دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۲ - ۴ ذيحجه ۱۴۲۴
Mon, Jan 26, 2004
ويژه ۳
شماره ۲۷۰۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
كتاب و كتابخواني
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
چرا مجرم شدم!
كارآگاه
حلقه هاي شكسته
خوشبخت
دزدان بدشانس
خاطرات قضايي
صندلي خالي
چرا مجرم شدم!
طلاقي كه بوي مرگ مي داد
دخالت بزرگترهاي فاميل نيز زن و شوهر را به سر زندگي مشترك برنگرداند و بالاخره كار به طلاق كشيد آن دو از هم جدا شدند و دختر براي دوسال به مادرش سپرده شد.
مادر كه مدتي در خانه پدر و مادرش زندگي مي كرد به دنبال پيداكردن كار بود تا سربار آنها نشود. همين موضوع باعث آشنايي او با مرد جواني شد اين آشنايي تا جايي پيش رفت كه مرد جوان به خواستگاري او آمد. شوهر سابق كه از ماجرا باخبرشده بود مانع اين ازدواج شد او سراغ همسر سابقش رفت ولي او هيچوقت حاضر به زندگي مجدد نشد. آخرين قرار آن دو با غروب مادر دخترك پايان يافت وقتي شوهر به اتهام قتل همسر دستگير شد عليرغم وجود دلايل كافي ارتكاب قتل همسرش را انكار مي كرد. در آخرين بازجويي دختر پنج ساله او كنارم مي نشيند وقتي مي خواهد دخترش را بغل كند به او اجازه نمي دهم. اعتراض مي كند «آقا چرا نمي گذاري بچه ام را بغل كنم» «چون مي ترسم او را هم مثل مادرش خفه كني».
دقايقي بعد با احتياط پدر و دختر كنار هم قرارمي گيرند. «بيا بابا بيا بغلم تو ديگه منو عذاب نده مي بيني دخترم بدبخت شديم دخترم به اينها نگفتم ولي به تو مي گم به خدا همش تقصير مامانت بود من كه نمي خواستم ازش جداشم آنقدر با خانواده من بدرفتاري كرد كه آخرش مشكل به زندگي ما هم سرايت كرد و تو هم كه بابا را تنها گذاشتي اونروز مامانتو سوار كردم التماس كردم كه برگرده سرزندگي قبول نكرد عصباني شدم با دستهايم دور گلويش را فشردم نمي خواستم بميرد ولي…
|||
* آقا منو اعدام مي كنيد؟
ـ سكوت
* آقا اگر من اعدام شدم دخترمو به چه كسي مي دهيد؟
ـ در اين مدت مگر به فكر دخترت بودي؟
* آقا بالاخره من پدر هستم، دخترمو دوست دارم به خدا. دخترمو دوست دارم…
كارآگاه
ماجراي تخمه آفتاب گردان
سروان حيدري
سال ۷۶ بود. در آن زمان من در قسمت مواد مخدر خدمت مي كردم. از طريق بچه هاي اطلاعات در جريان كارهاي خلاف پسر جواني به نام «رضا» قرار گرفته بوديم. به هر ترتيبي بود پاتوق او را يك هفته تحت مراقبت قرار داديم. وقتي او را دستگير كرديم و تحت بازجويي قرار داديم منكر هرگونه اطلاعي از كارهاي خلاف شد. درحالي كه قصد داشتيم او را با قرار كفالت آزاد كنيم اطلاعات جديدي به دست آورديم كه نشان مي داد اين متهم يكي از توزيع كنندگان بزرگ مواد مخدر در جنوب تهران است. نشانه خانه او را به دست آورديم. مي دانستيم به تنهايي زندگي مي كند. بنابراين او را سوار خودروي پليس كرده و به طرف خانه اش حركت كرديم. مقداري تخمه آفتاب گردان جلوي خودرو گذاشته بوديم به او تعارف كرديم. با عصبانيت گفت من بي گناهم حالا شما مي خواهيد تخمه بخورم. اصرار نكرديم. او نمي دانست كه به طرف خانه او
مي رويم. هنوز به سر كوچه محل زندگي او نرسيده بوديم كه به طرف او برگشتم. اضطراب عجيبي در چشمانش موج مي زد. احساس كردم بايد منتظر اتفاقاتي باشيم. هنوز به داخل كوچه نپيچيده بوديم كه به طورناگهاني او با دستان دستبندزده يك مشت تخمه برداشت و با عجله در دهانش ريخت. از اين كار او خنده ام گرفته بود. او بدون توجه به خنده هاي ما مدام تخمه ها را با پوست به دهانش مي ريخت دانستم كه به هدف زده ايم.
وارد خانه كه شديم حس ششم به من مي گفت كه مقدار زيادي مواد مخدر در آنجا جاسازي شده است. او در محوطه هال و پذيرايي مثل ديوانه ها به اين طرف و آن طرف مي رفت ولي مسير نگاهش به طرف كمد ته اتاق بود. كمد را با كمك همكارم كنار كشيديم. در پشت كمد يك بسته به صورت ماهرانه اي جاسازي شده بود. وقتي پلاستيك مشكي رنگ را باز كردم، مقدار ۳۸ كيلو ترياك داخل آن بود.
اين متهم پس از محاكمه به ۲۵ سال حبس محكوم شد.
* افسر پليس آگاهي شهرري
حلقه هاي شكسته
مهريه هم وزن زن
مرد با ناراحتي در محضر ايستاده بود. زن جوان هم دست كمي از او نداشت. انگار سالها بود كه با لبخند و شادي قهر كرده بودند.
ـ چه شده پسرجان!
ـ هيچ! هر كس به اينجا مراجعه مي كند، به چه علت است؟ ما هم به همان علت اينجا آمده ايم.
مرد محضردار لبخندي مي زند.
ـ ولي پسرم خيلي ها براي ازدواج به اينجا مي آيند.
ـ ما هم روزي از دسته همان خيلي ها بوديم.
مرد محضردار او را دعوت مي كند كه روي صندلي كناري اش بنشيند. به احترام حرف او دختر جوان نيز مي نشيند.
ـ خب! حالا بگو چه شده است؟
مرد جوان آهي مي كشد و مي گويد:
ـ من آدم بدبختي هستم، ولي فكر نمي كردم آدمها راضي شوند به خاطر سوء استفاده، هزار جور بيماري را به جان بخرند.
خون به صورتش مي دود. چند دقيقه سكوت مي كند.
ـ شش سال پيش وقتي به آلمان مي رفتم، به هما علاقه زيادي داشتم. اين عشق را به اميد مدارج تحصيلي در ايران گذاشتم و بدون آنكه حرفي به او بزنم، به آلمان رفتم. بعد از يك سال وقتي براي نخستين بار هما به من تلفن زد، متوجه عشق و علاقه او به خودم شدم و فهميدم اين يك رابطه دو طرفه است. در طول چند ماه در صحبتهاي تلفني مان يك بار به او گفتم پس از پايان تحصيلاتم با او ازدواج مي كنم و حاضرم به وزن او طلا مهرش كنم.
وي گفت: فكر مي كردم هما دختري است معتقد و فهميده و عشق واقعي به من دارد. تا اينكه چند ماه قبل مادرم تلفني به من گفت هما يك بار با او تماس گرفته و گفته است به زور مي خواهند شوهرش دهند. من هم هول شدم و به مادرم گفتم غياباً عقدمان كنند. اين عقد انجام شد و من دو هفته قبل آماده بازگشت به ايران شدم.
وي در حالي كه به شدت عصبي است، مي گويد:
ـ وقتي در فرودگاه، هما را ديدم، او را نشناختم. باورم نمي شد اين خانم همان هما است. آن همايي كه من ديدم، دختري بود با اندامي متناسب كه به اين مسأله هم اهميت زيادي مي داد، ولي آن كسي كه من ديدم، يك هماي ۷۵ كيلويي بود. شايد باورتان نشود، تمام وجودم لرزيد. من هرگز در كابوس هايم هم نمي توانستم زني اينگونه داشته باشم، چه رسد در واقعيت.
وقتي به هما گفتم كه چرا اين اندازه چاق شده است؟ تنها گفت از بس غصه تو را خوردم، غصه مرا چاق مي كند. از او خواستم به نزد دكتري برويم، ولي او نپذيرفت و گفت خودش دكتر دارد. بالاخره توانستم دكترش را پيدا كنم و تنها پيش او بروم و در نهايت تعجب دكتر او به من گفت: از شش سال پيش يك دفعه هما از او خواسته تا چاق شود و به اين علت پزشك هم رژيم چاقي براي او داده است. از اين مسأله تعجب كردم و در صدد علت اين تصميم هما برآمدم تا آنكه او با خنده به من گفت: وقتي تو گفتي مهريه اي برابر وزن ام برايم در نظر مي گيري، من تصميم گرفتم به جاي ۵۰ كيلو طلا مهريه، مهريه ام را به ۷۵ كيلو طلا برسانم و از الآن به بعد وزن ام را كم مي كنم. اين مرد گفت: از نظر من كسي كه بخواهد تا اين حد سودجويي بكند، به درد زندگي مشترك و همسري نمي خورد.
مرد جدا از عشق ۶ سال پيش خود با مهر جدايي از دادگاه رفت و دختر جوان در فكر خاطرات شش سال قبل خود، اندوهگين محضر را ترك كرد.
خوشبخت
چشم هاي لنگه به لنگه
كامران خوشحال بود. آنقدر احساس شادي مي كرد كه نمي توانست روي پاي خودش بندشود. از اينكه بالاخره زن دايي توانسته بود، كسي را كه او مي خواست پيداكند، خيالش راحت شده بود. بي خود نبود كه از قديم گفته بودند عاقبت جوينده يابنده است.
براي او زيبايي همسرش خيلي اهميت داشت. تمام آنچه كه او خواسته بود همه اش در مهين جمع بود.
از وقتي كه مهين را ديده بود به او دل بسته بود و عاشقش شده بود. زني به اين مهرباني و زيبايي پيدانمي شد. زن دايي از اول به او گفته بود كه مهين دخترقانعي است و او از اين بابت خوشحال بود. روزي هزار بار خدا را شكرمي كرد. بالاخره همه چيز فراهم شد. عروسش را به آرايشگاه رساند. عصربود كه به آرايشگاه رفت تا عروسش را به خانه و براي عقدكنان بياورد. مهين در لباس عروس روبروي او ايستاده بود.
قراربود بعد ازمراسم عقد و جشن با عروسش براي ماه عسل به ويلايي در شمال برود. مراسم عقد به خوبي و خوشي تمام شد و او صبح روز بعد با مهين به طرف شمال راه افتاد. مهين دختري كم حرف بود. درتمام طول راه او بيشتر حرف زده بود و سعي كرده بود از اين حالت سكوت وضعيت را تغييردهد.
عصر به ويلا رسيدند.
ـ مهين چرا اينقدر چشمانت سرخ است.
ـ جدي مي گي، متوجه نشدم.
مهين درآينه نگاه كرد ولبخندي زد.
ـ كمي بخواب و استراحت كن. حتماً خيلي خسته هستي.
مهين سرش را تكان داد. كامران براي خريد بيرون رفت و وقتي سه ساعت بعد بازگشت مهين هنوز خواب بود. آرام و ساكت گوشه اي نشست تا مهين بيدارشود.
مهين نيم ساعت بعد از جابلندشد. چشم بازكرد و بعد كامران را صداكرد. كامران براي اينكه با او شوخي كند، هيچ حرفي نزد. مهين بعد از شستن دست وصورتش به اتاق برگشت و با عجله به طرف كيفش رفت. كامران مهين را صداكرد. مهين وقتي به طرف صدابرگشت. نگاهش به كامران خيره ماند.
ـ داري چيكارمي كني؟
يك چشم مهين رنگ ديگري بود. كامران آهي كشيد و به مهين نگاه كرد. مهين با سكوت به او چشم دوخته بود.
ـ چكارمي كني؟ چرا اينطوري شدي؟
مهين آرام گفت:
ـ لنز مي گذارم.
ـ پس آن چشمهاي سبز تو!
ـ زن دايي ات به من گفت كه بايد براي ازدواج با تو حتماً لنز سبز بگذارم و پيش همه وانمودكنم كه چشمانم سبز است.
كامران به زنش بادقت نگاه كرد. مهين رنگ پريده بود. از اينكه زنش با دورنگ چشم به او نگاه مي كرد، خنده اش گرفت.
ـ مهين! چشمهايت لنگه به لنگه شده است.
هردو خنديدند.
ـ عجب كلكي شده اين زن دايي!
كامران از اينكه زنش مي توانست دو رنگ چشم داشته باشد خوشحال بود، بيرون از خانه چشمان سبز و درون خانه با چشمهاي قهوه اي. همين تنوع راضي اش مي كرد وگرنه اگر مي خواست به دنبال دختري با چشمهاي سبز و شرايطي كه او گفته بود باشند حتماً تا ۱۰سال ديگر زن پيدانمي كرد.
خاطرات شما
هرانساني در طول زندگي اش با رويدادها وحوادث مختلف روبرو مي شود. اين رويارويي در ذهن و روح اوبه صورت لايه هايي از خاطرات ته نشين مي شود، بطوري كه آن فرد همواره آن رويداد را نه تنها به ياد دارد بلكه هر زمان كه مي خواهد از پيشامدي متفاوت و جالب ياد كند، آن را براي ديگران نقل مي كند.
خاطرات تلخ و شيرين اين ويژگي رادارند كه نه تنها براي شخص بازگو كننده جالب هستند بلكه براي شنونده آن نيز جذابيت خواهند داشت.
ستون «خاطرات شما» را به همين بهانه، پايه گذاري كرديم تا خاطرات شما تنها در آرشيو ذهن تان نماند و بقيه نيز بتوانند از خاطرات شيرين بهره برده و لبخندي بر لب داشته باشند و خاطرات تلخ درس عبرتي برايشان باشد.
كساني كه تمايل دارند خاطرات خود را براي ما ارسال كنند به آدرس روزنامه ايران ـ گروه حوادث مطالب خود را ارسال نمايند.
دزدان بدشانس
جريمه چراغ قرمز
حامد تازه افتاده بود در خط دزدي از وقتي كه فهميده بود پدرش از سالها قبل به دزدي مشغول است، هيجان سرتا پايش را گرفته بود.
ـ بابا جون تو سه سالت بود كه يك روز خان عمو مرا به خانه اش دعوت كرد. خوب مي دانست كه دست و بال من تنگ است و در زندگي با مادر خدابيامرزت آه ندارم كه با ناله سودا كنم. به من گفت پسرجان اينگونه نبايد زندگي كرد. مرا نمي بيني كه چه وضع خوبي دارم و خلاصه مرا يك هفته اي درخانه اش ميهمان كرد و در اين يك هفته بود كه من متوجه شدم خان عمو سارق است. خلاصه خان عمو مرا در راه كشيد و وقتي به خودم آدم ديدم كه يك دزد حرفه اي شده ام. خان عمو را كه يادت مي آيد!
از وقتي كه مرد من ديگر تنهايي به سرقت مي رفتم با شگردهايي كه در طول ۱۵سال از او يادگرفتم در تمام اين سالها توانسته ام بخوبي سرقت كنم و هيچ ردپايي از خودم برجاي نگذارم.حالا كه توهم ۲۵ساله شده اي حيف است كه من اين شگردها را با خودم به گور ببرم. بنابراين پسرم ديگر وقت آن رسيده كه تو هم بامن مشغول شوي هم تجربيات حرفه اي مرا يادبگير و كسب كن هم اينكه پدرپيرت را دست تنها نگذار. حامدخيلي با خودش كلنجار رفته بود. اصلاً نمي توانست دزدي كند. پدرش مي گفت دفعه اول خيلي سخت است وقتي در كار افتادي ديگر سختي ندارد. قراربود آن شب با پدرش براي اولين بار به دزدي برود. تمام قلبش پر از ترس بود. مي ترسيد كه مبادا خطايي كند، دستگيرش كنند و بعد از آن نيمي از عمرش را گوشه زندان بگذراند. به ياد چشمان نيره مي افتاد. نيره از او خواسته بود كه هيچ وقت خلاف نكند اما پدرش ول كن نبود.
ـ به زن چه مربوط كه در كار شوهرش دخالت كند و بداند لقمه نان اش از كجا به سرسفره آورده مي شود.
ساعت دو ونيم شب بود. پدر بالاي سرش ايستاد.
ـ حامد بلندشو!
خودش را به خواب زد. ولي فايده اي نداشت. از خواب بلند شد؛ به سرعت آماده شد و پشت سرپدرش راه افتاد
ـ پسرجان! از اين خانه بايد سرقت كنيم.
ـ بابا تو را به خدا ول كن.
ـ حيف از آن ناني كه من به تو داده ام بخوري! زودباش بروبالا.
ـ من نمي توانم.
پدر حامد به سرعت از ديوار بالا كشيد. حالا نوبت او بود. اگر معطل مي كرد خودش مي دانست كه پدرش چه بلايي به سرش مي آورد. به هر بدبختي بود خودش را از ديوار بالا كشيد. نفس اش بند آمده بود. پدرش چقدر فرز بود. تا به خودش بيايد، پدر آن طرف ديوار ودر حياط خانه مردم ايستاده بود.
ـ حامد بپر پايين!
از بلندي مي ترسيد. گريه اش گرفته بود.
ـ نمي توانم!
ـ زودباش. الآن هوا روشن مي شود.
ـ چشم هايش را بست و پريد. ازشدت درد شروع به فرياد زدن كرد.
ـ تكان بخور!
ـ نمي شود. پاهام دردگرفته است.
\\\
وقتي صاحبخانه بالاي سرحامد ايستاد، پدرش فراركرده بود و حامد با پاي شكسته در اتاق افسرنگهبان نشسته بود و به ميله هاي زندان فكر مي كرد.
خاطرات قضايي
قضاوت به شيوه اميركبير
قاضي سيفي
۵سال پيش از اين كه به دادگاه خانواده بيايم در محاكم عمومي قضاوت مي كردم. يادم مي آيد كه يك روز پرونده اي براي رسيدگي به من ارجاع شد. شاكي اين پرونده يكي از همكاران قضايي بودكه از يك زن ۵۵ساله كه ارباب رجوعش بود، شكايت كرده بود موضوع را بررسي كردم و ديدم اين زن زماني كه همكار قضايي من در حال بررسي پرونده او بوده است نظم دادگاه را به هم ريخته و به محضر دادگاه و قاضي توهين كرده است. متهم را احضار كردم ديدم زني ۵۵ساله و روستايي است. چادري مشكي به سر داشت كه به خاطر اينكه آفتاب خورده بود و كهنه بود تكه تكه سفيد شده بود. زن به من گفت: من پرونده داشتم. از روستا آمده بودم. با هزار سختي خودم را به دادگاه رسانده بودم. پول نداشتم. فكرم مشغول بود به همين خاطر از كوره دررفتم و در دادگاه سروصدا كردم و به همين علت قاضي عليه من شكايت كرد. به همكار قضايي ام تلفن زدم و گفتم: از شكايتت صرف نظر كن اين زن بيسواد و روستايي و تنها است ولي او گفت: نه! من رضايت نمي دهم زيرا آن زن آبروي مرا جلوي همه برده است و جلوي همه كساني كه در دادگاه حاضر بودند، به من توهين كرده است. وقتي ديدم كه همكار قضايي ام حاضر نيست رضايت بدهدبه زن روستايي گفتم پيش قاضي شاكي برو و از او معذرت خواهي كن. زن رفت ولي وقتي برگشت گفت: او حتي حاضر نشد مرا بپذيرد. بالاخره بعداز مدتي زمان صدور رأي رسيد و من آن زن را محكوم به پرداخت جزاي نقدي كردم به علت اينكه در اهانتي كه كرده بود تعمد نداشت و عصبي شده بود. حكم براي اجرا به اجراي احكام فرستاده شد. بعداز چند دقيقه مسؤول اجراي احكام به من تلفن زد و گفت: اين زن براي كرايه برگشتش به روستا پول ندارد چه رسد به اينكه بخواهد جريمه نقدي را بپردازد.
گفتم: خانم و پرونده را برگردانيد به دادگاه.
آقاي زماني در آن زمان مدير دفتر من بود. با پرونده وارد اتاق من شد و گفت: چه كنيم؟ كمي فكر كردم و گفتم: مثل اميركبير عمل كنيم.
او پرسيد: اميركبير مگر چه كرده است؟
گفتم: در آن زمانها قانون بود كه هركس با زيرشلواري در خيابان حاضر مي شد، دستگير مي شد و بعد از آن به پرداخت جزاي نقدي محكوم مي شد. يك روز شخصي را در اصفهان با زيرشلواري گرفتند. آن شخص شنيده بودكه اميركبير به اصفهان آمده است او تقاضا مي كند كه او را پيش امير ببرند. او وقتي اميركبير را مي بيند از فقرش مي گويد. در اين زمان اميركبير مي گويد: من جريمه را مي دهم تا هم قانون اجرا شود و هم اين آدم آزاد شود.
براي آزادي زن روستايي من هم به شيوه اميركبير جريمه را دادم و قانون هم اجرا شد. زن روستايي وقتي مي رفت دستانش را رو به آسمان بلندكرده بود و دعا مي كرد.
* قاضي شعبه ۲۳۵ دادگاه خانواده
صندلي خالي
مهريه به نرخ روز
152709.jpg
بررسي مشكلات حقوقي و خانوادگي يكي از مسائل مهمي است كه اين روزها عده زيادي از هموطنان به آن مبتلا شده و يا به نوعي با آن درگير هستند. شناخت قانون و مباحث حقوقي مي تواند راهگشاي بسياري از اين معضلات خانوادگي باشد و به افراد كمك كند در سايه رسيدن به آرامش ، بهداشت رواني بيشتري را در محيط خانوادگي، كاري و شخصي خود فراهم آورند. دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده تهران ـ و زينب رنجبر ـ معاون دادگاههاي خانواده ـ پاسخگوي مشكلات حقوقي شما در اين بخش هستند.
مشكلات خود را به صورت نامه به نام خود و يا نام مستعار به صندوق پستي ۵۳۸۸ ـ ۱۵۸۷۵ ارسال نماييد.

مهدي مشغول كاربود. هرچند كه از زندگي اش زياد راضي نبود ولي باز هم خدا را شكر مي كرد، هر چه بود در اين ۱۰ سالي كه با زهرا عقد كرده بود، احساس مي كرد انگيزه بيشتري براي كار و تلاش پيدا كرده است.
زهرا هرچه بود«زن بود.» او دختر خوبي بود كه خصوصيات اخلاقي خاصي را داشت. اين لقمه را افسانه دختر دايي اش براي او گرفته بود.
آشنايي اش با زهرا زياد طولاني نبود. از روزي كه او را اتفاقي با افسانه يك روز و وقتي به مغازه او آمده بودند تا روزي كه كنار او پاي سفره عقد نشسته بود تنها ۱۰ روز طول كشيده بود. خودش هم نمي دانست كه چطور شد تا به زهرا علاقه مند شد و حاضر شد سخت ترين تصميم زندگي اش را اين قدر سريع بگيرد.
به ياد روزي افتاد كه افسانه را خواسته بود. به افسانه گفته بود كه مي خواهد با او ازدواج كند ولي افسانه دختري مغرور بود كه به شرايط مردي مثل او راضي نمي شد عمري را بگذراند. افسانه دختري پرشور بود، دختري بود كه هر چه مي خواست بايد برايش مهيا مي شد. او زني نبود كه با هيچ و كم بسازد.
افسانه به او خنديده بود.
ـ حتماً شوخي مي كني آقا مهدي!
وقتي گفته بود اصلاً شوخي نمي كنم. افسانه گفته بود:
ـ من به درد شما نمي خورم. اين را خود شما بهتر از من مي دانيد. من نه شغل تو را دوست دارم و نه به آنچه كه داري احساس رضايت دارم. من دنبال يك زندگي آسوده و پر رفاه هستم، دنبال مشغله نيستم ولي مي توانم دختري را كه از دوستانم هست برايت معرفي كنم. او دختر خوبي است فكر كنم كه به زندگي با آدمي مثل تو فكر مي كند.
اين طوري بود كه افسانه يك روز سرزده زهرا را به در مغازه او آورده بود. زهرا دختر خوبي بود. سر به راه و مظلوم. او آنچه را كه در افسانه نديده بود، همه را در زهرا ديد.
براي آنكه ضرب شستي به افسانه نشان دهد خيلي زود زهرا را به عقد خودش در آورده بود.
ـ من از شما هيچ توقعي ندارم ولي تنها يك خواسته دارم. مهريه ام را زياد در نظر بگيريد، البته دختري هم نيستم كه دنبال گرفتن مهريه باشم. بيشتر هدفم اين است كه شما با مهريه اي كه براي من در نظر مي گيريد به ديگران نشان دهيد كه چقدر خاطر مرا مي خواهيد و چقدر مرا دوست داريد.
شوهر خواهرم هم مهريه خوبي براي خواهرم در نظر گرفت و حالا خواهرم به خاطر اين احترام از سوي شوهرش واقعاً احساس خوشبختي مي كند.
مهدي به حرفهاي زهرا فكر كرده بود. زهرا زياد هم بي ربط نمي گفت. از قديم هم كه گفته بودند مهريه را كي داده و كي گرفته است. پس چه اشكالي داشت كه به زنش احترام مي گذاشت و از همان اول با اين كار دل او را به دست مي آورد و عمري براين دل حكومت مي كرد. درست هزار سكه مهر زن اش كرده بود. ۱۰ سال از آن تاريخ
مي گذشت. زهرا رفتارش كم كم تغيير كرده بود. خدا به آنان دو بچه داده بود ولي زهرا ديگر آن زهراي سابق نبود. عصبي مي شد، قهر مي كرد و حرف نمي زد. چند بار به او گفته بود كه دست از اين كارهايش بردارد ولي زهرا به اين حرف او توجه نكرده بود.
ـ براي شما مردها زني مثل من به درد نمي خورد همان افسانه دختر دايي ات خوب است كه روزي هزار بار خط و نشان براي شوهرش مي كشد.
از اين زندگي خسته شده ام. تاكي مي خواهي هر چه پول در مي آوري سرمايه كني. كمي هم براي ما خرج كن.
نمي توانم سرم را در سر و همسر بالا بياورم. بچه ها دارند بزرگ مي شوند ولي من هيچ احساس خوبي از زندگي با تو ندارم.
ياد حرفهاي دو هفته قبل زهرا افتاد.
ـ كاري مي كنم كه مرغهاي آسمان به حال تو خون گريه كنند.
چقدر از شنيدن اين حرف خنديده بود. وقتي فكر مي كرد مي ديد كه زنش در اين مدت نه تنها هيچ رفتار خشني با اونكرده است بلكه از هميشه آرام تر هم بوده است. به ۱۰ سال زندگي مشتركش با زهرا نگاه كرد. افسون همزمان با آنها با همايون ازدواج كرده بود. او هم خيلي خوشبخت تر از زهرا نبود. هر دو داشتند زندگي شان را مي كردند . هر دو يك طور بودند. ياد حرف پدرش افتاد.
ـ زن را هر طور عادت بدهي ، عادت مي كند. به كم يا زياد هر دو عادت مي كند.
لبخندي زد. دفتر حساب و كتاب را آورد. حساب و كتاب كرد و يكدفعه يادش آمد كه امروز سالگرد ازدواج شان است. بعد از فكر كردن زياد تصميم گرفت كه عصر موقع برگشت براي همسرش يك هديه بخرد.
ـ تو تا حالا شده كه يك روسري براي من بخري؟
خب مي توانست براي زهرا يك روسري بخرد تا ديگر اين حرف را نشنود. يك روسري براي سالگرد ازدواج به نظر كافي بود.
ـ آقا با شما هستم.
سرش را بالا گرفت. مردي از روي موتور پياده شد و روبروي او ايستاده بود.
ـ آقاي مهدي مظفري؟
ـ بله جناب!
ـ اين دفتر را امضا كنيد.
ـ چي هست؟
ـ يك احضاريه از دادگاه!
دفتر را امضا كرد و احضاريه را گشود. از دادگاه خانواده بود. زنش مهريه اش را طلب كرده بود. مهريه اش را به نرخ روز خواسته بود.
مهدي در فكر رفت. روز بعد در دادگاه وقتي شنيد مهريه همسرش به نرخ روز ۲۰ ميليون تومان مي شود فرياد زد:
ـ اين چه عدالتي است؟ چرا بايد مهريه زن من ۲۰ ميليون شود؟ اين چه قانوني است؟
دكتر حسن حميديان ـ رئيس مجتمع قضايي خانواده (۱):
\ تعيين مهريه: در عقد دائم اگر مهريه تعيين نگردد عقد صحيح است ولي بعداً بايد مهريه را تعيين كرد اما در عقد موقت اگر مهريه تعيين نشود عقد باطل است زيرا عقد موقت داراي دو ركن «مبلغ معين» و «مدت معين» است بنابراين ركني بودن مهريه در عقد موقت موجب شده است كه فقدان و عدم تعيين آن نكاح موقت را باطل كند.
\ حق حبس و مهريه:
زن مي تواند تا زماني كه مهريه اش را دريافت نكرده با شد از انجام وظايف زناشويي خودداري كند و ضمناً عدم تمكين در ايامي كه زن از حق حبس خود استفاده مي كند مسقط نفقه نخواهد بود. هر چند كه طبق نظر ديوانعالي كشور موضوع نفقه در اين شرايط داراي وصف كيفري نيست بلكه واجد وصف حقوقي است. لازم به توضيح است كه اگر زوجه يكبار تمكين كرد ديگر نمي تواند از حق حبس خود استفاده كند.
\ استحقاق مهريه قبل از ازدواج:
در صورتي كه زن قبل از عروسي با شوهرش طلاق بگيرد نيمي از مهريه به او تعلق مي گيرد و گرنه تمام مهريه را مي تواند دريافت كند.
\ مهريه به نرخ روز
آنچه در رابطه با مهريه و موضوع به نرخ روز بودن مهريه مطرح است بحث ارزش و اعتبار پول است. نه خود پول. بنابراين فلسفه پرداخت مهريه به نرخ روز نيز برهمين مبنا است. البته نظرات مختلفي داير بر تأسيسي بودن اين قانون ارائه شده است و يا بعضي مهريه را مثل چك صادره مي دانند كه صادر كننده به همان مبلغ و هر وقت كه اين چك را وصول كند به همان قيمت مندرج در چك بايد وصول شود و يا اينكه محاسبه مهريه به نرخ روز بايد در رابطه با مهريه هايي باشد كه بعد از وضع اين قانون در نظر گرفته شده است اما يك مثال در اينجا مي زنم: فرض كنيد كه در كشوري مثل عراق زندگي مي كنيد و بعد از تحولات اجتماعي، اقتصادي و جنگ عراق به شدت به ارزش پولش لطمه وارد شده است و مهريه دختري قبل از جنگ دو هزار دينار بوده است كه داراي ارزش لازمي بوده است ولي در شرايط كنوني اين دختر بخواهد به هر دليلي از شوهر خود جدا شود و مهريه اش را بگيرد آيا اين برخلاف اصل عدالت نيست؟ اين دختر با يك كيسه آرد چگونه مي تواند زندگي اش را تأمين كند و يا اينكه در ۴۰ سال پيش با چهار صد تومان مي شد يك باغ خريد ولي اكنون با اين پول نمي شود ۱۵ تخم مرغ خريد. همانطور كه دوگي فرانسوي گفته است: ممكن است قوانين بمانند و بيايند ولي همگام با تغييرات اجتماعي و به حكم اجبار و ضرورت و برابر نيازها و خواسته هاي مردم معنا و مفهوم آنها دستخوش تغيير و دگر گوني مي شود.
در مجموع بايد گفت آنچه حقوق را هماهنگ با دگرگوني هاي اجتماع مي كند وآن را از خمودگي بيرون مي آورد و از وازدگي رهايي مي بخشد، همين همراهي با تغييرات است زيرا ثبات و عموميت از ويژگي هاي قانون قديم است و تغيير قانون همگام با تغيير اوضاع و پويندگي جامعه از ويژگي هاي عصر جديد است.
البته وظيفه قواعد حقوقي است تا به اين امر مهم بپردازد و در مواردي كه لازم است قوانين را از زندان گذشته رها بخشد كه البته رويه قضايي دادگاهها مي تواند در اين زمينه نقش عمده اي را ايفا كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |