جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۸۲ - ۸ ذيحجه ۱۴۲۴
Fri, Jan 30, 2004
افق
شماره ۲۷۱۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
گزارش روز
گفت و گو
گوناگون
اينترنت
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
ورزشي
صفحه آخر
افق
ماجراي زندگي
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
بلواي ازدواج دانشجويي
153222.jpg
احسان مرادي
آقاي عارف وند مثل هميشه سر وقت آمد، نه يك دقيقه زود ونه يك دقيقه دير، و باز هم مثل هميشه بدون آن كه نگاه به جمع كند به طرف تخته رفت وآن را پا ك كرد. فرز و چابك گچ سفيدي را از پايين تخته سياه ربود و طبق عادت هميشگي بالاي تخته نوشت: به نام خدا و زير آن دو خط افقي كشيد. بعد عنوان درس را نوشت و هنوز مباحث درس را ننوشته بود كه صداي گوشخراشي سكوت كلاس را بريد. مضطرب برگشت و عقب را پاييد. صداي گوشخراش از حلقوم نوزاد شش ماهه رسولي و خانم عبادي منتشر مي شد. لحظه اي به ياد صداي دياپازون ها و زنگ اخبارهاي آزمايشگاه فيزيك افتاد. با خود انديشيد: «همين را كم داشتم... حالا سر كلاس بچه داري هم مي كنند... اينجا دانشگاه است يا شيرخوارگاه؟!!» بعد تك سرفه اي كرد وگفت:«خانم عبادي! لطفاً بچه را ساكت كنيد» همهمه اي در كلاس برخاست. دوستان رسولي به او متلك مي انداختند.
همهمه بلند وبلندتر شد و بچه همچنان عربده مي كشيد. رسولي كه گوش هايش هم سرخ شده بود، يواش خودش را بالا كشيد و از طرف راست كلاس ـ كه جايگاه پسرها بود ـ به زنش اشاره كرد وگفت: «خفش كن!» خانم عبادي تند تند نوزاد را تكان مي داد و با خشم به رسولي گفت:«نمي دونم چه مرگشه... به گمونم خيس كرده...» رسولي نيم نگاهي به آقاي عارف وند ـ كه با چشم هاي متعجب به آنها مي نگريست ـ انداخت و بعد رو به زنش نهيب زد:«ببرش آخر كلاس عوضش كن... چرا همين طوري نشستي؟» و خانم عبادي كيفش را برداشت و با نوزاد رفت آخر كلاس. بچه آرام شد اما پارازيت ها و جوك پراني ها قوت گرفت. آقاي عارف وند رو به تخته چند بار گچ را محكم به آن كوبيد تا سروصدا اندكي خوابيد و دوباره مشغول نوشتن شد، اما صداي بم وكلفت خانم مسلمي مانند ميخي به درون مغزش فرو مي رفت و تمركزش را به هم مي زد: «خدا شانس بده... بعضي ها سر كلاس دانشگاه بچه داري مي كنند، بچه ترو خشك مي كنند، آقا چيزي كه نمي گه، هيچي ميان تر مشونم از همه بالاتر مي ده، مگه ما بچه نداريم؟ مگه ما شوهر نداريم؟ پس چرا ميان ترم ما رو يك از هشت مي دن؟» حالا آهسته آهسته همهمه اي در سمت چپ كلاس وميان خانم ها برخاست و در رأس آن صداي بم خانم مسلمي خودنمايي مي كرد. از سمت راست كلاس صداي بهرام پور شوهر خانم مسلمي برخاست كه از زن خود حمايت مي كرد ومورد عتاب شوهر خانم عبادي قرار گرفت. آقاي عارف وند ديگر به اين همهمه ها عادت كرده بود. اما صداي بم و بلندي برخاست كه مجبور به واكنش شد. صدا، صداي بهرام پور بود كه به عابديني فحش مي داد و در يك چشم بر هم زدن با او دست به يقه شد. آقاي عارف وند گچ را انداخت و دويد ميان آن دو:«آقا شرم كنيد... حيا كنيد... اينجا كلاس درسه.» لب هاي تپل و آويخته بهرام پور مثل لبو سرخ شده بود و نفس نفس مي زد:«آقا اين مردك ـ عابديني ـ به خانم ما بدوبيراه مي گه.» عابديني هنوز جواب نداده بود كه خانم او از آن طرف كلاس برخاست ومثل فرفره يك دوجين فحش نصيب بهرام پور و زنش كرد. آقاي عارف وند دودستي و ملتمسانه به زن عابديني اشاره كردكه بنشيند؛ اما صداي خانم مسلمي در هواطنين انداز شد و از ميان همه صداها، جايي براي خود باز كرد:«تو ساكت شو قورباغه! با اون شوهر بي سروپات. همه يادشونه كه تو به خواستگاري شوهرت رفتي.» رگبار خنده باريدن گرفت وزن عابديني سرخ شد ونشست. خان مجلسي بلند شد و در حمايت از خانم عابديني كه دوست او بود، تا توانست به خانم مسلمي بدو بيراه گفت و پته اش را ريخت روي آب.
آقاي عارف وند اين وسط گيج وحيران نظاره گر بود. به هركه مي گفت:«بالاي چشمت ابروست» يا به خانمش برمي خورد يا به شوهرش اما اين وسط سوژه خوبي براي بازيابي اقتدار از دست رفته خويش يافت.
خانم مجلسي دوست زن عابديني كه مشغول زبان درازي بود، تنها كسي بودكه هنوز ازدواج نكرده بود. آقاي عارف وند دست هايش را مشت كرد و با اقتدار تمام فرياد زد:«مجلسي احمق! بگير بنشين سرجات تا زبونتو از حلقومت بيرون نكشيدم...» خانم مجلسي خشكش زد و لرزان لرزان نشست. كلاس آرام آرام شده بود و براي اولين بار صداي باد از آن سوي پنجره به گوش مي رسيد. صدايي، سكوت سنگين كلاس را در هم شكست:«عارف وند تو به زن توهين كردي... من ازت شكايت مي كنم... بيچارت مي كنم» صداي مهدي محمدزاده بود. آقاي عارف وند متعجب زير لب گفت:«شما دوتا جوجه كي ازدواج كرديد؟» محمدزاده بيرون رفت و در را پشت سرش محكم به هم كوبيد. آقاي عارف وند گيج و غمزده پشت ميز نشست و دست هايش را حايل پيشاني كرد. چشم هايش را بست و به نمره هاي افتضاح ميان ترم انديشيد. بعد نگاهي به ساعتش كرد. كلاس ديگر تمام شده بود مي خواست به دراشاره كند و بگويد:« بفرماييد» كه در باز شد و علي مهدوي با خانمش در آستانه در ظاهر شدند:«آقاي عارف وند، شرمنده! بچه را برديم خانه مادرزنم بگذاريم و بياييم دانشگاه اما مادر ايشون تشريف نداشتند، اين شد كه مجبور شديم بچه را بياريم دانشگاه». آقاي عارف وند يادش به هشت سال پيش افتاد كه براي اولين بار علي مهدوي در كلاس درسش حاضر شده بود شايد او از همه دانشجوهايش سن و سال دارتر بود. مهدوي نگاهش به آخر كلاس افتاد، سرش را از كلاس بيرون كرد وگفت:«اميد جون بيا تو، بيا همبازي برات جستم، بيا ني ني را نگاش كن، بمب خنده در كلاس منفجر شد.
اين مبل هاي راحت!
153219.jpg
از آن روزها كه پدربزرگ روي پشتي زير پنجره اي روبه حياط، پدربزرگ بود و مادربزرگ روي قالي كنار سماور ذغالي خيلي دورنشده ايم كه امروز چهره موقر پدربزرگ را بر مبلمان مجلل بيشتر مي پسنديم و مادربزرگ را فرورفته دركاناپه اي نرم و قشنگ.
همين است كه اندروني، بيروني خانه هاي اجدادي مان را هم دريك چشم به هم زدن به سالن هاي پذيرايي شيك تبديل كرديم و درلانه هاي چهل، پنجاه متري مان حداقل سي متري براي ميهماناني كه احياناً ما را نمي شناسند و قرار است از مدل سالن پذيرايي، قضاوتمان كنند، كنارگذاشتيم.
اما اين اتاق هاي نقلي پذيرايي ديگر جاي «تيروتخته هاي» مبلمان «استيل» نيست، كاناپه هاي «جمع وجور» و راحت مي طلبد كه اخيراً همسايگان تركمان با دست و دل بازي تقديممان كرده اند.
اين همه رنگ!
اصلاً نمي دانيد چرا، اما چشم كه مي چرخانيد، ويترين مغازه ها پرازمبل هاي رنگ،رنگي از قرمز و نارنجي تا لاجوردي و بنفش شده.
همين يك سال پيش، جلف ترين رنگ ممكن براي مبلمان شيري يا نهايتاً گل بهي بود كه آن را هم فروشنده با برچسب «رنگ سنگيني است»
همين يك سال پيش، جلف ترين رنگ ممكن براي مبلمان شيري يا نهايتاً گل بهي بود كه آن را هم فروشنده با برچسب «رنگ سنگيني است» به شما قالب مي كرد. رنگهاي درخشان (بخوانيد eye catching) مبل هاي جديد، اما زحمت فروشنده ها را هم كم كرده است شما بي اختيار به طرف «نيم ست» گوجه اي «ترك» كشيده مي شويد و البته حق هم داريد، تا همين چندي پيش، رنگ ممنوع بود، به جز قهوه اي، مشكي، سورمه اي!
مي توانيد ولو شويد!
اسكلت چوبي مبلمان، انگار چندان مدروز نيست. چون ويترين مغازه ها پرشده از كاناپه هاي نرمي كه به راحتي مي توانيد خود را روي آن پرت كنيد و احتياجي به چوب هاي منبت كاري شده ندارند. براي خريدن اين قبيل مبلمان ديگر به حسن آباد و يافت آباد يا دلاوران نرويد، همين دور و اطراف، در...
استقبال از بانك!
خيابان ولي عصر يا سهروردي چشمتان را كه در امتداد ويترين هاي رنگارنگ بالا ببريد تابلوهايي را مي بينيد كه بزرگ و آبي رنگ از شما استقبال مي كنند.
اين مبل ها درتركيه براي ما ساخته مي شوند و اگر مدل هاي موجود، باب ميل تان نيست، كاتالوگ در خدمتتان است تا مدل موردنظر خود را سفارش دهيد. فقط قيمتها كمي (نه زياد) نجومي است كه آن هم به رؤيايي بودن رنگ آسماني اش حتماً مي ارزد!
در جست وجوي ناوگان جنگي ايران باستان
153216.jpg
باستان شناسان پروژه اكتشافي را براي يافتن بقاياي يك ناوگان دريايي ايران باستان، كه در يك طوفان شديد در سال۴۹۲ پيش از ميلاد مسيح در حوالي يونان نابود شد، آغاز كرده اند.
اين گروه تحقيقي در جريان جست وجو براي اين ناوگان جنگي غرق شده، كه توسط داريوش پادشاه ايران در دوران هخامنشي براي كشور گشايي به يونان اعزام شده بود، دوكلاهخود و يك سرنيزه در قعر آبهاي نزديك كوه آتوس، در شمال شرقي يونان، پيدا كردند.
كاترينا دلاپورتا، كارشناس يوناني، با همكاري دكتر واشمن از كاندا، هدايت اين مأموريت اكتشافي را بر عهده دارد. كارشناسان اشياي عتيقه در ماه ژوئن سال جاري ميلادي براي يافتن ديگر بقاياي كشتي هاي جنگي ايراني به اين محل باز خواهد گشت.
سرنخ تاريخي
هرودوت، تاريخ نويس يوناني قرن پنجم پيش از ميلاد مسيح، در كتاب خود تحت عنوان «داستانهايي از تاريخ»، حادثه فاجعه بار دريايي سال۴۹۲ پيش از ميلاد مسيح را شرح داده است.
هرودوت در اين كتاب مي گويد ناوگان جنگي ايران به كوه آتوس برخورد كرده و متلاشي شده است.
اين گروه از باستان شناسان سال گذشته در حين تحقيقات در لاشه يك كشتي، ظروف سفالي را پيدا كردند كه در آن سالها براي حمل مواد غذايي استفاده مي شده است.
هنوز معلوم نشده است آيا اين لاشه كشتي با فاجعه تاريخي سال۴۹۲ پيش از ميلاد، ارتباطي دارد يا نه.
باستان شناسان همچنين سرنيزه اي از جنس برنز پيدا كرده اند.
در سال۱۹۹۹ در همين مكان دوكلاهخود متعلق به دوران يونان باستان، توسط ماهيگيران از آب بيرون كشيده شده بود.
يك هشت پا صاحب اين سرنيزه بوده است!
ظاهراً يك هشت پا اين سرنيزه را همراه خود به درون ظرفي برده بوده كه به عنوان لانه از آن استفاده مي كرده است.
نتيجه اين جست وجوها مي تواند به اختلاف نظرهايي كه در مورد نحوه ساخت اين ناوهاي جنگي باستاني وجود دارد، پايان دهد.
بازيافت كشتي ها
در جنگهاي دريايي در دوران باستان، طرفي پيروز مي شده كه دماغه كشتي دشمن را با كوبه هاي سنگين برنزي خود خرد مي كرده است.
تاكنون لاشه اي از كشتي هاي جنگي باستاني يافت نشده و بنا به گفته برخي باستان شناسان، هر چند كه شايد بقاياي اين كوبه هاي سنگين برنزي را بتوان پيدا كرد، اما احتمال اين كه تحقيقات اكتشافي جاري به كشف يك كشتي جنگي منتهي شود، بسيار ضعيف است. مايكل ود، از اعضاي گروه اكتشافي ناوگان جنگي ايران باستان، به بي بي سي گفت: «احتمال پيدا كردن يك كشتي جنگي بسيار ضعيف است، چون اين نوع كشتي ها سبك وزن بودند و غرق نمي شدند.»
با اين حال دكتر هولفلدر گفت: باستان شناسان همواره به اميد پيدا كردن يك كشتي جنگي باستاني هستند و در اين تحقيقات شايد لاشه كشتي هاي باربري كه كشتي هاي جنگي را همراهي مي كردند، پيدا شود.
در متون كلاسيك آمده كه در آن زمان، كشتي هاي جنگي آسيب ديده را براي استفاده دوباره از آب مي گرفتند و با انتقال به خشكي آنها را تعمير مي كردند.
حدود ۲۰هزار نفر از نيروهاي داريوش پادشاه ايران در دوران هخامنشي، در آن فاجعه دريايي جان خود را از دست دادند.
اين فاجعه در شرايطي رخ داد كه ايران به فتح سرزمين اصلي يونان و افزودن آن به امپراتوري ايران باستان اميد داشت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |