چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۲ - ۱۳ ذيحجه ۱۴۲۴
Wed, Feb 4, 2004
گزارش روز
شماره ۲۷۱۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسي
اخبار ايران
اجتماعي
گزارش روز
بين الملل
گفت و گو
سلامتي
سرزمين مادري
ارتباطات
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
اقتصادي
قيمت سكه و طلا
حوادث
ورزشي
صفحه آخر
سينما تئاتر
اوقات شرعي
آرشيو
يك هفته در بم (بخش دوم و پاياني)
بروات در برهوت
153690.jpg
نوشين قريب دوست
عازم روستاي بروات شديم . من همراهم عروسك و ماشين هاي اسباب بازي كه مسؤولمان زحمت تهيه اش را از تهران كشيده بود با خودم داشتم تا بين بچه ها پخش كنم.
توي روستا دركنار بانداژ و پانسمان زخم ها، ديدن لبخند بچه ها كه با خواندن شعر جايزه مي گرفتند و براي هم دست مي زدند. دل ما را هم شاد مي كرد.
دوبار اتفاق افتاد كه بچه هاي كوچكتر نتوانستند شعر بخوانند و مادرانشان جاي بچه ها شعر خواندند تا جايزه بگيرند.
ديدن شادي و خنده بزرگترها، هرچندكوتاه، درآن فضاي حزن آلود براي همه مان روحيه بخش و مغتنم بود.
چندجا بين ما و بهيارهمراهمان دلخوري پيش آمد.
او مثل يك پزشك براحتي براي همه دارو و آمپول تجويزمي كرد و ازنظر من و همكارم كاردرستي نبود ولي او به تجربه خودش خيلي اعتمادداشت و حرف هاي ما بي نتيجه بود.
پسر كوچكشان كه شايد هشت يا نه ساله بود، با خنده مي رفت و هربار از توي خانه براي ما خرما و گرفروت و حتي كلوچه هاي اهدايي خودشان را مي آورد و با اصرار مي خواست كه قبول كنيم، وقتي مي گفتيم نه، با زبان شيرين كودكانه اما احساس مردانه اي مي گفت: بگيرين، دستمو كوتاه نكنين.
و مگر مي شود خاطره برق شادي توي چشم هاي سياه و صفاي دل كوچكش را فراموش كرد.
در راه بازگشت به يك روستاي ديگر سر زديم. خرابي ها زياد بود و مردم آنجا هنوز بين آوارها دنبال اجساد و اموالشان مي گشتند. با اين كه بيشتر مدت ماسك داشتيم اما يك جا از بوي تعفن نمي شد ايستاد. همان نزديكي زن و كودكي پابرهنه با لباس هاي كمروي كپه اي خاك ايستاده بودند. سرگردي كه همراهمان بود با ديدن اين مناظر بغض فرو خورده اش تركيد و هاي هاي گريه كرد. آخرين عروسك من سهم آن دختر كوچك شد.
همسر سرهنگ پشت ماشين را پر كرده بود از لباس و چند پتو. از همان جا پتو و لباس ها را بين مردم توزيع كرديم. در راه كه مي آمديم كپه هاي لباس هاي كهنه اهدايي سر هر خيابان افتاده بود اغلب مردم آنجا مي گفتند: كهنه نمي پوشيم. خيلي ها هم از سرناچاري و سرما خودشان با شرمندگي براي گرفتن لباس گرم پيشقدم مي شدند.
قبل از غروب بود كه به ستاد برگشتيم. شب ها وقتي از خستگي چند دقيقه كنار هم مي نشستيم فرصت خوبي بود تا با هم بيشتر آشنا شويم و از ديده ها و شنيده هايمان براي هم تعريف كنيم.
آنجا با دختر جواني آشنا شديم كه تازه چند هفته بود عقد كرده بود و همراه شوهرش و دوست او به بم آمده بودند. آنجا همه او را خانم دكتر خطاب مي كردند ولي خودش گفت كه دانشجوي پرستاري است. تا خبر را شنيده اند خودشان براي كمك راه افتاده اند و حالا اينجا هستند.
در آن يك هفته اي كه آنجا بودم غذايمان كنسرو لوبيا بود و ماهي همراه نان، آب معدني فراوان بود و گاهي هم سانديس. يكي دو روز آخر شير هم براي صبحانه داشتيم با بيسكويت و باز بعضي روزها به همت مرد خوشرويي كه كتري به دست توي سالن مي گشت يك ليوان كوچك چاي داشتيم كه خستگي مان را مي زدود.
دستشويي ساختمان تقريباً سالم مانده بود ولي آب نداشتيم. جداي اين كه آنجا كمتر احساس گرسنگي مي كرديم ولي باز سعي مي كرديم كمتر چيزي بخوريم ولي بالاخره مجبور مي شديم آلودگي و كثيفي دستشويي ها را تحمل كنيم. متأسفانه تا روزهاي آخر هنوز كسي به فكر بهداشت و تميزي آنجا نبود. آب مصرفي مان از منبع هاي بزرگ آب يا شيشه هاي آب معدني تأمين مي شد.
روز چهارشنبه من و يكي از همكارانم عازم روستاي عسگرآباد شديم همراه يك دكتر و يك روان پزشك و دو خانم پرستار كه خودشان از زنجان و داوطلبانه عازم بم شده بودند بهشان در بدو ورود به بم گفته شده بود برگرديد نيازي به شما نيست ولي از وقتي كه وارد ستاد شدند و البته لباس هاي هلال را هم پوشيدند تمام مدت مشغول كار پرستاري و رسيدگي به مجروحان مراجعه كننده بودند. چه كسي در آنجا بي نيازي و نياز را تعيين و تعريف مي كرد نمي دانم.
در مسير چند پانسمان انجام دادم و باز اسباب بازي هايي را كه همراهم بود بين بچه ها پخش كردم. آن روز هم باز من و همكارم كلافه شديم از داروهاي روان گردان و اعصابي كه مثل نقل و نبات بين مردم توزيع مي شد. بديهي است هركس در تخصص خودش به مردم لطف مي كرد.
آن روز زودتر از هميشه به ستاد برگشتيم. ته يك شيشه آب معدني را برداشتم و از سالن آمدم بيرون تا دست و صورتم را بشورم. بيرون در مرد ميانسالي گفت: اين آب رو مي شود خورد، گفتم بله و شيشه را به او دادم. همين طور كه نگاه مي كردم تا ته شيشه را سركشيد. گفتم: همشو خوردين. گفت: مگه برا خوردن نبود؟ خيلي تشنه بودم ببخشيد. از حرفم خجالت كشيدم، گفتم: اينجا كاري داريد، من كمكي مي تونم بكنم؟ گفت: دخترم رو آوردم سرش شكسته از آوار، نمي گذارن من برم تو نگرانم آخه همين يه دختر برام مونده. اسم دخترش را پرسيدم و رفتم تو سراغش را گرفتم و وضعش را از دكترش پرسيدم خدا را شكر چيز مهمي نبود و امدادگري داشت سرش را پانسمان مي كرد. براي مرد يك سانديس گرفتم و رفتم بيرون. نشسته بود روي سكوي جلوي سالن. وقتي گفتم حال دخترش خوب است، بغضش كه انگار تمام اين روزها در گلويش مانده بود تركيد و به گريه افتاد.
آن شب توي ستاد مجروح كم بود، فرصت خوبي بود تا با امدادگرهاي كرماني كه از ساعت اول بعد از زلزله آنجا حاضر بودند حرف بزنم. شروع صحبتم با يكي شان بود گفتم بيايد در درست كردن پنبه ها كمكم كند بلد نبود يادش دادم و بعد از او خواستم درباره كارهايي كه توي اين چند روزه كرده حرف بزند و احساسش را نسبت به زندگي بگويد. برايم گفت كه چقدر جسد از زير آوارها بيرون كشيده. وقتي گفتم ناراحتي گفت: نه، ولي از احساسش درباره زندگي مي شد احساس واقعي اش را فهميد كه: زندگي پوچ و مسخره است. يه شب بخوابي و فرداش هيچي نداشته باشي.
همان شب چند زن و بچه بي سرپناه با وساطت چند نفر و گريه و زاري خودشان اجازه پيدا كردند شب را داخل سالن بمانند. گرسنه بودند و بيقرار. يك خودكار و يك ورق كاغذ دادم به دختر كوچكي كه بين آنها بود و ازش خواستم برايم نقاشي بكشد و الهه ميرزايي براي من تصوير يك خانه را كشيد و يك دختر با چشم هايي غمگين و يك گربه و چند شاخه گل. وقتي براي چند لحظه رفتم و برگشتم. مادر الهه كه تازه آرام گرفته بود كاغذ نقاشي را داد دستم. نگاه كه كردم كنار نقاشي هاي دخترش نوشته بود:
اي شمع آهسته بسوز كه شب دراز است
اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است
روز پنجشنبه همراه يك پزشك و همراهانش كه ظاهراً از روزي كه آمده بود خودش آنها را دستچين كرده بود عازم روستاي پاكم شديم. اعتياد در بعضي از همراهانمان آزاردهنده بود. چيزي كه در بين مردم بومي آنجا هم به وضوح ديده مي شد و اغلب مراجعين مخصوصاً مردها از تن درد و كوفتگي و ضعف شكايت مي كردند و دكتر هم با دست و دلبازي همه را با آمپول هاي قوي كه تركيب مي كرد و از بعضي ها شنيدم اسمش را گذاشته اند كوكتل تسكين مي داد.
ما در يك مدرسه مستقر شديم كه روي بلندي واقع شده بود. مردم روستا به آنجا مي آمدند و دكتر ويزيتشان مي كرد، جالب اين كه دواي همه از كوچك و بزرگ آمپول پني سيلين بود و داروهاي كورتوني. حالا اين كه يك دوز دارو بدون ادامه و پيگيري چه سودي مي تواند داشته باشد مهم نبود. گروه همراهش لوازم بهداشتي و شيرخشك و پوشك آورده بود كه نياز ضروري مردم بود و بين شان توزيع شود.
توي اين روزها خيلي پيش آمد كه مردم پنهاني به ما مي گفتند بعضي ها كه اين لوازم را مي گيرند از مناطق ديگر مي آيند و مستحق اين كمك ها نيستند و زياد مي شنيديم كه مي گفتند: خودمان به خودمان رحم نكرديم كه اين بلاسرمان آمد. افسوس كه تر و خشك هميشه با هم مي سوزند.
آن روز تا غروب مراجعان زيادي داشتيم اما بين پانسمان هاي كثيف و چركي خنده و شادي بچه ها كه يك لحظه از دور و برمان دور نمي شدند دل گرممان مي كرد.
از آن بالا پايين را كه نگاه مي كردي چند كيلومتر دورتر از ما قبرستان بود.
از آنجا كه ما بوديم آدم ها خيلي كوچك ديده مي شدند. قبرستان شلوغ بود. احتمالاً مراسم هفتم عزيزانشان را برگزار مي كردند بعد چشم ها را كه از پايين به سمت بالا مي گرداندي در دوردست كوه هاي نوك تيز و سرمه اي رنگ بود و بالاترش آسمان خوشرنگ. سبز، آبي، صورتي و بالاتر ماه سفيدي كه ميان آبي آسمان روشن تر از شب مي درخشيد.
نمي دانم چطور اين همه زيبايي ميان آن همه خرابي و زخم دل و جسم جلوه گري مي كرد حتماً خالق اين همه زيبايي و نعمت پيامي دارد براي ما كه اي كاش در مي يافتيم.
آن شب من و همكارم با يكي از پزشكان ستاد با چند خبرنگار كه مي خواستند فيلم و عكس تهيه كنند راهي كوچه هاي شهر شديم. مي خواستيم با يك ماشين برويم كه به ما ندادند و ما پياده راه افتاديم. شهر تاريك، خاموش و سرد بود. انگار همه خفته بودند.
كنار تنها چادري كه كورسوي نوري از آن ديديم رفتيم. مرد و زن و دخترشان بيرون آمدند به استقبالمان. گفتند: از هلال احمر ممنونيم، واقعاً زحمت كشيدند. اما عادلانه نبود.
آن شب آسمان صاف بود و پر از ستاره. بيشتر مردم خوابيده بودند و چادرها خاموش بود. ما در سكوت از كنار ساختمان هاي مخروبه و ماشين هاي له شده زير آوار كه در خلوتي و خاموشي شب بيشتر هولناك به نظر مي رسيدند گذشتيم و به ستاد برگشتيم. به ستاد كه رسيديم مردي كه چند روز قبل توي تيم سيار همراه ما بود مرا ديد و صدايم زد. گفت فكر مي كنيد چي پيدا كردم و بعد يك قوطي كنسرو غذاي خارجي و چند تا از كمك هاي اهدايي خارجي را نشانم داد كه به گفته خودش از توي سوله ها برداشته بود. از من پرسيد، يك كدام از اينها را در چادر مردم ديده ام؟ و معلوم است كه جواب منفي بود. هيچ كدام از ما سرنوشت داروها و كمك هاي خارجي را نمي دانستيم همان طور كه از سرنوشت زن ها و بچه هايي كه بعد از گذشت هفت روز از زلزله هنوز چادري به عنوان سرپناه نداشتند بي خبر بوديم.
روز جمعه همراه مسؤول گروهمان بودم. بالاخره بعد از چند روز به او يك آمبولانس داده بودند تا مشكلي براي رفت و آمدهايمان نداشته باشيم. من كيسه ام را پر كردم از قرص هاي ويتامين براي زن ها و بچه ها و همين طور وسايل پانسمان به اضافه لوازم بهداشتي كه توي اين چند روز فهميده بودم موردنياز بيشتري دارد. مسؤولمان هم علاوه بر اسباب بازي، عروسك، پازل و لوازم نقاشي كه تازه از كرمان خريده بود، يك كارتن صابون و پودر لباسشويي و لباس زير كه كمبودش بيشتر از هر چيزي احساس مي شد با خودش آورده بود.
خيابان هاي تميز و چراغاني شده، ساختمان هاي نوساز و شيك. انگار نه انگار كه در چند كيلومتري اينجا اتفاقاتي افتاده است و سوله هايي كه ما به آنها راه پيدا نكرديم ولي آنها كه رفته بودند از پرباري اجناس و داروهاي خارجي حكايت ها مي كردند كه ما رنگشان را هم دست مردم نديديم.
در راه برگشت به ستاد بود كه دو نفر از همكارانم كه از عصر براي برگشت به تهران رفته بودند فرودگاه، تماس گرفتند كه يك جاي خالي هست و من كه ديگر نه از نظر روحي و نه جسمي طاقت ماندن نداشتم براي برگشت پيشقدم شدم.
توي هواپيما از آن بالا با كوله باري از غم و ده ها سؤال بي پاسخ شهر بم را بدرود گفتم. تكليف مينا، الهه، فاطمه، محسن و ... باقي بچه ها و زن هاي افسرده، زخمي و بي سرپناه بم، در روزهايي كه شهر از ميهمانان خيرخواهش خالي خواهد شد، چه مي شود؟
چرا بعد ازاين همه حوادث غيرمترقبه در كشورمان هنوز به فكر برنامه ريزي، سازماندهي و مديريت سريع و صحيح نيروها نيستيم؟
چرا بايد جاي افراد باتجربه، باسواد و آشنا به امور در برنامه ريزي ها و مديريت ها خالي باشد تا افراد بي كفايت و بي لياقتي اداره امور را به عهده بگيرند كه زحمات و تلاش افراد دلسوز را هم زير سؤال ببرند؟
وقتي امدادگران باتجربه تربيت شوند ديگر به جوانان بي تجربه مجال داده نمي شود تا از سر دلسوزي آواربرداري و حمل اجساد را براي اولين بار تجربه كنند كه در خبرها بخوانيم به دليل عدم دقت در بيرون كشيدن دختر كوچكي كه فكر مي كرده اند مرده، جراحات و صدمات جبران ناپذيري در صورتش ايجاد شود. چه بسا كمك بدون علم و آگاهي و از سر شتاب زدگي مي تواند صدمات جبران ناپذيرتري از خود حادثه به جا بگذارد.
و چه كسي مسؤول خطاها، اشتباهات و سهل انگاري ها از طرفي و رفتار غيرمسؤولانه و دزدي ها و بي نظمي هايي است كه بم بعد از زلزله تجربه اش كرد؟
عبور از پل فيروزه
تبيين ميان
حكومت و دولت
با آن كه [ در طول تاريخ ايران] حكومت دركشور هميشه انحصاري تلقي شده و در اختيار فرد صاحب اراده و مافوق افراد ديگري قرار داشته است، تبيين آشكاري در ميان هيأت حاكم يا «دولت» و نظام اداري و اجرايي مملكت يا «حكومت» وجود دارد. به اين تعبير، دولتهاي متعددي در ايران آمده و به تناوب فرمانروايي كرده و رخت به ديگري سپرده اند، ولي نظام حكومتي كشور با اتكاي بر عناصر كارآمد و مجرب داخلي، همواره برقرار مانده و توالي تاريخي حيات سياسي ملت را با شيرازه بندي محكم و اصولي و منضبطي حفظ كرده است. سازمان ديواني ايران، كه در نوع خود از كهن ترين، كارآمدترين، آزموده ترين و مفيدترين تشكيلات بر سر پاي اداري بوده، از چنان تنسيقات صحيح و منطبق بر واقعي برخوردار شده است كه تا زمان تحول ناگهاني امور در آغاز سده بيستم ميلادي، مهمترين نقشها را ايفا كرده و دولتهاي مختلف ايراني و غيرايراني را كه زمامدار امور بوده اند، براي اداره صحيح نظام داخلي هدايت نموده است.
نكته قابل ذكر در اين فصل وجود مردان برگزيده اي است كه در همه دوره هاي عمر ملت ايران در صحنه فعاليتهاي ديواني حضور داشته اند و با ايفاي نقش هاي مهم رايزني، صدارت، حاجب سالاري، وزارت و نظاير آنها عهده دار امور مهم كشور بوده اند. با اينكه شرح زندگي بسياري از اين خبرگان و برجستگان ملت و حتي نام و نشان آنها نيز دانسته نيست ولي قراين و اسناد مختلف از سنگهاي منقور بر دل كوهستانها (نقشهاي برجسته هخامنشي) تا تصاوير و يادگارهاي ديگري كه در دست است (آثار عصر ساساني و نيز سخنان و يادداشتهاي منتسب به كرتير و تنسر) و تأليفاتي كه جاي جاي از آنان باقي مانده است (آثار خواجه نصيرالدين طوسي، جهانگشاي جويني، جامع التواريخ رشيدي و …) حكايت از اين دارد كه ايران هيچگاه بدون حضور چنين مردم كارآمد و دلسوز و مطلع و بصيري اداره نمي شده است.
دكتر رضا شعباني، مورخ ـ ۱۳۶۹


|   شناسنامه   |   آرشيو   |