چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۲ - ۶ ذيحجه ۱۴۲۴
Wed, Jan 28, 2004
حوادث
شماره ۲۷۱۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
افق
اوقات شرعي
آرشيو
درخواست بخش جويندگان عاطفه : نگذاريد نرگس پژمرده شود
• دستهاي ياري گر بسوي نرگس شتافتند
پيچيدگي در تحقيقات پليس
سرنوشت دختر ۱۷ ساله پس از مصرف قرص اكستاسي
گروه حوادث ـ دختر ۱۷ ساله اي كه در راه مدرسه از خانه فرار كرده بود توسط پسري قرص اكستاسي خورد و ديگر بازنگشت. اين دختر، اوايل دي ماه سال جاري وقتي از مدرسه اش در شميران نو خارج شد و ديد مادرش به سراغش نيامده است نقشه فرار را با يكي از هم مدرسه اي هايش طراحي كرد. اين دو دختر وقتي سرگردان به درخانه پسري رفتند و ديدند خبري از او نيست از سوي سرنشينان خودروي پژوي سرمه اي رنگي شكار شدند و با خوردن قرص اكستاسي وقتي به خود آمدند ديدند در قائمشهر هستند.دختر فراري كه با رفتن هم مدرسه اي اش به شهر ديگري تنها مانده بود در دام خانه فساد زنجيره اي گرفتار شد و به شهرهاي مختلف سفر كرد و هر بار در پاتوق هاي فساد با مصرف مواد مخدر و قرص اكستاسي تسليم خواسته هاي شوم شد.دختر ۱۷ ساله پس از طرح شكايت توسط مادرش در دادسراي امور جنايي تهران و دستور رسيدگي از سوي داديار شهرياري در اداره ۱۱ پليس آگاهي تهران تحت تعقيب قرار گرفت تا اينكه كار آگاهان با به دست آوردن ردپاي وي توانستند او را در تهران به دام اندازند.
درخواست بخش جويندگان عاطفه : نگذاريد نرگس پژمرده شود
نور اميد درخانه روستايي «نرگس»
• دستهاي ياري گر بسوي نرگس شتافتند
153060.jpg
* مريم ساماني
گروه حوادث: «نرگس» چشم باز كن، پنجره را بگشا، بهار به آرامي به پنجره خانه روستا مي زند.
«نرگس» بيا و عيد را به پدر خسته و مادر درمانده ات، ببخش. شانه اي بردار و به موهاي ژوليده دخترك ات بكش. بعد از چهار سال گونه هاي تنها و خشك شده اش را ببوس. بيا به اتاقت سري بزن، فرشهايت را پهن كن، سماور را روشن كن و گرماي عشقي را كه در اين چهار سال شوهرت به تو بخشيده است، نثارش كن.«نرگس» برخيز! كلامي با اين مردم كه نگران تو هستند، بگو. تا به جاي اين همه چشم نمناك، اين همه بغض شكفته، گل لبخند بكاري و اين همه «آه» را به «اميد» تبديل كني.
\\\
روزي كه به سوي اصفهان راه افتاديم تا نرگس را ببينيم، باورمان نمي شد كه غم «نرگس» اينگونه بزرگ باشد.روستا آرام است. پيرمردي مهربان در كنار ماست. او پدر نرگس است. «نرگس» دختري است كه از چهار سال پيش بيهوش شده است.به نرگس نگاه مي كنم. دختركي با موهاي ژوليده كنار بستر «نرگس» نشسته است. گونه هايش از شدت سرما به خشكي نشسته است، سرمايي كه از هنگام تولد او هنوز ادامه دارد.مادرشوهر نرگس با چشماني پر از اشك كنار بستر عروس اش نشسته است.
ـ خانم! يعني اميدي هست؟!
دخترك روي سر مادر خم مي شود. لب هاي پرمهرش را به گونه هاي «نرگس» مي چسباند و از سر عشق يك فرزند به مادرش بوسه اي مي زند.
ـ مامان نرگس اوف شده!
اين تمام حرفي است كه «فاطمه» دختركي كه حالا چهارساله شده است از اين همه غم احساس مي كند.مادر شوهر نرگس كه پس از تشنج او نوزاد را به خانه اش برده است، از تنهايي ها و سختي هايي مي گويد كه پس از اين حادثه تلخ شاهد بوده است.
ـ پسرم و نرگس بعد از اينكه با هم ازدواج كردند به خانه ما آمدند و در اتاقي ساكن شدند.نرگس دختر خوبي بود. خوشحال بودم كه نرگس ام، عروسي است كه مثل يك دختر دلسوز و مهربان در كنارم زندگي مي كند.چند ماه بعد شوهرم بيمار شد و جان سپرد او چند چك در دست مردم داشت. پسربزرگم كه شوهر نرگس بود، براي اينكه پدرش مديون نشود چك هاي مردم را گرفت و خودش به آنان چك داد تا پس از كار در قصابي طلب آنان را بپردازد. ولي بعد از مدت كوتاهي نرگس زايمان كرد و بعد از آن بيهوش شد. ديگر پسرم آرام و قرار نداشت از آن به بعد به علت هزينه هايي كه بايد براي نرگس مي شد، كاملاً ورشكسته شده و اين بار طلبكاران رهايش نكردند. پسرم ناچار از روستا رفت و بزرگ كردن نوه ام فاطمه بردوش من افتاد. نمي دانيد چقدر سخت است. بارها ديگران به پسرم گفته اند به جاي آوارگي همسري بگير و اين بچه را به كمك او بزرگ كن، اما او مي گويد: نرگس بعد از ازدواج با من بيهوش شد و قبل از آن سالم بود. من منتظر مي مانم تا نرگس روزي خوب شود. چشم باز كند و با من حرف بزند. من صبر مي كنم تا نرگسم خوب شود.مادرشوهر نرگس اشكهايش را پاك مي كند و مي گويد: شما نرگس را نمي شناسيد. نمي دانيد چقدر خوب و مهربان بود. اين همه عشقي كه حالا همه ما به او داريم اين همه اميدي كه براي بيدار شدنش داريم، ذره اي از آن همه خوبي است كه نرگس داشت.
سه پسر ديگرم مي گويند تا نرگس خوب نشود ما ازدواج نمي كنيم. آخر نرگس عروس بزرگ من بود.شايد باورنكنيد ولي در اين چهار سال تمام وسايلش همانطور كه خودش گذاشته بود، مانده اند. اميدوارم عروسم خوب شود و من و او با هم غباري راكه روي آنها نشسته است، پاك كنيم.به گونه هاي سرخش نگاه مي كنم. دستگيره در را گرفته است. دخترك هم اميد دارد كه مامان نرگس بيدار شود و در بسته خانه شان را به روي او باز كند. نگاهم به شيشه در بسته خشك مي شود. وقتي دخترك به اميد ديدن خانه شان سر به شيشه مي چسباند و مادرش نرگس را صدا مي زند.قصه اين عشق با تمام آنچه تاكنون در تمام سالهاي خبرنگاري ام ديده ام آنقدر متفاوت است كه خودم هم مي مانم. در اين روستا، در اين سرزمين پاك، در ميان اين مردم ساده نه صحبت از اختلاف عروس و مادرشوهر است، نه صحبت از خيانت به زن و فرزند و نه صحبت از... اين مردم، اين آدمها همه براي رسيدن به «اميد» ، همه براي چشم گشودن نرگس، تلاش مي كنند.مي دانم برادر نرگس از همان روزهاي نخست اين اتفاقات تلخ با تلاش و كارگري درتهران بخش بزرگي ازاين اميد را به خانواده اش بخشيده است. مي دانم شوهر نرگس هرازگاهي شبانه به ديدار نرگسش مي آيد و...
چند ساعت در روستا مانده ايم. حالا وقت بازگشت است.
آسمان صاف است. هوا پاك است و در گوشه و كنار جاده درخشش انارهاي قرمز مي خواهند همان اميد را به من بدهند.
به ياد حرف پدر نرگس مي افتم وقتي به تلخي مي گويد:
ـ دو سال پيش عيد غدير بود. پسرم تصميم گرفت او را به مشهد ببريم. شايد آقانظري كنند و نرگس شفا پيدا كند. از يكي از شركتهاي هواپيمايي پنج بليت خريد. قرار شد كه به پابوس آقا برويم. تا پاي هواپيما رفتيم اما به ما گفتند نمي شود بايد براي مريض تان، چهار بليت بگيريد! توان مالي را نداشتيم، گران تمام مي شد، پسرم قدرت مالي بيش از آن نداشت... اشك دل سوخته اين پدر و اميدي كه به نااميدي تبديل شده بود، قلبم را به درد آورد. صداي پسر ۵ساله ام رامي شنوم كه همراه من به روستا آمده است:
ـ فاطمه را تا حالا مامان نرگسش نبوسيده؟
سرم را تكان مي دهم آرام گونه اش را به گونه ام نزديك مي كند و مي گويد: مامان ! هيچ چيزي مث سلامتي صفا نداره.
بازتاب مردمي
درپي چاپ خبر بيهوشي زن جواني به نام نرگس كه در دوشماره گذشته روزنامه به چاپ رسيد. عده زيادي از مردم خيرخواه، دلسوز و فداكار با گروه حوادث ـ بخش جويندگان عاطفه تماس گرفتند.
دختري جوان درحالي كه اشك مي ريخت، گفت: من هم تازه ازدواج كرده ام، از اينكه اين اتفاق دردناك براي «نرگس» افتاده است، به شدت ناراحت شدم و دلم مي خواهدروزي خبر به هوش آمدن «نرگس» را درروزنامه بخوانم. شماره حسابي اعلام كنيد تا از اين طريق به اين خانواده آبرودار و صبور كمك كنيم.زني جوان گفت: من صاحب چند بچه هستم مي دانم كه وقتي يكي از آنها سرما مي خورد چه هزينه اي را خانواده بايد متحمل شود. هزينه درمان، دارو، پزشك و موادغذايي، چه رسد به اين بيماري درگوشه يك روستا. اي كاش زودتر از اين جريان مطلع مي شديم تا اين خانواده بدانند كه ما هم دراميدشان شريك هستيم و احساس تنهايي نكنند. مردي درتماس با ما گفت: عكس پدر به اندازه اي جگرم را سوزاند كه اشك هايم سرازير شد. چقدر چهره دردمند اين پدر مرا سوزاند. چقدر غم نرگس سنگين است. مردديگري گفت: نمي دانم چرا بهزيستي در ازاي يك ويلچر اينگونه از اين پدر خسته و درمانده چك طلب كرده است؟ من يك ويلچر به نرگس مي دهم تا پدرش با آن او را جابه جا كند تا بداند اين ويلچر به نرگس تعلق دارد و چك اش را هم از بهزيستي پس بگيرد.
پسرجواني گفت: من مال و منالي از اين دنيا ندارم ولي تنها اندوخته ام را كه ۲۰هزارتومان است مي خواهم به نرگس ببخشم.يك مرد درتماس با ما گفت: همسرم متخصص رژيم درماني است او هر كمكي كه از دستش برآيد، به نرگس خواهدكرد.يك دانشجو درتماس با ما گفت: اي كاش متخصصان مغز و اعصاب دريكي از بيمارستانها تختي را به صورت رايگان به «نرگس» اختصاص مي دادند و براي درمان او كمك مي كردند.چندزن درتماس با ما گفتند: برعشق پدرومادري كه اينگونه فداكاري دربرابر دخترشان مي كنند، بايد درود فرستاد. اي كاش ما هم از روي محبت، آنان را ياري كنيم و از اندوه بيرون شان بياوريم.
با درخواست هاي مكرر ازسوي عده اي از هموطنان عزيز مبني بر اعلام شماره حسابي براي كمك به «نرگس» شماره حساب: ۱۰۸۸۲ ـ قرض الحسنه بانك كشاورزي خوانسار، كدشعبه ۱۰۰۴۰ به نام محمداسفندياري ـ پدر نرگس ـ اعلام مي شود. مدارك پزشكي نرگس درگروه حوادث ـ بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران موجوداست. متخصصاني كه براي كمك هاي تخصصي نياز به اين مدارك دارند با تلفن ۲۰و ۸۷۶۱۶۲۱ با بخش جويندگان عاطفه تماس بگيرند.
پيچيدگي در تحقيقات پليس
پنج ادعا در ماجراي آتش گرفتن «شيرين»
153063.jpg
گروه حوادث: تناقض گويي هاي زن جوان قبل از مرگ و شوهرش پس از دستگيري، پليس جنايي را در برابر معماي پيچيده اي قرار داده است كه در آن زني قرباني آتش سوزي مرموزي شده است. بنا به اين گزارش، ساعت ۲۰ عصر روز دوشنبه ۱۹ آبان ماه سال جاري، پيكر سوخته زني ۲۶ ساله به بيمارستان سوانح و سوختگي مطهري انتقال يافت و تحت معاينات خاص پزشكي قرارگرفت و پس از ۱۵ روز جان باخت.مردي كه ادعا مي كرد شوهر اين زن است به پزشكان و پرستاران گفت كه همسرش ساعتي قبل براثر برگشتن چراغ نفتي به رويش دچار آتش سوزي شده و او بلافاصله همسرش را از خانه شان در يافت آباد به بيمارستان انتقال داده است. «شيرين» در نخستين بازجويي كه از سوي مأموري از كلانتري ۱۴۵ ونك تحت تحقيق قرار گرفت گفت: «من به خاطر اختلافي كه با شوهرم داشتم روز حادثه با او درگير شدم. دختر كوچكم در خواب بود وقتي درگيري بالاگرفت من براي تهديد شوهرم گالن نفت را روي خودم ريختم و گفتم مي خواهم خودسوزي كنم كه شوهرم كبريت را به دستم داد و بي اعتنا به تهديدم روبرويم ايستاد.» «شيرين» در مرحله دوم بازجويي كه ساعاتي قبل از مرگ صورت گرفت به افسر كلانتري يافت آباد گفت: « شب حادثه، من و همسرم وقتي درگير شديم بچه ام خواب بود شوهرم من را كتك زد كه به بيرون از اتاق دويدم سپس پيت نفت را برداشته و آن را روي خودم ريختم، وقتي به اتاق برگشتم خواستم كبريت را روشن كنم اما كبريت در دستانم خيس شده بود، همين موقع شوهرم كبريتي روشن كرد و به روسري ام زد و همه جايم آتش گرفت.»«شيرين» در ادعاي ديگري در برابر دوربين فيلمبرداري كه توسط بستگانش در بيمارستان گرفته مي شد باز شوهرش را عامل آتش سوزي معرفي كرد و گفت: او ابتدا كبريت روشن را به شلوارم گرفت چون شلوارم لي بود آتش نگرفت بعد به مانتوام گرفت تا اينكه با انداختن روي روسري ام آن آتش گرفت و به همه لباسهايم سرايت كرد.دور اتاق مي دويدم و او هيچ كاري براي خاموش كردن آتش نمي كرد به سمت در خروجي دويدم قفل بود برگشتم و پتوي بچه را دور خود پيچيدم، شوهرم وقتي ديد خانه آتش مي گيرد در را باز كرد و من را به بيرون هل داد.»شوهر «شيرين» در نخستين ادعايش نزد پزشكان گفته است كه چون حادثه آتش سوزي در اتاقي دربسته اتفاق افتاده است و او در آن لحظه بيرون بود مدت ۵ دقيقه طول كشيده تا او بتواند به داخل اتاق رفته و آتش را با پيچاندن پتو خاموش كند.اين مرد، وقتي به دستور بازپرس ويژه قتل دستگير شد و از سوي كارآگاهان اداره ۱۰ تحت بازجويي قرارگرفت، در ادعاي ديگري گفت: «روز حادثه چون او اصرار داشت در خانه ديگري زندگي كنيم، درگير شديم و من او را كتك زدم. «شيرين» به حياط رفت و من در اتاق ماندم وقتي برگشت ديدم بوي نفت مي دهد و لباسهايش خيس است او گفت مي خواهد خودسوزي كند و من گفتم عرضه اين كار را ندارد همين حين بود كه او كبريت زد و خود را به آتش كشيد من نيز با پتوي بچه او را خاموش كردم و هيچ دخالتي در آتش زدن او نداشتم.»بنا به گزارش خبرنگار جنايي ما، بازپرس متين راسخ از شعبه دوم دادسراي امور جنايي تهران با توجه به اين معماي پيچيده كه پليس جنايي با در اختيار داشتن سرنخ ها و مدارك غيرقابل انكاري در برابر آن قرار گرفته است دستور داد تا در شاخه هاي ديگري تحقيقات علمي پليسي صورت گيرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |