سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۲ - ۱۲ ذيحجه ۱۴۲۴
Tue, Feb 3, 2004
گزارش روز
شماره ۲۷۱۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سرزمين مادري
فرهنگ و انديشه
حقوق و اجتماع
چشم انداز
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
اوقات شرعي
آرشيو
يك هفته در بم
اينجا، زندگي حيران است
153522.jpg
جمعه پنجم دي ماه شهر بم زيرآوارمدفون شد. تا چندساعت اول خبرها مبهم بود و نمي شد اطلاع دقيقي از اوضاع آنجا به دست آورد.
بعد از تلفن زدن به هرجاي ممكن به من گفته شد خانم ها ازتهران اعزام نمي شوند تا بالاخره بعد از سماجت هاي بسيار قرارشد همراه تيم حمايت روان اعزام شوم.
قراربود ساعت هفت فرودگاه باشيم تا با اولين پرواز به بم اعزام شويم. اماپرواز ما تا ساعت يازده طول كشيد.
در فرودگاه تهران با چندپزشك جوان آشنا شديم كه داوطلبانه راهي بم شده بودند از ما مي پرسيدند آنجا كه رفتيم بايد خودمان را به چه كسي معرفي كنيم؟
توي سالن انتظار فرودگاه بود كه اولين صحنه هاي غم انگيز و عيني بعد از فاجعه را ديدم، چهره غمزده و بلاتكليف مردي را كه خانواده برادرش در بم بودند و او نمي دانست كجا و ازچه كسي بايد سراغشان را بگيرد، از ما مي پرسيد: اول بايد برم سردخانه دنبالشون بگردم؟ و زني كه باچشم هاي پف كرده و سرخ از اشك چمدانش را با شتاب و بي هدف دنبال خودش مي كشيد.
ما بعدازظهر شنبه به بم رسيديم. قبل از نشستن هواپيما اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه واردصحنه جنگ شده ام. تعدادزيادي هواپيما روي باند بود، جنگي و مسافري.
آدم هاي زيادي روي باند بين ساختمان ورودي فرودگاه و هواپيماها در تردد بودند همه آسيمه و آشفته و اغلب سردرگم. دراين بين مجروحين هم روي برانكاردها براي اعزام به شهرهاي ديگر به سمت هواپيماها حمل مي شدند.
توي فرودگاه بدون پرسش به هركه از راه مي رسيد لباس فرم هلال احمر داده مي شد تا آستين بالا بزند و كاري بكند.
شب اول شب سختي بود. سالن پربود ازمجروحين سرشكسته و دست و پازخمي. ازهرطرف صداي آه و ناله و گريه مي آمد و ما نمي دانستيم با كدام كلام مي شود بارسنگين روي دل هايشان را تسكين داد. بيشتر ازهركس آن شب حواسم به دختركوچكي بود كه خواهرش مي گفت اسمش ميناست. ازمينا هرچه مي پرسيدي جواب نمي داد.
نگاهمان نمي كرد. سربه زيرمي انداخت يا نگاهش را مي چرخاند به اطراف. تمام شب را بيدار ماند و چسبيد به خواهرش كه از او بزرگتر بود. با اصرار چندلقمه غذا خورد.
گاهي مي ديدم خودش را انداخته روي خواهرش انگار بخواهد از او محافظت كند.
شب ها بيشتر پس لرزه مي آمد و با هر بار لرزيدن زمين ترس و اضطراب چهره هاي مجروحان را پرمي كردو اغلب با هول از جايشان مي پريدند.
روشنايي سالن با موتور برق تأمين مي شد كه درطول شب چندبار ازكارافتاد و ناچار بوديم بدون حركت، خاموشي را تحمل كنيم. البته جاي شكر دارد حالا كه شمع يا چراغ روشنايي نداشتيم چند تا امدادگر دراين فاصله كبريت روشن مي كردند و تا وقتي كبريت ها مي سوخت و تمام مي شد اندكي دوروبرشان روشن مي شد.
اين مشكل تا شب هاي بعدي و بعد از آوردن موتوربرقي كه خارجي ها درآن مستقركردند ادامه داشت.
من و همراهانم با اين كه به عنوان تيم حمايت روان اعزام شده بوديم اما اوقاتي را كه در ستاد بوديم باتوجه به مدركمان كه كارشناسي پرستاري است درهرقسمتي كه كاري بود مشغول مي شديم. گاهي در قسمت داروخانه براي جداكردن و مرتب كردن داروها و تحويل نسخه ها و گاهي هم در قسمت درمان براي پانسمان زخم ها و تزريقات.
صبح روز دوم به شهر رفتيم ميان كوچه پس كوچه هاي خاك آلود و ميان مردمان مصيب زده اي كه حيران و گريان كنارخانه هاي ويران شده شان نشسته بودند.
توي راه به زني برخورديم كه دو كيسه آذوقه به دست گرفته بود و همين طور زيرلب با خودش حرف مي زد و مي رفت.
يكي از كيسه ها را از او گرفتم مي گفت قبل از زلزله براي خودش كسي بوده، مغازه داشته براي خودش و حالا محتاج خوراك روزانه اش شده.
از او كه جداشديم، زني را ديديم كه درغم خواهرش كه زيرآوارمانده بودند زبان گرفته بود و آرام نمي شد. مي گفت: امانت بود دست من.
وقتي عكس خواهرش را نشانمان مي داد و از زيبايي و مهرباني اش مي گفت يا وقتي مدرك دانشگاهي اش را از توي قاب شكسته نشانمان مي داد و مي گفت كه خواهرش پرستاري مي خوانده و با مهرباني به همه خدمت مي كرده ولي حالا كسي نبوده كمكش كند.
نمي دانستم چه بگويم. قلبم تند مي تپيد و خاموش بودم. نمي دانستم كدام كلمه مي تواند مرهم بر زخم دلش باشد.
درميان بي قراري هاي زن، پسركوچكش كارتن خالي را به نخ بسته بود وپابرهنه دنبال خودش مي كشيد و ازداشتن اين اسباب بازي ساده كيف مي كرد. ديدن خنده هاي شيرين و بي خبرش لطفي داشت.
دستش را كه گرفتم مرا برد كنارخانه ويرانشان، جايي ميان خرابه ها را نشانم داد و گفت: مامان بزرگ اون جاست، مرده. آن قدر آسان و ساده گفت كه من هيچ نتوانستم بگويم.
راه افتاديم جلوتر، سريك چهارراه جوانان امدادگر جمع شده بودند و به كساني كه به آنها مراجعه مي كردند كمك مي كردند.
توي يك خيابان به مردي برخورديم كه ميان آوار را مي كاويد. ناخودآگاه ايستاديم. چندنفرديگر هم كمكش مي كردند.
بعد ازچنددقيقه جنازه زني را بيرون كشيدند، پيچيدند لاي پتو و گذاشتند كناردوجسدديگر. مردخسته و خاك آلود انگار تازه دلش آرام گرفته باشد، نشست كنارجسدها و گريه را سرداد.
راه افتاديم. درپس كوچه اي چندنفر بلاتكليف نشسته بودند كنارشان رديف جسدهاي كوچك و بزرگي كه لاي پارچه وپتو پيچيده شده بودند كنار ديوار افتاده بود.
شايد هفت تا مي گفتند توي يكي شان زن و شوهري را با هم پيچيده اند. وقتي پرسيديم چرا هنوز خاكشان نكرده اند، گفتند از روزاول كه بيرون آورده شدند ماشيني نبوده كه بيايد و اينها را ببرد و همينطور مانده اند روي زمين.
بين راه به اردوگاه روس ها برخورديم با چادرها و تجهيزاتشان، روبروي چادرها زني روي زمين نشسته بود و گريه مي كرد مي گفت: من اينجا نبودم بي خبرم از عزيزانم، كجا بايد سراغشان را بگيرم؟ و ما نمي دانستيم.
وقتي به ستاد برگشتيم به مسؤول آنجا جاي جسدهاي مانده روي خاك را اطلاع دادم.
توي محوطه زني را ديدم كه با سر بانداژ شده، تنها لبه جدول نشسته بود. وقتي به سؤال من كه پرسيدم چه كاري ازمن ساخته است، جواب مي داد از پرسيدنم پشيمان شدم.
فاطمه گفت: شوهر و بچه ها و خانواده اش را ازدست داده و حالا هيچكس را ندارد و نمي داند بايد چكاركند، مي گفت اگر برگردد به روستايشان شايد آشنايي پيداكند.
مدتي گذشت تا از راننده ماشيني كه با زن و بچه اش از آنجا مي رفت خواهش كردم فاطمه را هم برسانند. خوشبختانه دراين بين فاطمه زن همسايه اش را هم پيداكرد و قرارشد همراه آنها باشد تا وقتي كه آشنايانش را پيداكند. باقي روز را توي ستاد بازهم يا در قسمت درمان يا در داروخانه مشغول كارشديم.
روز بعد هم صبح باز پياده راه افتاديم توي كوچه ها. چادر به چادر درميان مردم و با آنها هم كلام مي شديم تا شايد به همدلي بپذيرندمان و با حرف زدن براي ما كمي از بارسنگين دل هايشان سبك شود.
توي يك چادر پيرزني بود وپيرمردي. پيرزن از دختران وپسران ازدست رفته اش حرف مي زد و ازمهرباني شان، از تحصيلاتشان.
ازعزت و احترامي كه قبل از زلزله بين همسايه ها داشتند و از بدبختي و فلاكتي كه حالا دارند. ازشرم به خاطر احتياجشان به غذا ولباس.
پيرزن مي گفت و پيرمرد همراه سرفه هاي نفس گيرش زار زار گريه مي كرد و گه گاه مي گفت: دخترم بابا.
دركوچه ديگري به چادرمردي رسيديم كه خانواده اش را زنده از زير آوار نجات داده بود، مي گفت: شب قبل زلزله خفيفي آمده بود، من هم از تلويزيون شنيده بودم وقت زلزله بايد درنقاط امن پناه گرفت، تخت هايمان را چسباندم به هم و خودم و بچه ها را بردم زيرتخت. بعد از زلزله همه سالم مانديم.
آنجا بود كه به اهميت آموزش و اطلاع رساني به موقع و درست بيشتر پي بردم.
برادر اين مرد از سگ خانگي شان گفت كه از غروب روز قبل از زلزله مدام پارس مي كرده و نمي گذاشته آنها وارد خانه شوند.
مرد و خانواده اش نجات پيداكرده بودند ولي سگ زيرآوار مرده بود. همين مرد مي گفت پرنده ها و مخصوصاً كلاغ ها خيلي سروصدامي كردند ولي خوب كسي باورش نمي شده چنين فاجعه اي درراه باشد.
به ستاد كه برگشتيم باز بين داروها بوديم و تخت مجروحان.
نگفتني است البته آشفتگي و بي نظمي آنجا. معلوم نبود چه كسي مسؤول است.
معلوم نبود اين همه پزشك و امدادگر وظيفه شان چيست. معلوم نبود چرا اين همه نيروي مخلص و آماده به خدمت سازماندهي و فرماندهي درست نمي شوند.
داروها توي قسمت داروخانه سرازير مي شد بدون ثبت تعداد و نام تحويل گيرنده و دهنده و طي روزهاي بعد داروها كيسه كيسه به تيمهاي سيار تحويل داده مي شد بدون حساب و كتاب.
همه كارمي كردند و زحمت مي كشيدند اما با بازدهي اندك.
در قسمت درمان هم همينطور، يك بيمار را سه پزشك ويزيت مي كرد و هركدام دستوري مي دادند و بعيد نبود كه يك دستور دوبار اجراشود.
فعاليت ها نظم نداشت چون حيطه وظايف هركس مشخص نبود.
ازبچه هاي امدادگر كه مي پرسيدي مسؤولتان كيست يا تحت سرپرستي چه كسي هستيد، خودشان هم نمي دانستند. مي گفتند هركاري باشه انجام مي ديم.
آنجا همه لباس فرم هلال احمر تنشان بود. لباسي كه ما به زحمت درهر مأموريت تحويل مي گرفتيم و بايد پس مي داديم آنجا بين كساني كه واردمي شدند توزيع مي شد. ديدن لباس هلال احمرتن هركس آزاردهنده بود چه بسا آدم هاي گرگ صفت و رياكاري كه در لباس ميش و در آشفته بازار از آب گل آلود ماهي گرفتند و رفتند.
آنجا كسي نبود از آدم هايي كه مي آمدند معرفي نامه بخواهد. شما پزشكيد قبول، شما پرستاريد قبول، شما امدادگريد قبول.
ازطرف ديگر چه بسيار بي پناهاني كه از شهرهاي ديگر به آنجا هجوم آوردند تا از بركت زلزله بم سرپناهي پيداكنند.
نمونه اش دختري بود كه توسط همكارانم شناسايي شد. اين دختر فراري بود و هربار با يك اسم خودش را معرفي مي كرد، مي گفت آمده ام كمك به هموطنانم، لباس هلال را پوشيده بود و خيلي راحت آنجا مي گشت.
كافي بود چندكلمه با او حرف بزني تا بفهمي تعادل رواني ندارد. جالب اينكه وقتي به مسؤولين آنجا و نماينده نيروي انتظامي اطلاع داديم هيچ اقدام خاصي انجام ندادند تا روز آخري كه من برمي گشتم به همت مسؤول گروهمان او را به چادر بهزيستي مستقر در بم تحويل داديم و آنها قول دادند كه مراقب او باشند، دختر بدون هيچ واكنشي و با بي تفاوتي كامل همراه ما آمد.
ازروز سه شنبه قرارشد همراه تيم هاي سيار با آمبولانس به روستاهاي اطراف برويم.
روز سه شنبه من و همكارم با يك پرستار كه به او دكترمي گفتند و بعداً فهميديم يك دوره ديده باتجربه است، همراه شديم.
ديگر همراه ما لباس نظامي داشت و به او سرهنگ مي گفتند كه با پاترول شخصي اش از تهران آمده بود و يك سرگرد نيروي هوايي و يك دانشجوي مددكاري اجتماعي كه از گروهش كه برگشته بودند جداشده و تنها دربم مانده بود و يك جوان كه او هم خودش از تهران آمده بود براي كمك.
ادامه دارد
عبور از پل فيروزه
نه صددرصد استبدادي
براي اداره امور سرزمين وسيعي چون ايران، وجود اقتدار حكومت مركزي بسيار مهم تلقي شده است؛ هرچند كه اين قوت، همانگونه كه طبيعت زوراقتضا دارد، غالباً موجب فساد و تباهي اشخاص و حكومتها مي شد و بطور عمده، به استبداد و خودمحوري و مطلق گرايي مي انجاميد، ولي در روزگار سلامت و اعتدال نسبي اعتنا به نيروهاي محلي و خاصه سران قوم را واجب و ضروري مي شمرد . در تاريخ ايران به شواهدي برمي خوريم كه حكايت از آن دارد كه:
ـ خانواده هاي محلي صاحب نفوذ در هريك از اعصار و بلادكم نبوده اند و از ميان آنها محترمترين و معتبرترينشان به نيابت جمع حكومت منطقه را در اختيار داشته اند.
ـ مجالس مختلفي در جايگاه نهاد اصلي قدرت يا دربار تشكيل مي شده و در آنها نمايندگان خانواده هاي عمده حكومتگر، روحانيون قدر اول جامعه و برجستگان ديواني حضور مي يافته اند. بسياري از امور اساسي كشور چون انتخاب وليعهد و يا حكم ذي الاقتدار بعدي، اعلان جنگ به دشمنان و يا عقد معاهدات صلح، پذيرش تغييرات مهم و شايد هم نصب و عزل سران برجسته كشوري و لشكري و گاه عزل سلطاني كه فاقد قابليت و كفايت لازم براي اداره ملك به شمار مي آمده، در همين مجالس حل و فصل مي شده است. حضور مستمر هفت خانواده سرشناس در تمامي ادوار تاريخ ايران پيش از اسلام (از مادها تا پايان كار ساسانيان) و احاطه و تسلط آنها برامور مملكت، امري بالنسبه بديهي است و جداي از آنها نيز، در منابع، سخن از مجالس مخصوص شاهزادگان درجه اول و يا اشراف برجسته مي رود كه همتاي سناي رم بودند و بربخشي از مسؤوليتهاي بزرگ نظارت داشتند.
دكتر رضا شعباني
مورخ ـ ۱۳۶۹


|   شناسنامه   |   آرشيو   |