گروه حوادث: افسانه نوروزي، زني كه از ۷ سال قبل به اتهام قتل در زندان بندرعباس به سر مي برد، روز گذشته به زندان اوين تهران انتقال داده شد.
اين حادثه به دنبال هماهنگي هاي انجام گرفته از سوي مقامات قوه قضاييه و سازمان زندان هاي كشور صورت گرفت. به گزارش خبرنگار ما، ساعت ۱۱ صبح روز جمعه سوم بهمن ماه سال جاري اين متهم پس از ۷ سال دوري از خانواده اش، به وسيله قطار ازبندرعباس به تهران انتقال داده شد. هنگامي كه وي در ايستگاه راه آهن تهران از قطار پياده شد، تعدادي از بستگانش به همراه فرزندان او انتظارش را مي كشيدند. دو پليس مرد و يك مأمور زن مأموريت انتقال او از زندان بندرعباس به زندان اوين را انجام دادند. پس از ورود اين زن به سالن ايستگاه راه آهن تهران، فرزندانش با حلقه هاي گل از او استقبال كردند. اين مادر درحالي كه با ديدن فرزندانش به شدت مي گريست، آنان را در آغوش گرفت. دقايقي پس از ورود او به ايستگاه راه آهن تهران، مأموران همراهش وي را سوار بر خودرويي كه از قبل انتظارش را مي كشيد، كرده به محل اداره نيابت قضايي دادگستري تهران انتقال دادند.
تعدادي از حاضران در ايستگاه راه آهن كه از طريق خواندن اخبار منتشر شده در روزنامه ها با اين متهم آشنايي پيدا كرده بودند، براي لحظاتي به دور او حلقه زده و با او صحبت كردند. جهانگيري ـ شوهر اين زن ـ كه از ۷ سال قبل تلاش بسياري را براي اثبات واقعيت ماجرا انجام داده است، درباره چگونگي اين انتقال به خبرنگار ما گفت: از دو ماه قبل رايزني ها براي انتقال همسرم به زندان تهران را آغاز كرده بوديم. چون هزينه سفر به بندرعباس و ملاقات با همسرم بسيار زياد بود و من قادر به تأمين آن نبودم تصميم گرفتيم با نوشتن نامه اي براي مسؤولان قوه قضاييه و سازمان زندان ها تقاضاي اين انتقال را بكنيم. از سوي ديگر بالا بودن هزينه اينگونه سفر باعث شده بود، بچه هايم تنها درطول سال يك بار بتوانند مادرشان را ملاقات كنند و اين قضيه در روحيه آنها تأثير نامطلوبي گذاشته بود. وقتي تقاضا نامه ام از سوي قاضي پرونده در دادگستري بندرعباس تأييد شد و اين درخواست با موافقت مديركل سازمان زندان هاي بندرعباس و مسؤولان زندان اوين در تهران روبرو شد، مقدمات انتقال فراهم گرديد. عبدالصمد خرمشاهي ـ وكيل پرونده ـ نيز با مثبت ارزيابي كردن اين واقعه گفت: اميدواريم با اين انتقال شرايط براي انجام محاكمه مجدد فراهم شود تا ما بتوانيم با اخذ رضايت از اولياي دم مقدمات آزادي متهم را به وجود آوريم. بنابه اين گزارش؛ مأموران همراه افسانه نوروزي ابتدا او را براي انجام كارهاي مربوط به اين انتقال به اداره نيابت قضايي دادگستري تهران انتقال دادند و در آنجا پس از گرفتن دستورات قضايي به مسؤولان زندان اوين تحويل دادند.
••• گفت و گو با افسانه نوروزي
در مقابل دادسراي تهران
\ ۷ سال زندان چگونه گذشت؟
* خيلي سخت. حالا كه آمدم تهران، ديگر احساس غربت نمي كنم. اينجا شهر خودم است. بوي خانواده ام در هوايش است. دلم براي اينجا تنگ شده بود.
\ چه حسي داشتيد وقتي از بندرعباس دور مي شديد؟
* نمي خواهم بگويم به آنجا عادت كرده بودم، چون خاطره خوبي از اين منطقه ندارم. ولي خيلي خوشحال بودم. دلم مي خواست هرچه زودتر به تهران برسم. مي خواستم بچه هايم را ببينم. هم سلولي هايم وقتي متوجه شدند ديگر دارم مي روم، از خوشحالي گريه شان گرفته بود. هيچ كس باور نمي كرد روزي از آنجا بيرون بيايم. باور كنيد خودم هم اين قضيه باورم شده بود، ولي هميشه به آينده اميدوار بودم. مي دانستم چند جفت چشم انتظار مرا مي كشند. بعد از اينكه اجراي حكم متوقف شد، فهميدم روزي به تهران باز مي گردم.
\ وقتي وارد ايستگاه راه آهن تهران شديد، چه حسي داشتيد؟
* نمي دانستم چه كار بايد بكنم. همه چيز دچار تغيير و تحول شده بود. فكر مي كردم هنوز دارم خواب مي بينم. بارها در درون زندان خواب تهران را ديده بودم. دستبند را محكم به كف دستانم فشار دادم تا باور كنم كه خواب نيستم.
\ بچه هايت را چگونه ديدي؟
* وقتي آنها با دسته هاي گل به استقبالم آمدند، قلبم داشت از حركت مي ايستاد. آنها خيلي بزرگ شده بودند. باور كنيد دخترم هم قد خودم شده بود، در صورتي كه ۷ سال قبل او كودكي بيش نبود.
\ عكس العمل آنها چطور بود؟
* دخترم وقتي مرا با دستبند ديد، سعي كرد چادرم را روي دستبند بكشد تا ديده نشود، ولي من گفتم اصلاً از اين ماجرا ناراحت نيستم، چون كاري انجام نداده ام كه به خاطرش شرمسار باشم.
\ داخل قطار كسي شما را شناخت؟
* ما در كوپه هفت نفر بوديم. تعدادي دانشجو در داخل قطار وقتي مرا ديدند، فوراً شناختند. آنها كنارم آمدند و با من خيلي صحبت كردند.
\ اول كدام يك از بچه هايت را در آغوش گرفتي؟
* آنها گلهاي وجودم هستند. دخترم چون بزرگتر و حساس تر است، بيشتر از بقيه گريه مي كرد، ولي همه آنان را دوست دارم.
\ شما را به كدام زندان مي برند؟
* زندان اوين، بند زنان، درباره كبري رحمانپور و شهلا خيلي چيزها شنيده ام، فكر مي كنم آنها را از نزديك ببينم.
\ وقتي وارد تهران شدي، چه خاطره اي به ذهنت آمد؟
* به ياد ۱۸ سال پيش افتادم كه در روز سوم بهمن با شوهرم ازدواج كرده بودم، امروز سالگرد ازدواج ماست.
\ صحبت خاصي داري؟
* دلم مي خواهد تكليفم را روشن كنند. در زندان از من مي خواستند چيزي نگويم، من در آنجا به هم بندهايم روحيه مي دادم تا اميدشان را به زندگي از دست ندهند، حالا دلم مي خواهد زودتر به پرونده من رسيدگي شود. حالا كه بچه هايم را ديده ام و آنها نزديكم هستند، تحمل دوري شان سخت تر است. در زندان هر پنجشنبه مشكل گشا مي دادم و نذر مي كردم گره اين كار باز شود. تصور مي كنم درصدي از مشكلات حل شده است.
\ در زندان روزنامه مي خواندي؟
* تنها روزنامه حمايت را مي آوردند. در آن بارها صحبتهاي آيت الله شاهرودي را خوانده بودم. مي خواهم از ايشان به خاطر لطفي كه در حق من كرده اند، تشكر كنم، البته بعضي از ملاقات كننده ها هم براي زندانيان خود روزنامه مي آوردند.