|
گفت وگو با: دكتر محمد توحيدفام ـ (بخش اول)
دولت و دموكراسي
|
|
|
ايمان حسين قزل اياق در پايان قرن بيستم و در آغاز قرن بيست و يكم و عصر جهاني شدن «دولت» و «دموكراسي» دو مفهوم جنجال برانگيز و مناقشه آميز در محور مباحث علم سياست به شمارمي روند به گونه اي كه يكي از مهمترين جنبه هاي توسعه دولت امروزي ارتباط آن با دموكراسي است. باتوجه به اهميت بررسي ارتباط اين دو مفهوم، گفت وگويي رابا دكتر محمد توحيد فام نويسنده كتاب «دولت و دموكراسي در عصر جهاني شدن» كه توسط انتشارات روزنه منتشر شده است انجام داده ايم كه از نظر خوانندگان مي گذرد. \ آقاي دكتر! به عنوان اولين سؤال علت توجه و پرداختن به دو مفهوم دولت و دموكراسي و بررسي ارتباط بين اين دو را بفرماييد. * دولت به منزله ابزاري در خدمت تلاش هدفمند انسان براي تنظيم امر سياسي، يكي از عظيم ترين دستاوردهاي بشري و پرحضورترين واقعيت تجربه انساني به شمار مي رود كه سرشت آن گويي با نيروها، قدرت ها و نهادها عجين شده است. بي شك گذر از دوران بي دولتي به عصر دولتهاي بزرگ، نقش تعيين كننده اي در شكل دهي تمدن انساني و تحقق حقوق مدني ايفا كرده است، بدانگونه كه مي توان گفت جوامع بشري بدون وجود دولتها هرگز نمي توانستند منزلت امروزين را بيابند. گسترش روزافزون كار ويژه هاي دولت، حاصل و پيامد اين نگاه بود. ولي به مرور و به موازات وسعت يابي حوزه و قلمرو دولت، نقش مداخله جويانه آن در زندگي انسانها افزايش يافت و از اين رو، اين سو و آن سو نغمه هاي مخالف با مداخله گرايي فزاينده دولت شدت گرفت و اندك اندك انسانها خواهان تهديد دامنه اختيارات دولت درقبال گسترش نقش خود در زندگي شدند. اين امر به تدريج معادله دولت بزرگ و جامعه كوچك را به نفع دولت كوچك و جامعه بزرگ برهم زد. با گسترده شدن حوزه جامعه و شناسايي دموكراسي به مثابه بهترين شكل حكومت انساني، دولتهاي مدرن در پايان قرن بيستم و در آغاز سده بيست و يكم شاهد گرايش كمتر به سوي تمركز قدرت بودند. در اين سالها حتي سرسخت ترين طرفداران دولتهاي حمايت پيشه و پدرمآب نيز نتيجه كار دولتها را مأيوس كننده خواندند. تا حدي كه بعضي بر اين باورند، در عصر جهاني شدن شاهد افول و غروب دولت ـ ملت (دولت ملي) خواهيم بود. | شما در كتاب خود ارتباط ظريفي بين تحول مفاهيم و ارتباط دولت و دموكراسي برقرار كرده ايد. ممكن است در اين مورد قدري بيشتر توضيح بفرماييد. * تغيير مهمي كه در جهان كنوني به وقوع پيوسته است، تحول عميق مفاهيم، در مقام ابزار بنيادين تجزيه و تحليل وساخت نظريه هاست؛ تحولي كه نتيجه تغييرات عميق جوامع بشري، تلقي انسان از خود، جامعه و جهان، و نيز تلاش انسان براي پاسخگويي به مشكلات و نيازهاي واقعي عصر خويش است. از جمله تحولات برجسته و درخور درنگ، تحول دو مفهوم دولت (به منزله ابزاري ساخته دست انسان) و دموكراسي (به مثابه بهترين شكل حكومت و شيوه اي براي اداره امور دولت كه در آن، مشاركت سياسي انسانها امكانپذير است) در گستره زماني اي به وسعت آغاز پيدايي دولت تا عصر جهاني شدن و در سه بعد «مفهوم»، «ساختار» و «نظريه» است. آنچه از مرور اجمالي تاريخ اين تحول استنباط مي شود، وجود نوعي رابطه معكوس بين دو مفهوم مذكور است. يعني گذار از دولت مداخله جو و جامعه منفعل به سوي دولت حداقل و جامعه فعال. اين امر توأماني، وقوع تحول را در «انديشه» و «عمل» به طور همزمان، مقارنت تحول «ساختار» و «نظريه»، تحديد نقش و كار ويژه هاي دولت كه زمينه مساعدي رابراي مشاركت افراد در تعيين سرنوشت خود فراهم آورده و سرانجام ظهور دولتهاي دموكراتيك را نشان مي دهد. ضمن اينكه با واقعيت گسترش روزافزون جامعه مدني در عرصه جهاني و مشاركت هرچه بيشتر افراد نيز همخوان است. \ آيا رابطه معكوس بين دولت و دموكراسي كه به آن اشاره كرديد، با واقعيت تاريخي ما نيز سازگار است؟ * در طول تاريخ ما به طور پيوسته شاهد نوعي حركت خطي بين دولت و دموكراسي بوده ايم. به اين معني كه از يونان باستان تا به امروز، چه در عالم نظر و مباحث انديشه اي و چه در عمل، حركت خطي جوامع از دولتهاي گسترده و بزرگ به سمت دولتهاي حداقل و كوچك بوده است. حال اگر رابطه دولت و دموكراسي را در رابطه دولت و جامعه بنگريم، شاهد نوعي رابطه معكوس بين اين دو خواهيم بود، يعني هر اندازه كه حوزه دولت وسيع تر بوده، حوزه جامعه محدودتر گرديده است و هر اندازه كه حوزه دولت محدودتر شده، حوزه جامعه وسعت يافته است. جريان دائمي اين روند از دولت گسترده و مداخله جو به سمت دولت محدود، و از جامعه محدودو منفعل به سمت جامعه گسترده و فعال، نهايتاً امكان حضور دموكراسي در جامعه اي گسترده با دولتي محدود را ميسرتر كرده است. دولتها چه از نظر مفهوم و چه ازنظر عملكرد همواره به سوي كمترين سطوح مداخله متحول شده اند و رابطه اي معكوس و معني دار بين محدوديت حوزه دولت با گسترش دموكراسي وجودداشته است. \ شما اشاره اي به سه وجه از تحول دولت داشتيد، حال آيا اين تحول دولت، شرايط مناسبي را در روندگذار به دموكراسي فراهم آورده است؟ * در رابطه با اين سؤال و در مورد مفهوم دموكراسي، اين تحول ناظر به سه وجه عمده است. نخست وجه مفهومي كه حاكي از تحول مفهوم ارگانيكي دولت به مفهوم مكانيكي است. در مفهوم نخست، دولت به مثابه هدف و به مانند ارگانيسمي است كه ميان اجزاي آن ارتباط وجود دارد و داراي توسعه و رشد دروني و هدف و غايت است و جداكردن آن از انسان و جامعه ناممكن و نادرست. و اما در مفهوم دوم، دولت به منزله ابزاري حاصل عمل ارادي انسان و مصلحت هاي اوست وقراردادي است كه براي تأمين نظم و امنيت در جهان تدوين شده و چون داراي ماهيتي ارادي است، قابل تفكيك ازجامعه و فرد است، زيرا اين دولت است كه براي انسان به وجود آمده است نه انسان براي دولت. وجه دوم، وجه ساختاري يا تحول ساختار دولت بزرگ به ساختار دولت كوچك است. از آنجا كه ساختارهاي دولت براساس وظايف و فعاليتهاي دولت تعريف مي شوند، فرآيند تحول مذكور بيانگر كمرنگ شدن كار ويژه هاي مداخله گرانه دولت، تحديد قدرت دولت و تجديد بنياد آن بر روشهاي دموكراتيك است. پيامد تحول ساختاري، تغيير در مداخله گرايي از سطح كلان اقتصادي به سطح خرد اقتصادي، تغيير كانون مداخله گرايي در روند توسعه، تخصيص صنايع سنگين و پايه اي به كشورهاي خاص، بروز واكنشهاي انعطاف پذير در برابر شرايط رقابت آميز، ظهور تغييرات سريع در شرايط بازار بين المللي و سرانجام تغيير سياستهاي حكومتي و حزبي از تلاش براي به حداكثر رساندن رفاه در درون جامعه ملي به ترويج نوآوري و بهره وري در بخشهاي عمومي و خصوصي است. وجه سوم، تحول در نظريه است، يعني تحول از نظريه هاي حداكثرگرا به نظريه هاي دولت حداقل. اين وجه ناظر به تحول نظريه هاي دولت مدرن از منظر دو رويكرد است؛ رويكرد جامعه محور (تبييني) و رويكرد دولت محور (تجويزي). رويكرد نخست، دولت مدرن را به شدت تحت فشار ساختار دروني جامعه و متكي بر حمايت سياسي و منابع اقتصادي بازيگران قدرتمند بخش خصوصي مي بيند و رويكرد دوم، با بررسي رابطه دولت مدرن با نيروهاي جامعه بر توانايي دولت بر انجام عملي خلاف تقاضاهاي بازيگران سياسي تأكيد مي كند. امروزه، نظريه هاي متأخر رويكرد جامعه محور با پذيرش نظام مشاركتي از طريق احزاب، انتخابات و نظام رقابتي به نوعي تأييد و تأكيد خود را بر افزايش اختيارات حوزه عمومي و كار ويژه هاي آن و مشاركت مردم در كارويژه هاي دولت اعلام كرده اند و رويكرد دولت محور نيز با تأكيد بيشتر بر كاهش كار ويژه هاي مداخله جويانه دولت، حكومت دموكراتيك را صرفاً نتيجه روي كارآمدن دولت حداقل دانسته است. آنچه در گذر از نظريه دولت حداكثر به دولت حداقل حائز اهميت است، تفوق نظريه اي است كه كارويژه هاي آن به اموري چون اعاده نظم، پاسداري از امنيت ملي، نظارت بر قراردادها، ممانعت از تجاوز افراد به حقوق يكديگر، حفظ آزادي شهروندان، تضمين امنيت اقتصادي، حفاظت از دارايي هاي خصوصي و... محدود شده است. \ آيا مي توان نتيجه اين تحولات را افول دولت دانست؟ همچنين نتيجه اين تحول را با پديده جهاني شدن چگونه ارزيابي مي كنيد؟ * البته محدود شدن حوزه دولت از آغاز تشكيل آن تا به امروز به معني نفي آن نيست، چرا كه دولت و دموكراسي لازم و ملزوم يكديگرند و تنها در صورت برقراري نوعي توازن پايدار قدرت ميان اين دو، چشم انداز توسعه روشن خواهد شد و دموكراسي مبتني بر نمايندگي را مي توان نتيجه برقراري توازن قدرت ميان دولت و جامعه دانست كه طي آن جامعه وجود نوعي فرهنگ سياسي بازتر را وسيله اي براي تحميل خواستهاي خود به يك دولت نسبتاً ضعيف تر، ولي مطلقاً قدرتمند مي داند. و نهايت آنكه تحولات ياد شده با توجه به پهنا و گستره آن كه بيشتر نقاط جهان را در بر مي گيرد و نيز تعميق آنها در لايه هاي مختلف جوامع ـ كه اين هر دو از ويژگيهاي جهاني شدن به شمار مي روند ـ موجب كاهش نقش و كارويژه هاي دولت و ظهور شرايطي تازه براي گذار به دموكراسي و دولت دموكراتيك و تخصصي شده اند. \ آيا اين دولت دموكراتيك به نوعي با تمدن موج سومي تافلر هماهنگي دارد؟ * الوين تافلر در كتاب موج سوم، ضمن پيش بيني سه اصل بنيادين براي حكومتهاي فردا، ضرورت ارتباط دولت و دموكراسي را به گونه اي ديگر بررسي مي كند. وي اولين بدعت حكومت موج سوم را قدرت اقليت ذكر كرده و اصل دموكراسي نيمه مستقيم را دومين اصلي دانسته است كه نظامهاي سياسي فردا بر پايه آن بنا خواهد شد و سرانجام از بين بردن تمركز شديد مراكز تصميم گيري و واگذاري آنها به خود مردم را به نام سومين اصل سياست فردا ياد كرده است. آنچه در اين فرآيند قابل تعمق است، ارتباط معكوس است كه وي در صورت تحديد حوزه اختيارات دولت و تجلي حضور و مشاركت مردمي در تصميم گيري سياسي، آن را در قالب دموكراسي ديده است. به عبارت ديگر، حركت تمدن بشري از موج اول كشاورزي به موج دوم صنعتي و سپس موج سوم دانايي ضمن اين كه مباني قدرت را به تدريج از خشونت به ثروت و از ثروت به دانايي سوق داده، موجبات عقب نشيني در وظايف و اختيارات دولت را نيز فراهم آورده است. دولت در مقام عامل نظام بخش در حوزه سياسي روابط بشري، همگام با پيشرفت تمدن بشري، وظايف و اختيارات خود را به مؤسسان خود وا مي گذارد و اين ناشي از سير متعالي تمدن بشري و ضرورت و فشار روزافزون اطلاعات است. لذا ابتناي تمدن موج سومي بر پايه نظم بيش از حد امور جامعه پيش از آنكه ناشي از تلاش دولت باشد، بر پايه اشكال دموكراتيك نظم اجتماعي استوار است و اين همه نتيجه تغييراتي است كه در تمام زمينه هاي زندگي در جريان است و ساز و كارهاي جامعه و از جمله دولت را تحت تأثير قرار داده و مراكز قدرت را جابه جا كرده است كه در نتيجه آن دخالتهاي همه جانبه دولت در عرصه هاي زندگي به كناري زده شده و مراكز عمده تصميم گيري به مردم واگذار مي شود و اين چنين است كه زمينه هاي مشاركت مردمي و حكومت دموكراتيك فراهم خواهد آمد. \ آيا به نظر شما اين جابه جايي مراكز قدرت از دولت به جامعه به معني به راه افتادن موج تازه اي از دموكراسي است؟ * علاوه بر تافلر، افراد ديگري همچون هانتينگتون، فوكوياما، ديويد هلد، فيليپ اشميتر، اعضاي باشگاه رم و ديگر نظريه پردازان معاصر بر ضرورت پيدايي تحولي عميق و تازه در مفهوم دولت و پديد آمدن موج تازه اي از دموكراسي تأكيد كرده اند. آنچه اين صاحبنظران از آن به مثابه گواهي صادق بر تأييد سخنان خود سود جسته اند، تحولات دهه هاي پاياني قرن بيستم بوده است، از قبيل؛ نظم نوين جهاني، بين المللي شدن اقتصاد و فرهنگ، موج سوم تجدد، موج سوم نوسازي و دموكراسي، تغيير حاكميت مطلق به حاكميت نسبي و مذاكره اي، پيدايي نگرش جديد به حاكميت، نقش تازه بازيگران غير دولتي، عصر نوين ارتباطات و اطلاعات، دنياي وابستگي متقابل، پيدايي حكومتهاي كثرت گرا، عصر الگوهاي دموكراسي مشاركتي و عصر جهاني شدن دموكراسي. علاوه بر اين، نظريه پردازاني چون هايك، ميلتون فريدمن، موري راتيارد، ريچارد روزكرانس، رابرت نوزيك، اي. اف. شوماخر و... در نظريه هاي خود خبر از تحولي نوين دادند كه آبستن نظريه هاي جديد دولت بويژه در رويكردهاي تجويزي دولت از قبيل راست نو، محافظه كاري نو، ليبراليسم نو و آنارشيسم نو بود. ثمره اين تحول، تولد مفهوم نوين از دولت به معناي دولت حداقل بود؛ مفهومي كه دموكراسي را به مثابه شيوه و روال كار حكومت ها تحت تأثير قرار داد و ديويد هلد نيز براين اساس چنين بيان كرد كه حكومت دموكراتيك بايد حكومت محدود باشد.
|