شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۲ - ۲ ذيحجه ۱۴۲۴
Sat, Jan 24, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۰۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
كرسي زنان (۱۰)
مارتا گيمنز
Martha Gimenez
نگرشي ماركسيستي به فمينيسم
152547.jpg
مجيد اكبري
درآمد:خانم دكتر مارتا گيمنز اهل كشور آرژانتين است. در آنجا در دانشگاه ملي كردوبا رشته حقوق و جامعه شناسي خوانده و سپس در سال ۱۹۷۳ موفق به دريافت درجه دكتراي خود از دانشگاه UCLA شده است. هم اكنون استاديار رشته جامعه شناسي در دانشگاه كلرادو است. او نه تنها با همكاري چند استاد رشته مطالعات زنان را در آن دانشگاه راه اندازي كرده، بلكه در بنيانگذاري چندين نهاد پژوهشي ديگر نيز سهم داشته است. دكتر گيمنز نوشته هاي پرشماري دارد. مهمترين كتاب او كار بدون دستمزد (۱۹۹۰) است. مقاله هاي بسياري نيز به نگارش درآورده است كه برخي از آنان اينها هستند: فمينيسم ماركسيستي/ فمينيسم ماده گرا(۱۹۹۸)؛ توليد اختلاف ها: كشمكش جنسي در سرمايه داري (۱۹۹۵)؛ وجه بازتوليددرگذار: تحليلي ماركسيستي و فمينيستي از اثرهاي فن آوري بازتوليدي (۱۹۹۱)؛ بن پاره هاي ماركسيستي و غيرماركسيستي در ديدگاه انگلس درباره ستم به زنان (۱۹۸۷) و… خانم دكتر مارتا گيمنز مي كوشد تا با به كارگيري روش ماركس و چارچوب نظري ماركس ظلم و ستم به زنان را در شكل سرمايه دارانه توليد بفهمد. هدف او نشان دادن اين نكته است كه انديشه هاي ماركس و نگره ماركسيسم براي ساختن و پرداختن انديشه هاي فمينيستي در سياست فمينيستي راهگشا و كارآمد هستند. در ادامه ترجمه بخشي از مقاله بسيار مهم او، فمينيسم ماركسيستي/ فمينيسم ماده گرا، آورده مي شود.
مي شد در روزهاي پرشور و شوق جنبش آزادي خواهي زنان چهار جريان اصلي در انديشه فمينيستي تشخيص داد. آزادي گرا (=ليبرال، كه برابري اقتصادي و سياسي را دربافت سرمايه داري لحاظ مي كرد)؛ ريشه اي و تندرو (=راديكال، كه برروي مردان همچون سبب اصلي ستم به زنان تمركز داشت)؛ سوسياليست (آن اندازه ناقد سرمايه داري و ماركسيسم بود كه، به نحوي كاهش گرايي هاي مدعي پرهيز از ماركسيسم به سيستم هاي دوتايي از نگره ها مي انجاميدند؛ سوسياليست ها براين گمان بودند كه اينگونه سيستم ها برشكل هاي گوناگوني از هم كنشي ميان سرمايه داري و پدرسالاري استوار هستند)، و فمينيسم ماركسيستي (برنهشتي نگرپردازانه كه به واسطه چندفمينيست ـ شامل خود من ـ در آمريكا مطرح مي شد ـ انديشه اي كه پيگير گسترش توانايي هاي نگره ي ماركسيستي براي فهميدن دستمايه هاي سرمايه دارانه در ستم به زنان بود). البته اينان توصيف هايي بودند كه بيش از اندازه، بدنه پرمايه و پيچيده ادبيات را ساده مي كردند؛ با اين همه، ادبيات شكاف هاي اجتماعي، سياسي و نگرپردازانه مهم تري را در ميان زنان بازتاب مي داد كه تا به امروز هم اين وضع ادامه دارد. جدانگري ها در انديشه فمينيستي همچون پيامدهاي نگرپردازي پساساختارگرا و پسامدرن آنجايي چند برابر شد كه با توده هاي مردم در آميخته شده بودند؛ اين جدانگري ها با فمينيسمي در ستيز است كه همچون بيان خواست ها و دلبستگي هاي طبقه متوسط و بالاتر، «جهان اول»، زنان فهميده مي شود. در اين فراشد، موضوع فمينيسم به گونه اي روزافزون سخت در تعريف مي گنجد، به همان اندازه كه نقد پسامدرن از «زن» همچون يك مقوله ذات گرا همراه با نقدهاي مبتني بر تفاوت هاي نژادي، قومي، ترجيح جنسي و ريشه ملي به چند شاخگي اي مي انجامد كه اين چند شاخگي «موقعيت موضوع»، «هويت ها» و «آواها» هيچ گاه به نظر نمي آيد كه پايان بپذيرد. سياست فرهنگي و هويت سياسي جاي تمركز نخستين بر روشي سرمايه داري و جداسازي طبقه ها را در ميان زنان ( در ابتدا در بين فمينيست هاي ماركسيست) مي گيرد؛ امروزه طبقه به يك «ايسم» ديگر فروكاسته شده است، يعني به صورت ديگري از ستم كه همراه با جنسيت و نژاد طنين انداز گونه اي نغمه مي شود!، چيزي كه به هر حال هر كس بايد در نگرپردازي و تحقيق داشته باشد؛ در شناخت من، نگرپردازي درباره آن در سطحي از استعاره ها ( براي مثال، به هم بافتن، درهم كنشي، هم پيوندي و ديگرها) باقي مي ماند.
برايم خيلي جالب بود كه چند سال پيش فراخواني را براي تدارك و ويرايش يك كتاب درباره فمينيسم ماده گرا بخوانم. توصيف فمينيسم ماده گرا به وسيله ويراستاران، كريس اينگراهام و رزماري هنسي، بيان شده بود و براي من از فمينيسم ماركسيستي تمييز ناپذير بود. اين امر چنان گسترش نويد بخشي در نگره فمينيستي را مي نماياند كه من اقدام به دعوت از ويراستاران كردم تا به من در ايجاد يك ليست الكترونيكي از بحث درباره فمينيسم ماده گرا، Mat Fem، بپيوندند. در آغاز فكر مي كردم كه فمينيسم ماده گرا به سادگي شيوه ديگري از بازگشت به فمينيسم ماركسيستي است، اما در اشتباه بودم. آنها تا آن اندازه كه شكل هاي جداگانه نگرپردازي فمينيستي به شمار مي آمدند دو تا بودند. با اين همه، آنقدر همانندي ميان انديشه فمينيستي ماده گرا و ماركسيستي در برخي نوشته هاي فمينيستها وجود داشت كه بايد كمي سردرگمي و غلط اندازي ميان آن دو قابل انتظار باشد.
هدفم در آغاز نوشتار وارسي تفاوتها و همانندي هاي اين دو جريان مهم در نگره فمينيستي بود. اين امر كار خيلي ساده اي نيست. نگرپردازاني كه خود را فمينيست ماده گرا يا فمينيست ماركسيست تعريف مي كنند، در فهم شان از چيزي كه اين برچسب هاي توصيفي معني مي دهند و در نتيجه، در نوع دانشي كه به وجود مي آورند، با هم فرق دارند و شايد فمينيستها بسته به وفاداري هاي نگرپردازانه و خودفهمي شان در اين حوزه در طبقه بندي هايشان از كارهاي فمينيستهاي ديگر با هم فرق داشته باشند، به نحوي كه استوار كردن خط هاي روشن جداسازي نگرپردازانه بين و درون اين دو اصطلاح فراگير گاهي مشكل است. براي مثال، به كارهاي خانم لايز وگل بنگريد؛ من همواره او را فمينيستي ماركسيست لحاظ مي كردم، چرا كه بر خلاف فمينيستهاي سوسياليست (يعني كساني كه فروكاهش گرايي هاي مدعي پرهيز از ماركس راهنمايشان بود تا نگره هاي غير تاريخي پدرسالاري را بديهي بپندارند)، او ماركسيسم را جدي مي گرفت و تحليلش را از بازتوليد همچون بن مايه اي براي ستم به زنان را قاطعانه در سنت ماركسيستي گسترش مي داد، اما عنوان فرعي كتاب آخرش (كه فراهم آمده از مقاله هاي پيشتر نوشته شده او بود)، «مقاله هاي درباره فمينيسم ماده گرا»، خود را همچون فمينيستي سوسياليست معرفي مي كند،او بيان مي دارد كه فمينيست هاي سوسياليست، «در پي جايگزيني نگرپردازي سنت سوسياليستي درباره پرسش زنان با فهمي «ماده گرا» از ستم به زنان بودند» (وگل، ۱۹۹۵). به يقين اين موضوع براي من تازگي داشت؛ وازنش فمينيسم سوسياليستي از «فروكاهش گرايي» ماركس و ماركسيسم به كوششهاي آگاهانه اي براي پي افكندن «پدرسالاري» در بيرون از شيوه توليد رهنمون مي شود و در نتيجه از ايستگاه نگره ماركسيستي به بيرون تاريخ هدايت مي شود. وگل به ما مي گويد ماده گرايي مي خواست نقش كليدي توليد، شامل توليد خانگي را در فهم شرايطي كه به ستم به زنان رهنمون مي شوند، برجسته سازد. (اما آيا تحليل انگلس ماده گرا نبود؟ و آيا فمينيستهاي ماركسيست (در ذهنم مارگارت بنستن و پگي مورتن هستند) راههاي توليد ـ عمومي و خانگي ـ كه به زنان ستم مي كردند و از او بهره كشي مي نمودند را بررسي نكردند؟) همچنين ماده گرايي همچون «يك پرچم» مي خواست فمينيسم سوسياليستي را درون انديشه فمينيستي و درون چپ فمينيست جاي دهد، در نتيجه، فمينيسم ماده گرا نمي توانست به گرايشي در مطالعات فرهنگي آنگونه كه ناقدان ادبي مي خواهند فروكاسته شود (وگل، ۱۹۹۵).
اين گفته هاي كوتاه و چكيده درباره فهم وگل از فمينيسم ماده گرا برخي جنبه هاي پرسش انگيز آن را همچون اصطلاحي كه قصد داشت گرايشي خاص را درون نگره فمينيستي معرفي كند، برجسته مي سازد. فمينيسم ماده گرا، همانطور كه در اين نمونه آورده شد، مي تواند تفاوتهاي كيفي اي را محو كند كه ميان فمينيسم سوسياليستي، بخشهاي سازنده و چيره انديشه فمينيستي در آمريكا در خلال پايان دهه ۶۰ و ۷۰ ميلادي و فمينيسم ماركسيستي حاشيه نشين شده وجود داشته و وجود خواهد داشت. من چنين انگيزش هايي را به خانم لايز وگل نسبت نمي دهم، بلكه پيامدهاي چنين تعبيري از فمينيسم سوسياليستي آمريكا را نشان مي دهم كه به رغم كاربرد واژگان ماركسيستي و ارجاع هاي آن به سرمايه داري نگرپردازانه، همچون قسمي نفي انتزاعي فمينيستي از ماركسيسم گسترش مي يابد. فمينيستهاي ديگر به دليل هاي ديگري نيز با تعبير وگل موافق نخواهند بود. براي مثال، از ديد توريل موي و جينس رادوي نسبت ميان فمينيسم سوسياليستي و فمينيسم ماده گرا «به هيچ وجه روشن نيست» (موي و رادوي، ۱۹۹۴). با اينكه آنان ماهيت پرسش انگيز اصطلاح را در شماره ويژه فصلنامه آتلانتيك جنوبي كه به اين مطلب اختصاص يافت، پذيرفتند، ولي نه نگره اي از فمينيسم ماده گرا ارائه كردند و نه تعريف روشني از اصطلاح به دست دادند. فرض كنيم، مقاله هاي اين شماره ويژه بن پاره هاي لازم براي تعريف آن اصطلاح، به خود خواننده بدهند، چرا كه همه مؤلفان «در تعهدي براي به هم افزودن تحليل تاريخي و فرهنگي و فهميدن فمينيسم همچون يك «راوي رهايي بخش» سهيم هستند» (موي و رادوي، ۱۹۹۴). يكي از اين مؤلفان، جنيفر ويك، آن را اينگونه تعريف مي كند: «فمينيسمي كه بر آزمودن شرايط مادي اي پا مي فشارد كه بنابر آن نظم و ترتيب هاي اجتماعي شامل پايگان جنسي گسترش مي يابند... فمينيسم ماده گرا از نگريستن به اين (پايگان جنسي) همچون پيامدهاي موردي يكتا... پدرسالاري مي پرهيزد و به جاي آن شبكه اي از ارتباطهاي اجتماعي و رواني را وارسي مي كند كه جزء هاي اصلي مادي و تاريخي را مي سازند» (ويك، ۱۹۹۴). «فمينيسم ماده گرا استدلال مي كند كه هرگونه شرايط مادي نقشي حياتي در توليد اجتماعي جنسيت بازي مي كند و [اين فمينيسم] راههاي گوناگوني را مي آزمايد كه در اين راهها زنان در اين توليدها همكاري و مشاركت مي كنند»... «در حقيقت حوزه هايي از نفع مادي وجوددارد... زنان مي توانند باردار شوند... فمينيسم ماده گرا ... بسيار كمتر از ساخت گرايي اجتماعي احتمال دارد به وسيله اهميت مادي خاص تفاوت هاي جنس ها سرافكنده شود...» (ويك، ۱۹۹۴).
پافشاري بر اهميت شرايط مادي، بخش هاي تاريخي مادي همچون تافته اي از ارتباط هاي اجتماعي اي كه پايگان جنسي، مادي بودن بدن و نر و ماده بودنش، كاركردهاي باز توليدي و ديگر كاركردهاي زيست شناختي را دربر دارد و بر آنها اثر مي گذارد، با اين همه، گفته هاي انتزاعي اي به جا مي مانند كه ناگزير به تمركزي تجربي بر داده هاي بي واسطه رهنمون مي شود. هيچ نگره اي از تاريخ يا ارتباط هاي اجتماعي يا توليد پايگان هاي جنسي وجود ندارد كه بتواند درباره معناي چيزي كه در يك «لحظه تاريخي مادي» داده شده مشاهده مي شود رهنمودي بدهد.
لندري و مك لين، مؤلفان كتاب فمينيسم هاي ماده گرا (۱۹۹۳)، به ما مي گويند كه كتابشان «درباره فمينيسم و ماركسيسم» است، در اين كتاب، مؤلفان، بحث هاي ميان فمينيسم و ماركسيسم در آمريكا و بريتانيا را مي آزمايند و دلالت هاي سربسته اين بحث ها براي نگره ادبي و فرهنگي را بررسي مي كنند. پايگاه اين بحث هاي آغازين كه يكپارچگي يا تركيب ممكني ميان ماركسيسم و فمينيسم را هدف قرار داده بودند، جابه جا شد، اين جابه جايي به سبب ظهور سياست هويت بود، سياستي كه وابسته به پسااستعمارگرايي، جنس خواهي، نژاد و ملي گرايي و ديگرها بود، و با پسامدرنيسم و پساساختارگرايي برخورد كرد. اين پايگاه نو بايد با «ساختمان يك تحليل ماده گرا از فرهنگ كه به وسيله هم دل نگراني هاي زنان و هم رنگين پوستان و گروه هاي ديگر حاشيه نشين شده آگاه شده بود، و هم نسبت به آنها پاسخگو بود» كار مي كرد (لندن و مك لين، ۱۹۹۳). از ديد لندي و مك لين، فمينيسم ماده گرا «خوانشي عملي و سنجشگرانه ... پژوهشي سنجشگرانه، يا خوانشي با حسي قوي، درباره دست ساخته هاي فرهنگي و تاريخ اجتماعي، در برگيرنده متن هاي ادبي و هنرمندانه، سندهاي بايگاني، و اثرهاي نگره (است)... وجه نيرومند پيكار سياسي از طريق سنجش، نه از طريق بازگويي هاي پابرجاي حقيقت هاي دل نشين» است. نوشته آنان يك «چشم انداز فمينيست ماده گراي شالوده شكن» است. اما به راستي، در اين بافتار ماده گرا چه معنايي دارد؟ چه نگره اي از تاريخ و چه علم سياستي سرشت اين سنجش را مي سازد؟ هرچند نويسندگان ماده گرايي را در معنايي فلسفي و اخلاقي تعريف مي كنند و تفاوت ميان ماده گرايي مكانيكي يا «عاميانه» و ماده گرايي تاريخي را مي پرورانند، اما هيچ تعريفي از آنچه كه ماده گرايي به هنگام پيوندش با فمينيسم معني مي دهد به ميان نمي آيد.
ماده گرايي فرهنگي آنگونه كه دركتاب ريموند ويليام بسط داده شده است، ديدگاهي است كه همچون راه چاره و پيوستي به ماده گرايي تاريخي ماركس ارائه مي شود.
مطابق اين ديدگاه، «پيوندي ناگسستني ميان توليد مادي، كاركردها و نهادهاي سياسي و فرهنگي و آگاهي» وجوددارد.... «زبان آگاهي عملي است، طريقي از انديشيدن و عمل كردن درجهاني است كه پي آيندهاي مادي دارد.او سخت مي كوشد ذهن هاي انساني را همچون عاملان فرهنگ به بحث مادي بازپس ببرد.
معناي ضمني اين جمله ها اين است كه «انسان ها همچون عاملان جنگ» در ماده گرايي تاريخي نشان داده نمي شوند و اينكه ديدگاههاي ماركس درباره نسبت ميان شرايط مادي، زبان و آگاهي نابسنده هستند. اما هركس با نوشته هاي ماركس آشناباشد مي داند كه اين گفته بي مورداست.
درواقع، ماركس كسي بود كه مي نوشت «زبان آگاهي عملي است.» و زبان را همچون ماده اي برمي نهاد كه ازهمان آغاز «معنايي» را سربار خوددارد، براي اينكه آگاهي همواره و ازهمان نخست يك توليداجتماعي است (ماركس، ۱۸۴۵).
لندري و مك لين شرحي از گسترش انديشه فمينيستي از پايان دهه ۶۰ ميلادي تا به كنون ارائه مي كنند كه به سه جزء تقسيم مي شود.
(۱) رويارويي و بحث هاي ميان ماركسيسم و فمينيسم درآمريكا و بريتانيا
(۲) نهادسازي ها و پيشرفت هاي فمينيسم
(۳) و «فمينيسم ماده گراي شالوده شكن».
اينها سه دوره فمينيسم ماده گرا هستند. جمله بسيارجالبي پيشنهادمي كند كه فمينيسم ماده گرا ـ مفهومي پرسش انگيزتر و دشوارفهم كه از ديد من حساسيت هاي پسامدرن درباره فرهنگ و موضوع فمينيسم را بازمي تاباند ـ همواره ازهمان آغاز درآنجا وجوددارد، تنها درانتظار برملاشدن است. آيا به واقع اينگونه است؟ اگر چنين باشد، اين ماده گرايي چيست كه در زير تنوع نگره هاي فمينيستي نهفته باقي مي ماند، نگره هايي كه در دو سوي اقيانوس اطلس از پايان دهه ۶۰ ميلادي توليد شده اند؟...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |