|
متفاوت
من زمينم دوستم بداريد قهر نكنيد
|
|
|
در پي پخش قطعه اي ادبي از تلويزيون مبني بر نفرين بر زمين به خاطر وقوع زلزله، ابوالفضل ملكي ارسي كارشناسي ارشد مهندسي زلزله مطلبي به صفحه خوانندگان فرستاده است. او در اين مطلب از زبان زمين نوشته: نفرينم نكنيد، با من قهر نكنيد، مگر من چه كرده ام؟ مگر آبهاي زلال چشمه ها را قطع نموده ام؟ مگر هوا را برايتان تصفيه نمي كنم؟ مگر انرژيهايم را از شما دريغ مي كنم؟ مگر معادنم را از شما پنهان مي كنم؟ مگر طبيعت زيبا و سرسبز را كه در دامان آن آرام مي گيريد، از شما گرفته ام؟ مگر هر جا قدم مي گذاريد، زير پايتان را پر نمي كنم؟ مگر برايتان مصالح ساختماني توليد نمي كنم؟ پس چرا سرزنشم مي كنيد؟ فكر مي كنيد من غمگين نيستم؟ هيچ مي دانيد تحمل پذيرش اين همه كشته برايم چقدر سخت است؟ شايد شماها چند روزي غمگين باشيد و مرور زمان همه چيز را از يادتان ببرد، ولي من هنوز داغدار مردم ري، طبس، اردبيل، منجيل و... هستم و هنوز هم آوار خرابيهاي آنها بر دوشهايم سنگيني مي كند. چه كنم كه لرزيدن جزو وجودمن است و مرا توان مقابله با آن نيست. با من قهر نكنيد، من قرنها است كه به شما اخطار داده ام كه خواهم لرزيد، علامتهاي زيادي روي خودم براي آگاهي شما به جا گذاشتم، در بم نيز از يكي دو روز قبل فرياد زدم كه فردا صبح خواهم لرزيد، ولي كسي نخواست فرياد مرا بشنود. هميشه براي خودتان توجيه كرده ايد كه پدر و پدربزرگانتان نيز يادشان نمي آمد كه زمين بلرزد يا آنقدر مشغول تصاحب من شده ايد و شب و روز به فكر افزايش شعاع دايره تملك بر من هستيد و در اين پهنه چنان با سرعت مي تازيد كه حتي اعلام خطر مرا رد مي كنيد يا عمداً آنها را از بيخ مي بريد. نمي دانيد شما مالك من نيستيد، بلكه چند صباحي مهمان من هستيد؟ و اگر لرزيدن در وجودم گذاشته شده، به اين خاطر است كه به شما بگويم پايه هاي زندگي خود را بر من بنا نكنيد. من به آنها نيز گفتم، وقتي با هم درخت خرما مي كاشتيم، بر دستهاي پينه بسته شان بوسه زدم و گفتم ببينيد كه ريشه هاي درختان را چگونه در اعماق وجودم پايين مي برم تا استوار بمانند، از همان روز اول كه با بيل بر جانم افتاديد تا خانه بسازيد، از بيل پايين ريختم تا بگويم من سست هستم. وقتي آبم زديد تا در قالب خشتم بزنيد، نديديد كه وارفتم؟ يا در قالب خشك شدم، ترك برداشتم؟ يا وقتي روي ديوار مي گذاشتيد، روي زمين افتادم و فرياد زدم كه من شكستني هستم؟ من همه چيز را به شما گفتم، الآن نيز مي گويم، چرا كسي نمي خواهد گوش كند؟ تمام مصالح در وجودم ساخته شده تا از آن بناي محكم بسازيد، ولي شما از اين مصالح به بدترين شكل ممكن استفاده مي كنيد و آنها را از بين مي بريد. آيا مي دانيد اين مصالح تجديد نمي شوند؟ تمامي سنگهاي زيبا را از وجودم بيرون كشيديد و به جاي زينت خانه هايتان، عيوب و خرابكاريهايتان را با آن پوشانديد. كاش مي توانستم چنان بلرزم كه فقط اين سنگها مي ريختند تا عيوبتان برملا شود و به همه شما ثابت كنم لرزيدن من نيست كه آنها را زير آوار مي كشد. از كدام نامهربانيها بگويم؟ سيلابهايم را براي شما خط كشي كردم، ولي شما از خط قرمز نيز عبور مي كنيد. چتر و سايبانم را پاره مي كنيد و هر روز بر پارگي اش مي افزاييد. چند سالي است كه بيش از ۳ درجه تب كرده ام، چرا تا صبح به پايم نمي نشينيد و بر پيشاني ام دستمال خيس نمي گذاريد؟ هر روز يك تكه از ششهايم را مي بريد. رودخانه هايم را به انواع سموم آلوده كرده ايد. با اين همه من هيچ كدام از نعمتهايي را كه در وجودم خلق شده است، از شما دريغ نمي نمايم. با شما قهر نمي كنم و دوستتان دارم، شما نيز با من قهر نكنيد و دوستم بداريد.
|