|
|
|
گزارش «ايران» به مناسبت برگزاري بيست و دومين دوره جشنواره بين المللي تئاتر فجر
جشنواره تئاتر وارث ۱۲۰ سال تجربه ايراني
|
|
|
•• احمدجلالي فراهاني بيست و دومين جشنواره بين المللي تئاتر فجر در غرقابي از اخبار ريز و درشت سياسي و غيرسياسي. اين بار شايد غريبانه تر از هميشه. تالار وحدت امادر اين ميانه شبي بي شكوه را به صبح خواهد رساند. شبي تلخ وتكراري، شب اجرا نشدن نمايش ، شب معطل وكورماندن، شب انتظار صحنه اي خالي از هرهاي و هوي، و اينجا، پشت اين ميله هاي غروب گرفته و خاموش تماشاگراني مشتاق بي هيچ حرص و ولعي راه بازگشت پيش گرفته اند و تمام شور و شوق ديدن نمايش را به نرده هاي بي تفاوت و مات سپرده اند و يكي يكي و چند تا چند تا با دستهاي آويزان خيابان شهريار را خلوت مي كنند. و اين همه، حكايت تلخ غربتي است كه هنر نمايش در ايران دارد.غربتي فقيرانه . انساني ترين هنر انسان در غم نان است و با اين حال بيلبورد تبليغاتي جشنواره كه آويزان تكنولوژي مدرن «صفر و يك» است بيشتر سرخي صورتي را مي ماند كه از سيلي شرم گلگون است. و حالا من مانده ام و خلوتي غمبار و صداي كلاغي كه مرثيه مي خواند. نه براي من براي غرق شدن من. غرق شدن من در انبوهي از سكوت حاكم در اين خيابان. و اين خلوت و سكوت تمام ماحصل هنريست كه ۱۲۰ سال از عمرش را به هزار زحمت به امروز كشانده است ومعلوم نيست تا چقدر و چند وقت ديگر مي تواند به حيات ناقص خود ادامه بدهد. سرآغاز نمايش سرآغاز اجراي نمايش به سبك امروزي آن به زماني باز مي گردد كه تماشاخانه دارالفنون آماده بهره برداري شد. اين تماشاخانه با گنجايش ۳۰۰ نفر، به دستور ناصرالدين شاه ساخته شد و او مسؤوليت آن را به «علي اكبر خان مزين الدوله» سپرد كه تحصيلكرده فرانسه و اهل هنر و نقاش باشي دربار بود. مزين الدوله هم بازگيرانش را كه همان شاگردان مدرسه دارالفنون بودند تعليم مي داد و نمايشنامه هايي را كه اكثراً كمدي هاي مولير بودند و او خودش آنها را ترجمه مي كرد، به صحنه مي آورد. تماشاخانه هاي دارالفنون ۶ ـ ۵ سال بيشتر دوام نياورد اما همين چند سال كافي بود تا تئاتر مدرن در ايران ريشه بزند و هرچند ناقص و بي قواره، اما با سينه چاكان و هواخواهان فراوان به امروز كشيده شود. با شكل گيري جنبش مشروطيت ، نمايش به عنوان وسيله اي براي روشنگري و تنوير افكار عمومي مورد توجه تحصيلكردگان و آزادي خواهان قرار گرفت. حتي مي گويند زماني كه مشروطه خواهان قيام كردند وصداي توپ در تهران شنيده مي شد، در پارك امين الدوله كساني نمايش هاي ملي بر ضد استبداد اجرا مي كردند. بعد نوبت به «سيد علي نصر» مي رسد كه در نوجواني با گروه هاي تئاتري تهران همكاري داشت. او پس از اتمام تحصيلاتش در فرانسه به تهران بر مي گردد و در سال ۱۲۹۸ شمسي «كمدي ايران» راتأسيس مي كند و هنرمنداني چون «عنايت الله شيباني» ، «رفيع حالتي» ، «محمود زهيرالديني »، «مهدي نامدار» و... را به تاريخ نمايش ايران معرفي مي كند و اين جريان با به صحنه آوردن نمايش هاي كمدي و انتقادي كه خود اعضايش درباره اوضاع روز مي نوشتند باعث ادامه حيات نمايش مي شود و در اين راه سيد علي نصر براي دلگرمي جوانان بازيگرش و ترويج تئاتر از هيچ چيز فروگذار نمي كند وشايد از همين رو باشد كه او را پدر تئاتر ايران لقب داده اند. هرچند كه حالا ديگر از سالن نمايش او خبري نيست وخاطره شكوه او و آثارش به كنج فراموشي پيوسته است. تئاتر مدرن در ايران علي رغم عمر ۱۲۰ ساله اش فراز و فرودهاي فراواني را طي كرده است. رضاخان كه كوركورانه بر طبل مدرنيته مي كوبيد در نخستين سال هاي سلطنتش اقداماتي غير زيربنايي و دم دستي را براي ترويج و ترقي نمايش صورت مي دهد. و در همين سالهاست كه در شهرهاي تبريز و رشت و تهران كه تئاتر مدرن در آنها سابقه وريشه اي داشته، سالن هاي تئاتر مي سازد. در اين دوران رضاخان حتي دستور ساخت بناي ساختمان اپرا در تهران را هم صادر مي كند و براي آشنايي ايرانيان با تئاتر غربي «واهرام پاپازيان» هنرمند تئاتر ارمنستان به دعوت دولت براي يكسال به ايران مي آيد و آثاري از شكسپير را به صحنه مي آورد و همزمان شهرداري وقت تهران نخستين مركز رسمي آموزش تئاتر را به سرپرستي «علي دريا بيگي» كه در آلمان درس كارگرداني خوانده بود مي گشايد. و در همين سالهاست كه دولت سازمان پرورش افكار را به وجود مي آورد و توسط «علي نصر» هنرستان هنرپيشگي تأسيس مي شود. و دو سال پس از تأسيس همين هنرستان است كه نخستين تئاتر دائمي ايران با عنوان «تماشاخانه تهران» راه اندازي مي شود. ناسازگاري هاي غريب بزرگترين ويژگي تئاتر مدرن كه در اروپا به اوج خود مي رسد روحيه انتقادي آن نسبت به سياستها ومسائل روز و جاري در جوامعي است كه اين هنر در آنها رشد كرده است . اين ويژگي به اين دليل برروح نمايش در غرب حاكم است كه اساساً آبشخور مالي اين هنر در آنجا دولت نيست وگرچه دولتها به بسط وگسترش اين هنر اهتمام فراوان دارند اما به دليل استقلال آن از دولتها وحكومتها هنر تئاتر همواره يكي از منتقدان اصلي آنها محسوب مي شود. يكي از ضعف هاي اصلي هنر نمايش درايران اين است كه علي رغم محتواي انتقادي اش به دليل وابستگي به سيستم حكومت هرگز نتوانسته است آزادانه به حيات خود ادامه دهد و تنها زماني كه بنا به شرايط و وقايع رخ داده در عرصه حكومت از آزاديهاي نسبي برخوردار شده است توانسته خود را به شكل جدي تر مطرح كند. مثلاً بعداز شهريور ۱۳۲۰ به دليل به وجود آمدن همين آزادي هاي نسبي استقبال از تئاتر به قدري مي شود كه جوانان پرشور وعلاقه مند با تشكيل گروههاي نمايشي ويا تبديل سينماهاي كم مشتري ويا حتي انبارهاي كالاها به سن تئاتر ، كار نمايش را با شور وحرارت فراواني ادامه مي دهند. در همين سالهاست كه پيش پرده هاي مفرح با تصنيف هاي كمدي وانتقادي درباره اوضاع سياسي و اجتماعي باب مي شود و امثال «عبدالحسين نوشين»ها پا به وادي اين هنر مي گذارند. تا قبل از كودتاي ۲۸مرداد رقابتي چشمگير ميان گروههاي نمايشي براي به صحنه كشاندن موضوعات روز شكل مي گيرد تا جايي كه اين مسأله براي محمدرضاپهلوي غيرقابل تحمل مي شود وبه دنبال تيراندازي ۱۵بهمن ماه ۱۳۲۷ به سوي او كار به تعطيلي تئاتر فردوسي مي كشد واين ماجرا تا ۲۸مرداد ۱۳۳۲ و به آتش كشيده شدن تئاتر سعدي ادامه مي يابد وپس از آن از يك طرف سانسور شديد و دلمردگي و آوارگي نمايشگران و از طرف ديگر رونق گرفتن سينما و تأسيس تلويزيون وگسترش ايستگاههاي برنامه هاي راديويي ، موجب سقوط تماشاخانه ها مي شود. تا جايي كه تئاترهاي لاله زار خرده خرده تبديل به واريته هايي از رقص و شعبده بازي وآكروبات مي گردد. حيات دوباره حيات دوباره هنر تئاتر درايران با ورود نسلي تازه نفس و نوجو همراه مي شود كه محصول اولين جشنواره نمايشي درايران هستند. در نخستين مسابقه نمايشنامه نويسي هنرهاي زيباي كشور استعدادهايي چون علي نصيريان، ابوالقاسم جنتي عطايي، كوروس سلحشور و بيژن مفيد كشف مي شوند و اين افراد با كساني كه از دور ميزخانه شاهين سركيسيان گروه ملي را به وجود آوردند، دوره جديدي را در تاريخ تئاتر ايران آغاز مي كنند. در همان زمان آموزش تئاتر در سطح بالاتري از هنرستان هنرپيشگي با تأسيس كلاسهاي آزاد هنرهاي دراماتيك در دانشگاه تهران با همكاري استادان آمريكايي گشايش مي يابد و همين كلاس هاي آزاد منجر به تأسيس دانشكده هنرهاي دراماتيك و دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران مي شوند. از ويژگي هاي اين دو دانشكده ارزش فرهنگي واعتباري است كه آنها با دادن مدارك دانشگاهي به فارغ التحصيلان خود به اين حرفه مي بخشيدند واز ميان كلاسهاي همين دو دانشكده چهره هايي پابه عرصه هنر نمايش مي گذارند كه هنوز هم جزو بهترين هاي نمايش درايران محسوب مي شوند. واين نسل به همراه تحصيل كردگان خارج از كشوري كه به ايران بازگشته اند موجب رونق بيش از پيش هنر تئاتر درايران مي شوند. رونق دوباره با تبديل اداره هنرهاي زيباي كشور به وزارت فرهنگ وهنر در رژيم سابق دست مقامات فرهنگي براي كمك به تئاتر ايراني بازتر مي شود. دراين دوره تالارهاي رودكي و ۲۵ شهريور ساخته مي شود و نمايش «اميرارسلان نامدار» نوشته پرويز كاردان به كارگرداني علي نصيريان به سبك روحوضي به عنوان افتتاحيه در تالار ۲۵ شهريور، به روي صحنه مي رود كه به استقبال بسيار زيادي روبرو مي شود. يكي دوسال پس از ا ين درهاي تئاتر شهر تهران كه در زمان گشايش از تئاترهاي مدرن ومجهز جهان محسوب مي شد وهنوز هم شايد يكي از زيباترين بناهاي تهران باشد آغاز به كار مي كنند ودر همان سال تئاتر «كوچك تهران» افتتاح مي شود. به اين ترتيب در اواسط دهه ۴۰ تئاتر هنري مداوم ومستمر مي شود و به صورت بخشي از حيات فرهنگي جامعه درمي آيد وبدون شك مي توان گفت كه در دهه هاي ۴۰ تا اواسط دهه ۵۰ تئاتر به عنوان جزئي تفكيك ناپذير از فرهنگ ايران محسوب مي شود. بعد از انقلاب پس از پيروزي انقلاب اسلامي به دليل دگرگوني ها و دگرديسي هاي فرهنگي چهره هاي روز تئاتر كنار زده مي شوند و جوانان انقلابي پست هاي فرهنگي را به اشغال درمي آورند و اين سرآغاز عصر تازه اي مي گردد بر هنر نمايش در ايران. انقلاب اسلامي نه تنها نمايش را پس نمي زند بلكه سعي مي كند با تعريفي نو و دوباره، حياتي مجدد و شكلي جديد به اين هنر ببخشد. چه به هر حال نمايش و فرهنگ يكي از اصلي ترين حوزه هاييست كه انقلاب با آن سروكار دارد و خود را وامدار آن مي داند. اما جداي از خاصيت فرهنگي انقلاب، احساساتي بودن و ناپختگي مديران سالهاي اول عرصه فرهنگ باعث پس زدگي اين هنر و افتادن آن در ورطه اي از شعار و شعار زدگي مي شود و عرصه را براي ادامه رونق دهه هاي چهل و پنجاه خالي مي كند و اين پديده باعث مي شود تا كساني كه هنر تئاتر را به اوج رسانده بودند به دلايل مختلف از تئاتر فاصله بگيرند و امروزه كمتر اثري از آنها باقي بماند. «حسين كسبيان» دراين باره مي گويد: «انقلاب كه شد جوانان آمدند و گفتند تاريخ مصرف شما تمام شده برويد… ما هم همين كار را كرديم.» يكي از هنرمندان آن دوران در اين باره مي گويد: «در سالهاي اول انقلاب قبل از اينكه جرياني بخواهد كسي را حذف بكند، هنرمندان خودشان يكديگر را حذف مي كردند و اين اولين ضربه به جامعه تئاتري ما بود.» دومين ضربه را مديريت نامطلوب و ناپخته بعضي از اشخاص به نمايش مي زند. چرا كه نسل تازه روي كار آمده، نه اطلاعات مورد نياز اين حرفه را دارد و نه در اين باره آموزش كافي ديده است و فاقد دانش و تجربه مطلوب است. هوشنگ توكلي در اين باره مي گويد: «ما كار نكرديم چون بايد در چند جبهه وارد جنگ مي شديم. يكي با خودي ها و دوم با امكاناتي كه مخروبه شده بود. احساس مي كرديم بايد جا را براي جوانترها باز كنيم. من اعتقاد دارم به تئاتر ما يك ظلم تاريخي شده است. احساس مي كنم از سال ۶۴ به بعد جريان حرفه اي در تئاتر وجود ندارد.» مشكلات اقتصادي هم البته مزيد بر علت مي شود و رفته رفته عشاق رزق و نان را به دل و جان ترجيح مي دهند و صحنه را به كساني واگذار مي كنند كه بي استاد راه بلدي مي كنند و هنر نمايش را به بيراهه مي كشانند. وجه اشتراك نظرات تمام اين افراد ضوابط دست وپاگير اداري، سياست هاي غلط، تقسيم ناعادلانه بودجه و نداشتن امكانات كافي است.
|
|
|
|
|
|
عبور از پل فيروزه
|
|
|
|
|
لزوم كسب مشروعيت ديني
جز در دوره كوتاهي از حيات ايرانيان در بعد از اسلام، كه مغولان خونخوار بر ملك استيلا يافتند، حكام مختلف كشور از ديانت رسمي و مذهب غالب پيروي داشتند و بدان معتقد بودند. استيلاي مغول نيز زمان درازي به خود نديد تا آن گاه كه به حليت دين تجلي يافتند و به زيورهاي مردمي آراسته شدند و نه تنها سلاطين سلسله ايلخاني از احمد تكودار به بعد، كه قاطبه لشگريان و سرداران سپاه نيز، تبعيت از دستورهاي الهي را پذيره شدند و به تبع، جايگاه مطمئن تر و ثابت تري زي خود در ميان مردم كسب كردند. تعبد شاهان و امرا و حتي تظاهر آنان به دينداري، عامل مؤثري براي قبول مشروعيتشان تلقي مي شد و در عين جلب احترام طبقه روحاني كشور، زمينه حمايت از تأسيسات مذهبي مانند بقاع متبركه، مساجد و مدارس، اوقاف كثير و نيز جامعه علمي و روحاني را فراهم مي ساخت. نكته قابل ذكر، همگامي ظاهري توده با حكمرانان مختلف است كه گاه براثر صلابت قدرت و صولت چشمگير شمشير حكم غالب را بدانان مي داده است، ولي در درازمدت اصولي برقرار مي مانده و كامن مي شده است كه با طبيعت مهربان و عدل گرا و ظلم ستيز ايراني هماهنگي داشته باشد. رفتارهاي غيرقابل توجيه خلفاي اموي و عباسي و بسياري از فرمانروايان وابسته به دستگاه خلافت كه در اساس با مباني ديني در تضاد بود، به همان حساب سلطنت مآبي ارباب قدرت گذاشته مي شد و در بنيادهاي اخلاقي و اعتقادي مردم تزلزلي ايجاد نمي كرد. باري، پادشاهان ناگزير بودند به آيين رسمي كشور احترام بگذارند و حامي آن باشند؛ بدون كسب چنين حمايتي از سوي مراجع معتبر روحاني، ادامه كار براي آنان ممتنع و شايد محال بود.
دكتر رضا شعباني
مورخ ـ ۱۳۶۹
|
|
|
|
|
|