بازي براي بيست و دومين بار آغاز شده است. هر سال د رهر گوشه اين خاك جشنواره هايي پذيراي بازيهاي هنرمندان تئاتر ماست اما فجر به عنوان قديمي ترين و پرطرفدارترين بازي هنوز جاذبه هايي دارد كه مي تواند آن را به عنوان يك دغدغه در ذهن اهالي تئاتر از هرجا كه باشند بنشاند. فجر امسال از چند جهت ويژه است. نخست آنكه انتظارها پس از گذشت چندين سال از مديريت گروه حاضر در مركز هنرهاي نمايشي چنان بالا گرفته است كه شايد سر وشكل دادن به جشنواره اي كه بتواند گروههاي زيادي را راضي كند كار بسيار دشواري باشد.
به هر روي براي ورود به اين بازي وآغاز خوانش راههاي زيادي وجود دارد كه شايد تقويم زماني اجراها يا همان برنامه جشنواره كه در قطعي بسيار بزرگ اين روزها توي دست تماشاگران به وفور ديده مي شود آسان ترين شان باشد. راه ديگر هم اين است كه اجزاي اين بازي بزرگ را فارغ از چگونگي حضورشان در تقويم زماني اجرا به طور مستقل مورد ارزيابي قرار دهيم. از همين جاست كه بازي متن در نوشتار حاضر آغاز مي شود.
رستاخيز آنتيگونه
يك اتاقك سفيد بدون هيچ تجملي با نوشته هايي ريز و درهم روي سه ديواره اش همه فضايي است كه قرار بوده در نمايش آنتيگونه به كارگرداني دانيلا ماتيوزي براي بازي تنها بازيگر آن در نظر گرفته شود. البته اگر نورافكنها را به حساب نياوريم چرا كه بسياري از فضاسازيهاي اين اجرا تنها با كمك نور به بيننده منتقل مي شود و از همين جاست كه مي توان فهميد چرا خانم ماتيوزي تا اين حد از كم شدن چند تا از نورهايش برآشفته شده است در اين فضاي محدود داستاني فلسفي روايت مي شود كه از همان لحظه نخست خصلتي آخرالزماني دارد. قصه آنتيگونه در حالي كه از سرحد مرگ گذشته و به جهان مردگان پاي گذاشته است. اين موقعيت به خودي خود ويژه است چرا كه به آنتيگونه نمايش اين امكان را مي دهد كه از قيد ترتيب زماني و منطق پي در پي حوادث آزاد بماند. شاهزاده يوناني اينجا با توهم خويش تنهاست و اين در حالي است كه رستاخيز او در واقع توهمي است كه پيش روي تماشاگر گسترده مي شود. اين بازي پيچيده و هم به آنتيگونه اجازه مي دهد آنچه از او مي دانيم را به شكلهاي گوناگون بازبيافريند و در اين بازآفريني مدام روايتهاي جديدي خلق كند. بااين همه آنتيگونه اي ساخته شده از وهم نيز در حصار موقعيت ويژه پس از مرگ و در ميان ديوارهاي بلندي كه احاطه اش كرده اند آزادي عمل چنداني ندارد و سرانجام ناچار است توهم مرگ خويش را ديگر بار نسخه برداري كند.
آيا آنتيگونه نموداري از سرنوشت زن است؟ براساس مقاله گور و آنتيگونه نوشته امبرانو انگار چنين است. اماتماشاگر هم آزاد خواهد بود تا اين نگاه سرنموني و تعميم دهنده به مقوله زن را نپذيرد، چرا كه پس از اجراي نمايش بازي از آن تماشاگر است.
اوديسه عصر اينترنت
شوخي با اوديسه در قرن بيستم دستمايه خوبي براي هنرمندان جهان بود دستمايه اي كه اجازه مي دادتا نگاه كلي و قهرمان محور را به زندگي انساني دست بيندازند. اوليس جيمز جويس در حوزه رمان معروف ترين نمونه اي است كه بي درنگ به ذهن مي آيد.
در نمايش اوديسه به كارگرداني ماركوس زوئر دو صندلي، دو بازيگر و يك سكوي چوبي همه چيزهايي است كه براي خلق اين حماسه مورد احتياج بوده است.
در اوديسه ماركوس زوئر و همراهش مثل هملتي كه سال پيش به جشن فجر آورده بودند روايتي پراز شوخي و سوءتفاهم ازاين حماسه يوناني به دست مي دهند. شوخي هاي زوئر در واقع كاريكاتورهايي از مناسبات مبتذل وپيش پاافتاده تلويزيوني در تمام كشورهاي جهان هستندكه با دستمايه وقايع جهان اسطوره اي هومر تركيب شده وجهاني پراز تناقض را مي سازند. براي كسي كه «هاهملت!» راهم ديده و با شيوه نمايشي اين گروه آشناست شكل اجرا چيز تاره اي ندارد اما همين شوخي با اسطوره و در واقع پايين كشيدن اسطوره از جايگاه تثبيت شده اش وآوردن آن به ميان مردم براي برجسته كردن تناقض هاي دروني اش چيزي است كه به اوديسه خصلتي ويژه وجالب توجه اعطا مي كند.
اوديسه به ما نشان مي دهد كه هميشه براي اجراي آثار بزرگ نياز به دكورهاي آنچناني و گروه پرتعداد بازيگران ولباسهاي تاريخي نداريم. آنچه نيازش در چنين كاري احساس مي شود تنها خلاقيت و نگاه تازه است . چيزي كه در كار گروه زوئر به خوبي ديده مي شود.
يك بازي پريان
چگونه امكان دارد بازي پريان را در زمان حاضر و در ميان وقايع آشناي اجتماع تصور كرد؟ با ديدن نمايش شكلك از كيومرث مرادي اين امكان به حد زيادي به دست مي آيد.
نمايشنامه نغمه ثميني عنصر غالب در اجراي «شكلك» است . عنصري كه درآن بازي توهم درهمه سطوح جريان دارد و زندگي روي صحنه را تغذيه مي كند.
صحنه نخست نمايش توهم غريبي است درباره سرنوشت زنان خياباني صحنه دوم بيننده را به زماني درگذشته پرتاب مي كند ودر صحنه هاي بعد رفت وبازگشت ميان اين دوصحنه موقعيت هاي غريبي مي آفريند كه شايد تنهامشابهش را بتوان درميان قصه هاي پريان جست وجو كرد. نام هايي آشنا نيز دراين ميان و دربين گفت وگوهاي ردوبدل شده روي صحنه به ميان مي آيند. مصدق، شعبان جعفري و… نام هايي كه تنها يك نام هستند وبيش از آن كه به واقعيتي بيروني دلالت كنند نماينده توهمي ديگرند كه روي صحنه ساخته مي شود.
الگوي روايتي نمايشنامه شكلك الگوي حكايت هاي ايراني است حكايت هايي كه در خلال آنهامدام روايت هاي مختلف توسط شخصيت هاي داستان به ميان آمده و به روند اصلي قصه الصاق مي شوند تا جايي كه چيزي به نام روايت اصلي درقصه خود به حاشيه اي براي اين متن هاي معترضه تبديل مي شود.شاخ وبرگ هايي كه قصه اصلي را از اصلي بودن خارج كرده ودر لحظه هاي مختلف متن جاي آن را با روايت هاي ديگر پرمي كنند. پايان بندي نمايشنامه هم درست مثل حكايت هاي ايراني با واقعه اي باورنكردني است . كودكي متولد مي شود كه دوجنسي است وتركيبي از مشخصات ظاهري همه شخصيت هاي پيدا وپنهان قصه را در خود دارد. رويدادي آخرالزماني كه جهان قصه را به افسانه پيوندمي زند.
نمايشنامه شكلك در دستهاي كيومرث مرادي به تئاتري تلفيق شده از رئاليسم اجتماعي ونمايش آييني تبديل شده است كه به نظر نمي رسد براي اين قصه پيچيده وچندلايه محمل مناسبي بوده باشد. به همين دليل است كه شايدارزشهاي واقعي متن به درستي دراين اجرا آشكار نشود.
همه بازيها
از ميان آن همه بازي دراينجا به همين سه تصوير قناعت كرده ايم . چرايش به طبيعت جشنواره برمي گردد و البته به اصل ازلي انتخاب لحظه اي كه مي تواند در لحظه اي ديگر چيز ديگري را مقابل لنز دوربين قرار دهد. خصلتي كه درهرسه اجراي پيش گفته وجود دارد وهرسه را به نوعي به هم مربوط مي سازد، قرارگرفتن در وضعيت آخرالزماني است . جايي كه زمان وخط روايت به يك سوي مي روند وعناصر قصه در رستاخيزي ناگزير دركنارهم وبدون ترتيب پيش روي تماشاگر ظاهر مي شوند.
رستاخيز روايت روزگار ماست. شايدازاين روست كه روايت پايه گرفته برآن زودتر وبا آشكارگي بيشتري در برابر دوربين قرار مي گيرد و به عكس فوري تبديل مي شود.