شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۲ - ۹ ذيحجه ۱۴۲۴
Sat, Jan 31, 2004
فرهنگ و انديشه
شماره ۲۷۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
خوانندگان
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
موسيقي
بين الملل
سلامتي
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
كرسي زنان (۱۱)
كلي اليور
Kelly Oliver
مجيد اكبري
153321.jpg
پرفسور كلي اليور در دانشگاه تگزاس پديدارشناسي، اگزيستانسياليسم و نگره فمينيستي تدريس مي كند.
او مدرك كارشناسي خود را دررشته فلسفه و ارتباطات گرفت و سپس دوره كارشناسي ارشد و دكتراي خود را در رشته فلسفه در دانشگاه نورث وسترن به پايان رساند؛ درتأليف و ويراستاري كتاب ها و مقاله هاي فراواني شركت داشته و دارد. برخي از مهمترين كارهاي او از اين قرار هستند، كتاب ها: خوانش كريستوا: واگشايي پايبندي دوگانه (۱۹۹۳)؛ زن بارگي سازي نيچه: رابطه فلسفه با «زن» (۱۹۹۵)؛ ارزش هاي خانواده، ذهن ها ميان طبيعت و فرهنگ(۱۹۹۷)؛ ذهنيت بدون ذهن: از پدران خوار به مادران خواهان (۱۹۹۹)؛ نيچه و فمينيسم (با همكاري مرلين پيرسال ۱۹۹۸)؛ زبان و آزادي خواهي: فمينيسم، فلسفه و زبان (با همكاري كريستينا هندريكس ۱۹۹۸)؛ مقاله ها: راه حل كريستوا براي مشكل بدن ـ ذهن؛ خواري، خواهش و هويت يابي؛ گزينش پدرانه وپدرغايب؛ كداميك درآغاز بود، مرغ يا تخم مرغ؟؛ ترس زايش: زنانگي فرويد؛ پديدارشناسي ميان ذهني بودن از هوسرل تا لويناس؛ و...
•••
كارهاي دكتر كلي اليور شكافي درميان بحث ها و گفت وگوهاي فمينيستي ايجادمي كند. او در برابر پرسش هاي طاقت فرساي ذهنيت زنانه جا خالي نمي كند. پيوند نه چندان آسان فمينيسم با شالوده شكني و تبارشناسي فوكويي سبب شده است كه فيلسوفان فمينيست به هرحال بسيار بااحتياط به ذهن بپردازند يا درباره چيزي كه معني مي دهد بينديشند. اگر فمينيست ها تلاش كنند طرح هاي كلي را با مفهوم هاي به دست آمده ناب فلسفي از «زن» يا «جنس ماده» كامل كنند، آنگاه خطر تثبيت چنين مفهوم هايي با انديشه هايي درباره زنان است كه درنهايت از استعاره هاي تاريخي رايج مردان درباره زنان مشتق مي شوند.
هنگامي كه فيلسوفان فمينيست جرأت ورود به گفت وگو با فلسفه را پيدامي كنند، كم و بيش، خود را سركوب شده مي يابند، يا دست كم با لحني دفاعي يا به شدت انكارشده گفت وگو مي كنند.
با اين همه، پرفسور كلي اليور به رغم همه خطرها بسيار بي باكانه حرف مي زند.
او بر اين باور است كه خطر سخن گفتن درباره ذهنيت و بويژه ذهنيت زنانه، شايد تنها خشونتي باشد كه ما نيازداريم در رابطه هاي ميان ذهني مان روياروي يكديگر قراربگيريم.
به هررو، خانم اليور مي گويد: «ضمن آنكه الگوي من نمي تواند از امكان نابودسازي «ديگري» جلوگيري كند، با كوششي ضروري براي آن خشونت نيز نمي آغازد؛ درعوض، همانگونه كه دريدا يادآوري مي كند، اين الگو با همكاري اي آغازمي كند كه اگر به واسطه كوششي مدام براي دادوستدي از راه تفاوت، خطر خشونت را نپذيرد، مي تواند فروبپاشد. ما مجبورخواهيم بود شانس بدفهمي ها و همسان سازي ها را براي رسيدن به همكاري پذيراشويم.» مي توان گفت كه جان سخن پرفسور اليور بازانديشي درباره بنيان هاي اخلاق است. بدين معني كه، او با مفهوم هايي كلنجارمي رود كه بيشتر اخلاق گرايان آنها را از پيش فرض مي كنند، چيزهايي همچون، ذهنيت خودقانون ده، ژرف نگري خردمندانه و ارزآغازه ها يا قانون هاي كنش عادلانه و اغلب اين فرض ضمني كه بدون اخلاق آدميان به احتمال زياد يكديگر را نابودخواهندكرد.
او مي نويسد: «اگر همه ذهن ها به طور درون زاد درساخت همان ذهنيت شان اجتماعي هستند، اخلاق نمي تواند مبتني برحقوق يا به دليل ذهن خودقانون ده باشد. بحث هاي حقوق فردي نشانگر يك ذهن مردآساي خودكفا است، كه زمام بدن خويش و كنش خود را به دست دارد. اما اگر تعهدمان به ذهن مردآسا را دربرابر هواداري از ذهن اجتماعي وابگذاريم، درنتيجه براي اينكه تصميم هاي اخلاقي يا قضايي بگيريم، نيازمند آنيم كه نسبت بين مردم و شرايطي كه اين نسبت ها را ممكن مي سازندبيازماييم. نمي توانيم فقط يك برابري را تصوركنيم، يك برابري سطحي بيشتر وقت ها نابرابري عميق تري رابه دنبال دارد.»
اوفكرمي كند كه جنگ، خشونت، ظلم و ديگر بي عدالتي هاي بشري تااندازه اي از تصويرهايي ريشه مي گيرد كه فيلسوفان رنگ ذهنيت انساني به آنها مي زنند.
فيلسوفان براين باور هستند كه انسان ها به گونه اي بنيادين درجنگ با يكديگرند و بنابراين، هركس از اين درشگفت مي شود كه چرا چنين زمان سختي براي تثبيت صلح و همدلي مي گذراند. او با اين انديشه به ستيز برمي خيزد كه، «صلح مي تواند تنها با دريافت تصويرهاي جايگزين، ازشخصي كه هستيم و ازجايي كه آمديم، به دست آيد.»
او دو تصوير اساسي رادرسراسر نوشته هايش پيشنهادمي كند، تصويرهايي كه به يكديگر نيز مرتبط هستند و ما بايد خويش ـ فهمي مان را با آنان انتقال بدهيم.
۱ـ اينكه نسبت آغازين ما با مادر پيشاپيش يك نسبت اجتماعي است و۲ ـ الگوي مان از ميان ذهني بودن نياز ندارد با اين باور شروع شود كه شخص روبرو دشمن است. دليل اينكه اين تصويرها در استدلالش مرتبط به يكديگر هستند به پيروي او از فيلسوف فرانسوي، لوس ايريگاره، برمي گردد. يعني اين امر كه متن هاي فلسفه غرب عمل خشونت آميز مادركشي را عهده دارمي شوند. به عبارت ديگر، فيلسوفان برشي مصنوعي ميان چيزهايي كه به نام مرزهاي طبيعت و فرهنگ درمي يابند پديدمي آورند. فيلسوفان با كمك ترسيم چنين مرزهايي قلمروي را جدامي كنند كه هرشخص بايد ترك كند؛ پيش ازهمه، نسبت طبيعي با مادر است، تا فرد به جايگاهش درفرهنگ برسد. خانم كلي اليور بيان مي دارد، فيلسوفان از آغاز انديشه فلسفي جد و جهد ورزيده اند خودشان را از طبيعت حيوان مانند به كمك زبان و خرد جداسازند، به نحوي كه شايد به قلمرو اجتماعي ناب ـ قلمروي انديشمندانه از گفتار و خرد ـ وارد شوند. توانايي ورود به قلمرو اجتماعي چيزي است كه انسان ها را از ريشه هاي جانوري شان جدامي سازد. با اين همه، مادر بايد دراين انگاره فلسفي، اين اسطوره شناخته شده آغازگاههاي انسان، قرباني شود؛ براي اين هدف كه انسان شود، خردمند شود، مادر بايد خوارشود (تعبيري كه اليور از روانكاو فرانسوي، ژوليا كريستوا، وام مي گيرد). پيامد اندوهبار ديگر اين مادركشي اين است كه همه زناني كه فيلسوفان هويتشان را به طوركامل زيرنهادهاي مادربودن درج مي كند، ازسوي نيل مردانه به سوي فرهنگ تهديد مي شوند. از اين رو، فيلسوفان زن گريزي بنياديني را درنوشته هايشان مي گسترانند تا اينكه دوري شان از قلمرو طبيعي نابخردانه و آشوبناك را به بيان آورند.
به هرحال، او با الهام از كتابش درباره ژوليا كريستوا اصرار براين دارد كه فيلسوفان درايده هايشان، درباره اينكه نسبت هاي اوليه ما با مادر هنوز نسبت هاي اجتماعي نيست، به شكل اساسي نقص دارند و براي پشتيباني از اين ديدگاه استدلال هاي گوناگوني مي آورد. براي مثال، به پيروي از ژوليا كريستوا، مي گويد، زبان نه تنها ابزاري است كه ما با آن چيزهاي طبيعت ـ شئ هاي عالم ـ را خردپسندانه به چنگ مي آوريم، بلكه تحليل مي كنيم و مي فهميم. همچنين، برخلاف ژاك لاكان، زبان وسيله ما براي بيان خواسته هايمان نيست، اگر هر خواسته اي به اين معنا باشد كه ما ديگر قادر نيسيتم نيازهايمان را به گونه اي خودكار به كمك مادر به دست آوريم، بلكه حالا بايد براي دريافتشان تقاضا كنيم. هر دو ديدگاه درباره زبان از ساحت هاي عاطفي آن كه روياروي ارتباط و بيان قرار مي گيرد چشم مي پوشند. اليور مي خواهد بگويد كه، به هنگام سخن گفتن، ما مي كوشيم چيزي بگوييم كه براي ما مهم است؛ زبان را براي بيان چيزهايي كه معنادار هستند به كار مي بريم. چيزها در سطح هايي بيش از سطح هاي انديشمندانه صرف براي ما اهميت دارند؛ احساس ها انديشه نيستند. دلبستگي مان به جهان نيز گسترشي از وجود جسميت يافته ما است. آغازگاه هاي سخن از كاركردهاي بدني پايه اي برمي آيند، و مي افزايد «لحن و ضرب آهنگ زبان، ويژگي مادري زبان، بدني است». براي مثال، عنصر بدني در زبان، لحن و ضرب آهنگ، به سخنگو اجازه مي دهد احساس هايش را تخليه كند يا در فرآيند دلالت تأكيدهايي كند و در آنها با شخص ديگر سهيم شود. كريستوا اين عنصر سخن را نشانه شناسانه مي نامد؛ و ويژگي نشانه شناسانه از همان نخستين كنش دوسويه ما با مادر به وجود مي آيد. در كودكي نيازهايمان را از طريق تخليه احساس به بدن مادر يا ميان بدنمان و بدن مادر مي رسانيم. بخشي از احساس به كمك گفت و گو با كلمه ها رد و بدل مي شود، اما بخشي ديگر نيز به وسيله لحن صدا، بدن زبان، لبخندها، اشك ها و چيزهايي از اين دست، داد و ستد مي شود. «اين بده بستان ها پيشاگفت وگو هستند كه ميان بدن ها رخ مي دهند، بدن هايي كه حتي اگر به طور كامل ذهن نباشند، اجتماعي هستند.» همين حالا نيز بده بستان ميان كودك و مادر صورتي از ارتباط است. زبان تنها ابزاري براي رساندن اطلاعات نيست، بلكه براي ارتباط داشتن، به معناي همدلي با ديگران نيز است. نقطه مركزي براي تحليل كردن راه هايي كه پدرسالاري ويژگي مادري زنانگي را مي سازد لزوم تحليل گفتارهايي است كه ويژگي پدري را دربر مي گيرند. اليور مي گويد، «خطر انجام نشدن [چنين تحليلي] اين است كه مرد همچون چيزي هنجار، استانده، يا طبقه اي طبيعي در گفتارهاي خود ما [فمينيست ها] كه طبيعي جلوه دادن طبقه هايي كه زنان را ناديده مي گيرند زير سؤال مي بريم پيوسته اينگونه عمل كند.» در كتاب هاي ارزش هاي خانواده و ذهنيت بدون ذهن ها، او بيش از نيمي از اين دو متن را به اين اختصاص داده است تا راه هايي كه در آنها پدرسالاري به اقتدار پدرانه در خانواده مشروعيت مي بخشد و چطور همين مشروعيت بخشي پرسش انگيز است را تحليل كند. ويژگي پدري معناي مردآسايي و دارايي دارد. مرد نمونه، فردي است كه نيرومند و مردآسا است و قادر است از دارايي اش، يعني، همسر، فرزندان و طبقه اش دفاع كند. آنچه كه در اين دو جنبش معاصر «مردان» مشترك است، تأكيد دوباره بر پدر به عنوان «سرپرست خانوار» است. او ابراز مي دارد كه چگونه بسياري از حقه بازان در اين جنبش ها حضور دارند و «مردان را به واسطه بهتر كردن جايگاه شان، سرپرست خانواده، به پاسخ گويي بر مي انگيزانند» تا برخي مردان ديگر را «مرد زن صفت» يا «پهلوان پنبه» بخوانند.
پدرسالاري به مردي نياز دارد كه قوي باشد و با اين حال به مردي نيز نياز دارد كه خود را از احساساتش رها سازد. افزون بر اين، فلسفه نوافلاتوني نيازمند رواني است كه از وسوسه ها و درهم ريختگي هاي بدني پيراسته شده باشد. پدر يك بدن غايب است. همانگونه كه فيلسوفان در تمامي دوران ها مي گويند، مرد نبايد انديشه اش را سرگرم عاطفه ها و وسوسه ها بكند، بلكه بايد تنها به كمك عقلش رفتار كند. درحالي كه مردآسايي آنان اقتدارشان را بر اهل خانه مشروعيت مي بخشد، بدنشان بايد كنار گذاشته شود به نحوي كه آنان مدبرانه موقعيت شان به نام شهروند را به عهده بگيرند. پس از تحليل نگره هاي سياسي پدرسالارانه جان لاك و ژان ژاك روسو، انديشه هايي كه باورهاي سياسي آمريكايي را مي سازند، او بيان مي دارد: «ادعاهايي متناقض، نهفته در اين نگره هاي لاك و روسو هستند، اينكه اقتدار جامعه سياسي مبتني بر حق و نه بر زور است، اينكه تنها در طبيعت زور اقتدار را مي سازد، اينكه جامعه مدني جانشين طبيعت مي شود، اينكه اقتدار پدر بر ما مبتني بر نيرويي طبيعي است و با اين حال بنياني براي يك دولت پدرسالارانه مشروع مي شود كه مبتني بر حق و نه زور است.»
پرمهم اينكه، به واسطه از خودگذشتگي زنان است كه مردان اجازه مي يابند زورشان را با حق مبادله كنند. مردان با انداختن مسؤوليت رسيدگي به نيازهاي بدني خود و انجام كارهاي عاطفي شان به گردن زنان، خودشان را براي هم كنشي خردمندانه در قلمرو اجتماعي آزاد مي كنند. به هرحال، مردان، در نهايت، با مشروعيت بخشيدن به اقتدارشان بر بنياد نيروي بدني شان به قلمرو طبيعي باز مي گردند. آرزوي آنان براي ايجاد برشي ميان طبيعت و فرهنگ نمي تواند به انجام برسد؛ بازگشت بدن پدرانه سركوب شده پايداري اقتدار پدرانه را كه به اصطلاح خودشان بر حق در برابر زور استوار است تهديد مي كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |