|
|
|
از فرخنده حاجي زاده [متولد۱۳۳۲] تاكنون اين آثار منتشر شده است: «خاله سرگردان چشم ها» [رمان كوتاه ـ ۱۳۷۳ـ ويستار]؛ «خلاف دموكراسي» [مجموعه داستان ـ ۱۳۷۶ـ ويستار]؛ «از چشم هاي شما مي ترسم» [رمان ـ ۱۳۷۹ـ نشرعلم]؛ «كتاب شناسي اساطير و اديان» [۱۳۸۱ـ آگرا]؛ «گزارش ـ قصه (۱) سينه سهراب» [۱۳۸۱ـ ويستار]؛ «تقديم به كسي كه قاتلم نبود» [مجموعه قصه ـ ۱۳۸۲ ـ ويستار].از حاجي زاده يك مجموعه نقد ادبي با نام «از نوعي ديگر» و يك مجموعه شعر باعنوان «طلعت منم!» هم آماده انتشار است. وي هم اكنون مديرمسؤولي و سردبيري ماهنامه تخصصي ـ ادبي «بايا» را برعهده دارد.حاجي زاده از شاخص ترين چهره هاي داستان نويسي دهه هفتاد است كه موفقيت هايش در خارج از مرزها، حائز اهميت است. داستان «خلاف دموكراسي» وي كه به انگليسي ترجمه شده، در آمريكا در سطح دكتراي «ادبيات تطبيقي» تدريس مي شود. او از برترين هاي دوره هاي ادبي دكتر رضا براهني نيز هست كه تاكنون به چندسمينار خارج از ايران نيز دعوت داشته: «سمينار ادبيات و موسيقي» [به دعوت تئاتر ادئون پاريس ـ آذر۱۳۷۹]؛ «كنفرانس ادبيات معاصر» [به دعوت دانشگاه نيويورك ـ خرداد۱۳۷۸]حاجي زاده در «مه۲۰۰۳» به خاطر «مجموعه فعاليت هاي فرهنگي» خود توانست «اولين جايزه آزادي بين المللي» را ازسوي «اتحاديه ناشران و انجمن قلم آمريكا» دريافت كند. او اكنون در تهران به سرمي برد. با وي در حالي به گفت وگو نشستيم كه همسرش براي ايجاد محيط مناسب براي مصاحبه به نگهداري از نوه شان مشغول بود. فرزند اين نويسنده هم در طبقه همكف زندگي مي كند؛ يك جمع خانوادگي كه شيوه زندگي شان يادآور خانواده هاي سنتي است. «مادر بزرگ جوان» يكي، دوسالي است كه مشغول «شيمي درماني» است. با «موضوع» به راحتي كنار آمده. مي گويد: «قسمت خوبش كه طي شد. حالا چه فرقي مي كند يك سال زودتر يا ديرتر؟ » مي گويم: «البته … فرق مي كند. شعر شاملو كه يادتان هست: بودن به از نبودشدن/ خاصه در بهار» مي گويد: «چايي تان سرد شد آقاي سلحشور!»
*خانم حاجي زاده، در آغاز اين گفت وگو مي خواهم به سراغ مبحثي بروم، موسوم به «ادبيات گسست»؛ در گفت وگويي كه با خانم «خراساني» ـ منتقد و محقق ـ داشتم ايشان چنين نامي را براي «ادبيات زنانه دهه هفتاد» به كار برد و منظورشان اين بود كه اين نوع ادبيات، برمحور گسست زنان ايراني از جامعه مردسالار و اتكا به استقلال فردي استوار است. نظر شما در اين باره چيست؟
\ البته برسر اين «اسم» هنوز بحث است. خانم «خراساني» اشراف خوبي برآثار دارند با اين همه… خب! اختلاف نظرطبيعي است. به نظرم بايد اين مرحله طي مي شد. بعضي از عقده ها سربازمي كرد. بعضي از بغض ها بيرون مي زد. ما نويسندگان زني در اين دوره ـ دهه هفتاد ـ داريم كه از «مرد»، هيولا مي ساختند و براين گمان بودند كه هرچه «مرد» در آثارشان ذليل تر باشد، آثارشان موفق تر است! حتي اين طرز تلقي به آثار نويسندگان مرد ما هم سرايت كرده بود كه گاهي در فضاي «متن» قابل پذيرش نبود. موردي را به ياد دارم ـ نام نمي برم!ـ كه نويسنده آقايي، شخصيت زن اثر را زني قوي، ريزبين و پيشگو توصيف كرده بود با اين حال، ناخودآگاه اين مرد نويسنده در برابر «امرعاريتي» مقاومت كرده بود و داستان با بروز «رويكرد مردسالارانه» به پايان رسيده بود. به نظر من، آنچه كه طي اين نوع ادبيات در دهه هفتاد رخ داد و موقعيت را حاصل كرد، اول آنكه زنان نويسنده توانستند فريادهاي فروخورده خود را رها كنند و آن نقاب «فرهنگي» ـ آييني را از چهره واقعي شان كنار بزنند اما در موقعيت دوم، اين فرصت با افراط هايي توأم بود. بعضي از اين آثار، از ادبيات دور شدند تا به «پايگاهي براي جنبش فمينيستي ايران» بدل شوند؛ البته خود به خود وقتي ما وارد كار ادبي مي شويم نمي توانيم جداباشيم از جامعه، بازتاب هاي آن يا تاريخي كه برما گذشته، حتي جغرافيايي كه پيرامون ما شكل گرفته يا مي گيرد با اين حال به نظر من در يك اثر داستاني، ادبيات آن حرف اول مي زند و باقي قضايا بايد دروني آن شوند. زن ايراني بايد چنين موقعيتي را پشت سرمي گذاشت تا به ادبيات، نگاهي ادبي داشته باشد نه نگاهي ابزاري.
* بياييم از اين بخش هستي شناسانه … نه! اين نوع نظرگاه زنان نويسنده دهه هفتاد ـ فعلاً ـ صرفنظر كنيم و به سراغ فضاهاي اين اثر برويم. اين آثار بطور معمول دربرگيرنده زندگي زناني هستند كه طبقه متوسط و بالاي متوسط را در برمي گيرند و تقريباً زنان طبقه زيرمتوسط شهري، در آنها جايي ندارند. به نظرم اين امر يك «علت نظرگاهي» دارد. اگر نويسندگان اين آثار بخواهند به سراغ زنان طبقه زيرمتوسط بروند به دليل آنكه اين گروه فاقد تحصيلات، تخصص يا شغل مناسب هستند ديگر نمي توانند آنها را در مرحله «گسست» قراردهند. به نظرتان راوي زندگي اين گونه زنان چه كساني بايد باشند؟
\ نه! به گمانم شيوع اين غفلت به آن اندازه اي نيست كه شما مي گوييد. در كار هر نويسنده زني لااقل يكي، دو داستان درباره اين طبقه پايين جامعه هست…
* مي توانيد نام ببريد؟
\ مثلاً داستان «وهم سبز» خود من! دقيقاً سرنوشت يك بچه روستايي است با آن فقر و فلاكتي كه موردنظر شماست. شما در «او را كه ديدم زيبا شدم» شيوا ارسطويي هم با قشر پايين جامعه رودرروييد…
* من درباره زنان زيرطبقه متوسط حرف مي زنم…
\ يعني منظورتان اين است كه نويسنده اي از آن طبقه وجود ندارد؟
* نه! منظورم آن است كه نويسندگان زن ما كه اكثراً به طبقه متوسط تعلق دارند چرا از زندگي زنان زير اين طبقه حرفي نمي زنند؟ به زندگي مردان زيرطبقه متوسط كاري ندارم. زنان نويسنده، پيش از «۵۷» هم از زندگي مردان اين طبقه مي نوشتند، مي خواهم بدانم چه كسي بايد درباره زنان طبقه اي صحبت كند كه چون تحصيلات بالايي ندارند، تخصص ندارند، شغل ندارند وقتي دچار «گسست» مي شوند بايد كنار خيابان بايستند؟
\ در اين خصوص هم، اگر چه وجه غالب داستان ها نيست اما مي شود مثال هايي آورد. گرچه حالا حضور ذهن ندارم. در داستان هاي خودم مي توانم مثال بياورم.
* مي توانيد از داستان هاي اين چنيني تان توصيفي به دست دهيد؟
\ داستان «وهم سبز»، درباره دو دختر روستايي است كه حصبه مي گيرند و يكي از آنها مي ميرد. سرقبر دختر، در حالي كه مادر دختر، بي تاب مرگ فرزند است ارباب به او نظر دارد. در داستان «مانع»، مابا روايت زندگي يك پيرزن روبروييم كه به دليل تنگي معيشت مجبور است در زمستان به سراغ دخترش برود و با يك دمپايي پلاستيكي و چار پايه پلاستيكي روي سكوي جلوي خانه منتظر بنشيند. در داستانهاي «فريبا وفي»، «صوفيا محمودي» و… هم شما شاهد چنين فضاهايي هستيد. در داستان «باغ فين كاشان»، «صوفيا محمودي» شما با چنين فضايي سروكار داريد يا در داستان «شام» او.
* در اينكه شفاف ترين تصوير زندگي زنانه در دهه هفتاد را در آثار «فريبا وفي» شاهديم حرفي نيست. آثار «وفي» از اين لحاظ، با مميزي نيز داراي چالشي دائمي است اما اين شفافيت باز زندگي زن طبقه متوسط را دربرمي گيرد نه طبقه زيرين را. من با زنان روستايي هم كاري ندارم. درباره زن زيرطبقه متوسط شهري حرف مي زنم!
\ خب! داستان هاي كوتاه خانم پيرزاد. با رمانش كاري ندارم چون با شخصيت محوري آن زمان، ساخت آن و مضمون آن مشكل دارم. در داستان هاي كوتاه پيرزاد شما با چنان فضايي كه از آن صحبت مي كنيد رو بروييد…
* كدام داستان ها؟
\ مثلاً در داستان «هسته آلبالو». در اين داستان دقيقاً همان فضا تصوير مي شود…
* مي توانيد از «طرح» آن توصيفي به دست دهيد؟
\ بله! يك فراش مدرسه است كه زني دارد و پسري. پسر اين خانواده با دختري از يك خانواده ارمني آشنا مي شود. اين داستان، توصيف كننده تناقضاتي است كه ميان «مادران» آنها وجود دارد…
* به هر حال شما معتقديد كه چنين فضايي هست اما كم است. بياييد برسر «حداقل»ها توافق كنيم. چرا با اين «حداقل» روبروييم و نه مثلاً با «حد وسط» يا «حداكثر»؟
\ خب! جامعه ما دچار چندپارگي است. اين چندپارگي، به نظرمي رسد كه مرزهاي فرهنگي را هم تحت شعاع قرارداده. طبقات را هم درهم آميخته.
قبلاً ما با مرز شهرو روستا روبرو بوديم. الآن در روستاها با مظاهر تكنولوژي روبروييم و اين «مظاهر»، جهان روستا را هم تغيير داده است. ديگر ما نمي توانيم مثل گذشته داستاني با محور «روستا» بنويسيم. ما هرچه را كه در شهر بوده به شكل ناقص اش به روستا منتقل كرده ايم و با اين كار، ماهيت روستا را از آن گرفته ايم. شما وارد روستا مي شويد بايد همان شير پاستوريزه را آنجا بخوريد همان مرغ بسته بندي شده را آنجا بخوريد. اما آنجا، واقعاً «شهر» نشده. زن روستايي، لباس هاي خودش را از دست داده و لباس هاي زن شهري را پوشيده. مي نشيند، ماهواره نگاه مي كند و شيرگاو را هم مي دوشد با اين همه خانه اش كاهگلي است؛ راه خانه اش گلي است. آب لوله كشي ندارد. دخترش حداكثر مي تواند تا كلاس پنجم به مدرسه برود.
* به نظر مي رسد روند تبادل فرهنگ ميان شهرو روستا، طي چند دهه اخيربه روندي معكوس بدل شده. روزگاري روستاييان با ورود به شهرهاي ايران، فرهنگ روستايي را به شهرها منتقل مي كردند و اكنون شهرها، با هجوم «تكنولوژي فرهنگي » به سراغ روستاها رفته اند…
\ البته اكنون اين روند، روندي دو طرفه است؛ يعني شهرها با اتكا به تكنولوژي، روستاها را از لحاظ فرهنگي دگرگون مي كنند و روستاها با حضور فيزيكي در شهرها، بخش اعظم نيروي كار و بعضاً فارغ التحصيلان دانشگاه ها را تشكيل مي دهند. اين چرخه ، ابدي است. در هيچ كجاي آن وقفه اي نمي بينيد…
* شما درباره عصري صحبت مي كنيدكه شباهت ناگزيري با دهه ۱۹۳۰ آمريكا دارد. تكنولوژي آن دوران، راديو بود. راديو اين نوع التقاط فرهنگي را شكل داده بود. آمريكا هم مثل ايران، داراي جامعه اي سنتي بود؛ ـ به زعم من اكنون هم هست! ـ امروزه در ايران، راديو جايش را به ماهواره داده است. وضعيت اجتماعي فعلي ما، كاملاً قابل مقايسه است با وضعيتي كه در آثار اشتاين بك، فاكنر يا كلادول شاهديم. چرا ما نويسندگاني در اين سطح نداريم؟
\ شايد به اين دليل كه زيربناي ادبي مان ـ حداقل در زمينه داستان ـ ضعيف تر از آنهاست. داستان نويسي از «جمالزاده» پاگرفته و جدي گرفتن آن در سطحي وسيع، به دو دهه اخير بر مي گردد. هنوز هم در مجامع دانشگاهي ما جايي ندارد. مسؤولان كتابخانه ها در اكثر دانشگاه هاي كشور، هنوز سينه شان را سپر مي كنند و مي گويند: «من اجازه نمي دهم «رمان، مومان» براي اين كتابخانه خريده شود!» ما در دانشگاه هامان رشته اي با عنوان ادبيات خلاق، نقد ادبي و ادبيات تطبيقي نداريم. در نهايت دو واحد «ادبيات معاصر» داريم كه متأسفانه كسي كتابش را نوشته كه معاصر نيست! و اصلاً اين كتاب قابل اطمينان نيست كه لااقل كليدي باشد براي راه يافتن به ادبيات معاصر ايران. دليل ديگري كه مي شود عنوان كرد اين است كه نويسنده ما با فشار شديد اقتصادي روبروست. شايد بعضي ها ـ معدودي ـ داراي وضعيت خوبي باشند اما بقيه دو شغله و سه شغله اند و اين ميان، دنبال فرصتي تا چيزكي بنويسند. اين فرصت هم، نويسنده حرفه اي ـ در آن سطح كه شما گفتيد ـ به بار نمي آورد.
\ خانم حاجي زاده، گفتيد كه مشكلات معيشتي يكي از عواملي است كه نمي گذارد ادبيات ايران ـ در وضعيتي مشابه وضعيت اجتماعي آمريكا در دهه ۱۹۳۰ ـ به اعتلايي در حد آثار فاكنر، اشتاين بك يا كالدول برسد، اما مگر همه اينها و بخصوص فاكنر دچار اين مشكلات معيشتي نبودند؟
* بله! فاكنر زندگي سختي داشت. شايد نبوغ خاصي هم داشت. فكر مي كنم بيشتر بايد بر اين تكيه كنيم كه ما در زمينه داستان ـ برعكس شعر ـ داراي غناي فرهنگي بالايي هستيم. كاري با حكايات يا حتي شعرهايي كه رنگ و بوي داستاني دارند، ندارم. داستان مدرن، به آن شكلي كه از «دن كيشوت» به اين سو در غرب مرسوم است، مد نظرم است.
\ نظريه غالبي وجود دارد كه مي گويد داستان كوتاه، داستان بلند و رمان، چارچوبهاي ادبي اي هستند متعلق به جامعه شهري. جامعه شهري ما از ديرزمان، بيشتر «كلان روستا» است تا شهر. لا اقل تا سال «۵۷» چنين بوده. اين «كلان روستا»ي در حال توسعه، ادبيات خاص خودش را هم داشته، ادبياتي كه «دولت آبادي» و «احمد محمود» نماينده آن بودند. بعد اتفاق تازه اي مي افتد. اين «كلان روستا» رفته رفته مشخصات «كلان شهر» را مي گيرد كه باز هم دائم «در حال توسعه» است، يعني توسعه يافته نمي شود! شما امروز با تهران سر و كار داريد كه همه مشخصات كلان شهري مثل نيويورك را دارد، حتي مثل آنجا، شب هايش امنيت ندارد، همه چيزش شبيه آنجاست...
* الا فرهنگ اش!
\ بله! الا سطح فرهنگ شهرنشيني اش. به گمانم بايد كمي به دنبال ضعف هستي شناسي نويسندگان ايران برويم. فكر نمي كنيد كه اين ضعف هستي شناسي است كه حتي آنان را از نويسندگان متوسط آمريكا و اروپا پايين تر قابل ارزيابي قرار مي دهد؟
* به نظرم اين ديگر بي انصافي است كه بگوييم در قبال نويسندگان متوسط هم كم مي آورند! چيزي كه امروزه خيلي شايع است در بين منتقدان و روزنامه نگاران ما، اين است كه ادبيات ما را دست كم مي گيرند. داستاني از آقاي «فتح الله بي نياز» در ماهنامه «بايا» چاپ شده بود به نام «عصر معصوميت». اين داستان درباره همين موضوع است. من فكر مي كنم خيلي از منتقدان ما، اگر نام نويسنده و جغرافياي اثر عوض شود، به تعريف و تمجيد آن بپردازند...
\ البته فكر مي كنم كه اين ديگر اغراق باشد!
* نه! نه! مواردي را ديده ام. «نام» ها، اكثر منتقدان ما را مرعوب مي كنند. ما هنوز خودمان را باور نداريم. هنوز توجهمان به غرب است. ما خودمان را با نويسندگان اروپايي و آمريكايي مي سنجيم. با نويسندگان مصري نمي سنجيم. با نويسندگان هندي يا نويسندگان تركيه نمي سنجيم. به نظر من يك جور شيفتگي مطلق به غرب را شاهديم...
\ فكر مي كنيد ما در حد «انيس باتور» كسي را داريم در اين مملكت؟
* من نمي خواهم مقايسه كنم. نمي خواهم بگويم كه اين، عين آن است يا آن، عين اين است؛ مي خواهم بگويم كه ما عادت نداريم نويسندگان خودمان را بپذيريم. ببينيد! يك روزگاري كتابهاي عزيز نسين، خيلي خواننده داشت، فكر مي كنم آن موقع يا شما نبوديد، يا سني نداشتيد...
\ من همه آثار ترجمه شده عزيز نسين را خوانده ام!
* حتماً از كتابخانه خانواده استفاده كرده ايد...
\ خير! تا سال ،۶۲ من همه اين آثار را خوانده بودم!
* به هرحال بگذريم! در جواني ما، چون اين آثار طرفدار داشت، مترجم اين داستانها رضا...
\ رضا همراه!
* بله! رضا همراه شروع كرده بود به نوشتن يك سري داستان طنز كه به نام عزيز نسين منتشر مي كرد. اگر اسم خودش را مي گذاشت پاي اثر، كسي نمي خريد. من فكر مي كنم حالا هم، ما يك مقداري اسير همان حالتيم...
\ البته تا حدي من با اين نظر موافقم، اما همان موقع هم كه اين قضايا پيش آمده بود، با آن كه نه سن بالايي داشتم نه منتقد ادبي بودم، نه حتي مي نوشتم، به دليل ذائقه ادبي اي كه به هرحال سبك «نسين» توليد مي كرد، بيشتر به دنبال ترجمه هاي معتبرتري از باغچه بان يا بهرنگي بودم، حالا شما از آثار «نسين» مثال آورديد. يكي از مترجمان ـ كه نمي خواهم در اينجا نامش را بياورم ـ خصوصي به من گفته كه گويا يكي از نشريات تخصصي ادبي، ترجمه اي از ماركز خواسته بود و ايشان هم نه حالش را داشته و نه وقتش را كه برود داستاني از ماركز پيدا كند براي ترجمه، بنابراين نشسته و داستاني سر هم كرده با اسامي اسپانيولي و آن نشريه وزين هم چاپش كرده و سردبير آن هم كلي تشكركرده و حق الترجمه را دودستي تقديم كرده است!
* خب! ديديد!
\ اين، همه قضيه نيست. آن داستان را من و لااقل شش، هفت نفر ديگر خوانده بوديم. اصلاً فاقد سبك نوشتاري ماركز بود و خوش بين ترين ما به اين نتيجه رسيده بود كه اين داستان لابد مال شانزده ـ هفده سالگي ماركز است! نمي گويم كه ماركز داستان بدندارد اما بدنوشتن ماركز فرق دارد با بدنوشتن يك نويسنده متوسط.هركدام معيارهاي حرفه اي خودشان را دارند.وقتي من درباره نويسندگان متوسط غرب حرف مي زنم نويسنده اي مثل «جان گريشام» را مدنظر دارم. واقعاً ما چندنفر نويسنده حرفه اي درحد جان گريشام داريم؟
* ...
\ بايد بپذيريم كه نداريم!
* بايد بپذيريم؛ قبول! اما سردبير آن نشريه ادبي اگر شناخت كافي از سبك و نگاه ماركزداشت آن كار را چاپ نمي كرد.
چون مرعوب نام ماركز بود چاپش كرد؛ وگرنه اگر آن مترجم، يك داستان خوب هم مي نوشت به نام خودش، صدسال سياه چاپ نمي كرد. مشكل اساسي دراين مملكت اين است كه ما فلسفه كم مي دانيم. خودم را هم مي گويم...
\ بله! مشكل اساسي همين جاست. وقتي از هستي شناسي مي گويم اشاره به اين اصل دارم...
* ما حتي در «خواندن» وقت نمي گذاريم؛ درخواندن آثار غيرفلسفي هم.
آخرملت ما ـ تعارف كه نداريم ـ كمي هم تنبل است؛ البته خيلي هم درگير زندگي روزمره ايم.
به هرحال، سرحرف خودم هستم كه درهركاري نظر به غرب داريم چرا نظر به مصر نداريم يا به هند؟
\ من حالا مي روم سراغ يك نويسنده مصري: نجيب محفوظ. مي خواهيد بنشينيم و مقايسه كنيم با آثارخودمان؟
* نه! فكرمي كنم اين بحث خيلي طولاني شد.
\ برويم سراغ آثارخودتان. شما براي نوشتن يك داستان ـ بعد ازانتخاب ايده ـ ازچه نقطه اي شروع مي كنيد؛ ازفضا، اززمان، از شخصيت، از واقعه؟
* نمي دانم. واقعاً به اين موضوع فكرنكرده ام.
\ همينگوي مي گويد كه براي آغازهرداستان، از يك «جمله واقعي» استفاده مي كند شما با چه نوع جمله اي شروع مي كنيد؟
* برايم فرقي ندارد. به نظرم درجمله هاي خيالي هم، بارقه اي از واقعيت نهفته است؛ همانطور كه درواقعيت هم بارقه اي ازخيال هست. با اين همه براي من هم، داستان با يك جمله شروع مي شود. بعد از آن ديگر نمي نويسم، نوشته مي شوم! يعني اختيار متن ازمؤلف گرفته مي شود و به خود متن واگذارمي شود. عموماً كه اينطور است.
\ اگر بخواهيد يكي از داستان هاي محبوبتان را انتخاب كنيد كدام را انتخاب مي كنيد؟
* جواب اين سؤال مشكل است. معمولاً هرنويسنده اي نسبت به آخرين داستان هايش، حس نزديكي بيشتري دارد؛ با اين همه نسبت به بعضي از داستان ها هم نويسنده تعصب دارد. موقعي كه داستان «خلاف دموكراسي» را نوشته بودم چنين تعصبي داشتم. به خودم گفتم كه اگر «باختين» هم ايراد بگيرد يك كلمه هم عوض نمي كنم! خوشبختانه از ميان دوستاني مثل آقاي «بديعي» و ديگران، كسي ايرادي نگرفت و به همان شكل هم منتشر و ترجمه شد.
\ توسط چه كسي؟
* مهدي خرمي. حالا هم در دانشگاه هاي آمريكا و اروپا تدريس مي شود.
\ درچه مقطعي؟
* درمقطع دكتراي ادبيات تطبيقي.
\ فضاي كار چطور بود؟
* يك فضاي سمبليك با توصيفات عيني؛ درواقع يك «سمبليسم اجتماعي» كه سمبل هايش درخودش ساخته و معنا مي شد. هنوز اين «خودبسندگي» را در«خلاف دموكراسي» دوست دارم.
\ چه سالي نوشته شد؟
* سال۷۴ .
\ ازسال ۷۴ تاكنون، اين سمبليسم دچارتغييرنشده؟
* البته كه شده! فكرنمي كنم به «يك طور» نوشتن هيچوقت عادت كنم. هرنويسنده اي درزندگي شخصي اش، تجربه هاي تازه اي را از سرمي گذراند.
اين تجربه هاست كه «شكل» داستان ها را تعيين مي كنند. من فعلاً مقيد به هيچ چيز نيستم الا «خطي ننوشتن». به نظرم خيلي مشكل است كه نويسنده بخواهد يك روايت را از يك جايي شروع كند و برحسب تاريخ اتفاقات به سرانجام برساند. براي من كه خيلي مشكل است يا درواقع قانع كننده نيست.
\ خب! خيلي ازخوانندگان اين را مي پسندند...
* اما خيلي از نويسندگان اين را نمي پسندند!
\ درباره «سينه سهراب» ـ كارماقبل آخرتان ـ كمي صحبت كنيد.
* همانطور كه درعنوان اين كتاب آمده؛ اين اثر يك «گزارش ـ قصه» است يعني در مرز «گزارش» و «قصه» معنامي شود. نه به تمامي قصه است نه گزارش. اين شكل كار را دوست دارم...
\ و ادامه مي دهيد؟
* بله! حتماً! درعنوان كتاب آمده «گزارش ـ قصه(۱)» يعني ادامه دارد. فكرمي كنم شبيه زندگي ماست يعني درمرز واقعيت و افسانه سيرمي كند. راستي! ما دركجاي اين مرز زندگي مي كنيم؟