|
|
|
|
|
هفت آسمان
|
|
|
|
|
نوشتن برلبه جهان
|
|
|
«پل آستر» نويسنده اي كه امسال وارد پنجاه وششمين سال زندگي اش شده است، كتاب هاي متعددي در زمينه هاي شعر، داستان، مقاله و ترجمه دارد. وي كار نويسندگي را از سال ۱۹۶۷ آغاز كرد ولي تا سال ۱۹۷۴ كتابي را به چاپ نسپرد. در عوض، از آن زمان به بعد مدام خوانندگان را با نوشته هاي جذاب خود سر ذوق آورده است و همچنان، خستگي ناپذير، دست از نوشتن برنداشته است، چنان كه رمان جديدش، «كتاب توهمات» اخيراً روانه بازار نشر شده است. «جوزف كوتس» منتقد نشريه شيكاگو تريبون درباره او مي گويد: «پل آستر در حال حاضر يكي از چهار داستان نويس مطرح و تيزهوش آمريكايي است كه شهرت اش بيرون از مرزهاي كشور همواره با نوعي ابهام همراه بوده است، چون در كشورهاي ديگر او را ظاهراً نويسنده يك ژانر خاص ( علمي تخيلي يا اسرار آميز؟ اين را نمي دانيم) به حساب مي آورند كه ج لوه هايي از معما گونگي در آثارش ديده مي شود.» پل آستر گرچه از اواسط دهه هفتاد ( ۱۹۷۰) به انتشار آثارش پرداخت ولي تا هنگام چاپ اولين رمان از مجموعه سه گانه اش، «تريلوژي نيويورك» چندان شناخته شده نبود. مجموعه مذكور كه در برگيرنده سه داستان پسا مدرن است يكباره شرايط را براي وي دگرگون كرد. «شهر شيشه اي» ، اولين رمان از اين مجموعه را ابتدا هفده ناشر رد كردند، اما عاقبت مؤسسه انتشاراتي «سان اندمون» در سال ۱۹۸۵ حاضر به چاپ آن شد. استقبال از اين رمان، بلافاصله پس از انتشار آن، بسيار چشمگير بود، به حدي كه خوانندگان با اشتياق منتظر دو رمان ديگر اين سه گانه بودند. آستر از آن پس مرحله به مرحله از گمنامي پيشين به درآمده است. «تريلوژي نيويورك» كه آخرين بخش آن در سال ۱۹۸۷ به بازار آمد، وي را در جايگاه نويسنده اي با قريحه قرار داد كه نام اش را به اين زودي ها نبايد از خاطر برد. در حال حاضر وضعيت به گونه اي است كه منتقدان، آثار آستر را به بهترين شكل مورد تحسين قرار مي دهند؛ آن هم با جملاتي از اين دست: «پل آستر به عنوان يك داستان نويس به جايگاه شامخي دست پيدا كرده و براي «داستان تجربي»، نام و اعتباري تازه به ارمغان آورده است...» يا در جايي ديگر، يكي گفته است، «آستريك رشته آثار ادبي صميمانه و برجسته خلق كرده است كه با نوعي جديت و هوشمندي همراه است و اين ها شاخصه هايي هستند كه ادبيات معاصر سخت نيازمند آنها است.» اين نويسنده كه در كارنامه ادبي اش چند مجموعه شعر نيز به چشم مي خورد، درباره شاعران چنين اظهار نظر مي كند: «كسي كه شاعر مي شود به لحاظ نوع رابطه با دنياي اطراف، همواره يك فرد تبعيدي و بيگانه به حساب مي آيد. «وي عقيده دارد فرد براي نوشتن بايد بر لبه جهان بنشيند: «هر هنرمندي، در هر رشته اي، كه به خلق اثري رو مي آورد، بايد بيرون از مرزهاي جهان ايستاده باشد؛ چون انسان نمي تواند در داخل يك محدوده باشد و از آن بنويسد.» اين نگرش، محور تمامي آثار اوست. استر در صدد شناسايي هويت جهان به مثابه پاره اي از دنياي ادبيات است، و نه برعكس. هدف وي شالوده شكني از امور قطعي و مسلم است و از سوي ديگر، مي خواهد نشان دهد كشف لايه هاي اسرار آميز زندگي در ذهن استدلالي ما، فقط به واسطه داستان امكانپذير است. بسياري از رمان هايش به بازگويي يك رؤيا شباهت دارد و از تمامي ويژگي هاي آن، همچون پراكندگي و بي هدفي سود مي جويد؛ قصه هايي وهم آميز و غير طبيعي كه جايي، در ميانه ناگفته ها و گفتني ها به تعادل مي رسد. وي مي گويد، «نوشتن، كاري اجباري است، ماشيني عجيب كه در اختيار انسان نيست. من تا به حال پيش نيامده كه با نگره اي از پيش تعيين شده و اثباتي به سراغ يك داستان بروم هيچ گاه در صدد آن نبوده ام كه درباره يك موضوع واحد ـ براي مثال انزواي انسان معاصر ـ داستاني بنويسم. نوشتن يك اتفاق است؛ امري كه روز پيش وجود نداشته و امروز تحقق يافته است. من ايده هاي فراواني دارم و بيش تر وقتم صرف آن مي شود كه آنها را از خودم دور كنم. در پي توجيهي مي گردم تا به كمك آن يك كار را انجام ندهم، ولي بعد زماني مي رسد كه يك طرح و ايده، چنان خودش را بر من تحميل مي كند كه راه گريزي باقي نمي ماند. خيلي ساده به دام مي افتم و به عرصه خيال كشيده مي شوم. نويسنده در همان ابتداي فرآيند نوشتار به قالب شخص ديگري در مي آيد.» شايد به همين دليل است كه آسترچنين استادانه گريز مي زند و به دنياي كتاب هايش راه مي يابد. وي مي گويد: «البته من در اين زمينه چندان مهارت ندارم ولي از هيچ تلاشي فروگذار نمي كنم، چون به ظاهر، تلاش براي درك يك شخصيت داستاني، نويسنده را به دنياي خيالي او نزديك تر مي كند.» شرح حال: پل آستر روزسوم فوريه سال ۱۹۴۷ در نيوارك ايالت نيوجرسي چشم به جهان گشود. پدرش، ساموئل آستر،با برادرانش درشهر جرسي ملاك ساختماني بودند. مادرش، كوئيني، كه ۱۳سال از شوهرش جوانتر بود حتي قبل از پايان ماه عسل به اين نتيجه رسيد كه ازدواجش اشتباه محض بوده است. پل در نيوارك، درحاشيه جنوبي اورنج و ميپل وود بزرگ شد. وي، چنانكه دركتاب خاطراتش با نام «ازدست به دهان» مي نويسد، ازهمان دوران كودكي احساس كرد كه درخانه حالت يك فردمهاجر و تبعيدي را دارد. درسال ،۱۹۵۹ والدينش خانه اي بزرگ درقسمت اعيان نشين شهر خريدند و همان جا بود كه عمويش، آلن مندلباوم كه مترجمي زبردست بود، چندين بسته كتاب را به هنگام عزيمت به اروپا، جاگذاشت. آسترجوان با اشتياق به خواندن كتاب ها پرداخت و هرچه به دنياي ادبيات و نوشتن نزديك تر شد، از والدينش بيشتر فاصله گرفت. وي بعدها كه به عنوان يك نوجوان به نوشتن شعر روآورد، ازهمنشيني و مصاحبت عمويش بيشتر سودبرد. چنانكه سال ها بعد درمصاحبه اي عنوان كرد، «عمويم نسبت به من خيلي سخت گير بود، خيلي قاطع، خيلي خوب.» مدتي بعد پدرومادرش از يكديگر جداشدند و آسترجوان به جاي ادامه تحصيل راهي اروپاشد. از ايتاليا و اسپانيا ديدن كرد و سپس به پاريس و زادبوم جيمز جويس به دوبلين سفركرد. درحين مسافرت روي رماني كاركرد كه از بهار سال ۱۹۶۵نوشتن آن را آغازكرده بود. درسال ۱۹۶۶ با ليديا ديويس آشناشد و بعدها درسال ۱۹۷۴ با او پيوند زناشويي بست. ليديا دختر رابرت گراهام ديويس، استاد مدرسه نويسندگي بود. پل در دهه ۶۰ مطالبي درباره كتاب ها و فيلم هاي مختلف در دونشريه Colombia Daily Spectator و Dlombia Revierr به چاپ رساند و دريك جلسه سخنراني نقش مترجم ژان ژنه، نمايشنامه نويس معروف را برعهده گرفت. در ژوئن ۱۹۶۹ در رشته ادبيات تطبيقي مدرك ليسانس گرفت و سال بعد موفق به كسب مدرك فوق ليسانس از دانشگاه كلمبيا شد. آستر و ليديا ديويس چندين كتاب را ترجمه كردند كه جزيكي از آنها كه درباره ژان پل سارتر بود، بقيه فاقد ارزش بودند و چنگي به دل نمي زدند. آستر همچنين روي دومجموعه شعر با نام هاي «ديوار نوشته ها» و «گم گشته ها» به كار پرداخت. درسال ۱۹۷۹ يك روز پس از اتمام كتاب «فضاهاي سپيد» به او خبردادند كه پدرش فوت كرده است. ارثي كه به او رسيد هرچند هنگفت نبود اما به اندازه اي بود كه براي ادامه كار نويسندگي اش كفايت كند. وي كه در زندگي به كارهاي مختلفي روآورده بود، دراين مورد به دو تن از دوستانش گفته است: براي اولين بار در زندگي فرصتي براي نوشتن با فراغ بال پيداكردم؛ تا بتوانم بدون دغدغه كرايه خانه، روي طرح هاي طولاني ام كاركنم.» درسال ۱۹۸۰ دوكتاب از وي منتشرشد يكي مجموعه شعرها به نام «مواجهه با دنياي موسيقي»، و ديگري «فضاهاي سپيد» ناشر هردو «استيشن وميل پرس» بود. آستر كه ازدواج اولش چندان دوام نياورده بود در سال ۱۹۸۱ دريك جلسه شعرخواني با زني نويسنده به نام «سيري هوست ود» كه نروژي تبار است، آشناشد. اين دو پس ازمدت كوتاهي با يكديگر ازدواج كردند. پل آستر كار برروي «تريلوژي نيويورك» را از سال ۱۹۸۵ آغازكرد. كتاب اول به نام «شهرشيشه اي» درهمان سال، «ارواح» در سال ۱۹۸۶ و آخرين بخش اين سه گانه تحت عنوان «اتاقي با در بسته» در سال ۱۹۸۷ منتشرشد. رمان ديگرش به نام «موسيقي شانس» كه نامزد دريافت جايزه پن ـ فاكنر نيز شد، موردتوجه بسياري از دست اندركاران عرصه سينما قرارگرفت. اين رمان درباره مرداني است كه كه مشغول ساختن يك ديوار هستند. نگارش اين اثر زماني به پايان رسيد كه ديوار برلين فرو ريخت. از آثار ديگر وي مي توان به «هنر گرسنگي»، «آقاي ورتيگو»، «لولو روي پل» و «داستان كريسمس آجي رن» و ترجمه هايي از قبيل اشعار فرانسوي و يادداشتهاي ژوزف ژو اشاره كرد. مروري بر «تريلوژي نيويورك» قهرمان پسامدرنيسم! اين لقبي است كه به پل آستر داده اند. در اين بخش براي سر درآوردن از اين موضوع و همچنين آشنايي خوانندگان با فضاي داستانهاي وي، شرحي مختصر از رمانهاي «تريلوژي نيويورك» را از نظر مي گذرانيم. شهر شيشه اي: اين رمان درباره نويسنده اي است كه كارش نوشتن داستانهاي اسرارآميز است و به طور تصادفي با جرياني درگير مي شود كه از داستانهاي خود وي گيج كننده تر است. زنگ تلفن، چند شب متوالي، ديرهنگام به صدا در مي آيد و نويسنده را از خواب بيدار مي كند. يكي از آن سر خط مي خواهد با كارآگاهي به نام پل آستر صحبت كند. به دنبال آن، نويسنده كه دانيل كويين نام دارد، تصميم مي گيرد خود را به جاي كارآگاه مذكور جا بزند و قضيه را پي بگيرد. علاوه بر آن، رؤياي وي نيز با اين اقدام جامه عمل به خود مي پوشد، چون او نه تنها مي تواند با نام كارآگاه پل آستر وارد عمل شود، بلكه اين امكان را پيدا مي كند كه از خصوصيات قهرمان كتاب به نام «مكس ورك» بهره بگيرد. اين شخصيت داستاني نيز كسي است كه با نام مستعار «ويليام ويلسن» به كار نويسندگي مشغول است. كويين (كارآگاه قلابي) را زن و مردي به نام ويرجينيا و پيتر استيلمن اجير مي كنند. استيلمن به يك بيماري مزمن زباني و فكري دچار است و خود را با كاسپار هاوزر مقايسه مي كند. شايد به همين دليل است كه فكر مي كند پدرش قصد جان او را كرده و از ترس تحقق چنين امري، به كمك زن اش كارآگاهي را به خدمت مي گيرد تا مراقب فعاليتهاي پدر باشد. كويين در جريان تعقيب پدر پيتر، رد او را گم مي كند و بر آن مي شود تا به محل سكونت او رفته و خانه اش را بپايد. پس از مدتي سر و كله كارآگاه واقعي يعني همان پل آستر پيدا مي شود و وي به كويين اطلاع مي دهد كه پدر پيتر چند ماه قبل خودكشي كرده است. كويين كه متوجه مي شود در اين مدت فقط خانه اي خالي را مي پاييده است، سرخورده و افسرده شده و غيب اش مي زند. از او، دفترچه يادداشتي سرخ رنگ كه حاوي تمامي جريانات است، براي پل آستر به جا مي ماند. ارواح: در اين رمان كه فضايي انتزاعي دارد، پل آستر باز هم به دنبال هويت گم شده خود مي گردد. كتاب، داستان زندگي مردي است به نام بلو (آبي = Blue) كه فردي به نام وايت (سفيد = White) او را اجير كرده تا مراقب بلك (سياه = Black) باشد. وايت، اتاقي روبروي آپارتمان بلك كرايه كرده و بلو از آنجا مراقب حركات بلك است كه مدام سرگرم نوشتن است. حركات بلو و حالت خيره شدن او به بيرون، شبيه كارآگاه براون (قهوه اي = Brown)، دوست بازنشسته اوست. بلو نيز مانند شخصيت اصلي كتاب «شهر شيشه اي»، يعني كويين آن قدر غرق كار مي شود كه در نهايت ارتباطش با جهان اطراف قطع مي شود و در آستانه نابودي قرار مي گيرد. عنوان كتاب هم در واقع به همين امر اشاره دارد، چون بلو به صورت يك موجود غير بشري، يك روح در مي آيد. اتاقي با در بسته: اين اثر با دو رمان ديگر «تريلوژي نيويورك» تفاوتهايي دارد. در اين داستان فقط يك راوي وجود دارد، آن هم اول شخص كه نامي ندارد و احتمالاً بايد او را خود پل آستر دانست. اين فرد، اگرچه زندگينامه نويس است، نه كارآگاه، اما وظايفي مشابه، از قبيل پيگيري حقايق، جزئيات و كليدهاي ماجرا را انجام مي دهد. داستان بدين صورت است كه روزي همسر «فن شاو» نزد راوي مي آيد و اظهار مي كند كه شوهر نويسنده اش ناگهان ناپديد شده و او و بچه اش را تنها گذاشته است. راوي كه دوست دوران كودكي نويسنده است، به كمك زن مي آيد و علاوه بر آن، وظيفه مراقبت از نوشته هاي نويسنده را بر عهده مي گيرد. وي در طول اين مدت، شناخت بيشتري نسبت به زن پيدا مي كند و آنها به كمك هم آثار اسرارآميز نويسنده را منتشر مي كنند كه هياهويي به پا مي كند. راوي از طريق تماسهاي تلفني نويسنده اطمينان مي يابد كه او مرده است و ملزم مي شود با زن وي، سوفي، ازدواج كند. وي در ادامه به نوشتن زندگينامه نويسنده مي پردازد و با اين كار به دوران گذشته و خاطراتش با دوست نويسنده رجعت مي كند. وي همچنين ناچار مي شود به منظور كسب اطلاعاتي در خصوص مقاطعي از زندگي دوست اش با مادر وي به گفت و گو بپردازد و حتي به دنبال رد پايي از او به پاريس برود. سرانجام در هنگام بازگشت از سفر، فن شاو (همان نويسنده) حاضر به ملاقات وي مي شود. فن شاو در اين ديدار، در پس دو در بسته با راوي به گفت و گو مي نشيند، اما چنان به در نزديك است كه خواننده حس مي كند كلمات او به درون ذهن راوي جاري مي شود. در نهايت گفته مي شود كه فن شاو خودكشي كرده و دفترچه يادداشتي را كه حاوي تمام زندگي نويسنده است، به دست راوي مي دهند.
|
|
|
|
|
هفت آسمان
انسانگرايي مشاركتي(۵)
تا اين شماره معضلات جوامع بشري و نظريه عشق فروم را مورد بررسي و تحليل قرار داديم. اما سؤال اساسي باقي مانده كه هنوز پاسخ آن را نيافتيم اين است كه اگرچه محور حركت به سوي جامعه سالم برايمان روشن است اما با چه مكانيزمي مي توانيم تحول ساختاري در جوامع به وجودآوريم؟ آيا به صرف خواست يك چيز توسط اكثريت مردم شرايط براي تحول مهيا است؟ فروم صريحاً پاسخ مي دهد خير... بدون شك روند انسان شدن مراتب و مراحل دشواري دارد. قبل از هرگونه دگرديسي، شناخت خودو مبارزه با پليديهاي دروني راهبر ماست. اين بينش در عرفان اسلامي هم وجود دارد كه شرط اول براي پذيرش اسلام جهاداكبر است. جهاداكبر يعني مبارزه با نفسانيات و تزكيه قلب و دل از ناخالصي ها. تزكيه شرط اصلي حركت انسانها به سوي تعالي است. تاريخ نشان مي دهد انسانهايي توانسته اند قهرمانانه زندگي كنند و براي اطرافيان درس عبرت باشند كه خودرا شناخته و بر غبار آلودگيها دست رد زده اند. من عرف نفسه فقد عرف ربه شناخت خداوند، منوط به درك و شناخت از خود است. اگر انسان به انرژيهاي دروني اش پي ببرد، قطعاً مي تواند با به كارگيري مثبت و به موقع آنان شرايط تحول را ايجاد كند. بسياري از انسانها به دنيامي آيند و بدون استفاده از انرژيهاي دروني شان مي ميرند. در آن صورت زندگي به مثابه آب زلالي است كه در مكاني ثابت وراكد باقي مانده و به مرور زمان رنگ مرگ و تيرگي به خود مي گيرد. اما اگر ما بتوانيم آهنگ دروني مان را بشنويم و به آن پاسخ دهيم، به اوج تعالي خواهيم رسيد. فروم معتقد است يكي از اموري كه در تمرين عشق بايد انجام داد، يعني همان تعميق در تنهايي خود و رسيدن به آن فرايند هستي كه در درون و بيرون ما وجود دارد سفينه اي را كه به فضا پرتاب مي شود تا به دور زمين بچرخد در نظر بگيريد تولد من و شما هم به آن مي ماند، يعني ما سفينه اي هستيم كه در اين جهان پرتاب شده ايم، حال تا زماني كه سالم هستيم در جهت حقيقي مان در حركتيم ولي متأسفانه ما از مدار خارج شده ايم و حالت از خود بيگانگي داريم. همچون آن سفينه اي كه اگر از مدار اصلي خود خارج شود، در واقع از حركت طبيعي خودوامانده است، مسأله مهم اين است كه برگرداندن اين سفينه به مدار اصلي خودش كار بسيار مشكلي است. اما عملي غيرممكن نيست. لازمه آن گوش دادن به ترنم واقعي قلبمان است. اگر بتوانيم به اين صداي موزون گوش فرادهيم با تمامي آسمان و هستي ارتباط برقرار خواهيم كرد. انسان آنقدرها كه به نظر مي آيد كوچك و حقير نيست او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد. او همه هستي را در خويش پيچيده است فقط اندكي تلاش نياز است به افراد بزرگ تاريخ نگاه كنيد. موسي (ع) در كنج خلوت مبعوث شد. عيسي در شلوغي خدا را نشناخت بلكه در تنهايي شناخت محمد (ص) سالها در غار حرا با خداي خود خلوت كرد. اينها نشان مي دهد پيامبران با خلوت گزيني به آواي درونيشان گوش فرا دادند. آنها با رجوع به قلبشان به لايه هاي دروني حقيقت دست يافتند اما شرايط امروز بسيار متفاوت است ما در ميان انبوهي از مصاديق تكنولوژي قرار گرفته ايم و زندگي عادي را دنبال مي كنيم. ذهن بشر مدرن بسيار مغشوش و پردغدغه شده و هيچ مأمني براي آرامش آن وجود ندارد. يكي از دلايل افزايش توجه مردم به گرايشهاي عرفاني ناشي از تنهايي، از خود بيگانگي و … است. انسان امروز در سايه دود و آهن و كامپيوتر و عشقهاي كاغذي زندگي مي كند در حالي كه نياز واقعي و قلبي اش تمركز حواس و گوش سپردن به آواي دل است و رسيدن به چنين معرفتي نيز در عده قليلي از انسانها ممكن است. مولانا انسانهاي كامل را كمياب و كيميا مي داند. آن يكي با شمع برمي گشت روز گردد هر بازار دل پر عشق و سوز بوالفضلي گفت اوراكاي فلان هين چه مي جويي به پيش هر دكان هين چه مي جويي تو هر سو با چراغ در ميان روز روشن چيست لاغ؟ گفت مي جويم به هر سو آدمي كاو بود حي از حيات آن دمي گفت من جوياي انسان گشته ام مي نيابم هيچ و حيران گشته ام انسان كامل به خويشتن خويش ايمان دارد. او از نور خويش پيروي مي كند و ديگران بايد در پرتو نور او حركت كنند. پيرو نور خود است آن پيشرو تابع خويش است آن بي خويش رو مؤمن خويش است و ايمان آوريد هم به آن نوري كه جانش زوچريد به هر جهت فروم نيز با اعتقاد به شاخص هاي دروني انسان و قوه عشق حركت به سوي يك جامعه سالم را اعلام مي دارد. به طور خلاصه مهمترين شرط سالم سازي جامعه از ديد فروم در موارد زير قابل اشاره است: ۱ـ تزكيه: فردي از طريق انجام مراحل عشق در زندگي فرد و جمعي و دستيابي مراتب بالاي انسانيت. ۲ـ پياده كردن شاخص هاي انسانگرايي مشاركتي در ساخت اجتماعي ـ اقتصادي جامعه از طريق اعتقاد قلبي به عشق. فروم تأكيد دارد هنر عشق ورزي از پيچيده ترين و درعين حال مهمترين تصميمات زندگي بشر است. او معتقد است نكته مهم در مورد عشق، ايمان به عشق خويشتن، به توانايي خود براي ايجاد عشق در ديگران و به پايداري و استواري در عشق منوط است. برهمين مبنا مي توان گفت عشق به رغم فروم ايمان است و آنكه ايمانش كم است قطعاً از عشق بهره چنداني نخواهد داشت.
|
|
|
|
|