|
|
|
نگاهي به رمان «اينس» نوشته كارلوس فوئنتس ترجمه اسدالله امرايي
اسطوره سركوب و زايش
ترجمه اسدالله امرايي
|
|
|
فتح الله بي نياز فوئنتس از دو ديدگاه دوم شخص و سوم شخص استفاده كرده است تا داستاني را كه با سه قصه شكل مي گيرد، روايت كند. ما به ازاي اين سه قصه، در عرصه صدا ـ كه نويسنده در حد بو در آثارش نسبت به آن حساس است ـ اپراي «عذاب وجدان فاوست» اثر هكتور برليوز، «لابوهم» اثر جياكوموپوچيني و «تراوياتا» اثر جوزپه وردي است. عشق و قتل اسطوره اي نيز به قصه هاي مدرنيستي پيوند مي خورد و پاره ساختارهاي روايي با عناصري همچون مهربلورين و نيز تب آلودگي پيش از وصال مجموعه ساختمندي را پديد مي آورد. «گابريل آتلان فره را»، مردي فرانسوي كه موسيقي به او اعتماد به نفس و شهرت بخشيده است، هرگز آهنگساز نمي شود ولي به نحو عالي از عهده اجراي آثار موسيقي دانان بزرگ برمي آيد. اجراهاي موسيقي او زنده است و هرگز اجازه ضبط نمي دهد، زيرا معتقد است هر اثر موسيقي يكبار خلق مي شود و همان يكبار هم مي ميردو اجراهاي مجدد در واقع زندگي دوباره آنها در شكلي جديد است؛ موضوعي كه در تكرار يك قصه عشقي اسطوره اي بازنمايي مي شود. در جنگ جهاني دوم، درست زماني كه انگلستان زيربمباران هاي فاشيست ها قراردارد، او مي خواهد با اجراي اپراي «عذاب فاوست» در لندن، پيشوا را تحقير كند و به او بگويد «هراس و وحشتش واقعي است اما شكوه ندارد.» در يكي از تمرين هاي اپرا، خواننده اي زيبا با موهاي قرمز و چشماني سياه، توجه او را به خود جلب مي كند؛ تا آن حد كه نمي تواند اثر را با آرامش هميشگي اجرا كند. در بازگشت به هتل حس مي كند دوست دارد دوباره آن زن را ببيند. در يك كوچه چنين اتفاقي مي افتد. گابريل در حد فاصل دريا و جنگل كلبه اي نزديك يك معبد باستاني دارد. زن را با خود به آنجا مي برد. موقع تماشاي مناظر جنگل و دريا، زن مي گويد اسمش «اينس روسن وايگ» و اهل مكزيك است. اما آنچه براي گابريل مهم است صداي اينس است. اينس عكسي از گابريل و يك مرد جوان مي بيند. مرد جوان موهايي بور و تني به رنگ ماسه دارد و از نظر اينس بسيار زيبا مي آيد. گابريل او را برادر و رفيق خود مي داند؛ كسي كه هميشه با اوست و هيچگاه از هم جدا نمي شوند. كسي كه دوست داشت در يك جا ناپديد شود و به همين دليل گابريل حالا نمي داند او كجاست. فقط گاهي نامه هايي بدون تاريخ و بدون نشاني از او دريافت مي كند. اينس مي خواهد اسم او را بداند، اما گابريل از گفتن نام او طفره مي رود. آخر شب اينس به اظهار عشق گابريل پاسخ منفي مي دهد. همان شب اينس خواب مي بيند در حال فرار از حيوانات درنده به سوي يك صخره مي رود. ناگهان دخترك مرده اي از گور برمي خيزد و شروع به زمزمه براي يك حيوان مرده مي كند. از خواب بيدار مي شود. گابريل را مي بيند كه محو تماشاي اوست. سؤالي براي خواننده پيش مي آيد: آيا گابريل اين كابوس را به زن تلقين كرد؟ آيا گابريل از ماجراي اين كابوس باخبر است؟ اصولاً او چه نقشي در اين كابوس دارد؟ نويسنده به جاي پاسخ به اين پرسش به تلميح ظريفي رومي آورد: گابريل بخاطر خواست نابجاي ديشب از اينس عذرخواهي مي كند و بعد درباره مناظر طبيعي، مد دريا و تأثير آنها در خلق يا اجراي يك قطعه موسيقي صحبت مي كند؛ بخصوص زماني كه گوش به سكوت آنها مي دهيم، سكوتي كه در مقايسه با سكوت واقعي آفريده خداوند صدا محسوب مي شود. هنرمند اين صدا را درك مي كند و با موسيقي بيانش مي كند. به همين دليل گابريل هنرمند را حد واسط خدا و طبيعت مي داند. اينس مي خواهد بداند برادر گابريل كجاست و چه كارمي كند. گابريل مي گويد چون از او خبري ندارد، مي تواند او را در هرجايي تصور كند. او را فردي معرفي مي كند كه در گفتار و كردارش هميشه به تجديدنظر مي پردازد، به همين دليل دانستن سرنوشت او غيرممكن است، در دنياي مدرن ناآرام است و مدام در جست وجوي آزادي است؛ چيزي كه از نظر گابريل وجود ندارد، ولي وقتي برايش مبارزه مي كني همين جست و جو و مبارزه سبب رهايي شخص مي شود. راستي منظور گابريل از اين كنايه گويي ها چيست؟ اين مرد كه به طرزي دو پهلو خود را رابط خدا و طبيعت مي داند، چرا با خشونتي پنهان دست روي شانه اينس مي گذارد و سعي مي كند شهوت جنسي خود را زيرنقاب گرايش شديد هنري پنهان كند و دوباره از موسيقي صحبت كند؛ هرچند كه اينس بازهم درباره رفيق و برادرش از او پرسش كند. گابريل يك باره مي گويد من هستم كه اينجايم. مرا دوست بدار! ولي اينس خود را كنار مي كشد و سعي مي كند انزجارش را پنهان كند. گابريل مي گويد اگر او اينجا بود، آيا همان رفتاري را كه با من داري با او مي كردي. اما اين طور كه مي فهميم اينس كسي را مي خواهد كه در دسترسش نيست، پس به تلخي جواب مي دهد تو چيزي نيستي كه او نمي تواند باشد و او چيزي است كه تو نمي تواني باشي. سپس به گابريل نزديك مي شود و مهري بلورين در دست او مي گذارد، گوي بلوريني كه او در انباري زير شيرواني پيدا كرده بود. گابريل خود را مردي مي داند كه در دنياي امروز زندگي مي كند، تعهداتي دارد و بايد سفرهايي بكند، اما رفيق و برادرش مردي آزاد است كه حق انتخاب دارد و مي تواند همه عشق خود را نثار اينس كند و او را دوست داشته باشد. به هرحال به اين نتيجه مي رسد كه هيچ وقت نبايد به فكر كامجويي از اينس باشد، «زيرا حق ندارد جاي برادرش را بگيرد» و از آنجا مي رود. اينس مي ماند، چون ميل دارد «رفيق و برادر گابريل» را در آنجا ببيند. در كلبه روي نيمكتي كه قبلاً تابوت بود، دراز مي كشد و عكس را بر سينه اش مي گذارد، عكسي كه جوان زيباي موطلايي ديگر در آن نيست و فقط چهره و اندام گابريل را در بر دارد. پس معلوم مي شود با رفتن گابريل، عكس برادرش هم محو شده است. خواننده از خود مي پرسد آيا گابريل و برادرش يكي نبودند؟ به هرحال اينس در رؤيايش زني مو قرمز با چشماني سياه را مي بيند. يك روز در حال فرار از زلزله به پرتگاهي مي رسد و ناگهان صدايي مي شنود كه او را از پيشروي منع مي كند. زن مي فهمد كه اگر جلوتر مي رفت، حتماً كشته مي شد، بنابراين نسبت به «مرد موبوري كه تني به رنگ ماسه دارد و آن طرف دره ايستاده است» حسي از تشكر و نياز در درونش به وجود مي آيد. خواننده اينجا هم به جايگاه صدا پي مي برد و هم بازتابي از خود اينس در رؤيايش مي بيند. آيا اينس هم مثل گابريل خواهري در جهان پيدا و ناپيدا ندارد و آيا مرد آن سوي دره خود گابريل يا برادرش نيست؟ اولين كلمات اين مرد و زن «كمك و دوستت دارم» است. با همين كلمات مبهم، زن. آه نل و مرد نه ال نام مي گيرند و در غاري با هم زندگي مي كنند. پس از مدتي زن باردار مي شود. هنگام زايمان، زن مي خواهد مانند حيواناتي كه تا آن زمان ديده بود، بچه اش را خودش به دنيا بياورد، آن را ليس بزند و با دندان نافش را ببرد. اما مرد با همان صداهاي نامفهوم به او مي فهماند كه انسان است و بايد بگذارد تا مرد بچه را به دنيا بياورد. زن كه حس مي كند غريزه زايمانش در حال سركوب است، در همان لحظه از مرد متنفر مي شود. مرد بچه را كه «يك دختر مو قرمز و سياه چشم است» به دنيا مي آورد و مهري بلورين را در بندي چرمي به گردن او مي اندازد. به بيان ديگر، مهر بلوريني كه اينس در انباري پيدا مي كند و دختر مو قرمز سياه چشم باز هم تكرار مي شدند، ولي اين بار در رؤيا. ۹ سال بعد تالار هنرهاي زيباي مكزيكوسيتي، گابريل را به منظور كارگرداني اپراي «عذاب فاوست» و پرورش دهنده صداي اينس به عنوان خواننده اصلي اپرا دعوت مي كند. پيش از شروع اولين تمرين در تالار مكزيكوسيتي او با جسارت به خانه اينس مي رود كه حالا نام خانوادگي «پرادا» را براي خود برگزيده است. مي خواهد در ملاقاتي خصوصي با او سوء تفاهمي را كه ۹ سال پيش بين شان ايجاد شده بود، حل كند، زيرا نمي خواهد در زمان تمرين تنشي به وجود آيد. در تمرينهاي عصرانه، گابريل و اينس به عشق پنهان شان در لواي موسيقي تجسم مي بخشند. گرچه كار آنها داراي نقصي فني است، اما هر دو براي پوشاندن آن نقص، بدون رد و بدل كلمه اي با هم تباني مي كنند. اينس در اين ديدار بر خلاف گذشته به عشق گابريل جواب مثبت مي دهد، امري كه ما (خواننده ها) پيشتر در اسطوره مابه ازاي آن را خوانده بوديم. سالها مي گذرد و گابريل اكنون نود و سه سال دارد. او در لندن زندگي مي كند و زني كه بيشتر دوست دارد معشوقه اش باشد تا مستخدمه اش، از او نگهداري مي كند. گابريل كه هرگز ازدواج نكرده است، مهر بلوريني را كه اينس به او داده است، روي پايه اي كنار پنجره گذاشته. مهر براي او يادآور صدا و چهره زيباي اينس است. همچنين يادآور حافظه او و بازتاب زمان ـ هرچند كه اينس يك بار ازدواج كرده و پنج سال بعد از شوهرش جدا شده است. گابريل حس مي كند مهر «دربرگيرنده گرما، حس شامه قوي، شيريني و حلاوت، صداي رؤيايي صاحبش است.» (ص ۱۶). به همين دليل به مهر عشق مي ورزد. اما خواننده توقع دارد كه در همه چيز تجديدنظر شود، زيرا برادر گابريل يا در واقع خود او چنين اند. همين طور هم مي شود: خواندن اينس از دايره زمان خارج مي شود و به طنين صداي خودش تبديل مي شود و در همان حال از پشت سكو زني عريان و سرخ مو (همزاد عيني اينس) كه پيكر خونين دختر كوچكي را در دست دارد، ظاهر مي شود و پس از برهنه كردن اينس، با او يكي مي شود و اينس به زن درنده تبديل مي شود و درحالي كه كودك خونين را در آغوش دارد، به زمين مي افتد. بنابراين منطق روايي حكم مي كند كه مهر بلورين شكسته شود. همين طور هم مي شود: مستخدمه از سر حسادت آن را مي شكند. گابريل با مهر بدلي كه مستخدمه به جاي مهر اصلي مي گذارد، حرف مي زند، ولي رضايت كسب نمي كند و به نواختن فلوت مي پردازد، تا به اين ترتيب خواننده به بن مايه داستان برسد: «اگر براي گذشته زندگي كنيم، آن را به حدي مي رسانيم كه زندگي مان را غصب مي كند.»
|
|
|
|
|
|
ويترين كتاب و نشريه
|
|
|
|
|
سرزمين تازه كشف شده و رقص اژدها
داستان/ جان كريستوفر، ترجمه مهرداد مهدويان/ كتابهاي بنفشه، واحدكودكان و نوجوانان مؤسسه انتشارات قدياني/ چاپ اول ۱۳۸۱ / تيراژ ۳۲۰۰نسخه
اين دو داستان جان كريستوفر را كه در دو جلد مجزا به چاپ رسيده، مي توان ادامه تصميم اين مؤسسه براي چاپ كتابهاي ويژه كودكان به شمار آورد.
اين نمونه اي از نثر داستان رقص اژدهاست: آن روز عصر و تمام شب، باراني يك دست باريد، ولي صبح روز بعد، هوا دوباره صاف و آفتابي شد. بعد از صبحانه برادر غيبش زد. سايمون مي توانست همراه يكي از گروههاي كار برود ولي نرفت...
چيزي به خواب زمين نمانده است
مجموعه شعر / اسماعيل يوردشاهيان / انتشارات قصيده سرا / چاپ اول ۱۳۸۲ / تيراژ ۲۰۰۰ نسخه
اين كتاب نيز مجموعه اي از اشعار يوردشاهيان را در بر مي گيرد كه به عنوان نمونه مي توان از اين شعر ياد كرد: آنها سه تن بودند / زنبقي آبي / فانوسي روشن / ايواني منتظر / من كنار دلشان / شعري نواختم.
* پرنده پنهان / مجموعه شعر / گروس عبدالملكيان / دفتر شعر جوان / چاپ اول ۱۳۸۱ / تيراژ ۲۲۰۰ جلد
با هم قسمتي از اشعار اين شاعر جوان (متولد ۱۳۵۹) را مي خوانيم: «نتي كه سالها گم شده بود / در زمزمه پيانو پير / پيدا كرد / دختري بلند شد و دامنش در رقصي قديمي جان گرفت / دختري هفتاد ساله / دامني هفت ساله / و دلي / كه تازه داشت به دنيا مي آمد.
شاه پري خواهرخوانده زرتشت
داستان / ماجده مطلبي / نشر آينه / چاپ اول ۱۳۸۱ / تيراژ ۲۲۰۰ نسخه
اين داستان با زبان طنز و مطايبه نگاهي دارد به تاريخ ايران، اين نمونه اي از نثر كتاب است: عجب فيل بدقدمي! تا ماليات را گرفت، جدايي مان سر رسيده، دلم به حال ابوالهول كه من بعد بايد مترسكي براي گنجشكان باشد و يا بتي براي كوليان مي سوزد.
|
|
|
|
|
|