و شبانان است و بر كوه «اريمانت» لانه دارد، ببينيم. نزديك شدن به اين حيوان پوست كلفت كار آساني نيست. زيرا گراز تا چشمش از دور به كسي بيفتد مي گريزد ودر بيشه ها و بوته زارها پنهان مي شود.
هركول برآن شد كه او را به هنگام شكارافكندن غافلگير كند و در دويدن بر او پيشي گيرد. پس سر در پي اش نهاد و چندان دنبالش كرد كه گراز خسته و فرسوده شد و از تاب وتوش افتاد و نيروي دويدن و گريختنش نماند. نفس تنگي گرفت و در گودالي پربرف افتاد. هركول آن گراز را گرفت و به كاخ اورسيته آورد. ليكن «اورسيته» از ديدن او چنان دچار ترس و وحشت گشت كه گريخت و در را به روي خود بست و در خمره اي پنهان گشت.
تست
فهميدن عقايد ديگران
آيا مي توانيد در ديدگاههاي مختلف، يك توافق به وجود بياوريد؟ وقتي ديدگاه ديگران رامي شنويد، به راستي شنونده و درك كننده هستيد يا برعكس آن؟ اين تست موقعيت شما را در تقابل با ديدگاهها در زندگي نشان مي دهد. اگر گزينه هاي آخر را انتخاب مي كنيد، كمي برروي رفتار و افكار خود بيشتر فكر كنيد.
* جست وجو به دنبال نقطه نظرهاي مختلف به منظور گسترش درك خود از واقعيت. قابليت تغيير ديدگاه خود.
* قابليت درك و ارزيابي ديدگاه افراد و تغيير نظرخود. موافق.
* آگاه به اين نكته كه ديدگاهها تغيير مي نمايند. موافقي محافظه كار.
* مخالف با تطبيق دو ديدگاه. خونسرد در نزاع بين عقايد. خيلي محتاط در موافق بودن يا مخالف بودن آرا.
* ظاهراً مشكوك. فقط دفاع از ديدگاه خود. كوشش به منظور خوارنمودن ديدگاه ديگران . مخالف.
* خجلت و نگراني از آراي خود و شديداً مشكوك به آنها. به آساني تحت تأثير عقايد ديگران قرارمي گيرد.
* كاملاًدست كشيده از هرگونه برخورد عقايد. بي نظر كامل.
سفر
از آسمان گرگ مي بارد!
اين يك افسانه از آسياي ميانه است
152436.jpg
در زمانهاي قديم، پادشاهي بر سرزميني حكومت مي كرد. يك شب پادشاه خواب عجيبي ديد. او خواب ديد از آسمان بي وقفه روباه مي بارد. هراسان از خواب پريد و سعي كرد تا خوابش را تعبير كند و اما عقلش به جايي نرسيد، پس وزيران و كارگزارانش را فرا خواند و خوابش را با آنها در ميان گذاشت. همه از تعبير خواب پادشاه درماندند. سرانجام يكي از وزيران رو به پادشاه كرد و گفت: «اي امير! تعبير خواب، نه كار وزيران است نه در توان آنها، ولي پيرمردي را مي شناسم كه خوابها را تعبير مي كند. بهتر است او را به حضور بياوريم. پيرمرد به قصر آمد و براي تعبير خواب سه روز مهلت خواست، اما وقتي سه روز شد، هيچ جوابي براي خدمت رسيدن پادشاه آماده نكرده بود. از طرفي وقتي وعده هاي پادشاه را مرور مي كرد، دلش آب مي شد. همچنان در راه رسيدن به قصر بود كه چشمش به ماري افتاد كه زير آفتاب چنبره زده بود. ناگهان مار تكاني خورد و گفت: «پيرمرد چرا ناراحتي؟» پيرمرد آهي كشيد و گفت: «سه روز فرصت داشتم تا خواب پادشاه را تعبير كنم، اما جوابي نيافتم.»
آنگاه پيرمرد خواب پادشاه را براي مار تعريف كرد و از هداياي زيبايي كه پادشاه به او داده بود، گفت. مار هم اين چنين گفت كه: «حل اين معما كه كاري ندارد، اگر نصف پاداشت را به من بدهي، پاسخ آن را به تو خواهم گفت. پيرمرد جواب داد كه: «نصف پاداش كه چيزي نيست. تمام پاداش را برايت مي آورم.»
مار گفت: «به پادشاه بگو كه در سرزمينش مردم چاپلوس و روباه صفت زياد خواهد شد. آنها به اسم پادشاه، مردم را فريب خواهند داد و آسايش را از آنها خواهند گرفت.»
پيرمرد بي درنگ به سوي پادشاه رفت. تعبير را گفت و يك خورجين طلا گرفت. اما وقتي طلا و جواهرات را دست كشيد، با خود گفت: «اينها چه به درد مار مي خورد؟ بهتر است خودم آنها را بردارم.» و به سمت خانه رفت.
چند سال گذشت و دوباره پادشاه خواب عجيبي ديد. ديد كه از آسمان باران گرگ مي بارد.
پيرمرد باز هم سه روز مهلت خواست تا پاسخ را به پادشاه بدهد، اما فكرش به جايي نرسيد و تصميم گرفت به سراغ مار برود. مار با لبخندي معني دار به او سلام كرد و علت آمدنش را پرسيد. پيرمرد نيز ماجرا را براي او تعريف كرد و گفت كه اگر پاسخ را به او بدهد، حتماً تمام پاداش را براي جبران گذشته به او مي دهد.
مار هم قبول كرد و گفت: «به پادشاه بگو در اطرافش آدمهاي گرگ صفت زياد مي شوند و اگر مواظب اوضاع نباشد، آنها مردم را تار و مار مي كنند.»
پيرمرد با خوشحالي از مار خداحافظي كرد و به سمت قصر رفت و پاسخ را به پادشاه داد. باز هم هدايا و جواهرات گرانبها گرفت و به خانه رفت. در راه با خودش فكر كرد كه بهتر است مار را بكشم تا هم هدايا مال من شود و هم خيالم از بابت مار راحت شود. به طرف لانه مار با شمشيري به راه افتاد. مار منتظرش نشسته بود. پيرمرد شمشير را بر كشيد و به مار حمله كرد. مار به لانه خود خزيد، اما انتهاي دمش بريده شد و پيرمرد گمان كرد كه مار مرده است.
مدت زيادي از اين ماجرا نگذشته بود كه نوكران پادشاه دوباره پيرمرد را به قصر بردند كه پادشاه اين بار خواب ديده كه از آسمان گوسفند مي بارد! وقتي پيرمرد به خانه بازگشت، باز هر چه فكر كرد، نتوانست معني خواب را بفهمد. به ياد مار افتاد و از رفتارش پشيمان شد. روز سوم نا اميد به طرف قصر مي رفت كه ناگهان مار را در جلوي لانه اش ديد و از ديدن او خيلي خوشحال شد. پيرمرد كه از خجالت نمي توانست درست حرف بزند، اظهار پشيماني كرد، اما مار از او پرسيد كه چه اتفاقي افتاده و زبان به شكايت از پيرمرد نگشود. پيرمرد ماجرا را شرح داد. مار گشتي زد و گفت: «به پادشاه بگو ديگر نگران چيزي نباشد، چرا كه مردم سرزمينش با انصاف شده اند.» پيرمرد بي درنگ به قصر رفت و موضوع را به پادشاه گفت و هداياي بسيار زيادي دريافت كرد. پيرمرد خوشحال و خندان به سمت لانه مار حركت كرد. تمام هدايا را جلوي مار گذاشت و ما را صدا زد كه برايت جواهرات آورده ام!» مار از لانه اش بيرون آمد و نگاهي به خورجين جواهرات انداخت و گفت: «همه اش مال خودت باشد. اينها به درد من نمي خورد!» اگر دفعه هاي گذشته مي خواستم كه جواهرات مال من باشند، دليلش اين بود كه درستي تعبيرم بر من روشن شود، چون خود تو يكي از همان گرگها بودي. بار اول مانند روباه مرا فريب دادي و بار دوم مثل يك گرگ به من حمله كردي. اما حالا مثل يك گوسفند رام هستي و به حق خودت قانعي. پيرمرد وقتي اين حرفها را شنيد، شرمنده به طرف خانه به راه افتاد...
اقبال
هيچوقت ديرنيست
152445.jpg
فروردين
روزهاي قبل، روزهاي سختي براي شما بوده و دلتان مي خواهد استراحت كنيد. اين روزها بيش ازاندازه به مسائل و امكاناتي كه دراختيار نداريد فكرمي كنيد اما بهتر است، درنظرداشته باشيد كه نبايد خودتان را به خاطر مسائلي كه دست شما نيست آزار دهيد. با كمي تلاش و اميد به آينده مي توانيد به خواسته هايتان برسيد.
ارديبهشت
مدتي است كه دوستان صميمي تان را فراموش و خودتان را درگير مسائل بيهوده كرده ايد. شما خيلي زود به اين مسأله پي مي بريد ولي شايد آن زمان براي اينكه رنجش دوستانتان از خودتان را جبران كنيد خيلي ديرباشد.
بهتر است تا وقتي كه دوستانتان هنوز براي شما و دوستي تان ارزش قائل اند به روابط تان بينديشيد.
خرداد
روزهاي اول اين هفته براي شما كمي سخت خواهدبود. اما شما با صبر و حوصله، اين سختي ها را تحمل كنيد. زيرا در روزهاي آخر هفته اين سختي ها جايشان را به راحتي وآرامش مي دهند كه انتظارش را هم نداشته ايد.دراين روزهاي آخر، علاوه بر آسايش، اعتمادبه نفس بالايي هم خواهيدداشت.
تير
اين روزها، براي شما روزهاي خوبي خواهدبود. خبرهاي خوبي به شما مي رسد كه شما را بسيار خوشحال خواهدكرد. به زودي به سفري كه مدتها انتظارش را داشته ايد، خواهيدرفت البته ممكن است براي خانواده و دوستانتان دلتنگ شويد اما به يادداشته باشيد كه اين سفر زندگي شما را تغييرخواهدداد.
مرداد
اين روزها بيشتر از هروقت ديگري احتياج داريد كه درد دلتان را به كسي بگوييد و كسي را به عنوان همدم دركنار خود داشته باشيد. به همين علت مي خواهيد با هركسي كه سرراهتان قرارمي گيرد، رابطه دوستي برقراركنيد اما شايد بدنباشد كه كمي فكركنيد زيرا ممكن است ضربه اي كه از اين دوستي مي خوريد، حالتان را بدتركند.
شهريور
اين روزها درگير مسائلي مي شويد كه فكرمي كنيد بسيارمهم و حساس هستند. اما اگر كمي بيشتر و با ديد بازتر به آن نگاه كنيد خواهيد ديد كه اين مسائل آن قدرها هم كه شما آنها را جدي گرفته ايد، جدي نيستند و مي توانيد خيلي راحت و بدون دردسر ازكنارشان ردشويد.
مهر
اين هفته براي شما پيشنهادهاي كاري خوبي به همراه خواهدداشت كه ـ البته با كمي دقت و تأمل ـ مي توانيد آنها را انتخاب كنيد.
در روزهاي آخر هفته اين پيشنهادها، موقعيتهاي خوبي تبديل مي شوند كه شما به راحتي مي توانيد انتخابشان كنيد. البته بهتر است با اطرافيانتان هم مشورت كنيد و ازنظر آنها نيز بهره ببريد.
آبان
در روزهاي اول اين هفته شما به شدت دست و دلباز، مهربان، بااعتمادبه نفس، بخشنده و بزرگوار مي شويد و دلتان مي خواهد درحق همه كس خوبي كنيد و به همه اطرافيانتان نشان بدهيد كه چقدر برايشان ارزش قائل هستيد.
آذر
اين روزها نمي توانيد با دوستانتان و اطرافيانتان روابط خوب وصميمانه اي برقراركنيد، زيرا توقع هاي بي جاي شما از آنان، آنها را بالاخره خسته خواهدكرد.
بنابراين شايد بدنباشد كه درمورد رفتارتان تجديدنظري بكنيد وبه اين فكر كنيد كه شما هم همان كارهايي را كه از آنها توقع داريد، برايشان انجام مي دهيد.
دي
دراين روزها با كارزياده ازحد، خودتان را بسيارخسته مي كنيد و خودتان را صرفاً وقف اطرافيانتان و رفع نيازهاي آنها خواهيدكرد. ولي بايد به خودتان هم فكركنيد و جايي هم براي نيازهاي خودتان و برطرف كردن آنها بگذاريد.
البته شما در روزهاي آخر اين هفته اين موضوع را به خوبي درك خواهيدكرد.
بهمن
اگر اين روزها در زندگيتان با شكستي مواجه شديد، اميدتان را ازدست ندهيد. زيرا اين مشكلات زودگذراست وشما بالاخره به چيزي كه مي خواهيد مي رسيد.
فقط بايد به آينده تان اميدوارباشيد. تلاش و كوشش را هم از يادنبريد. دراين صورت بدون ترديد موفق خواهيدشد چيزي را كه مي خواهيد، به دست آوريد.
اسفند
هميشه به يادداشته باشيد كه دل شكستن هنرنمي باشد. بنابراين اگر در اين هفته يكي از دوستانتان از شما رنجيده، حتماً سعي كنيد دل او را به دست آوريد.
البته براحتي نمي توانيد كارتان را جبران كنيد و او خيلي ساده شما را نخواهدبخشيد، اما با اصرارزياد شما، كم كم از ناراحتي اش كاسته خواهدشد.
شگفتي هاي قرون وسطي
ال هامرا
152433.jpg
اين اثر مشهور بر فراز شهر گرانادا درناحيه اندلس اسپانياي جنوبي قراردارد.
اين بنا برروي يك فلات مرتفع ساخته شده و آخرين دژ پادشاهان مسلمان گرانادا است.
اين ارگ داراي ديوارهاي مستحكم ۲۳برج و ۴دروازه بوده است.
«مورها»، از نژادعرب و بربرهايي بودند كه درمنطقه باستاني موريتاني واقع در آفريقاي شمالي مي زيستند.
آنها مسلمان بودند و در سده هشتم به اسپانيا حمله كردند.
در گرانادا، جنگجويان مسلمان برروي بقاياي يك قلعه باستاني به نام «آل كازابا» دژي ساختند. آنها قلعه اصلي را با ديوارها، برج ها و خاك ريزهاي بلند مستحكم تر كردند.
مورها اين ارگ جديد را قلعه «الحمراء» مي خواندند كه به معناي دژسرخ است. اين نام عربي احتمالاً از رنگ آجرهايي كه در زير آفتاب خشك مي شدند و درساخت ديوارها به كارمي رفتند گرفته شده است.
نام اسپانيولي اين دژ كوتاهتر است و «ال هامبرا» ناميده مي شوند.
«ال هامرا» يك دژ نظامي شامل دفاتر كار، خانه ها، مغازه ها، مسجدها، حمام هاي عمومي، يك ضرابخانه، يك پادگان و سربازخانه، يك زندان و بيمارستان بود.
اما در سده ۱۳ و ۱۴درطول فرمانروايي سلطان يوسف اول وسعت يافت و به قصري زيبا تبديل شد.
مورها بيش از ۷۰۰سال بر قسمت وسيعي از اسپانيا حكمروايي كردند اما سرانجام اسپانيولي هاي مسيحي پس از قرن ها در ۱۴۹۲ميلادي قلمرو خود را بازپس گرفتند و مسلمانان را از آخرين دژشان «ال هامرا» بيرون راندند.
كاريكلماتور
152439.jpg
چوپاني كه گرگ
به چرا مي برد
پرويز شاپور
* عاشق بهار هستم كه در طول عمرش گلي را نمي چيند.
* عاشق مترسكي هستم كه با ديدن كشتزار سوخته، اشك در چشم شيشه اي اش حلقه مي زند.
* عاشق پرنده اي هستم كه درخت عريان پاييزي را لبريز از شكوفه هاي نغمه سرايي مي كند.
* عاشق گربه اي هستم كه با سرعت سقوط، ارتفاع درخت را پشت سر مي گذارد.
* عاشق حسابداري هستم كه در آپارتمان جدول ضرب خانه سازماني دارد.
* عاشق پاييزي هستم كه نان دختر گل فروش را آجر نمي كند.
* عاشق چوپاني هستم كه گرگها را به چرا مي برد.
* عاشق آب تشنه اي هستم كه قبل از سيراب كردن گلها خودش را ننوشد.
* عاشق ماهي اي هستم كه از آبشار بالا برود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |